آخرین مطالبرمان

رمان هتل شیراز پارت ۳۷

جهت مشاهده پارت اول تا آخر رمان هتل شیراز به ترتیب از اینجا کلیک کنید

° پویان °

_ خودمم باهات میام تا راحت بتونی با احسان رو به رو بشی.

فرزانه ناباور دستشو روی دهنش فشرد و با لکنت گفت
_ نه! از من میخوای با اون مرد رو به رو بشم؟ من نمیتونم چنین کاری کنم.

مشکوک نگاهش کردم
_ از چی میترسی؟ مگه چیز دیگه ای هم هست که بهم نگفته باشی؟

نفسشو پر سر و صدا بیرون داد
_ نه چیز دیگه ای نیست. هرچی بود رو سیر تا پیاز برات تعریف کردم… فقط از اینکه منو ببینه وحشت دارم. چون نمیدونم وقتی بفهمه بلاهایی که توی این دو سال به سرش اومده کار من بوده چه عکس العملی نشون میده! از اینکه الین این ماجراها رو بفهمه بدتر میترسم. من خاله ی خوبی براش نبودم و احتمالا اون واکنش خوبی نسبت به رابطش با من نداشته باشه . دلم میخواد همه چی ردیف بشه بعد خودم در مورد همه چی با الین حرف بزنم.

دستمو توی جیبم فرو بردم و به دیوار تکیه دادم
_ اما تنها راهش همینه. باید با احسان رو به رو بشی و خودتو به بی خبری بزنی و مجبورش کنیم خودش به گناهش اعتراف کنه .
نگاه پر تردید و نگرانش که بالا اومد ادامه دادم
_ نگران نباش تا من هستم نمیتونه به تو آسیبی بزنه.

انگار میخواست یه چیزی بگه ولی تردید داشت. با چشم هایی ریز شده کنجکاو نگاهش کردم
_ تو پیشنهاد بهتری داری؟

شقیقه‌اش رو با کف دستش فشرد
_ یه راه بهتر هست که بدون اینکه من بیام وسط انجام بشه.

مکثی کرد و ادامه داد
_ و اونم اینه که تو کاری رو که دانیال انجام میداد و نصفه موند رو کامل کنی!

اخمام که توی صورتم اومد بقیه ی جمله اش رو با احتیاط بیشتری ادامه داد
_ تو بهم گفتی دانیال رو بزنم کنار کار نیمه تمومم رو خودت تموم میکنی! پس حالا تو برو جلو و با الین ازدواج کن. میدونم که الین هم ایندفعه اذیت نمیشه چون رابطه ات باهاش جدیه و این یه تلنگری میشه برای به هم رسیدن شما دو نفر و هم از این طریق من میتونم احسان رو اذیت کنم و به هدفم نزدیک بشم.

دستمو از جیبم بیرون کشیدم و مشت کردم
قاطع گفتم
_ هرگز! من به هیچ عنوان با زندگی الین بازی نمیکنم. حق الین رو از احسان پس میگیرم ولی نه به قیمت نابودی زندگی خودش. نه من این کارو میکنم و نه میذارم تو یه بار دیگه از الین استفاده کنی! من هیچوقت حاضر نیستم برای رسیدن به اهدافم با کسی ازدواج کنم. ازدواج باید با قلب انجام بشه نه برای هدف!

مشتم رو محکم به دیواری که بهش تکیه زده بود کوبیدم که باعث شد شونه‌هاش به عقب بپره
_ فقط از طریقی که گفتم میتونم بهت کمک کنم وگرنه روی کمک من حساب باز نکن.

پوشه ها رو از روی میز جمع کردم و خواستم برم بیرون که با صداش سرجام ایستادم

_ صبر کن. هر مرد دیگه ای بود پیشنهاد منو روی هوا میزد. اما تو خیلی مردی. تا حالا ندیدم کسی اینقدر با انصاف باشه! باشه.. همونجوری که تو میگی عمل میکنیم. اگه راضی هستی برای ادامه ی راه، دست دوستی بدیم.

پوزخندی زدم … از قدیم گفتن دشمنِ دشمنِ تو، همان دوستِ توست!

عقب گرد کردم و با چشم هایی ریز شده نگاهش کردم
_ فقط یه سوال مونده.

نزدیکتر رفتم
_ گفتی با خواهرت دوقلو بودین مگه نه؟!

از سوالم جا خورد.
ابروهاش درهم شد و متفکرانه گفت
_ درسته.. چطور مگه؟

با دقت بیشتری به چهره اش خیره شدم
_ شباهتت به الین که زیاده ، به مادرش چطور؟ دوقلوی همسان بودین یا اینکه تفاوت هاتون بارز بود؟

لب زیرینش رو به دندون گرفت و سکوت کرد

منتظر نگاهمو بهش دوختم. کمی که گذشت به حرف اومد
_ من و خواهرم از نظر ظاهری درست مثل سیبی بودیم که از وسط نصف شده باشه. اما افکارمون با هم فرق داشت.

لبخند کجی نشست گوشه ی لبم
_ این خیلی خوبه! شباهتت به خواهرت مستانه ، میتونه برای شروع خوب باشه.

نگاهش گنگ بود. معلوم بود متوجه نشده.
منتظر موند تا ادامه بدم
_ اول باید به طور نامحسوس جلوش ظاهر بشی. فکر نمیکنم بعد از اینهمه سال اون یادش باشه که زنش خواهر دوقلو داشته… جوری که فکر کنه روح مستانه رو دیده و به شک و تردید بیفته. یه مدت از این طریق میتونیم اذیتش کنیم اگه جواب نداد میریم مرحله ی بعد.

دستشو بالا آورد و ها کرد. معلوم بود از رو به رو شدن باهاش وحشت داره.
صداش لرزش داشت
_ خب اگه منو با زنش اشتباه گرفت چی؟ اگه گیرم انداخت اونوقت چه گلی به سرم بگیرم؟

روی مبل نشستم و تکیه ام رو به مبل دادم
_ اینجوری که خیلی خوبه . میترسه و از ترس خودش حق الین رو بهش برمیگردونه. چون الان فکر میکنه زن صیغه ایش توی دنیا نیست خیالش راحته .

پوزخندی زد. لیوان روی میز رو برداشت کمی آب نوشید.
لیوان رو بین انگشتاش فشار داد
به وضوح دستاش می‌لرزید
_ احسان زرنگ تر از این حرفهاست. فکر نکنم بشه گولش زد.
فکر میکنی ماجرای دانیال آسون بود؟ نه! من هزار تا بدبختی کشیدم. چندین بار احسان منصرف شد و خواست نامزدی رو به هم بزنه حتی اگه رسوا بشه. چون وقتی زجر کشیدن دخترش رو میدید سست میشد.

ابروهام از تعجب بالا پرید… پس احسان حس پدرانه هم داشته و من بی خبر بودم؟
وقتی نگاه متعجبم رو دید ادامه داد
_ آره برای منم جای تعجب بود. چون فکر میکردم فقط پول براش مهمه اما دخترش هم براش مهم بود. درسته که گاهی خودبین میشد و تنها به سود خودش فکر می‌کرد.
اما تهدیدات بیشتر کارساز میشد .به قیمت بی آبرو نشدنش تونستم به ساز خودم برقصونمش.

_ ولی الان دیگه تهدیداتت کارساز نیست. چون دیروز زنش صیغه نامه ی خواهرت و احسان رو با چشم دید .

به محض اتمام حرفم، لیوان از دستش سر خورد و با صدای مهیبی روی سرامیک های کف اتاق پخش شد.
لرزش دستاش بیش از پیش شد
علت اینهمه استرس و ترسش رو درک نمیکردم.
آب دهنش رو قورت دادو بریده بریده گفت
_ زنش چی گفت؟ چه عکس العملی نشون داد؟ الین چی؟ اونم اونجا بود؟ اصلا تو از کجا اینو فهمیدی؟

دستمو آروم تکون دادم و به آرامش دعوتش کردم
_ به تک تک سوالاتت جواب میدم.

منتظر بهم چشم دوخت.
نمیخواستم پی ببره که الین داره با من زندگی میکنه.

_ وقتی داشتی با زندگی الین هم بازی میکردی اینهمه استرس داشتی؟

سکوتش رو که دیدم ادامه دادم
_ فقط اینو میتونم بهت بگم که زن احسان بعد از فهمیدن این ماجرا تصمیم گرفت ترکش کنه و بره. و در مورد الین….

مکثی کردم تا عکس العملش رو ببینم. کنجکاو تر از قبل بهم خیره شد
_ الین زودتر از اون به ماجرا پی برده بود.چون اون صیغه نامه رو الین پیدا کرده بود. منم اون لحظه کنارشون بودم و شاهد ماجرا.

از لحن حرف زدنش میشد به میزان استرسش پی برد
_ یعنی الان الین میدونه که مادر واقعیش یکی دیگست؟

سری به معنای نفی تکون دادم
_ نه! اون الان بیشتر از همیشه از پدرش متنفره چون فکر میکنه به مادرش خیانت شده. اینو نمیدونم که اگه بفهمه همون زن مادر واقعی خودش بوده چه عکس العملی نشون بده چون من عشق الین نسبت به زن احسان رو با چشم دیدم. اون زن حتی از یه مادر واقعی هم بیشتر بهش محبت کرده

فرزانه سرش رو محکم به پشتی مبل کوبید. پلکاشو روی هم فشار داد ولی نتونست جلوی فرود اشکش رو بگیره. طولی نکشید که گونه هاش خیس شد.
با بغض نالید
_ بیچاره خواهرم! که نتونست دخترش رو توی آغوش خودش بزرگ کنه. که حالا حتی دخترش وقتی اسمشو بشنوه بهش لعنت هم میفرسته چون فکر میکنه مستانه یه زن هرزه بوده که خواسته زندگی اونا رو بهم بزنه. اما مستانه این وسط فقط یه قربانی بوده اون حتی نمیدونسته احسان زن داره… اون چه گناهی مرتکب شده که حتی توی قبر هم باید تنش بلرزه؟!

جعبه ی دستمال کاغذی رو روی میز به طرفش هول دادم
_ حق با توئه. ولی الان فقط باید کاری کنیم احسان خودش به گناهش اعتراف کنه . جوری که به روحیه ی الین لطمه ای وارد نشه.

آهی کشید و اشکش رو پاک کرد
_ منم این وسط کم تقصیر ندارم. اگه اون زمان مونده بودم و خواهر زاده ام رو ازش میگرفتم این سختی ها رو الان نداشتم. الان حتی از اینکه الین بفهمه من خاله اش هستم هم میترسم چون باعث تمام بدبختیای این چند سالش منم.
چطور میتونم بهش بگم که همش به خاطر خودش بوده؟!

_ فعلا برای امروز بسه. فردا دوباره بیا همینجا کارمون رو شروع میکنیم. نگران هم نباش چون احسان به اندازه ی کافی ضعیف شده و دیگه یه مهره ی قدرتمند نیست.

هوا کم کم داشت تاریک میشد و من باید برمیگشتم خونه. امیدوار بودم در نبودم مشکلی برای الین پیش نیومده باشه

° الین °

هوا تاریک شده بود و هنوز خبری از پویان نشده بود.
برای بار هزارم از داخل آینه به خودم نگاه کردم. استرس داشتم و میترسیدم توی راهی که برای شروع در پیش گرفتم کم بیارم.
آهی کشیدم و قبل از اینکه کامل از جلوی آینه کنار برم چشمم به لباس نازکی که پوشیده بودم افتاد.
تصمیم گرفتم یه سیگار دیگه دود کنم تا بتونم خودمو آروم کنم.
فندک و پاکت سیگارم رو برداشتم و روی صندلی جلوی پنجره نشستم.
پشت سر هم به سیگار پُک زدم و فکر کردم.
باید هر روشی که به ذهنم میومد برای بدست آوردن قلبش امتحان میکردم و مفهموم عاشقی کردن از نظرش رو کشف میکردم.
نتونستم بفهمم اون نامه رو کی نوشته بوده . البته الان که فکرش میکردم زیادم مهم نبود چون پویان خودش بهم اطمینان داد که دختر دیگه ای توی زندگیش نیست پس هرچیزی که بوده حتما بهش اهمیت نداده.
فقط تلخی حرفای مینا هنوزم توی وجودم بود.
توی همین افکار بودم که تقه‌ای به در خورد.
از جام بلند شدم.
شنلی انداختم روی لباسم
در باز شد.. سریع گوشه‌هاشو به هم نزدیک کردم.

با دیدن پویان توی چهارچوب در، جا خوردم. فکر میکردم کسی رو میفرسته دنبالم.. اما خودش اومده بود

با دقت نگاهی به سر تاپام انداخت.

نزدیک رفتم و با لبخند بهش نگاه کردم
_ از صبح هزار بار اومدم بیرون رو نگاه کردم ولی دیدم هنوز نیومدی.

چهره اش خسته بود
دستشو بین موهای آشفته‌اش فرو برد
_ کارم طول کشید. اگه شام نخوردی بیا بریم نازبانو میز رو چیده باهم بخوریم.

گفته بود از این به بعد باید همراه با خودش غذا بخورم
از اتاق بیرون رفت و منم از خدا خواسته دنبالش رفتم. هم قدم باهم از پله ها پایین رفتیم. سرمو چرخوندم و میز شام که با سلیقه ی خاصی چیده شده بود رو دیدم. نگاهم افتاد به مینا که با لبخند داشت به میز نگاه میکرد… خودمو به پویان نزدیک کردم . تردید رو کنار گذاشتم و آروم دستمو دور بازوش حلقه کردم.
داشتیم به میز نزدیک میشدیم. مینا سرشو بلند کرد و نگاهش که به دست من افتاد، ابروهاش کامل بالا پرید انگار باورش نمیشد چنین چیزی دیده.
پویان نگاهی به دستم انداخت و بدون هیچ اعتراضی حلقه‌ی دستش رو تنگ تر کرد.
لبخند عمیقی روی لبم نشست.
با دست آزادم سریع یه صندلی بیرون کشیدم تا روش بشینه.
دستمو از دور بازوش جدا کردم و صندلی کناریش رو برای خودم بیرون کشیدم و نشستم.
نگاهی به مینا انداختم
_ پس تو اینجا چیکاره ای؟ بیا برای من و پویان غذا بکش!

دستاش مشت شد و معلوم بود حسابی آتیشی شده.
پوزخندی زد و نزدیکتر اومد. میز رو دور زد.
_ من وظیفه ام این نیست ولی اگه آقا ازم بخواد، هرکاری رو با جون و دل انجام میدم.

صدای قدم های یه نفر دیگه که داشت به میز نزدیک میشد به گوشم خورد. سرمو چرخوندم و دیدم که یه زن میانسال به طرفمون میاد
با اخم نگاهی به من انداخت و دست راستشو روی دست چپش کوبید

_ خدا مرگم بده دختر تو چرا اومدی اینجا تنگ بغل آقا پویان نشستی؟ آقا عادت داره تنها غذا میخوره.

نگاه منتظرم رو به پویان دوختم. پوزخند روی لبای مینا پررنگ تر شد
صدای محکم و جدی پویان سر هر سه تامون رو به طرف خودش چرخوند

_ همه به جز این دختر! اسمش الینه قراره کنار من باشه و با من زندگی کنه. تا امروز عادت نداشتم. اما از امروز فقط کنار الین غذا میخورم!

نگاهش رو به مینا انداخت و محکم‌تر تأکید کرد
_ نمیخوام توی این خونه کسی براش مزاحمتی ایجاد کنه!

لبخند پیروزی روی لبام نشست. قیافه ی مچاله شده ی مینا رو که دیدم انگار آب خنک ریختن روی جگرم! با غرور سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم .

منظور پویان دیشب بود که اون دختر مچ دستمو گرفت.
انگار که اونم فهمیده بود مینا بوده.
از هشداری که بهش داد غرق سرور شدم
هه … دختره احمق! به من میگه از این خونه پرت میشی بیرون. چه خوب شد که حالا خودش ضایع شد.
مینا دیگه نتونست اونجا بمونه و خواست بگرده… لبخند خبیثی روی لبم نشست. باید کاری میکردم بمونه و با دیدن رابطه ی منو پویان بیشتر بسوزه!
سریع مخاطب قرارش دادم
_ مینا جون فکر نکنم تا حالا این افتخار نصیبت شده باشه که برای آقا پویان غذا بکشی!

دستمو به طرف بشقاب بردم که مثلا خودم میخوام غذا برای پویان بکشم. مینا که نمی خواست جلوی من کم بیاره جلو اومد و بشقاب رو از دستم کشید و همینجوری که مشغول کشیدن غذا توی بشقاب بود با غرور گفت

_ امروز صبح آقا صبحونه ای که من با دستای خودم آماده کرده بودم رو خورد.

با اخم به پویان که حواسش به حرفای مینا نبود نگاه کردم … با اینکه از آشپزی متنفر بودم ولی برای اولین بار دوست داشتم منم آشپزی بلد بودم تا مینا نمیتونست باهاش برام پز بده!
این چیزا فقط به خاطر عشقی بود که به پویان پیدا کرده بودم برای همین بیش از حد حسود شده بودم.
ولی باید این دختر رو یه جوری بازم میچزوندم.
مینا انواع و اقسام غذا ها رو توی ظرف ریخت و جلوی پویان گذاشت.
پویان که تا اون لحظه سکوت کرده بود سرشو بلند کرد و نگاهی به من انداخت.
رو به مینا گفت
_ این ظرف غذا رو بذار جلوی الین لطفا. اون توی این خونه غریب بوده مطمئنا امروز نتونسته زیاد غذا بخوره چون منم خونه نبودم.

گل از گلم شکفت! پویان خواه ناخواه داشت به نفع من رفتار میکرد. امشب شبی بود که این دختره حسابی کوبیده میشد و منم با اشتیاق به حرص خوردنش خیره میشدم.
مینا با حرص و خشم بشقاب رو برداشت و جلوی من تقریبا روی میز کوبید.
چنگالم رو توی محتویات بشقاب فرو بردم و سری تکون دادم
_ با اینکه خدمتکار نیستی ولی خوب آشپزی و تزئین میز و این چیزا رو بلدی… من که از بچگی کلی آدم دور و برم خم و راست میشدن و کارامو انجام میدادن!

خون خونش رو میخورد و این از چهره اش مشخص بود. پویان نگاه سردرگمش رو بین منو مینا میچرخوند … معلوم بود از مکالمه ی بین ما تعجب کرده .
اون نمیدونست که از دیشب چه جنگی بین منو این دختر به راه افتاده!

حرصی دستاشو مشت کرد و از بین دندون های کلید شده‌اش گفت
_ با من کاری ندارین آقا؟

پویان با اخم بهش نگاه کرد
_ سعی کن دوست خوبی برای الین باشی !

پوزخندم پررنگ تر شد… دوست؟ اون همون دیشب با گرفتن مچ دستم و اون حرفای تحقیرآمیزش طبل دشمنی بین ما رو به صدا درآورد و من تا کاری نکنم از سگ پشیمون تر بشه، دست بردار نیستم!

مینا سرشو پایین انداخت.
همون زنی که حدس میزدم نازبانو باشه و تا اون لحظه ساکت مونده بود من رو مخاطب قرار داد
_ دخترم خوش اومدی! مهمون آقا برای ما هم عزیزه . ببخشید که اگه اینجا از ما خطایی سر زده و بهت برخورده .

پویان نگاهی به من انداخت و به جای من جواب داد
_ ممنون نازبانو .

تازه یادم افتاد که پویان هنوز غذا نکشیده. بشقابی برداشتم و مشغول کشیدن غذا شدم.
بشقاب رو دادم دست پویان. نگاه قدر دانی بهم انداخت چون میدونست من عادت ندارم از این کارا بکنم .
هر دومون مشغول خوردن شدیم. مینا با دیدن این صحنه دیگه نتونست تحمل کنه و از اونجا فاصله گرفت.
یک هیچ به نفع من! اینم توی روز اول ورودم به این کاخ!
مینا دیشب به من گفت خیلی خوش شانس باشم بتونم به تختش راه پیدا کنم؟ اگه لازم باشه برای بدست آوردنش به تختش هم میرم. الآن دیگه هدفی جز پویان ندارم و زندگی رو فقط با اون میخوام. اجازه نمیدم هیچکس بتونه پویان رو ازم بگیره. حتی اون دختر مجهولی که اون یادداشت رو برای پویان نوشته و به زودی میفهمم کی بوده.
پویان درست حدس زده بود. من امروز حتی ناهار هم نخورده بودم چون دوست نداشتم در نبودش، زیر نگاه پر سؤال و حتی گاهی پر تنفر خدمه اینجا قرار بگیرم.

اما زیاد نتونستم بخورم. هنوز محتویات بشقاب به نصف هم نرسیده بود که کف دستمو گوشه ی میز گذاشتم و صندلیم رو به عقب هُل دادم.

پویان متعجب بهم نگاه کرد
_ چرا نخوردی الین؟ برگرد سرجات و غذاتو تموم کن وگرنه خودم بقیشو به زور به خوردت میدم.

چشمای بیرون زده از تعجبِ نازبانو رو میدیدم. حتما تا حالا ندیده بود پویان به کسی اهمیت بده.
بی حرف فقط محو صورت مردونه و جذابش شده بودم.
در همین حین چنگالش رو بالا آورد و با اخم گفت
_ دهنتو باز کن.

خودمم از تعجب داشتم شاخ درمیاوردم!
پویانی که همیشه فقط منو مسخره و ضایع میکرد امشب همش پشتم در میاد و کارایی میکنه که هر لحظه حیرت زده تر بشم.
از خدا خواسته دهنم رو باز کردم و محتویات چنگال رو به دندون کشیدم.
باید زودتر میرفتم بالا تا میتونستم برای اجرای اولین شب آماده بشم قبل از اینکه پویان بیاد.

کامل از جام بلند شدم
_ عزیزم من میرم توی اتاقم . منتظرت میمونم غذاتو خوردی بیا .

نازبانو خودشو مشغول مرتب کردن میز نشون میداد اما معلوم بود تمام هوش و حواسش به مکالمه های بین منو پویانه!

ابرویی بالا اندخت
_ مشتاقم!

لبخندی زدم و نگاه نازبانو رو که روی خودم دیدم به طرفش خم شدم و بوسه ی نرمی روی پیشونیش نشوندم.
دستش همونجوری توی هوا خشک شد. حس خوبی به تمام وجودم تزریق شد. نازبانو زیر لب استغفاری گفت و سریع از اونجا دور شد.
با رفتنش پویان به حرف اومد
_ میخوام شروع کارت رو هرچه زودتر ببینم… وقتشه نیمه ی دوم قراردادمون انجام بشه.

_ پس من دیگه میرم توی اتاقم.

سری به معنای تایید تکون داد
کمی که ازش فاصله گرفتم
صدام زد
_ الین؟
مکثی کردم و به طرفش چرخیدم
_ چه مشکلی با مینا داری؟

میدونستم تیز تر از این حرفهاست و نمیشه چیزی رو ازش مخفی کرد
شونه ای بالا انداختم و گفتم
_ من که مشکلی باهاش ندارم. خودت دیدی که دیشب توی تاریکی منو ترسوند پس بهتره از اون بپرسی مشکلش چیه.

_ مثل اینکه قانونهایی که بهت دادم هنوز روت تاثیر نذاشته. اونا رو دکوری ندادم دستت باید اجرا بشه. یکیش هم این بود که با کارکنان اینجا درگیری نداشته باشی.

پوزخندی زدم
_ داری میگی کارکنان اینجا! این دختره که ادعا میکنه اینجا جزو خدمتکارها نیست!

اخماش درهم شد
_ ما اینجا خدمتکار نداریم. هرکس گوشه ای داره کار خودشو انجام میده و نون بازوی خودشو میخوره و زندگی میکنه. هیچکس در خدمتِ کسی نیست! همه لایق احترام هستن کسی هم منتی سر کسی نداره. پس این واژه ی ” خدمتکار ” رو دیگه نشنوم.

مکثی کرد و ادامه داد
_ خودم به مینا هم گوشزد کردم …

میدونستم حرف حساب جواب نداره.

سرشو چرخوند و مشغول غذا خوردن شد.
باید کُتش رو از روی پشتی صندلی برمیداشتم چون به کلید اتاقش نیاز داشتم که اونم توی جیبش بود
دستمو زیر کُت بردم تا با یه حرکت آروم از پشتی صندلی جداش کنم.
در همین لحظه پشتش رو عقب برد و دستم بین پشتی صندلی و شونه‌اش گیر افتاد. آخی گفتم که سریع نگاهش به صورتم کشیده شد.
سرش رو چرخوند و با اخم به دستم که گیر افتاده بود نگاه کرد.
کمی خودشو عقب کشید و تونستم دستمو آزاد کنم. دستی که گوشه ی شنلم رو گرفته بودم بالا آوردم و با چهره ی درهم مشغول ماساژش شدم

_ دست تو پشت سر من چیکار میکرد؟

لحن صداش طلبکارانه و مشکوک بود.

_ مثل اینکه دست منو له کردی یه چیزی هم طلبکاری!

شنل از روی دوشم سُر خورد و پایین پام افتاد. شونه های برهنه ام با اون لباس نازک توی دید پویان قرار ‌گرفت.
چند لحظه مات بهم خیره شد.
کاملا ناامید شده بودم چون دیگه محال بود بتونم کلید رو از جیبش بردارم.
حتما باید قبل از اومدنش میرفتم توی اتاقش وگرنه نمیتونستم برنامه ام رو اجرا کنم.
هنوزم مات بود و چیزی نمیگفت. حتی خم نشدم شنل رو بردارم و دوباره روی شونه هام بندازم. همونجوری بی حرف به طرف پله ها رفتم… هنوز چند قدم برنداشته بودم که صدای محکمش منو سرجام متوقف کرد

_ با اون لباس کجا داری میری؟ مگه بهت نگفتم حق نداری اینجوری بگردی؟! اینجا مردهای زیادی کار میکنن .

پشتم بهش بود و رنگ نگاهش رو نمیدیدم. اما از اینکه بهم توجه میکرد و منو فقط برای خودش میدونست، باعث میشد لبخند بیاد روی لبم.

گرمی دستش که روی شونه ام نشست، فرو ریختن چیزی رو درونم حس کردم. چشمام رو با آرامش بستم.
نفس گرمش که به گوشم خورد فهمیدم سرشو خم کرده
_ مثل مروارید توی صدف باش!

اینو گفت و کتش رو انداخت روی دوشم.
_ برو بالا من یه سری کار دارم تموم کنم میام.

نیشم تا بناگوش باز شد. کُت پویان بدون دردسر روی دوشم قرار گرفت و دیگه لازم نبود کاری کنم.
بدون اینکه به صورتش نگاه کنم گوشه های کُت و توی بغل فشردم و به طرف پله ها دویدم.
بوی عطرش باعث میشد ناخواسته نفس عمیق بکشم.

اول رفتم توی اتاق خودم و نگاهی به ظاهرم انداختم …
آرایشی که عصر آرایشگر انجام داده بود هنوز تکون نخورده بود.
دستمو توی جیب کُتش فرو بردم . با برخورد دستم به یه دسته کلید، لبخند روی لبم جا خوش کرد.
خواستم دستمو بیرون بکشم که حس کردم یه چیز دیگه هم ته جیبشه! کنجکاوی اجازه نداد بیخیالش بشم چون دفعه ی قبل اون نامه از داخل جیبش بیرون افتاد حدس زدم ایندفعه هم یه چیز جالب داخل جیبش باشه!
دسته کلید رو بیرون کشیدم و روی تخت گذاشتم.
دوباره دستمو بردم داخل جیبش و اون شیء رو لمس کردم.
لبخند کجی نشست روی لبم. توی مُشتم فشردمش و با یه حرکت دستمو از جیب بیرون کشیدم.
دونه دونه انگشتامو باز کردم و با اشتیاق منتظر بودم ببینم توی دستم چیه!
درست رو به روی صورتم گرفت بودم.
با باز شدنِ مشتم، چشمام چهارتا شد .
یه “عقرب سیاه”
وحشت زده دستمو تکون دادم و با افتادن عقرب ، روی دهنم گذاشتم و از ترس جیغ خفه ای کشیدم..
دست و پاهای عقرب داشت میلرزید ولی سرجاش تکون نمیخورد. اون روز پویان گفته بود از بچگی با جک و جونورسر و کار داره ، اما نه اینکه اونا رو بذاره توی جیبش!
از ترس به طرف در دویدم تا فرار کنم … دستم هنوز به دستگیره ی در نرسیده بود با فکری که به ذهنم اومد سرجام ایستادم و آروم به عقب چرخیدم دیدم هنوزم سرجاشه و حرکت نکرده.
با خودم گفتم اگه من فرار کنم این عقرب میره یه جا مخفی میشه و یکدفعه توی خواب میاد منو نیش میزنه.
خم شدم و با ترس و لرز دستمو به سطل آشغال فلزی کوچیک کنار در رسوندم. دو دستی گرفتمش و بالای سرم بردم. دُم عقرب همچنان توی هوا بود و نیشش بدجور توی چشم بود. تصمیم گرفتم ملاجش رو ماساژ بدم.
قدم به قدم جلو رفتم تا تکون نخوره و فرار نکنه.
چشمامو بستم تا له و لورده شدنش رو نبینم. سطل رو با ضرب روی عقرب کوبیدم.
تا حالا یه عقرب رو از نزدیک ندیده بودم تا اون روز که توی موهام بود و پویان اونو گرفت. همونم زیاد جرأت نکردم از نزدیک بهش خیره بشم.
چشمامو آروم باز کردم تا جنازه اش رو جمع کنم.
اما با کنار زدن سطل در کمال تعجب دیدم عقرب صحیح و سالمه فقط کمی جاش عوض شده!
با عصبانیت دندونامو روی هم فشردم. لجم رو درآورده بود باید هرجور شده از وسط نصفش میکردم.
حتی اگه نشد با دست این کارو میکنم… با خودم گفتم یا من میمیرم یا این عقرب!
آروم جلو رفتم و سعی کردم به ترسم غلبه کنم. شاید این امتحانی بود تا توی مسیر سختِ رسیدن به پویان، کم نیارم و بتونم با مشکلات دست و پنجه نرم کنم!!
دستام هنوزم میلرزید. آروم بهش چنگ زدم و بالا آوردم. جیغ خفیفی کشیدم چطور پویان اینا رو میگیره؟!
دقیقا شبیه همون عقربی بود که اون روز پویان از موهام جداش کرد.
با یه دستم دوتا پاشو و با دست دیگه دوتا دستش رو گرفتم و محکم کشیدم.
برخلاف انتظارم دست و پاش کش میومد ولی کنده نمیشد!

اونجا بود که با دهنی باز به به سادگی و حماقت خودم پی بردم
اون عقرب اصلا واقعی نبود!
کف دستم گذاشتمش و برعکسش کردم. درسته اون عقرب مصنوعی بود!
صحنه ها درست مثل فیلم جلوی چشمم اکران شد..
خدای من.. این همون عقربه! پویان از این عقرب استفاده کرده بود و منو دست انداخته بود
ناخواسته لبخندی روی لبم نشست.

عاشقش شدم. تمام بلاهایی که سرم اومده و داره میاد رو به جون خریدم. عاشقش میکنم باید منو بخواد
نه فقط برای مدتی عاشقی کردن، بلکه برای همیشه!
عقرب رو توی مشتم فشردم . دسته کلید رو توی دست آزادم گرفتم و از اتاقم بیرون رفتم. از بالا نگاهی به پایین انداختم… پویان داشت با دو تا مرد حرف میزد. شونه و قسمت پایینِ پاهام برهنه بود باید به دیدنش عادت میکرد. شاید به قول خودش باید مروارید توی صدف می‌بودم برای بقیه! اما برای بدست آوردن قلب پویان مروارید نمایان میشم!
خودمو به در اتاقش رسوندم و یکی یکی مشغول امتحان کردنِ کلیدها شدم ولی هیچ کدوم روی قفل نمیخورد. آخرین کلید و آخرین امیدم هنوز مونده بود.
کلید رو توی قفل چرخوندم و در با صدای آرومی باز شد. لبخند روی لبم نشست

_ میدونستم حدسم درسته و تو اومدی همخواب آقا بشی!

با شنیدن صدای مینا تکونی خوردم. ابروهام رو توی هم گره کردم و سرمو به طرفش چرخوندم.

_ هرچی که هستم جزو دارایی های پویانم! مثل اینکه یادت رفته سر میز بهت چی گفت!

پوزخندی روی لباش نشست و کمرشو به دیوار تکیه داد
_ خبر داره دسته کلیدش رو برداشتی؟ نکنه برای جاسوسی بهش نزدیک شدی؟

_ دهنتو ببند و گورتو گم کن. سعی نکن توی دست و پای من بپلکی… آره همخوابشم فضولیش به تو نیومده!

درو باز کردم و رفتم داخل ولی جمله ی آخرش به طرفم پرتاب شد

_ توی کتابخونه اش رو چک کن . تنها کتابی که جلد روش به رنگ آبیه… اونو بردار اول اسم کتاب رو بخون و بعدشم لای کتاب رو چک کن … اگه یه کاغذ پیدا کردی و متن داخلش رو خوندی، پویان فعلا مال توئه، اما اگه کاغذ رو پیدا نکردی بدون من به هدفم نزدیک شدم

برو بابایی بهش گفتم و درو بستم.
ولی نتونستم نسبت به حرفش بیخیال بشم و سریع خودمو به کتابخونه رسوندم. چشمم و روی کتاب ها چرخوندم. تنها کتاب آبی رنگ رو از بین بقیه ی کتابها بیرون کشیدم.
نوشته ی جلد کتاب توجهم رو جلب کرد
” بابا لنگ دراز”

نفس تند و پر حرصم رو از سینه‌ام بیرون دادم و فشار دستم دو طرف کتاب زیاد شد.
یه حدس هایی زده بودم. کتاب رو سریع ورق زدم ولی چیزی لا به لاش نبود.
صداش توی ذهنم اکو شد

” اما اگه کاغذ رو پیدا نکردی بدون من به هدفم نزدیک شدم”

تازه داشت حدسیاتم کامل میشد…
اون نامه..
دختری که اون نامه رو برای پویان نوشته بوده، کسی نبوده جز مینا!
اون کاغذ توی جیب کُت پویان بود یعنی پویان اونو از لای کتاب برداشته و خونده.

لب تخت نشستم … قفسه سینه‌ام از حرص تند تند بالا و پایین میشد اما حالا وقت ناامیدی نبود و باید اولین مرحله رو اجرا میکردم.
برق اتاق رو خاموش کردم و آروم روی تخت پویان دراز کشیدم و زیر پتو خزیدم.

° پویان °

_ نباید دوباره بتونه راه فرار پیدا کنه. چهارچشمی مواظبش باشین.

سری تکون داد
_ چشم آقا
به طرف پله ها رفتم.
برق های خونه رو کم کم داشتن خاموش میکردن اما هنوزم چندتاییش روشن بود.
نگاهی به ساعتم انداختم دوازده نیمه شب بود. تا همه چی رو بررسی کردم طول کشید. باید میرفتم سراغ الین حتما خیلی منتظر مونده.
دستم رو به نرده ها تکیه دادم و از پله های مارپیچ بالا رفتم.
آخرین پله رو هم طی کردم و به محض ورود چشمم افتاد به مینا که جلوی در اتاقم ایستاده بود و گوشش رو به در چسبونده بود تا صداهای داخل رو بشنوه!
اخمام اومد توی صورتم.
مثل اینکه هرچقدر بیخیال میشدم و آسون میگرفتم این دختر دست بردار نبود.
کم کم بهش مشکوک شده بودم.
نمیفهمیدم چی میخواد بفهمه که اکثر شبا پشت در اتاق من پیدا میشه.
آروم به طرفش رفتم. متوجه حضورم نشده بود. مطمئنا فکر میکرد من داخل اتاق هستم.

_ اگه چیزی توی اتاق من جا گذاشتی بگو تا برات بیارم. لازم نیست هرشب اینجوری کشیک بدی!

با شنیدن ناگهانی صدام هینی گفت و دستشو روی دهنش گذاشت و عقب عقب رفت و پشتش به دیوار چسبید.
از چشماش معلوم بود وحشت کرده.
با دقت و چشم های ریز شده بهش خیره شدم

_ چرا حرف نمیزنی؟ داری برای کی گزارش میبری؟ تو عضو این خونه هستی ولی برای یکی دیگه جاسوسی میکنی؟

دستشو پایین انداخت. نفساشو تند تند بیرون میداد… تکیه اش رو از دیوار گرفت و قصد رفتن کرد که بی هوا مچ دستشو کشیدم. سرجاش ایستاد
دستشو کشیدم ، صورتش رو به طرفم چرخوند

_ بگو چی توی اتاق من جا گذاشتی که هرشب میای پشت در؟

نگاهش رو به چشمام انداخت صدای لرزون و بغض دارش رو بالا کشید.

_ من… من قلبمو اینجا جا گذاشتم.

ابروهام بالا پرید و چشمام گرد شد.
مچش رو ول کردم و دستش پایین افتاد.
قبل از اینکه بخوام چیزی بگم نگاهشو دزدید و از اونجا دور شد.

مبهوت به رفتنش خیره شدم.
رفتارهای این چند وقتی که برگشته بود رو کنار هم چیدم
می‌دیدم سعی میکنه خودشو به من نزدیک کنه.. پس دلیلش این بود!
ولی من چطور تونستم ناخواسته باعث بشم که توی ذهنش چنین راهی رو پیش بره؟ این دختر پاشو توی مسیر اشتباه گذاشته بود … راهی که بن بسته و شکست بزرگی براش در پیش داشت.
سعی کردم افکارم رو پس بزنم. به طرف اتاق الین رفتم و بدون اینکه در بزنم دستگیره ی در رو بالا و پایین کردم اما باز نشد.
خواستم دسته کلیدم رو بیرون بیارم تازه یادم افتاد کُتم رو انداخته بودم روی دوشش.
نگاهی به اطراف انداختم ولی الین نبود.
کلید اتاق خودمم توی اون دسته کلید بود . با خودم گفتم شاید یادم رفته قبل از اینکه برای شام پایین بیام در اتاقم رو قفل کنم. امتحانش ضرر نداره.
با این فکر دستگیره ی در رو فشردم و در کمال تعجب در اتاق باز شد.
با دیدن خاموشی اتاق ابروهام گره خورد… تا جایی که یادم میومد برق اتاقو روشن گذاشته بودم.
کامل رفتم داخل و درو بستم. کلید روی قفل نبود و نتونستم قفلش کنم.

نوشته رمان هتل شیراز پارت ۳۷ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل این مطلب در مستر رمان

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا