آخرین مطالب

رمان عشق صوری پارت ۶

#پارت_۲۶

🎭🎭 عشق صوری 🎭🎭

اونقدر منتظر موندم که دیگه کم مونده بود زیرپام علف سبز بشه.
یه تاخیر ساده و چند دقیقه ای گند زده بود به همچی!
اسم و فامیلیمو روی یه تیکه کاغذ نوشتم و بعدبلند شدم و رفتم سمت منشی.
رو صندلی ننشسته بود.خم شده بود و تند تند مطالبی رو روی کاغذ یادداشت میکرد.
پرسیدم:

-ببخشید.میشه یه خواهشی ازتون بکنم !؟

سرشو بالا نگرفت.توهمون حالت گفت:

-بگین!

کاغذ رو گرفتم سمتش و بعد گفتم:

-آقای دادوند که اومدن یه لطف بکنید اینو بدید بهشون.خودشون میشناسن

برگه روازم گرفت و زیر لب باشه ای گفت.
با دلخوری و عصبانیت از شرکت زدم بیرون.من حال اون پسره شهرامو میگیرم.بیخود و الکی به من گفت همچی رو حل شده بدونم اما….اما پس کو!؟
کو چیزی که من انتظار رخ دادنش رو داشتم!؟؟

فورا شماره اش رو گرفتم.خودش تو گوشیم ثبت کرده بود.تا گفت الو عصبانی و پشت سرهم شروع کردم حرف زدن:

-منو سرکار گذاشتی؟؟ اگه کاری ازت برنمیومد واسه چی بیخودی منو گذاشتی سرکار!؟چراااا؟؟
میخواستی مسخره ام کنی؟؟ سواستفاده بکنی!؟؟

چند لحظه بعد صدای بمش تو گوم پیچید و ساکتم کرد:

-برو سر اصل مطلب….

عصبانیتم جاشو با لحنی مستاصل عوض کرد:

-از اون موقع تا الان نتونستم ببینمش…تو به من دروغ گفتی..دروغ.

-کجایی الان !؟

-جلوی ساختمون شرکتش…

همونجا بمون!

اینو گفت و تماس رو قطع کرد.کلافه و عصبی از خیابون فاصله گرفتم و رفتم توی پیاده رو.تکیه دادم به دیوار و دسته به سینه دمغ و پکر به نقطه ی نامشخصی خیره شدم.
ذهنم آدم که رو چیزی قفل کنه دیگه از دنیای واقعی فاصله میگره…عین من که چشمام نه دیگه کسی رو می دید و گوشهام تیکه های بعضیارو میشنید.حتی قربونت برمهای پسره ی جلفی که کنارم ایستاده بود و مدام کنار گوشم میگفت:

-سینگلی؟؟ شماره بدم!؟

گیر داده بود و ول هم‌نمیکرد.صداش هم عینهو صدای ناقوس مغزمو ترکونده بود.بی حوصله گفتم:

-برو آقا…برو مزاحم نشو…

خودشو بهم نزدیکتر کرد و باز گفت:

-تاحالا کسی بهت گفته زیادی خوش تیپ و خوش هیکلی؟؟ افتخار آشنایی نمیدی!؟؟ من سیامکم…پاهای خوش تراشی داری…

اهمیتی بهش ندادم.ذهنم به کل درگیر دیاکو بود.نکنه واقعا اینهمه تلاش تهش برسه به پوچی و هیچی!؟ نکنه آرزوهام بر باد برن…

دوباره یه نفر کنار گوشم گفت:

-نمیخوای سرتو بالا بگیری!

خونم از دستش به جوش اومد.عصبانی و خشمگین سر بلند کردم و گفتم:

-برو گمشو ع …

دهنم ار دیدن شهرام که جای اون پسر قبلی ایستاده بود باز موند.نفهمیدم اصلا اون پسره کی مایوس شد و رفت.
حرفمو خوردمو گفتم:

-ببخشید…فکر کردم..

انگار که گرفته باشه قضیه چیه دستاشو تو جیب شلوار جین آبی رنگش فرو برد و گفت:

-اگه قد یه عروس یه خودت نرسیده بود کسی مزاحمت نمیشد!

از شنیدن این حرف یه لحظه به خودم شک کردم.سر خم کردم و نگاهی به خودم انداختم و گفتم:

-من قدر یه عروس به خودم رسیدم؟؟مثل تو فکر نمیکنم! بنظرم ظاهر من خیلیم خوب و شیک و موقر…

پوزخندی زد و گفت:

-پشت گوشی کم مونده بود به گریه بیفتی! خب.میشنوم!

نگاهی به ظاهرش انداختم.یه سویشرت مشکی پوشیده بود و یه کاپشن هم رو اون سویشرت به تن کرده بود.صورتشم که بخاطر کلاه سویشرت اصلا مشخص نبود.
یعنی تو اون زاویه فقط دهنش رو میشد دید.
چرخیدم سمتش و رو به روش ایستادم و گفتم:

-تو به من دروغ گفتی!دروغ گقتی…دروغ….

-در مورد!؟؟

-در مورد دیاکو…

نگاهی مشکوک به دور و اطرافش انداخت و گفت:

-اینجا جای مناسبی واسه حرف زدن نیست…

سرتاپاشو برانداز کردم و گفتم:

-فکر نمیکنی یکم زیادی مشکوکی!؟؟؟

-نه ولی تو یکم زیادی پر حرفی.دنبالم بیاااا….

اینو گفت و بعداز چک کردن اطراف خودش رفت سمت دیگه ی خیابون و منم به ناچار پشت سرش راه افتادم.

#پارت_۲۷

🎭🎭 عشق صوری 🎭🎭

من دست به سینه تکیه داده بودم به دیوار و پامو تند تند تکون میدادمو اون درکمال آرامش مشغول روشن کردن سیگار بین لبهاش با اون فندک فلزی خرابش بود.
عصبی گفتم:

-بهم قول داده بودی ! قول داده بودی اگه کاری رو که میخوای انجام بدم کاری رو انجام بدی که میخوام!

حین ور رفتن با اون فندک لعنتیش که صدای نکره اش بدجور رو مخم رفته بود جواب داد:

-توهم قرار بود کاری که میخوام رو انجام بدی ولی ندادی….

اینو که گفت آتیش عصبانیتم یکم کمتر شد.بهم پیام داده بود ولی من جواب ندادم.یعنی یه جورایی چون خرمو از پل گذشته می دیدم دیگه لازم ندونستم جوابشو بدم ولی ظاهرا انگار اشتباه میکردم.
من لعنتی آخه از کجا میدونستم که قراره اینطوری بشه!؟
مِن من کنان گفتم:

-من !؟ من…م….تو که هرچی خواستی من انجام دادم..عکستم که گرفتی..چرا داری جرزنی میکنی؟

یکی از اون نگاه ها که معنیش میشه ” کور خوندی”تحویلم داد و بعد دوباره پوزخند زنان درحالی که همچنان داشت با فندکش ور میرفت گفت:

-هه! منظورم پیامهایه که میخوندی و جواب نمیدادی…

لعنت! اومده بودم طلبکار بشم بدهکار شدم.لبمو زیر دندونم جویدم و بعد دوباره منکرش شدم و گفتم:

-پیام!؟ کدوم پیام !؟

سیگاری که هنوز موفق به روشن شدنش نبود رو از بین لبهاش بیرون کشید و بعد گفت:

-بچه جون…بچه جون….توهنوز واسه پیچوندن ما زیادی فنچی

عصبی گفتم:

-من نمیفهمم تو چی میگی! من پیامی از تو ندیدم و نداشتم…

پوزخند معنی داری زد و دوباره سعی کرد سیگارشو روشن کنه.صدای فندک فلزیش بدجور رو مخم بود.درست مثل اینکه یه نفر یه مته گرفته باشه تو دستشو تو مغزم فرو کنه برای همین فندکو باعصبانیت از بین انگشتاش بیرون کشیدمو گفتم:

-شهرام خان تو یه جرزنی…یه جرزن عوضی…

دستشو سمتم گرفت و گفت:

-رد کن بیاد تا بهت بگم‌جرزن کیه

مضطرب نگاهش کردم و گفتم:

-چی رو!؟

-گوشیتو…رد کن بیاد

-گوشیمو میخوای چیکار!؟

-گفتم رد کن بیاد

باترس تو چشمهای نافذش خیره شدم.ظاهرش و نوع نگاه هاش جوری بود که آدم ناخواسته ازش می ترسید.منم ترسیده بودم.اونقدر که نمیدونستم چیکار کنم.
دوباره پرسیدم:

-برای چی میخوای!؟

-بده خودت میفهمی بچه زرنگ

نتونستم مقاومت کنم و اون گوشی رو ازم گرفت.گوشی ای که قفلش رو خودم زده بودم.
یکم باهاش ور رفت و بعد پوزخند زنان رفت تو پیامهام و گوشی رو نه خیلی محکم کوبوند به صورتم:

-برو به درک بچه زرنگ…

هاج و واج نگاهش کردم.فندک رو از دستم بیرون کشید و خلاف جهتی که ایستاده بودم به راه افتاد.
مبهوت نگاهش کردم.واقعا همه چیز برعکس از آب دراومده بود.
اومده بودم که از خجالتش دربیام ولی برعکس اون بود که از خجالت من دراومده بود.

#پارت_۲۸

🎭🎭 عشق صوری 🎭🎭

اومده بودم که از خجالتش دربیام ولی برعکس…اون بود که از خجالت من دراومده بود.
اه لعنت به من که به طرز بچگونه ای همه چیز رو به ضرر خودم تموم کرده بودم.
بدو بدو خودمو بهش رسوندم.تند و سریع قدم برمیداشت درحالی که همچنان بخاطر کلاه سویشرتش نمیشد درست و حسابی صورتش رو دید.
با اون کفشهای لعنتی نمیتونستم درست و حسابی مثل خودش تند تند قدم بردارم:

-هی…وایساااا…لطفا به حرفهام گوش بده….

اصلا اهمیت نمیداد و فقط همینطور تند تند راه میرفت و سیگار دود میکرد.
کوتاه نیومدم و بازهم دنبالش رفتم:

-خواهش میکنم…ببین….من واقعا پیاماتو…اه باشه اصلا تو درست میگی ولی دیگه تکرار نمیشه …صبر کن…پیشه فقط چند لحظه صبر کنی!؟

نه! انگار قرار نبود اصلا اهمیت بده!عاجزانه گفتم:

-خواهش میکنم صبر کن من بااین کفشها خیلی نمیتونم راه بیام…

دود سیگارشو فرستاد هوا و گفت:

-برو دختر…برو پاهای قشنگتو خسته نکن.دیگه همچی تموم.من با جرزنا وارد معامله نمیشم

نه نمیخواستم به این سادگی همچی رو تموم شده بدونم.
با وجود اینکه پاهام حسابی درد گرفته بودن تما بارم دنبالش رفتم و گفتم:

-من جرزن نیستم باور کن…میشه چند دقیقه به حرفهام گوش بدی!؟ میشه!? وای خسته شدم!

جوری رفتار میکرد که انگار اصلا صدای منو نشنیده و نمیشنوه.انگار تصمیمش برای به هم زدن معماله واقعا جدی بود چیزی که به شدت من ازش واهمه داشتم.
داشت عجولانه اما کاملا مطمئن تصمیم میگرفت و دلیلش رفتار بچگونه ی من ابلهی بود که واقعا یه آن احساس زرنگی بهم دست داد تا باعث به وجود آوردن همچین چیزایی بشم.
هرچه اصرار کردم واینستاد.
نفس زنون و خسته از اون تند تند راه رفتنها اونم با اون کفشهای پاشنه بلند یه جا ایستادم و گفتم:

-شهرام…بموم لطفا!

سرعت راه رفتنش کم شد و بعدهم در کمال تعجبم ایستاد.خودمم باورم نمیشد بالاخره قبول کرده واسه چند ثانیه هم که شده به من اهمیت بده.
به سمتش رفتم و رو به روش ایستادم.کلاهشو داد عقب و بهم خیره شد و منتظر موند حرفمو بزنم.
قیافه ای نادم به خودم گرفتم و بعد گفتم:

-میشه قراری که گذاشته بودیمو به هم نزنیم!

چند ثانیه ای همینطوره خیره خیره نگاهم کرد.بعد سیگارشو انداخت رو زمین.
کفششو روش گذاشت و با له کردنش گفت:

-یه فرصت بهت میدم…

لبخند کمرنگی ردی صورتم نشست .پرسیدم:

-هرچی هست قبول!

-خودم بهت اطلاع میدم باید چیکار کنی!

پوزخند زد و درادانه گفت:

-و ایندفعه اگه بازم ادعا کمی پیاممو نخوندی و ندیدی اینو بدون که گور خودتو کندی!

نتونستم چیزی بگم.چون حرفی واسه گفتن نداشتم.درواقع یه دروغی گفته بودم که هیچ جوره نمیشه جمعش کرد.
دوباره کلاهشو انداخت رو سرش و به راه افتاد.
اینبار اما دیگه دنبالش نرفتم.
خسته و زار خلاف جهتی که اون رفته بود به راه افتادم و خودمو به ایستگاه اتوبوس رسوندم.
تمام مسیر اونقدر تو فکر بودم که نفهمیدم کی رسیدم خونه.
اونهمه تلاش آخرش رسید به اینجا…یه حس گهی بهم میگفت ودرنهایت قرار نیست هیچ اتفاق خاصی بیفته.
نه من به چیزایی که دلم میخواد میرسم و نه شیدا…
ولی من دلم نمیخواست این اتفاقا بیفتن!
کلیدانداختم و رفتم داخل.مانتوی شیدا رو از تن درآوردم و گذاشتم توی اتاقش و بعد هم راه افتادم سمت اتاق خودم.
لباسامو از تن درآوردم و دراز کشیدم روی تخت.
باید یکم دیگه صبر میکردم.
البته من محکوم بودم به صبر…باید ببینم چی میشه و برای رسیدن به هدفهام کدوم راه نزدیکتر و بهتره.

#پارت_۲۹

🎭🎭 عشق صوری 🎭🎭

موهامو با کش بالای سرم بستم و از اتاق اومدم بیرون.
تکیه دادم به دراتاق و با اون قیافه ی خواب الود به مامان خیره شدم که با آب و تاب خریدهاشو واسه شیدا رونمایی میکرد.سنگینی نگاه های منو که رو خودشو حس کرد سرشو چرخوند سمتم و پرسید:

-بیدار شدی!؟

چشمم رو مالیدم و گفتم:

-مگه شما اصلا میزارین کسی بخواب.ماشالله زبونتون بند نمیاد!

چشم غره ای بهم رفت و گفت:

-خبه تو هم.الان چه وقت خواب!؟ بیا…بیا ببین چه لباسای خوابی واسه شیدا گرفتم.فرهاد اینارو تو تن شیدا ببینه روانی میشه…البته همین حالاش هم روانی شیداس!

نگاهم از مامان که باخنده ها و قه قهه های مستانه اش خونه رو گذاشته بود رو سرش به سمت شیدا که برخلاف مامان شبیه از جنگ برگشته ها بود کشیده شد.چقدر غمگین بود.
مثال بارز آدمی که کشتی هاش به گل نشسته باشن!

رفتم پیششون.صندلی رو عقب کشیدم و روش نشستم مامان ست لباس زیری که مدام قیمت زیادشو پیش میکشید با دستاش گرفت و گفت:

-ببین چه قشنگ شیدا؟؟ شیوا توهم ببین…خیلی لطیف و سکسی و مردپسند…هردختری اینو تنش کنه ولوله بپا میکنه تو خونه شوهرش…

باز صدای قه قهه اش به هوا رفت.نمیدونم از کی تاحالا منشی ها قَدِ رئیسا حقوق میگیرن!! آخه این لباسهای مارک حتما باید قیمتشون خیلی میبود!
بیچاره شیدا.حتی هز چشماش هم مشخص و عیان بود ذره ای تمایل به ازدواج با فرهاد نداره.
دستشو گذاشته بود زیر چونه اش و غمگین لباسها و وسایل روی میز رو نگاه میکرد.
مامان سرخوشانه پرسید:

-خوشت اومده شیدا هان؟؟ درست ما این پایین پایینا میشینیم ‌..درست ازمون جهاز نخواستن اما من ساک پُر میمونی واست میبندم….خوشگلن نه!؟

شیدا هیچی نگفت‌.هیچی….
مامان خسته از این بیتفاوتی های شیدا لباسارو پرت کرد تو صورتش و گفت:

-مرده شور ریختتو ببرن…دودستی دارم میندازمت تو ظرف عسل اونوقت عین برج زهرمار اینجا میشینی و عزا میگیری….اه…گه تو این زندگی! تو این بی شوهری و شرایط فلج کننده که پسرا عین چی از ازدواج فرار میکنن دخترای مردم خودشون میرن مخ پسرارو میزنن و بی اذن و بیخبر ننه باباشون شوهر میکنن اونوقت دختر احمق من ماتم گرفته که چرااااا قراره شوهر بکنه اونم با پسری که پول و پله اش میتونه کیف دنیارو بکنه! مرده شور ریخت هردوتاتونو ببره احمقا…خاک دخترای مردم تو سر جفتتون…

بلند شد و غرولند کنان رفت تو آشپزخونه.اون همیشه اینجوری نق میزد.مارو میشست و میچلوند و مینداخت رو بند!!! بی توجه به مامان که به قاطی پاتی شدن سیمپیچی هاش عادت دیرینه داشتیم نگاهی متاسف به شیدای غمگین و پکر انداختم.

دلم نمیخواست اینطوری ببینمش برای همین واسه عوض شدن جو لبخند زدم و گفتم:

-خیلی خوشگلن شیدا…مبارکت باشه!مارکن…لاف نمیزنه واقعا پارکن….

اشک تو چشمهاش حلقه زد.با صدای بی نهایت پر بغضی گفت:

-مهر فرهاد تو دلم نمیره…

دلم براش سوخت.خیلی هم سوخت!بغضشو به سختی قورت داد و گفت:

-شیوا تو چیزی میدونی؟ تو میدونی چرا و به چه خاطر بابا قبل فوتش گفته بود من باید با فرهاد ازدواج کنم!؟

میدونستم.خوب هم میدونستم ولی قسم خورده بودم چیزی نگم برای همین سرمو تکون دادم و گفتم:

-نه…هیچی نمیدونم…

میدونم باور نکرد اما خب.چیزی هم نگفت.انگار کمکم با این ازدواج زوری کنار اومده بود.انگار پذیرفته بود ته تهش باید بافرهاد ازدواج کنه حتی اگه دوستش نداشته باشه….
نگاهم از پلکهای خیس و بهم چسبیده اش پایین اومد و روی لبهاش که به سختی جلوی لرزششون رو گرفته بود ثابت موند:

پرسیدم:

-کی وقت محضر و عروسیه!؟

انگشتاشو توهم قفل کرد و گفت:

-پنجشنبه آخر همین هفته! هه‌.‌‌‌مبارک مستونه جووون…

اینو گفت و بلند شد.حتی من خودمم باورم نمیشد که شیدا به این زودی قراره با فرهاد ازدواج کنه…..

#پارت_۳۰

🎭🎭 عشق صوری 🎭🎭

ضربه های محکمی که به در میخورد، سرسام آور بود.
همینطور که می دویدم تا برم تو حیاط سرراه از روی آویز وصل شده به دیوار رنگ و رو پریده یه شال برداشتم و سرم انداختم و همزمان گفتم:

-هوووو چه خبرته مگه سرآوردی! مرده شور ریخت همه اونایی رو ببرن که در زدن هم بلد نیستن!

همین که درو باز کردم صورت شاکیم تغییر حالت داد.یک قدم عقب رفتم و به آقاشاپور خیره شدم.ابرو چپش رو بالا انداخت و با اون صدای کلفت نکره و لحن لوتیش پرسید:

-ننه ات هه ؟؟

سرتاپاش رو با انزجار نگاه کردم و جواب دادم:

-اگه منظورتون مامانم نه.سر کار…

سیبیل سیاه قیطونیش رو تابی داد و گفت:

-این ننه ی تو هم مارو مسخره کرده هااا…دوماه اجاره خونه رو نداده.یعنی چی آخه؟ عجب گیر کردیماااا…بساط واسه ما درست کرده؟؟

نفس پر حرصی کشیدم و گفتم:

-لابد نداشتیم که ندادیم..پول دستش بیاد خودش بهتون میده.

پوزخندی زد و با پیچوندن تسبیحش گفت:

-چطو داره خرج قرو فرش کنه…چطور داره جهاز بخره واسه دختر و دوماد از ما بهترونش ..اما نداره چندرقاز پول اجاره خونه رو بده!؟؟

چشمامو از اون هیکل گنده اش که تو اون کت شلوار سیاه و پیرهن سفید و کلاه شاپو حسابی مسخره و عق آور شده بود برداشتم و گفتم:

-ماشالله آمار ما رو بهتر از خودمون دارین انگار.محله نیست که فضول خونه اس.

حرفهای من به تیریش قباش برخورد چون صورتش عصبی تر و عبوس تر شد.
انگشت اشاره اش رو به نماد تهدید بالا آورد و گفت:

-گوش کن دخی به ننه ات میگی آق شاپور گفته اگه تا سه روز دیگه پول دوماه اجاره عقب مونده رو که داد هیچ اگه نداد باید جولو پلاستونو جمع کنین و بارو بندیلتونو ببندید و برید یه جای دیگه…حالیته!؟

با نفرت زل زدم تو چشماش و گفتم:

-مامانم بیاد بهش میگم پول چندقازتونو پرت کنه جلوتون به سلامت

درو محکم و باحرص بستم و اون از پشت همون در با صدای بلندی گفت:

-دهه…عجب گیری کردیماا…هی به ما گفتن خونه رو نده به هرکس و ناکسی
تف به گوش ناشنوا…درو شکوند جغله بچه…

رفتم داخل و هال روهم بستم.این بار اول شاپور نبود که تا اجاره اش عقب میفتاد میومد جلوی خونه و داد و قال راه مینداخت!
رفتم تو آشپزخونه و یه تیکه کیک بیرون آوردم که بخورم اما همون موقع صدای گوشیم از اینکار منصرفم کرد.
ظرف کیک رو گذاشتم سرجاش و رفتم تو هال و گوشی موبایلمو از روی میز گرد برداشتم.شهرام بود.
اینبار دیگه دودل نبودم.بقول خودش زرنگ بازی هم درنیاوردم و دکمه اتصال رو کشیدم:

-بله.

بی سلامو علیک پرسید:

-کجایی!؟

-خونه!

-امشب باید یا من بیای مهمونی!

-چی؟ امشب !؟

-آره امشب…لباس خوب یپوش و به خودت برس.آدرس خونتونو هم برام پیامک کن.هشت میام سر کوچه دنبالت ..دقیقا راس هشت….شنیدی!؟

-آخه من که آمادگیش رو…

نذاشت حرفمو کامل بزنم و گفت؛

-راس هشت.

صدای بوق که تو گوشم پیچید عصبی با خودم گفتم:

“بی شعور! نه سلام کردن بلدی نه خداحافظی…آخه من چجوری خودمو تا قبل شب برای یه مهمونی آماده کنم!؟ لعنت! ”

با قدمهای سریع به سمت اتاقم رفتم.دوتا در کمد رو باز کردم و بعد نگاهی یه لباسهای ردیف شده توی کمد انداختم و به این فکر کردم که من دقیقا کجا باید برم و دقیقا یاید چه لباسی بپوشم؟؟؟
لخت…؟ نیمه لخت …؟ دکلته…؟ گونی…؟
چی…دقیقا چی!!!

The post رمان عشق صوری پارت ۶ appeared first on رمان دونی.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا