آخرین مطالب

رمان پسرخاله پارت ۱۰۰

با شیطنت و ذوق به تخت اشاره کردمو جواب دادم:

-اونجا رو تخت !

با شنیدن حرفهای من لبخندش جون گرفت و عمیق تر شد.دستش رو از دو طرف کمرم برداشت و گفت:

-راضی ام!

انگشتای دستشو گرفتم و همونطور که عقب عقب به سمت تخت میرفتم گفتم:

-پس دنبالم بیااااا…

کشوندمش سمت تخت و وقتی تقریبا کنارش ایستاد دستهامو تخت سینه اش گذاشتم و هلش دادم روی تخت.
هم افتاد و هم خندید….چارچنگولی روی تخت به سمتش رقتم و تقریبا روی تنش دراز کشیدم.
دستهلمو دو طرف لپش گذاشتم و گفتم:

-زود باش بگو کی رو بیشتر از همه دوست داری!؟ زود باش زودباشه….ترتیبی بگو!

دستهاشو زیر سرش گذاشت و بی درنگ جواب داد:

-اول مادرم بعد پدرم بعد برادرم بعد سوفیاااا! منتها…سوفیا رو یه مدل دیگه دوست دارم!از اون مدلها که دلم میخواد بهش تجاوز کنم و جررررش بدم!

با شیطنت و لوندی لبمو زیر ردیف دندونای بالاییم کشیدم و گفتم:

-خوشبحال سوفیاااا که قراره آقا خوشتیپه بهش تجاوز کنه!

باهم خندیدیم و من دیگه نتونستم تو خوردن لبهاش تعلل به خرج بدم.اینهمه مدت نشد همچین فرصتی گیرمون بیاد.
یا تنش بود یا بگو مگو یا ترس از دیده شدن….
مشتاق تر ، حریصتر، گرسنه تر، طمع کار تر و با ولع تر از همیشه افتادم به جون لبهاش درحالی که دستهام حصار صورتش بود.
چشمهاشو روی هم گذاشتم و با خونسردی فقط همراهیم کرد.
اتاق پر شده بود از صدای ملچ ملوچهایی منی که عین لب نخورده و پسر ندیده ها افتاده بودم به جونش …

رک تر بگم! بد حشری شده بودم!
لب پایینیشو بین لبهام گرفتم و شروع کردم میک زدنش و همزمان دستمو به سمت خشتکش بردم. کف دستمو روی مردونگیش که باد کردنشو حتی از زیر شلوار هم کاملا حس میکردم کشیدم.
مالیدنش حتی از روی شلوار پاش هم لذت بخش بود واسه من…نفس که کم آوردم سرشو کج کردم و زبونمو به گردنش مالیدم.میک نزدم که خونمرده بشه وتابلو…
فقط زبونمو به آرومی روی پوستش کشیدم.
دیگه نتونست تحمل بکنه.
دستهاشو از زیر سرش برداشت و دور بدنم حلقه کرد…
تمام مدتی که گردنشو لیس میزدم بالا و پایین شدن قفسه ی سینه اش رو زیر تنم کاملا حس میکردم.
دستشو از زیر پیرهنم رد کرد و کنار گوشم پرسید:

-حشری شدی!؟ هوووم…؟ آره سوفی؟

خیلی ..دلم میخواست تلافی تمام این مدتی که همجوره میخواستمش و در دسترسم نبود رو دربیارم.
نفسمو پشت گوشش رها کردم و بی هیچ خجالتی جواب دادم:

-اهووووم…خیلی!تو چی؟ شدی!؟

دستشو رسوند به باسنم یکم از شورت پام رو کج کرد و باسنم رو تو مشتش چنگ زد و پرسبد:

-دستت الان کجاست!؟

سوااش مشخص بود ولی منم بی جوابش نذاشتم.دستم روی خشتکش بود چون دلم میخواست لمسش کنم گوششو میک زدم آهسته و با شیطنت و خنده جواب دادم:

-رو اونجاااات…

باسنم رو مالید و دوباره پرسید:

-خب…در چه حاله !؟

فشردمش…حس میکردم بزرگتر شده.و سفت تر…انگار که یه پوسته ی نرم روی یه چیز سفت و کلفت کشیده شده باشه.
آهسته جواب دادم:

-مثل قبل نیست….

کف دستشو به آرومی زد رو باسنم و گفت:

-خب پس جواب سوالی که پرسیده بودی رو گرفتی!

تا اینو گفت دستهاشو دور کمرم حلقه کرد و منو بدگردوند و جاه هامون رو باهم عوض کرد.
خندیدم و بهش خیره شدم.
دستهامو دور گردنش حلقه کردم.
دلم با یاسین سکس میخواست…یه سکس توپ!
زانوهاش رو دو طرفم گذاشت و خودش رو جمع کرد و گفت:

-بخورم !؟

خیره به صورتش باخنده پرسیدم:

-چی !؟

با چشم و ابرو به سینه هام اشاره کرد و جواب داد:

-ممه!

خندیدم.چقدر وقتی کنار اون بودم خندیدن آسون بود.
یه جورایی همچی یادم میرفت.
دردهام،غمهام، مشکلاتم…
لبهامو روی هم فشردم و پرسیدم:

-عوضش چی بهم میدی!؟

کمر تا شد اش رو یه کوچولو بلند کرد و جواب داد:

-تو منو داری چی مهمتر از این!؟

یه مشت آروم به کتفش زدم و گفتم:

-بنظرت اعتماد به نفست رو به اعتماد به سقفی نیست!؟

کف دستشو روی شکمم که بخاطر بالا رفتن پیرهنم مشخص شده بود گذاشت و بعد گفت:

-نووووچ نیس! میزاری بخورم یا به زور متوسل بشم!؟

قلقلکم داد.خندیدم و همونطور که به خودم میپیچیدم با کمال میل جواب دادم:

-اهووووم….میزارم…

لباس تنم رو تا زیر گلوم داد بالا و بی فوت کقت دستهاش رو برد زیر کمرم و قفل سوتینم رو باز کرد.
هم پیرهن و هم سوتینم، هردورو با کمک خودم از تن درآورد.
دلم میخواست اونم مثل من لخت بشه…
پایین پیرهنش رو گرفتم و تا متوجه شد دلم چی میخواد دستهاشو بال گارفت و هردو باهم همزمان پیرهنش رو از تنش درآوردیم….

این نوشته رمان پسرخاله پارت ۱۰۰ برای اولین بار ظاهر می شود در رمان وان.

اتصال به انتشار دهنده این مطلب

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا