آخرین مطالب

در همسایگی گودزیلا پارت ۳

#درهمسایگی_گودزیلا
#پارت۱۱

اشکان که پاک گیج شده بود لبخندی زدو دستش و گذاشت روی جایی که بوسش کرده بودم. متعجب گفت: این الان برای چی بود؟!

– واسه اینکه انقدر خوبی وبه خاطر من از کارت زدی واومدی دنبالم.آخ اشکانی نمی دونی چقدر حالم بده.سرم…

اشکان باخنده پرید وسط حرفم:

– خوبه خوبه. حالا نمیخواد دیگه فیلم بازی کنی.خرت از پل گذشت رهاخانوم!

خندیدم.اونم خندید.اشکان استارت زدوماشین یه دفعه از جا پرید.

******

باصدای آلارم گوشیم از خواب بیدارشدم.زودی خفه اش کردم.یه خمیازه کش دار کشیدم وچشمام ومالیدم…وای چقدمن خوابم میاد!ولی…

هیچ دلم نمیخواست قضایای دیروز تکراربشه.واسه همینم یه تشربه خودم زدم و سریع رفتم دستشویی.دست وصورتم و که شستم یه خورده خوابم پرید.

ازاونجایی که یه اری خانوم نامردی کرده بود و مثلا باه قهر بودیم،قراربود که امروز اشکان راننده ام باشه.البته که قهر معنایی نداره…اری با همین دیوونه بازیاش رفیق جون جونی من شده!

خمیازه کشان وسلانه سلانه به اتاق اشکان رفتم.

اوخی داداشیم.نگاش کن چه ناز خوابیده.یه دادش دارم تو دنیا تکه…به همراه یه زن دادش گل…سارایی که عین خواهرم می مونه.

سارا نامزد اشکانه.دوماهی میشد که نامزد کردن.قراره چندماه دیگه برن سر خونه زندگیشون.قراره یه وروجک نیم وجبی بهم بگه عمه.اوخی عمه قربون قدوبالات بره!

وا!رها توام خلیا!! بچه کجابود؟!باباکله ی اینارومیکنه اگه توی دوران نامزدی بی ناموسی کنن!

ازاین فکرخنده ام گرفت.به سمت اشکان رفتم و بیدارش کردم.
🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂

🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂
#درهمسایگی_گودزیلا
#پارت۱۲

به اتاقم که برگشتم ساعت ۷ بود.خوبه پس وقت دارم. امروز میخوام حسابی خوشگل کنم.جوونیه دیگه!!یه موقع آدم حال می کنه تیپ بزنه وآرایش کنه!…اما فقط یه موقعایی نه همیشه.

نه اینکه از آرایش کردن بدم بیاد ولی اهلش نیستم چون وقت گیره ومنم بی اعصاب وبی حوصله ولی اگه گاهی حال داشته باشم دستی به صورت مبارک می کشم!

به سمت کمدم رفتم.یه شلوارجبن یخی پوشیدم بایه مانتوی مشکی کوتاه.

مقنعه مشکیم و سرم کردم وروی صندلی میز آرایشم نشستم.نگاهی به قیافه ام توی آینه انداختم…

صورتی گرد،چشمای تقریبادرشت قهوه ای روشن،ابروهای کوتاه وکلفت،بینی که تقریبابه صورتم میومد…خیلی قلمی ونازنبودولی خب به صورتم میومد…ولبی متناسب بابقیه اجزای صورتم…باپوست سبزه…درکل قیافم بدنیس…خیلی نازوخوشگل نیستم ولی خب خدایی زشتم نیستم که ملت بادیدن قیافه ام بگرخن!!من خودم عاشق چشمامم!عاشق رنگشونم…یه رنگ خاصه…خیلی نازه!!خودشیفتگیم توحلقم…زیرلب واسه خودم این آهنگ وزمزمه می کردم:

– توکه چشمات خیلی قشنگه…رنگ چشمات خیلی عجیبه..و…

بعله دیگه…ازاونجایی که ماکسی ونداریم عاشق چشمامون باشه وهی واسمون شعربخونه وقربون صدقه چش وچاله مون بره خودم مجبورم بخونم!!!همون طورکه واسه خودم آهنگ می خوندم،دست بردم ومداد چشمم وبه دست گرفت.اول خط چشم کشیدم و تهش و یه ذره کشیدم تا چشمام کشیده تر نشون بدن.ریملم زدم رفتم سراغ رژگونه.یه رژ لب ملایمم زدم.نگاه گذاریی به چهره ام انداختم…لبخندی از سررضایت روی لبم نشست.همه چی خوبه!
🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂

🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂
#درهمسایگی_گودزیلا
#پارت۱۳

کیفم و برداشتم و ازاتاقم اومدم بیرون.هم زمان بامن اشکانم از اتاقش خارج شد.یه شلوار جین قهوه ای سوخته پوشیده بود بایه بلوز مردونه با چهارخونه های قهوه ای وکرم.آستیناشم سه ربع زده بود بالا.موهاشم صاف بانیترو برده بود بالا.خیلی جذاب شده بود!

لبخندی بهش دم.اونم لبخندی زدو همون طورکه نزدیک میشد سوتی زد.

– اُلالا… مادمازل شما این رها بی ریخته ی مارو ندیدین کجاس؟

اخمی کردم و گفتم: رها خانوم شما که انقدر خوشگل و باکمالاتن.

اشکان لبخندی زدوگفت:اون که صدالبته.

بعدش دستش و گذاشت پشتم ودرحالیکه به جلو هدایتم می کردگفت:یه خواهر دارم تو دنیاتکه.

بهش نگاه کردم و لبخند زدم.اونم یه چشمک برام زد.

بااشکان وارد آشپزخونه شدیم.مامان داشت چای می ریخت و باباهم مشغول لقمه گرقتن بود. اشکان باخنده ومسخره بازی گفت:درودبر مامان و بابای گرام.

ومنم به تبعیت ازاون با لبخندی روی لبم گفتم:درود!

بابا که عین همیشه پایه بود لبخندمهربونی زدوگفت:درودبر خل وچلای بابا!

اشکان بالحن لاتی گفت: خاک زیرپاتیم آقاجون!

منم باخنده ودرحالیکه سعی می کردم لاتی ترین لحن ممکن رو داشته باشم گفتم: خیلی کرتیم باو!

مامان چشم غره ای به هردو نفرمون رفت وبه طرف میز اومد. همون طورکه چاییارو روی میز میذاشت گفت: این چه وضع حرف زدنه؟ صدبار بهتون گفتم درست صحبت کنین. رو دهنتون میمونه ها!مگه شمالاتین اینجوری صحبت می کنین؟!حالااین اشکان هیچی پسره.توچی رها؟!صدبارگفتم خانوم باش.

بیخی مامان، خانوم مانوم چیه اعصاب ندارم!

مامان نشست روی صندلی روبروی بابا.من و اشکانم روبروی هم نشستیم.یهو بابا بی هوا گفت:مریم توروخدا ضد حال نباش دیگه!

من واشکان و مامان چشمامون شده بود قده سکه ۵۰ تومنی.بابای مام راه افتاده بودا!!

بعداز چندثانیه ای که همه توی شوک بودیم.من واشکان وبابا پقی زدیم زیره خنده.اما مامان یه چشم غره توپ به بابارفت وگفت: چشمم روشن مسعود خان.تو هم آره؟!من یه عمره دارم جون میکَنم حرف زدن این بچه هارو درست کنم.درست که نشدن هیچ تو هم شدی لنگه اینا!

بابا خنده ای کردومشغول خوردن شد. من واشکانم شروع کردیم.
🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂

🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂
#درهمسایگی_گودزیلا
#پارت۱۴

مامان زیرلبی داشت باخودش حرف میزد.همیشه حرص میخوره وخودش و اذیت میکنه.تهشم من نفهمیدم که مامان بااین حرص خوردن کجارو میخواد بگیره؟

اشکان بعداز خوردن چندتا لقمه.از روی صندلی بلندشدو رو به من گفت:بریم رها؟

من که هنوزهیچی نخورده بودم!مامان گفت:کجااشکان؟!توکه هیچی نخوردی.

اشکان درحالیکه ایستاده چاییش و سرمی کشید گفت: مامان دیرم شده…بایدزودتربرم.

مامان- خب لااقل یه ذره صبرکن بذار این بچه یه چیزی بخوره.

اشکان نگاهی به من کردوگفت: رها تموم نشد؟!

یه لقمه بزرگ برای خودم گرفتم وازجام بلندشدم.چاییم و سرکشیدم گفتم: چرا.بریم.

وبعداز خداحافظی از مامان وبابا ،لقمه به دست به همراه اشکان از خونه خارج شدم.

رسیدیم دم در دانشگاه.

اشکان یه نگاه بهم کردوگفت: خب دیگه بریز پایین که باس برم.

از لحن حرف زدنش خنده ام گرفت.خودشم میخندید.

ازماشین پیاده شدم.سرم و ازپنجره کردم توماشین وگفتم: اشکان بعداز ظهر میای دنبالم؟

اشکان سری تکون دادوگفت:آره…ساعت ۵ همین جا باش.

لبخندی زدم و گفتم:باشه پس خداحافظ!

– خداحافظ. مواظب خودت باش آبجی کوچیکه.

لبخندی زدم و اشکانم راه افتاد. داشتم می رفتم توی دانشگاه که یه ماشین جلوپام ترمز کرد.این دیگه کی بود روانم و اول صبحی مخشوش کرد؟؟

صدای راننده اومد: به به خانوم رهاخانوم!

این دیگه کیه؟!من وازکجا می شناسه؟

ازلاستیکای ماشین گرفتم همین جوری اومدم بالا. لاستیکش که خیلی جیگره.اُه اُه نگاه چه چیزیه.پلاکشم که ایران چهل وچهاره.لامصب مال خوده تیرونه.اُ چراغارو؟!او اوه چه باکلاس.از چراغاش معلومه که ماشین ازاون خفناس.پس راننده ش هم خفنه دیگه! یه خرده بالاتر…چه شیشه ی تمیزی.چه لبی داره این رانندهه….چه دماغی…اُه اُه چه عینکی… موهاروداشته باش…

اِ؟!!! صبر کن ببینم…این که رادوین گودزیلاس! اصلااین پسره سرش به تنش می ارزه که همچین ماشینی سواره؟!چیـــــش پسره ی بی ریخت!!!!!

اخم غلیظی کردم و بی توجه بهش وارد دانشگاه شدم.رادوینم برای نگهبان دم در بوقی زدوگفت: چاکر آقا رحمان!

انگارخیلی باهم صمیمی بودن چون آقارحمان باش دستی تکون داد و گرم وصمیمی گفت:

– سلام ادوین خان.
🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂

🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂
#درهمسایگی_گودزیلا
#پارت۱۵

وازاین ماسماسکای دم درو که نمیدونم اسمش چیه واسش داد بالا.خو چیکارکنم اسمش و بلد نیستم!

سعی کردم بهش توجه نکنم وبی خیال به سرعت راه رفتنم اضافه کردم. همین جوری قدم برمیداشتم و می رفتم جلو…رادوین ماشینش و برد توی پارکینگ که یه خورده ازمن جلوتر بودوهنوز بهش نرسیده بودم.خدارو شکر تااین پارک کنه من در رفتم.سعی کردم تندتند برم…

همین جوری خوشحال داشتم می رفتم.می خواستم ازجلوی پارکینگ رد بشم که هم زمان بامن رادوینم از پارکینگ خارج شد.

اَه…من که انقدر تند راه رفتم.این بی ریخت زشت چجوری انقدر زودماشینش و پارک کردوبه اینجارسید؟!

لبخند مضحکی روی لباش بود.اخمی کردم. داشتم ازجلوش رد می شدم که خودش و کشید کنارمن.حالا داشتیم شونه به شونه هم راه می رفتیم!!!

اَه… اَه…الان من و بااین میبیننن شرف مرفم میره کف پام…ایـــــــــش!!

سعی کردم تندتر برم که شونه به شونه اش نباشم اما اونم به سرعتش اضافه کرد. صدای مسخره اش توی گوشم پیچید:

– ارادت مندیم سرکاره خانوم.آقا اشکان جـــــــون چطورن؟!

پوزخندی زدم….چرا اشکان انقد براش مهم شده؟بذار حالش و بگیرم.تک سرفه ای کردم تا صدام صاف بشه…با لحن شیطونی جواب دادم:

– اشکان جان خوبه خوبه.

پوزخندی زدوگفت: چراخوب نباشه؟!دوست دختر خوب!نازکش مجانی خوب!بوس مفتکی خوب!

متوقف شدم.به سمتش برگشتم و توی چشماش زل زدم.بالحن خونسردی گفتم:

– شمامشکلی دارین؟!

رادوین به چشمام زل زدوگفت: نه… چه مشکلی؟!

پوزخندی زدم و روم و ازش برگردوندم.

بالحن توهین آمیزی گفتم:

– پس راهت و بکش و برو آقاپسر. دلم نمیخواد کسی من و باتو ببینه.

همین جور که دنبالم میومد عصبی گفت: چرا اون وخ؟!

– چون دلم نمیخواد برام حرف درست کنن…اونم باتو.

خنده ی هیستریکی کرد وگفت: خیلی دلتم بخواد.کل دخترای دانشگاه ازخداشونه یه دیقه بامن حرف بزنن…ذوق مرگ میشن اگه اینجوری کنارشون راه برم.

پوزخندم و پررنگ ترکردم و گفتم: اونا خرن.منم باید خرباشم؟!

لبخندشیطونی زدوگفت: تو که مادرزاد خری!!

این چه زری زد؟!الان به من توهین کرد؟!غلط کرد.پسره ی بی شعور!

روی پاشنه پام چرخیدم.به چشماش زل زدم.سعی کردم تمام نفرتم و توی چشمام جمع کنم.باصدایی که ازلای دندونای به هم فشرده ام میومد گفتم:

-چی گفتی؟!

پررو پررو برگشته میگه: عرض کردم شماکه مادرزادخر تشریف دارین!
🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂

The post در همسایگی گودزیلا پارت ۳ appeared first on رمان دونی.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا