آخرین مطالب

رمان پسرخاله پارت ۹۸

خم شدم و با نزدیک‌کردن لبهام به لبهاش جواب دادم:

-از تو که خیلییییی بدم‌میاد

ابروش بالا رفت و لبهاش غنچه شدن.
نی نی چشمهاش رو دوست داشتم چون می درخشید.
صداش به آهستگی به گوشم رسید:

-مطمئنی ازم بدت میاد!؟اگر با من نبودت میلی چرا باسن مبارکتو دقیقا گذاشتی رو…

چون میدونستم و البته کاملا مشخص بود چی میخواد بگه فورا از روی تنش اومدم کنار و گفتم:

-بی ادب!

از کنج چشم نگاهم کرد و گفت:

-برو بابا منحرف!

چپ‌چپ نگاهش کردم و پرسیدم:

-چی؟ من منحرفم !؟

بچه پررو بود.اینبارهم‌با پررویی جواب داد:

-من میخواستم به چیز دیگه بگم از بس منحرفی خدا میدونه چی به فکرت رسیده!

نیشخندی زدم و گفتم:

-آره جون عمه هاااات!

تو گلو خندید.اون دیر به دیر می خندید و وقتی می خندید آدم حین شنیدن و دیدن خنده هاش حس کسی بهش دست میداد که ماهی شکار کرده.
یه ماهی درشت!
به پهلو دراز کشیدم.
دستمو زیر سرم گذاشتم و همونطور که روی سینه اش خطهای فرضی میکشیدم گفتم:

-یاسین…اگه خانوادت مجبورت کنن با مائده ازدواج کنی اونوقت من…من برمیگردم شیراز پیش بابام حتی اگه درسم ناتموم بشه.
ترجیح میدم تو شهری باشم که مطمئم باشم چه اتفاقی و چه غیر اتفاقی قرار نیست احتمالا توی شهر تو و زن فیس فیسوت رو ببینم!

مثل اینکه با حرفهام خیلی حال نکرد چون لبهاشو روی هم فشرد و ابروهاش رو چسبوند به چشمهاش و بعد از یه نگاه میرغضبانه پرسید:

-میشه هی این مائده خانم رو عین بقیه نچسبونی به خر من!؟ کاش میدونستم اولین بار کی این حرف رو زده….
من و مائده الا مچ هم نیستیم!
بیخودی خواستگاراشو رد میکنه!

نیم خیز شدم.دستمو از روی سینه اش پس کشیدم و گفتم:

-چرا باهاش حرف نمیزنی!؟ چرا یه روز صاف و مستقیم بهش نمیگی دوستش نداری!؟ هان….اگه واقعا قرار نیست باهاش ازدواج کنی خب اینو بهش بگو…
باهاش حرف بزن و بگو خواستگاراتو رد نکن…بگو که بدونه شانسی واسه رسیدن به تو نداره
حتی اگه قرار نیست به من برسی اینکارو بکن…
دست کم اون بلاتکلیف نمی مونه …

رفت توی فکر و آهسته گفت:

-شاید اینکارو کردم…

پوزخندی زدم و گفتم:

-چی؟ شاید!؟ یعنی تاحالا نگفتی….؟پس دلیل اینکه بهت امیدواره مشخصه دیگه…چون تو تا حالا بهش نگفتی که هیچوقت باهاش ازدواج نمیکنی!

شونه بالا انداختم واز کنارش بلند شدم و قدم‌زنان سمت پنجره رفتم.
رو به روی اون پنجره ی قدی ایستادم و خیره شدم به دنیای بیرون…
به زرق و برق شهر….
به چراغها…به ماشینهای درحال عبور.آدمایی که ار اون ارتفاع قد مورچه بودن…
چنددقیقه بعد حضورش رو پشت سر خودم احساس کردم.
از پشت بهم چسبید و دستهاشو دور بدنم حلقه کرد و گفت:

-فکر میکنی تاحالا بهش نگفتم!؟ گفتم…ولی جدی نگرفت…به خیالش از این ستون به اون ستون فرجه..
اونقدر عمه هام و بابا تو گوشش خوندن مال منه که باورش شده واقعا همینطوره!

دستمو روی دستهاش که روی سینه هام‌بود گذاشتم و گفتم:

-اگه‌پدرت مزاره مال من بشی چی میشه!؟

گله مندانه پرسید:

-چرا همش سعی میکنی منفی فکر کنی ؟هان؟؟
مثبت فکر کردن‌چشه که تو سعی میکنی‌منفی اندیشی کنی؟؟؟

تا اونجایی که امکانش بود سرمو به سمتش برگردوندم و جواب دادم:

-این که اسمش منفی فکر کردن نیست!

-پس اسمش چیه؟

دوباره نگاهمو دوختم به رو به رو و جواب دادم؛

-واقع نگری…

خندید.جواب من خنده دار نبود اما اون هی می خندید.با آرنج زدم‌به پهلوش و گفتم:

-بی مزه…

مفس عمیقی کشید.گردنم رو بوسید و بعد چونه اش رو گذاشت روی شونه ام و پرسید:

-میدونی من به چی فکر میکنم!؟

کنجکاو پرسید:

-به چی!؟

لبخند ملیحی زد و گفت:

-به روزی که قراره همخونه بشیم…تو بشی زن من من بشم شوی تووووو….
من از در میام تو…تو میپری جلوی من و قربون صدقه ام‌میری…کت و جورابامو درمیاری و میشوری…تشت شیر میاری پاهامو ماساژ میدی…ماچم‌میکنی…چایی میدی دستم….

نمیدونم چیشد که یهو وسط حرفها و رویا پروازی های مزخرفش شلیک خنده ام‌به هوا رفت….

این نوشته رمان پسرخاله پارت ۹۸ برای اولین بار ظاهر می شود در رمان وان.

اتصال به انتشار دهنده این مطلب

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا