آخرین مطالب

رمان هلما و استاد ب تمام معنا پارت ۷۶

***

نشسته بودم رو صندلی آزمایشگاه کنار بیمارستان . با پاهام رو زمین ضرب گرفته بودم .

دعا دعا میکردم جواب منفی باشه و به این زودی مهر بدبختی نخوره رو پیشونیم .

همینجوری تو فکر بودم که زنه که مسعول آزمایشگاه بود صدام کرد : خانوم تهرانی جواب آزمایشتون آماده اس .

با ترس از جام بلند شدم و رفتم اونجا .
تا خواستم جواب آزمایشو بردارم زنه زود گفت : تبریک میگم . دارید مادر می‌شید

اینو که گفت خون تو رگام یخ بست . انگار دنیا آوار شد رو سرم . پاهام میخکوب شده بود رو زمین .
داشتم پس میوفتادم که زنه فهمید و زود گفت : خانوم حالتون خوبه ؟ چیزی شده ؟

آروم سرمو تکون دادم و گفتم : خوبم چیزی نیست ‌.

با همون حالم از اونجا دراومدم بیرون و وایسادم سر خیابون .
به قدری حالم بد بود که نمی‌دونستم چیکار کنم . اگه مامانمینا میفهمیدن که آبروم می‌رفت .خدایا خودت کمکم کن
خواستم دربست بگیرم برای خونه که یه چیزی یادم اومد .

زنگ زدم به پونه . دو دقیقه بعد برداشت : سلام خنگولکم خوبی ؟ چه عجب یادی از فقیر فقرا کردی ؟
_سلام . پونه الان وقت این حرفا نیست . کار واجب دارم باهات ‌.

_چیکار ؟

_ببین میگم یادته یبار گفتی دوست مامانت یه دکتر زنان و زایمانه؟ همون که گفتی کارش خوبه .

_اره یادمه چطور ؟ نکنه برای خودت میخوای؟
_نه بابا دیوونه شدی؟ برای یکی از دوستای آریا می‌خوام . زنش بنده خدا باردار نمیشه منم گفتم از تو بگیرم شماره زنه رو ‌.
_ارع خوب کاری کردی .
ببین آدرس بهت میدم . چون شماره شو دقیق یادم نیس . نزدیک ونکه مطبش . حالا آدرس دقیقو برات میفرستم .

_باشه دستت طلا . فقط زود برام بفرست چون بهش قول دادم .
_باشه تا یه ربع دیگه میفرستم .

پونه چند دقیقه بعد آدرسو برام فرستاد .
یه تاکسی گرفتم و آدرس مطبو بهش دادم .
نزدیک نیم ساعت بعد رسیدم .
همین که وارد شدم رفتم سمت منشیه .

_سلام ، خانوم دکتر ملکی هستن؟
_سلام بفرمایید . وقت قبلی دارید ؟
_خیر ندارم .
_بسیار خب باید وقت بگیرید چون ایشون سرشون شلوغه .
_من از آشناهاشون هستم .
_اسم شریفتون ؟
_تهرانی هستم

گوشیو برداشت و وصل شد به اتاق : خانوم دکتر یه خانوم اومده میگه آشناتونه . فامیلیش هم تهرانیه .
_…

_نمیشناسید؟

منشیه رو به من گفت : خانم دکتر میگن نمیشناستتون .

_بهشون بگید دوست پونه هستم ، دختر دوستشون .

_خانوم دکتر میگن از دوستای پونه خانوم هستن .

_…

_چشم .
گوشیو قطع کرد و گفت : بفرمایید تو .
_ممنون .

در زدم و رفتم تو .

خانوم دکتر تا منو دید گفت : سلام عزیزم خوبی.
_سلام خانوم دکتر ممنون شما خوبید ؟
_شرمنده پونه تاحالا دوستاشو به من معرفی نکرده بود .

_نه خواهش میکنم .

_حالا بیا بشین عزیزم .

رفتم نشستم رو بروش .
_خوب عزیزم چه خبرا ؟ پونه جان خوبه ؟ مهلقا چطوره؟
_خوبن سلام دارن . پونه هم خوبه .

_خب در خدمتم .

از تو کیفم جواب آزمایشو برداشتم و گذاشتم رو میز .
از رو میز برش داشت و گفت : این چیه ؟

_جواب آزمایشمه. امروز گرفتم از بیمارستان .
جواب مثبت بود .

همونجوری که داشت آزمایشو نگاه میکرد یه نگاهی هم بهم انداخت . بعد لبخندی زد و گفت : خب به سلامتی دختر ، مبارکه . خیلی خوشحال شدم . یجوری نگران بودی که داشتم سکته میکردم .

_میشه شما یه بار دیگه هم نگاه کنید ، آخه من شنیده بودم ممکنه اشتباه هم پیش بیاد .

_اون آزمایش دی ان ایه که اشتباه توش پیش میاد نه آزمایش بارداری . بعدشم مگه شک داری ؟

_نه… شک که نه ولی …

نگام کرد و گفت : ولی چی؟

یکم این پا و اون پا کردم . نفس عمیقی کشیدم و گفتم : شما میتونید بچه سقط کنید ؟

اول با قیافه هنگی چند ثانیه نگاهم کرد . بعد عینکشو برداشت و گفت : سقط ؟ دیوونه شدی؟ برای چی میخوای اینکارو کنی؟

_ببینین خانم دکتر ، من و همسرم هنوز ازدواج نکردیم ، یعنی نامزدیم . اگه خانواده ام بفهمن آبروم میره . کلا بدبخت میشم .

سرشو انداخت پایین . چند لحظه بعد سرشو آورد بالا و گفت : اولین رابطه تون کی بود ؟
_فقط یه بار اونم سه ماه پیش .

_خب اگه نمیخواستین اصلا چرا از اول اقدام کردین ؟
_همسرم گفت چیزی نمیشه . از یه خانم دکتر هم پرسید . اونم گفت قرص بخورم چیزی نمیشه . خودمونم اصلا فکر نمیکردیم کار به اینجا برسه

_شاید اون خانوم دکتر اطلاعات غلط داده . شاید هم همسرتون بی احتیاطی کردن .
به هر حال الان شما حامله اید و نمیشه کاریش کرد .

_شما نمیتونین کاری کنید ؟ باور کنید اگه الان خانواده ام بفهمن خیلی برام بد میشه . من اصلا نمیتونم این بچه رو نگه دارم .

سرشو آورد بالا و گفت : ببین عزیزم اگه منظورت سقطه ، شرمنده ام . چون ما اینجا کار غیر قانونی نمی‌کنیم . دوروز دیگه خبرش همه جا بپیچه که اینجا بچه سقط میکنیم میان در مطبو میبندن .
بعدشم از اینا گذشته ، شنیدم خیلی از زنایی که بچشونو سقط میکنن دیگه هیچوقت بچه دار نمیشن چون پیش یه آدم ناشی و نا وارد میرن .
_میگید من الان چیکار کنم ؟ دارم دیوونه میشم .

یکم فکر کرد و گفت : ببین من که نه ولی یکی دوستام خواهرش دکتره .
دکتر زنان و زایمان ، بعضی وقتا هم سقط میکنه . جز آشناها هیچکس نمیدونه . حتی منشیش هم نمیدونه . منم چون آشنای نزدیکشم بهم گفته .
ببین چون دکتره معرفیت میکنم . آدم ناشی نیست . کار بلده .

چشمام برق زد .
_واقعا ؟
_آره فقط یه چیز …

_چی؟
_همسرتون هم راضین؟

یهو یاد آریا افتادم . من اصلا به اون هیچی نگفته بودم .
سرمو تکون دادم و گفتم : اون ..اون اصلا خبر نداره .

حالت نگاهش عوض شد . بعد از چند ثانیه گفت : شرمنده از دست من کاری بر نمیاد .

با تعجب گفتم : چرا ؟
_تا همسرتون رضایت ندن کاری نمیشه کرد . به هر حال ایشون پدر بچه ان ، باید رضایت بدن .

_خب ، خب اون اصلا نمیفهمه . من خودم یواشکی میرم پیش خانم دکتر .
_نه عزیزم ، دو روز دیگه خدایی نکرده مشکلی برات پیش بیاد همسرتون میاد یقه ایشونو میگیره و میگه چرا این بلا رو سر بچه ام آوردی ، بعد هم شکایت و شکایت کشی .

با نگاهی غمزده سرمو انداختم پایین .
_عزیزم پیشنهاد من اینه که بچه رو نگه داری و به خانواده ات همه چیو بگی . اعدامت نمیکنن که .
اون طفل معصوم گناهی نداره .
ولی در هر صورت دیدی نمیتونی نگه داری به همسرت همه چیو بگو و راضیش کن .

به احترام شب های قدر پارت بعدی جمعه گذاشته میشود

🍁🍁
🆔 @romanman_ir

این نوشته رمان هلما و استاد ب تمام معنا پارت ۷۶ برای اولین بار ظاهر می شود در رمان وان.

اتصال به انتشار دهنده این مطلب

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا