آخرین مطالبرمان

رمان جگوار پارت ۴۷

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده رمان جگوار به ترتیب از اینجا وارد شوید

حاجی غرید :

_ امیروالا؟!

_ این همه دستت تو کار خیر بود حاجی ، خرج خورد و خوراک اینم قبول می کردی که باباش اینطوری نفرستش اینجا مارو هم بدبخت نمی کردی … نمی شد؟!

مریم از جا بلند شد و خواست سمت پله ها برود که حاجی مچ دستش را گرفت :

_ بشین

نگاه تهدیدآمیزی به امیروالا انداخت و ادامه داد :

_ تمومش کن والا

با صدای زنگ بحث برای چند ثانیه خاتمه پیدا کرد

مانان گلی سمت در رفت و بعد از ثانیه ای نگران ، با اکراه نگاهمان کرد :

_ خانواده ی این دختره ست

بالاخره صدایش را شنیدم
گرفته و لرزان :

_ اسمم مریمه ، خانم

مامان گلی ناراحت دستش را درهوا تکان داد و من به این فکر کردم تا به حال ندیده بودم او با کسی بد برخورد کند

امیروالا دست به کمر نگاهشان کرد :

_ کجا پاشدن اومدن؟ خونه خاله ست؟!

حاجی سمت در رفت :

_ خانواده زنتن!

امیروالا صدایش را بالا برد :

_ خانواده زن من تهران نیستن حاج آقا

_ صداتو بیار پایین پسر

مامان گلی ناچار در را باز کرد اما امیروالا از قصد صدایش را بالاتر برد :

_ نشد دیگه … بذار یک بار برای همیشه تکلیفمونو روشن کنیم … من زن دارم … خیلی وقتم هست زن دارم … زن جدید نمیخوام پس زنت زنت نکن … دفعه ی بعد از دختری خوشت اومد واسه خودت بگیرش حاجی

_ مغلطه نکن والا … مهمون داریم

در باز شد و مردی که دیشب دیده بودم داخل آمد

کنارش دختر دیگرشان بود

چندباری در راه پله ی خانه ی کرج دیده بودمشان

_ مهمون من نیستن … مهمون شمان

مچم را گرفت و بلندم کرد :

_ بریم الای

بی توجه به ساره که با تابه ی املت از آشپزخانه بیرون آمد کنارش ایستادم

انگار در همین چنددقیقه به مریم زیادی سخت گذشته بود که بغض کرده در آغوش خواهرش فرو رفت

امیروالا با بی رحمی پوزخند زد و سمت پله ها کشیدم که صدای مرد مانعمان شد :

_ صبر کن جوون … باید حرف بزنیم

با حسرت به مریم که میان خواهر و پدرش ایستاده بود خیره شدم

فکر کردم اگر آسکی بود شاید شبیه به خواهر مریم همینطور حمایت گرانه در آغوشم می کشید اما با دیدن چشمان پرنفرت دختر پشیمان شدم

آسکی هیچ زمان شبیه او نمی شد…

صدای محکم امیروالا در فضا پیچید :

_ یکم دیر شده برای حرف زدن جناب … دیروز عقد بود!

مرد با اخم های درهم جلو آمد
چهارشانه بود با موهایی پرکلاغی و ابروهایی پیوندی :

_ دراین باره باید از پدربزرگت سوال کنی که چرا انقدر عجله داشت

امیروالا ذره ای مراعات نمی کرد
انگار در عرض همین چند روز ، عوض شده بود :

_ فکر نکنم شما هم کم از حاجی داشته باشید … به هرحال کم پیش میاد مردی راضی بشه دختر مجردش با مردی که طلاق گرفته ازدواج کنه چه برسه به مرد متاهل! مگه نه؟

صدای پرحرص خواهرمریم بلند شد :

_ خواهرمو گول زدین … قرار بوده جداشید

امیروالا بی خیال خندید :

_ ما خواهرت رو گول نزدیم … خواهرت خوب گولتون زده … نه حرفی از طلاق زده شده و نه در آینده زده میشه … اگرم کسی اینجا مهمون باشه خواهر شماست

حاجی سعی کرد جو را آرام کند :

_ بشین محمود جان آروم باش … الان همه عصبی هستین

صدای عصبی مرد بالا رفت :

_ چطور اروم باشم؟ نمیدونم چی تو گوش دختر احمق من خوندین که گفت یا این پسر یا هیچ کس … چی تو این آقا دید که مارو تهدید به خودکشی کرد اما یک چیزی رو خوب می دونم اونم اینه که من اجازه نمیدم خراب تر از این بشه

امیروالا بازهم به کسی فرصت صحبت نداد :

_ باشه … اصلا اینبار ما دخترت رو پر کردیم … چندسال پیش که هربار یک ظرف غذا دستش می گرفت و میومد جلوی در خونه ی من چی؟! اون زمانم ما تو گوشش خوندیم به هزار بهونه خودت رو برسون جلوی در خونه ی مرد تنها یا کرم از خودشه؟!

صدای سیلی ی محکمی که پدرمریم روی گونه امیروالا زد از جا پراندم

مامان گلی متعجب روی دستش کوبید و مریم بهت زده یک قدم جلو آمد :

_ بابا؟!

عصبی میانشان ایستادم :

_ این سیلی جاش رو صورت دخترتون بود

امیروالا بازویم را کشید :

_ بیا کنار تو

خشمگین دستش را پس زدم و خیره ی صورت قرمز شده ی مرد ماندم :

_ به شما حق میدم دل به دل دخترتون بدین اما به اون حق نمیدم بشه زن دوم! اگر کسی اینجا مقصر باشه من و شوهرم نیستیم … کسی که…

خواهرش پرخاش گرانه میان حرفم پرید :

_ تو کی هستی که به خواهر من توهین میکنی؟!

_ خواهر تو وقتی پاشو گذاشت تو زندگی بقیه خودش رو تحقیر کرد

حاجی دستش را روی شانه ی مرد گذاشت :

_ محمود جان بشینید صحبت کنیم .. اینطور نمیشه که از راه نرسیده چنین برخوردی می کنید

مرد بی توجه به ما سمت مریم رفت :

_ هنوزم دیر نشده … بپوش بریم مریم … فدای سرت … اشتباه کردی اما جبران میشه

بی اعتنا به آن ها نگران سمت امیروالا برگشتم
صورتش کمی قرمز شده بود اما آرام تر به نظر می رسید

ناراحت دستم را روی گونه اش کشیدم :

_ درد می کنه؟!

بی خیال خندید و تنها من می دانستم در حقیقت از شدت خشم و حرص در حال انفجار است :

_ بذار اگه با زدن من آروم میشه بشه … کم دردی هم نیست … یک عمر دختر بزرگ کنی و براش هزارجور آرزو داشته باشی بعد از شانس گندت خونه خراب کن از آب در بیاد

مرد حیران و عصبی خیره اش شد
دلم برای اوهم می سوخت…
قربانی حماقت های دخترش شده بود

خواست سمت امیروالا بیاید که پشیمان شد ، عقب برگشت و زیرلب لعنتی به شیطان فرستاد :

_ آماده شو مریم

صدای مریم عذابم می داد :

_ من میمونم بابا … از این به بعد اینجا خونمه

امیروالا ساکت نماند و با تمسخر خندید :

_ نکنه گول این عمارت رو خوردی با سر اومدی؟! هوا برت نداره دخترجون من و زنمم اینجا مهمونیم چه برسه به تو … اگر بخاطر مال و منال حاجی اومدی باید بگم زدی به کاهدون باید زن خودش می شدی نه من

اینبار قبل از پدرمریم ، حاجی غرید :

_ بسه والا … برو بالا

امیروالا دهان باز کرد تا جواب دهد که حاج سپهبد با اخم به من اشاره زد :

_ با شوهرت برین بالا

صدای محکم مرد بلند شد :

_ میریم مریم

حاج سپهبد سعی داشت همه را آرام کند
همان کسی که دلیل ناآرامی مان بود…

صدای مریم می لرزید :

_ بابا

اینبار خواهرش غرید :

_ حال مامان بده … فشارش رفته بالا … بیا اونو ببین حداقل

بی اعتنا به آن ها دست امیروالا را سمت پله ها کشیدم
بدون اعتراض هم قدم با من راه افتاد اما حاجی آرام نمی گرفت :

_ شب راننده می فرستم دنبال مریم … شما زحمتتون نشه

امیروالا همانطور که کنارم از پله ها بالا می رفت پوزخند زد :

_ برنگشتم برنگشت … زیاد اصرار نکنید

بالای پله ها که رسیدیم صداها کمتر شد اما جمله ی پدر مریم واضح به گوشمان رسید :

_ پیش ما میمونه تا شوهرش بیاد دنبالش … اگرم نیومد کارای طلاق رو شروع کنیم! اگر امروز چیزی نمیگم به این معنی نیست که حرفی ندارم برای گفتن فقط میدونم مقصر اصلی دختر احمق خودمه اما شماهم کم مقصر نیستی حاجی … خانواده ی من رو در عرض چند روز از هم پاشوندید

امیروالا بی توجه به آن ها وارد اتاق شد
پشت سرش راه افتادم و در را آرام بستم

کلافه روی تخت نشست و موهایش را چنگ زد

صورتش از حرص سرخ شده بود و آشکار بود عصبی ست

من هم حال بهتری نسبت به او نداشتم اما حرف های صبحش هنوز در گوشم می پیچید و راحتم نمی گذاشت

کنارش روی تخت نشستم
متوجهم شد اما عکس العملی نشان نداد

دستم را روی شانه اش گذاشتم و سرم را در گردنش فرو بردم :

_ ببخشید …

نوشته رمان جگوار پارت ۴۷ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل این مطلب در مستر رمان

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا