آخرین مطالبرمان

فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۱۱۹

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از فصل دوم دانشجوی شیطون بلا از اینجا وارد شوید

تموم مدتی که توی جاده بودم فکرم درگیر این بود که چرا باید وقتی که اینقدر تشنه رابطه ام با وجود کاترین توی بغلم یکدفعه اینطوری سرد بشم که تموم حس و حالم بپره!!

میدونستم منشا این واکنش بدنم کسی نیست جز آیناز اون دختری که الان مدت هاست که زندانی منه و میخواستم ازش برای انتقام از اون برادرش استفاده کنم

یعنی کم کم دارم بهش حس پیدا میکنم ؟!
نه نه امکان نداشت !!

کلافه سرم رو به اطراف تکونی دادم و زیرلب غریدم :

_حتما دیوونه شدی نیما !!

فرمون رو محکمتر توی دستام فشردم و با از رفتارهای جدیدی که از خودم میدیدم حرصی لبم رو زیر دندون فشردم که طعم تلخ خون توی دهنم پیچید

با رسیدن در خونه باغ از ماشین پیاده شدم تا در رو باز کنم ولی هنوز به سمت در قدمی برنداشته بودم که صدای زنگ گوشی موبایلم بلند شد

و همین هم باعث شد گوشی رو از جیبم بیرون بکشم و تو تاریک روشن کوچه نگاهی به صفحه اش بندازم که با دیدن شماره ناشناسی که روی صفحه نمایشم بود

اخمامو توی هم کشیدم یعنی کی میتونست باشه ؟؟ یه ثانیه به سرم زد که رد تماس بزنم ولی نمیدونم یکدفعه چه مرگم شده بود که برای اینکار دودل شدم

و اینقدر به صفحه تماس خیره شدم که تماس قطع شد ، پوووف کلافه ای کشیدم و خواستم گوشی روی توی جیبم هُل بدم ولی باز صدای زنگش بلند شد

نگاهی انداختم ، همون شماره ناشناس بود بالاخره تردید رو کناری گذاشتم و تماس رو وصل کردم

_بله ؟!!

با پیچیدن صدای کسی که این روزا سعی میکردم بهش فکر نکنم و ازش دوری کنم توی گوشم پیچید و باعث شد دستم مشت بشه

_الوووو نیما

باز نورا چی از جون من میخواست نورایی که این روزا شده بود تنها دغدغه فکری و ذهنیم که چطور این همه سال به فکرش نبودم و خودم رو مقصر میدونستم

سعی کردم برخلاف دفعه های قبل باهاش آروم صحبت کنم چون حالا فهمیده بودم که تموم این مدت چه عذابی کشیده و ما ازش بی خبر بودیم

پس به ماشین تکیه دادم و به آرومی لب زدم :

_بله چی شده ؟!

فکر میکردم میخواد درباره مامان و مشکلات بین خودمون صحبت کنه ولی صدام زد و جدی گفت :

_تو که خبری از آیناز نداری هاااا ؟!

آیناز ؟! بازم اون ؟؟
لعنتی حالا چی بهش میگفتم؟؟
برای اینکه بیش از این بهم شک نکنه زودی خودم رو جمع و جور کردم و بی تفاوت پرسیدم :

_نه مگه چی شده ؟؟

مکثی کرد و بعد از دقایقی نفس گیر پرسید :

_مطمعن باشم خبری ازش نداری ؟؟

انگار پیشمه و داره میبینتم سری در تایید حرفاش تکونی دادم و به دروغ لب زدم :

_آره !!

نفسش رو پر صدا توی گوشی فوت کرد و با ناراحتی و بغضی آشکار گفت :

_خدایا پس کجاست این دختر !!!

پس فهمیده بودن که آیناز گم و گور شده و خبری ازش نیست و اولین نفر هم به من شک کرده بودن

برای اینکه خودم رو به اون راه بزنم که یعنی یعنی از شنیدن این حرف شوکه شده ام گوشی رو به دست دیگه ام دادم و با تعجب ساختگی لب زدم :

_چی شده ؟! چه اتفاقی افتاده؟

با صدای که از زور بغض میلرزید گفت :

_انگار آب شده و به زمین رفته باشه چند روزه خبری ازش نیست

بیخیال گفتم :

_نگران نباش شاید جایی رفته مسافرت و یا تفریح برمیگرده

انگار برای گفتن حرفی دودله چند ثانیه سکوت کرد و بعدش مِنُ مِنْ کنان گفت:

_آخه مشکل چیز دیگه اس !!

معلوم بود چیزی میدونه و ترسیده برای اینکه به حرف بکشونمش جدی صداش زدم و گفتم :

_چی شده هااا ؟!

دستپاچه و با عجله کلمات رو پشت هم ردیف میکرد

_آخه همه به تو مشکوک شدن ، ندیدی قیافه امیرعلی رو از بس عصبیه که کارد میزنی خونش درنمیاد

پوزخندی گوشه لبم نشست پس غیرت آقا باز گُل کرده و داره در به در دنبال خواهرش میگرده هه اگه بلایی که به زودی میخواستم سر خواهرش بیارم رو میفهمید میخواست چیکار کنه اون وقت حتما قیافه اش دیدنی میشد

توی فکر فرورفته و داشتم توی ذهنم براشون خط و نشون میکشیدم که با صدا زدن اسمم توسط نورا به خودم اومدم

_الووو نیما هنوز پشت خطی ؟؟

تکونی خوردم و درحالیکه صاف می ایستادم جدی لب زدم :

_آره هستم

با بغض گفت :

_حالا چیکار کنیم !!

یه طوری صحبت میکرد که انگار با وجود حرفایی که بهم زده بودیم باز من رو مقصر میدونست و بهم مشکوک بود

این رو از طرز حرف زدنش راحت حس میکردم برای اینکه خیالش رو راحت کنم بیخیال گفتم :

_هیچی جز اینکه به پلیس خبر بدید و یا اینکه همینطوری منتظر بمونید ببینید بالاخره خبری ازش میشه یا نه !!

اسم پلیس رو که آوردم سکوت کرد و چند ثانیه چیزی نگفت معلوم بود تعجب کرده و انتظار همچین حرفی رو از من نداشته

منتظر گوشی به دست مونده بودم تا بفهمم چه عکس العملی میخواد نشون بده که بالاخره به خودش اومد و با لُکنت گفت :

_چی ؟! پلیس ؟؟

_آره دیگه به اون داداش خوش غیرتش بگو بره اداره پلیس سراغ خواهرش رو بگیره

انگار واقعا از من ناامید شده باشه کلافه گفت :

_باشه حالا ببینیم چی میشه !!

پوزخندی گوشه لبم نشست ، همین که از من ناامید و مطمعن میشدن که پیش من نیست خیلی خوب میشد و با آوردن اسم پلیس شکشون نسبت بهم کمتر شده بود

چون پیش خودشون صد در صد فکر میکردن اگه کار اینه ، نمیاد بگه برید پیش پلیس و‌ با دستپاچگی سعی میکنه جلومون رو بگیره ولی نمیدونستن که من هفت خط تر این حرفام و میدونم توی این موقعیت ها چطوری عمل کنم

با سرفه ای صدام رو صاف کردم و بی تفاوت لب زدم :

_اوکی کاری نداری باید قطع کنم

_نه ببخشید که مزاحم شدم خدافظ

دستم روی قطع تماس رفت که یکدفعه با یادآوری مامان زودی گوشی رو دم گوشم گذاشتم و هول لب زدم :

_راستی از مامان چه خبر ؟؟

نوشته فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۱۱۹ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل این مطلب در مستر رمان

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا