آخرین مطالب

رمان پسرخاله پارت ۹۹

نمیدونم چیشد که یهو وسط حرفها و رویا پروازی های مزخرفش شلیک خنده ام‌به هوا رفت.میگم مزخرف چون توی تعریفش از تصوری که نسبت به آینده داره یا بهتره بگم همون خیال پردازی خودش عین یه شاه بود و من عین خدمتکار شاه ،یا حتی کوزت!
چونه اش رو از روی شونه ام برداشت و پرسید:

-به چی میخندی دیوث!؟

سرمو برگردوندم سمتش و جواب دادم:

-به حرفهای توووو !

حق به جانب پرسید:

-کجای حرفهای من خنده داره!؟ اصلا خنده دار نیستن!

بااینکه میدونستم داره سر به سرم میزاره اما جواب دادم:

-همه جاش خنده داره…بببینم.تو از سرکار برمیگردی بعد میام ماچ بارونت میکنم کتتو درمیارم تشت شیر میارم پاهاتو ماساژ میدم واست غذای مورد علاقه ات رو آماده میکنم و…نچایی یه وقت!
اونوقت دقیقا من اینجا نقش چی رو داشتم؟ کوزت ؟ خدمتکار مهربون ؟

ابروهاشو کج و کوله کرد و چسبوند به چشمهاش که نگاهش میرغضبانه بشه و بعد پرسید:

-یعنی میخوای بگی نمیخوای هیچکدوم از این کارارو واسه من انجام بدی!؟

صورتش جدی بود و لحنش شوخ.
آخرشم نفهمیدم داره شوخی سوال میپرسه یا جدی درهر صورت من باز خندیدم و جواب دادم:

-حب معلووومه نهههه! اصلا کی این حرفهارو تو مخت کرده هاااا؟

نگاهش رنگ و بوی شیطنت گرفت.ابروهاش رو ریتمیک بالا و پایین کرد و جواب داد:

-یکی از این خانم جلسه ایاااا!

باز با آرنج به پهلوش زدم و گفتم:

-پس بزار من اصل و اورجینال ماجرارو بهت بگم.
تو از سر کار میای.
لباساتو منظم و مرتب آویز میکنی بعدش عین یه بچه خوب جوراباتو مبشوری بعد میری تو آشپزخونه واسه من ناهار میپزی ظرفارو میشوری یه نوشیدنی واسم میپزی میای پیشم بهم میگی عزیزم…قربونت برم
پاشو آبمیوه تو بخور یه چنددقیقه دیگه ناهارتم آماده اس!

دستشو عقب برد و با کف دست زد به باسنم.
آخی گفتم و رو پنجه پا باند شدم.
بعد، دویاره دستهاشو تو همون حالت قبلی دور بدنم نگه داشت و گفت:

-روتو برم هیییی! بچه پررو…شوهرکردی یا زن گرفتی!

خندیدم و با کج کردن سرم خودمو بهش تکیه دادم.
موهام یه وری شدن و اینجوری گردنم بیشتر در دسترس لبهاش بود.
خیره شدم به دور دست و آهسته و نجوا کنان به دور از شور و شعف چنددقیقه پیش، نسبتا ناامید و مایوس گفتم:

-اصلا از کجا معلوم بزارن ما باهمدیگه ازدواج کنیم!؟
شبیه محالات….امیدهست ولی کمه…کمرنگ….

سرش رو خم کرد و لبهاش رو گذاشت روی گردنم.
پوست بدنم رو که بوسید چشمامو به آرومی باز و بسته کردم.
تو همون حالت گفت:

-انتخاب من تویی…اولین و آخرین! من دست از سرت برنمیدارم!

دستهاش تا روی سینه هام بالا اومدن.
نیشخندی زدم و سر انگشتامو نوازشوار پشت دستش کشیدم و همزمان خیره به همون نقطه ی ناپیدا در دوردست و سر کج شده و گردنی که در تسخیر لبهاش بود آهسته و آروم گفتم:

-اونا مائده رو انتخاب اول تو میدونن!

نفسشو فوت کرد پشت گردنم و بعد گفت:

-سوفی…حتی اگر هم تو توی زندگیم نبودی من باز مائده رو نمیخواستم…
مائده واسه من همون دختر عمه باقی می مونه و خواهد بموند.ما از بچگی باهم بزرگ شدیم اون واسه من عین خواهر نداشتمه…منتها یه خواهر غر غرو…

باهمدیگه خندیدم.وقتی همچین حرفهایی میزد یکم دلم وا میشد و خیال نا آرومم آروم.
اما…در هر صورت میدونستم راه آرومی در پیش نداریم.
هیچی نگفتم و بی حرکت توی همون حالت موندم که حس کردم داره گردنمو پیک میزنه…
اوم اوم میکرد و به کسی می موند که داره یه غذای خوشمزه میخوره…
هم لذت بخش بود هم باحال.
پلکهامو روی هم گذاشتم و پرسیدم:

-داری چیکار میکنی!؟

زبونشو به آرومی به لاله ی گوشم زد و همزمان با فشار دادن سینه ام از روی تیشرت تنم جواب داد:

-گردن میخورم…تاحالا خوردی!؟ خیلی خوشمزه اس!

چشمهامو باز کردم و تو بغلش چرخیدم و با اشتیاق جواب دادم:

-آره دوست دارم بخورم ولی نه اینجا…

لبخند زد و دستهاشو دو طرف کمرم گذاشت و پرسید:

-پس کجا !؟

با شیطنت و ذوق به تخت اشاره کردمو جواب دادم:

-اونجا رو تخت !

این نوشته رمان پسرخاله پارت ۹۹ برای اولین بار ظاهر می شود در رمان وان.

اتصال به انتشار دهنده این مطلب

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا