آخرین مطالبرمان

رمان هتل شیراز پارت ۳۶

جهت مشاهده پارت اول تا آخر رمان هتل شیراز به ترتیب از اینجا کلیک کنید

نفس عمیقی کشیدم و روی تخت دراز کشیدم
_ اتفاق های زیادی افتاده که تو ازش بی خبری

چشمم افتاد به غذایی که روی میز بود اصلا میلی به خوردنش نداشتم

کنجکاو پرسید
_ مثلا چی؟ میخوای یه قرار بذاریم مفصل در موردش حرف بزنی؟

آهی کشیدم
_ شمیم حرفای تو یکی یکی داره بهم ثابت میشه.

تند پرسید
_ مثلا کدوم حرفم؟! بگو دیگه مردم از هیجان.

_ یادته اون روز که داشتیم میرفتیم لب دریاچه بهم گفتی
” شایدم تا اونموقع عاشقش شدی و واقعا تونستی شرطی که گذاشتی رو اجرا کنی. ولی بعدش دیگه این تویی که نمیتونی ازش دل بکنی.”
منم خندیدم و درجوابت گفتم
” کیهانی معمولیشم به زور منو تحمل میکنه جوری که به من نگاه میکنه انگار ارث باباشو ازم طلب داره…
منم آدمی نیستم که نتونم از کسی که بهم علاقه نداشته باشه دل بکنم!”

شمیم کنجکاوتر از قبل گفت
_ یعنی حالا به این حرفم رسیدی؟؟
الین یعنی تو … تو واقعا عاشقش شدی؟؟

پلکامو محکم روی هم فشردم و گوشی رو جا به جا کردم.
_ درسته.. حس میکنم من عاشقش شدم و به حرف تو رسیدم ولی حرفِ خودمو الان انکار میکنم چون با اینکه میدونم بهم علاقه نداره و فقط برای شکستن غرورم باهام شرط بسته بود، بازم نمیتونم ازش دل بکنم. جوری دیوونه شدم که حالا حتی از حرفای نیش دارش هم حس خوبی بهم دست میده.

شمیم قهقهه ای زد و صدای دست زدنش به وضوح شنیده میشد
_ ایول بابا … فکرش هم نمیکردم چنین چیزی اتفاق بیفته . تو سایه ی کیهانی رو با تیر میزدی حالا عاشقش شدی.

_ جوری عاشقش شدم که حاضر شدم برای اجرای شرطم بیام توی خونه اش زندگی کنم … حاضر شدم برای رفتن از خونه ی پدریم دنبال دلیل بگردم و در آخر هم موفق شدم.

یه لحظه ساکت شد و بعد حیرت زده داد زد
_ چی داری میگی الین؟؟ تو رفتی خونه کیهانی زندگی کنی؟

_ درسته … من برای رسیدن به پویان، حتی از پدر و مادر خودمم گذشتم.

با بوقی که توی گوشم پیچید نگاهی به گوشی انداختم. پویان پشت خطم بود.

_ شمیم من فعلا باید برم اتاق پویان. بعدا بازم باهات حرف میزنم.
ناباور تر از قبل جیغ زد
_ اتاقش؟ الین نکنه کاری کنی که پشیمون بشی. نذار عشق جوری کور و کرت کنه که حاضر بشی از ارزش های وجودیت بگذری!

وسط حرفاش تماس رو قطع کردم. شوق حرف زدن با پویان نمیذاشت به حرفای عاقلانه شمیم فکر کنم!

باید از الان نشون میدادم که جا نزدم و برای عاشقی آماده ام.
نفس عمیقی کشیدم و تماس پویان رو وصل کردم. بدون مقدمه حرف زد

_ شام خوردی؟

_ دوست داشتم کنار تو شام بخورم.. ولی تو فرستادی توی اتاقم.

کمی سکوت کرد و بعد جواب داد
_ الآن که گذشت.. اما از این به بعد باید کنار من غذا بخوری.

لحنش دستوری بود ولی بازم به دلم نشست.
وقتی سکوتم رو دید حرفش رو ادامه داد
_ من توی اتاق کناری هستم زودتر شام بخور بیا برای تکمیل حرفامون.

قبل از اینکه من چیزی بگم تماس رو قطع کرد. من چطور میتونستم قلب سنگی این مرد رو نرم کنم؟ هیچ حسی توی حرفاش پیدا نیست و فکر میکنه اینجا هم شرکته که رسمی و عصا قورت داده حرف میزنه.. فقط موندم چطور حاضر شده براش عاشقی کنم!
هرچی به غذا نگاه کردم اشتهایی برای خوردنش نداشتم. دلم میخواست زودتر برم باهاش حرف بزنم.
سریع لباس عوض کردم و از اتاق رفتم بیرون.
دو طرف راهرو رو نگاه کردم فقط یه اتاق نزدیک به اتاق من بود … و بقیه ی اتاقها انتهای راهرو با فاصله بود.
حتما منظورش همین اتاق بوده. ضربه ای به در زدم. بلافاصله صدای چرخیدن کلید توی در به گوشم خورد و در باز شد

با دیدن هیکل مردونه‌اش توی چارچوب در، لرزی به تنم افتاد.
قدمی عقب رفت و راه برای ورودم باز شد.
وارد اتاقش شدم و اونم پشت سرم کلید رو توی قفل چرخوند.
روی مبل نشست و منتظر موند منم بشینم. جا برای نشستن زیاد بود ولی از عمد رفتم نزدیک تر و کنارش نشستم. جوری که زانوم به پاش برخورد کرد. بدونِ اینکه موضعش رو تغییر بده سرشو کمی متمایل به من چرخوند و دستشو زیر چونه اش تکیه داد

_ به خونه ی من خوش اومدی خانوم شروانی!

از لفظ ” خانوم شروانی” خوشم نیومد و ابروهام درهم گره خورد.
دوست داشتم همون الین صدام بزنه تا حداقل به صمیمیتش دلم خوش باشه!
با حرص جوابشو دادم
_ مرسی آقای کیهانی.

یکی از ابروهاش بالا پرید و جواب داد
_ آقای کیهانی؟ مگه تو الان معشوقه ی من نیستی؟ اینقدر خشک؟

لبخند پیروزی نشست روی لبم …اگه کسی مثل خودش باهاش رفتار کنه خوشش نمیاد…

_ یادمه اون شب توی مهمونی بهم گفتی مفهوم عشق اون کاری که من توی جمع کردم نیست، مگه نباید طبق منطق تو الان من یه عشق انسان دوستانه اجرا کنم که توش انسانیت به طور کامل ادا بشه و در شأن و شخصیت مقام بزرگ کیهانی باشه؟!

به زور جلوی خودمو گرفته بودم تا بعد از حرفام نزنم زیر خنده.
یه تای ابروش بالا پرید و اخماش درهم شد
شاید از اینکه دارم اخلاقش رو مسخره میکنم عصبانی شده!

یکی از پاهامو روی اونیکی انداختم و با هیجان بهش خیره شدم
_ خودت بهم بگو عشقم! طبق قانون تو حالا من باید چیکار کنم؟

دستی بین موهاش فرو برد
_ چه خوشت بیاد، چه نیاد، باید اینجا طبق خواسته ی من رفتار کنی . چیزایی که میخوام بهت بگم قانونهای این خونه هست و ربطی به عاشقی نداره در ضمن من میخوام ببینم تو عشق رو چطور معنا کردی و چطور میخوای اجراش کنی که من راضی بشم. اگه بهت بگم چیکار کن چیکار نکن که نمیشه اسمشو گذاشت عشق! ادعا کردی عاشق نجات دهنده ات میشی؟ پس پاش بمون. جایگاهت رو کنارم به همه نشون بده. جا نزن بمون و ثابت کن که عاشقمی.

محو حرفاش شده بودم. کاش منم میتونستم بهش بگم تو هم ثابت کن که منو برای خودت میخوای نه چیز دیگه!

_ من همه ی این کارا رو انجام میدم ولی قبلش یه سوال ازت دارم.

سری تکون داد
_ میشنوم.

حرفمو با احتیاط به زبون آوردم
_ هیچ دختری توی زندگیت نیست ؟ منظورم اینه که اگه به کسی علاقه داری یا اینکه دختر خاصی رو برای اینکه شریک زندگیت بشه در نظر داری …

مکثی کردم و ادامه دادم
_ بدونم چیکار کنم و چه رفتاری جلوش داشته باشم!

اما فقط خودم میدونستم که چرا چنین سوالی ازش پرسیدم. منتظر بودم اسم کسی رو به زبون بیاره اونوقت میدونستم چه بلایی سر اون دختر بیارم!کسی که بخواد خوشبختی منو ازم بدزده ، معلومه که نمیتونم باهاش کنار بیام.
هنوز ته دلم امیدوار بودم پویان بگه هیچ کس توی زندگیش نیست.

مشکوک بهم نگاه کرد
_ مگه برات مهمه که کسی توی زندگی من باشه یا نه؟ تو فقط داری شرطت رو اجرا میکنی هنوز که واقعا عاشقم نشدی.

پوزخندی زد و ادامه داد
_ با اینکه گفته بودی عاشق میشی.

دوست داشتم بگم عاشقی مگه شاخ و دم داره؟ مثل اینکه آقا توانایی تشخیصش رو از دست داده. نمیدونه اینی که رو به روشه ، حاضره از خودشم بگذره تا بهش ثابت کنه یه عاشقه..

وقتی سکوتم رو دید دوباره به حرف اومد
_ باشه .. این حق توئه که بدونی. و جوابتم اینه آره یه دختر توی زندگیمه.
فقط اون توی زندگیمه که سرنوشتش برام مهمه. و تنها حق داره به من فکر کنه و اونه که میتونه توجه منو به خودش جلب کنه!

با دهنی باز بدون پلک زدن، بی‌حرکت موندم.
ناخودآگاه دستام شروع به لرزیدن کرد. اون عوضی کیه که توی زندگی پویانه … حتما میخواد بعد از کوبیدنِ غرور من ، بره سراغش.

لرزش دستم به صدام منتقل شد
_ اون کیه پویان؟ کیه که تو اینجوری داری درموردش حرف میزنی؟

بالا تنه‌اش رو جلو کشید و بهم نزدیک تر شد. دستش که زیر چونه ام نشست و سرم رو بالا آورد لرزشم قطع شد و خشک شدم

با همون اخم همیشگیش زل زد بهم
_ اینو همه فهمیدن به جز خودش! اون دختر هنوز اینو نمیدونه که فقط خودش توی زندگیمه! اولین دختریه که با میل خودم آوردمش خونه‌ام. که اگه مهم نبود چرا باید نجاتش میدادم؟ چرا نرفتم بقیه رو نجات بدم؟ چون کس دیگه‌ای پشیزی پیشم ارزش نداشته.

نفسم توی سینه ام حبس شده بود. باورِ حرفاش مثل خواب و خیال بود. منظورش من بودم؟! حتی نمیتونستم پلک بزنم. امشب قصد کرده منو ذوق مرگ کنه!
یکی از دستامو آروم بالا آوردم و نیشگون محکمی از پهلوم گرفتم. دردش که توی تنم پیچید صورتم مچاله شد و تازه فهمیدم خواب نیستم و پویان برای اولین بار به جای تحقیرم داره بهم میگه براش مهمم!
نفسای منقطعم رو از سینه ام بیرون فرستادم.
از جاش بلند شد و به طرف کتابخونه رفت. کتابی رو بیرون کشید. برگه ای از لا به لای کتاب بیرون آورد و دوباره به طرفم اومد. برگه رو طرفم گرفت

_ ولی هیچکدوم از اینایی که گفتم معناش عشق نیست! درسته برام مهمی اما این دلیل نمیشه که تو رو برای ازدواج و تشکیل زندگی آورده باشم اینجا. برای نجاتت از آبرو و اسم و رسمم مایه گذاشتم . الان همه فکر میکنن تو متعلق به منی!

عین یه بادکنک، تمام حس خوبی که چند دقیقه قبل داشتم، با حرفای بعدش از بین رفت. پس به خاطر حرفایی که مردم پشت سرمون میزدن منو آورده اینجا. فقط چون مجبور شده بود با اسم خودش اون عروسی لعنتی رو بهم بزنه!
اشک روی چشمم پرده کشیده بود ولی پلک نمیزدم تا پایین نریزه.

_ بگیرش … با صدای بلند بخون.

سرمو بلند کردم و با نگاه تارم به برگه ی توی دستش خیره شدم. وقتی دید هنوز حرکتی نمیکنم ادامه داد

_ قوانین این خونه هست که بهت گفته بودم! برات اینجا نوشتم.
تک تکش رو حفظ میکنی و اجرا میکنی.

وقتی حس کردم دیگه نمیتونم جلوی فرود اشکم رو بگیرم، سریع سرمو چرخوندم تا صورتم رو نبینه. پشت دستمو آروم روی چشمام کشیدم .
اشک چشمم خشک شد و پایین نریخت.
” هر که با عشق آشنا بشه… به اشک ریختن عادت میکنه”
دوباره سرمو به طرفش چرخوندم و برگه رو ازش گرفتم… چشمامو روی نوشته ها چرخوندم

_ گفتم با صدای بلند بخون.

نگاه نمناکم رو برای لحظه ای به صورت سردش انداختم.
ناامید چشمامو به جمله ها دوختم. سرفه ای کردم تا صدام صاف بشه چشممو روی خط اولش چرخوندم
شروع کردم به خوندن
_ یک : ده روزِ اول از خونه بیرون نمیری و بعد که ثابت شد اهل موندن هستی با هماهنگی خودم میتونی از خونه خارج بشی!
دو: تا اطلاع ثانوی شرکت پدرت نمیری و اداره اش میفته با خودش .
سه: با کارکنان اینجا درگیری لفظی نمیکنی و کاری به کارشون نداری.
چهار: حق کوتاه کردن موهات نداری چون هر هفته اندازه میگیرم باید بلندتر شده باشه! در عین حال وقتی بلند شد حق نداری جلوی بقیه مردها بیرون بریزیش!

کم کم ابروهام توی هم گره خورد.
این روی پویان برام عجیب و غیرقابل درک بود!
بقیشو نخوندم و نگاهمو از برگه گرفتم
_ اینا که شبیه قوانین خونه نیست! بیشتر شبیه خودخواهی های خودته جناب کیهانی! مگه اومدم پادگان نظامی؟ اونجا هم اینقدر خشک نیستن.

سریع توپید
_ اول که کیهانی نه و پویان! بعدشم خودت امضا کردی حالا باید پاش بمونی!

پوزخندی زد و ادامه داد
_ میدونستم ادعای توخالی کردی و جا خالی میکنی! قوانین خونه ی من همینه !

مشکوک پرسیدم
_ پس هرکس اینجا زندگی میکنه هم اگه موهاش کوتاه بشه تنبیه میشه؟ اونا هم فقط باید جلوی تو موهاشون باز بذارن؟

لبخند کجی زدم و ادامه دادم
_ یعنی اینجا حرمسرا راه انداختی؟

کنارم نشست و با یه حرکت دستشو زیر شالم انداخت که افتاد روی شونه ام و موهایی که حالا کمی از گوشام پایین تر اومده بود نمایان شد.

پوزخندش واضح بود
_ چرا خودتو با خدمه مقایسه میکنی؟ کسرشان نیست برات؟ تو که اونا رو جزو آدم حساب نمیکردی حالا داری قانون خودتو با اونا یکسان میدونی!

خیره به موهام نگاه کرد و طره ایش رو در دست گرفت
_ خوبه موهات داره بلند میشه… میخوام اوج بلندیش رو ببینم

لبخندی روی لبم نشست… اوج بلندی موهام رو میخواد؟ پس حالا حالا ها باید منو کنار خودش نگه داره.
دستشو بالا آورد . سرانگشتاش به پوست سرم رسید.
چشمامو با لذت بستم تا حرکت انگشتاش رو توی موهام حس کنم.

وسط راه حرکت دستش متوقف شد. با مکثش سریع چشمامو باز کردم. دستشو عقب کشید.
نفسمو آه مانند بیرون دادم. حالم درست مثل تشنه ای بود که تا لب چشمه رفته و تشنه برگشته!
کتش رو از روی مبل بغلی برداشت و یه دور توی هوا چرخوند.
معلوم بود دنبال چیزی برای عوض کردن جو موجود میگشت.
کسی که از من فرار میکنه اگه میفهمیدم چرا ازم میخواد عاشقی کنم خوب میشد.
درحالی که کُتش رو توی هوا چرخوند حس کردم یه چیزی از جیبش روی زمین افتاد. با دقت نگاه کردم، یه برگ کاغذ تا شده بود.
ولی انگار خودش متوجه نشد، چون بی توجه کُت رو روی پاش گذاشت و گفت
_ بقیش رو بخون.

آروم خم شدم و با دست آزادم کاغذ رو برداشتم توی مشتم فشردم.

با شنیدن صداش نگاهمو از حرکاتش گرفتم
دوباره شروع کردم به خوندن.
_ پنج: حیاط پشتی دو قسمت داره ، زمین سمت راست که آزاد هست، ورود بهش اشکال نداره ولی قسمت سمت چپ به هیچ عنوان حق ورود نداری . حتی نزدیک به حصارهاش!

شش: …

قبل از اینکه قانون ششم رو بخونم صداش متوقفم کرد.
_ تا همینجا بسه. ببر توی اتاقت و بقیش رو برای خودت بخون.

از جام بلند شدم . توی یه دستم قوانین بود و توی دست دیگه اون کاغذی که از جیبش افتاده بود. شاید هم چیز خاصی داخلش نبود ولی من کنجکاو شده بودم.
سری تکون دادم و به طرف در رفتم

_ در ضمن کارتو از فردا شروع کن! تمام ادعاهایی که داشتی رو میخوام ببینم

دستگیره ی در رو بالا و پایین کردم و در باز شد. بین چهارچوب در قرار گرفتم
_ چشم آقا پویان!

کامل بیرون رفتم و درو بستم. همه جا تاریک بود . چراغ های کاخ رو خاموش کرده بودن. مگه ساعت چند بود که به این زودی همه جا خاموشی زده بودن؟!

حس کردم توی تاریکی یه نفر از بغلم رد شد ولی هنوز چشمام عادت نکرده بود … ترسیده کمی عقب رفتم جوری که پشتم به در اتاق پویان خورد.
تند تند نفس میکشیدم … حس کردم یکی مچ دستمو گرفت و کشید. دیگه نتونستم طاقت بیارم و جیغ فرابنفشی کشیدم.
با شنیدن صدای جیغم دستمو سریع رها کرد و پا به فرار گذاشت. در اتاق پویان به شدت باز شد.
منم که پشتم رو به در تکیه داده بودم محکم به داخل اتاق پرت شدم.
اما پویان که درو باز کرده بود و پشت سرم بود و تکیه گاهم شد.
سرم به سینه اش برخورد کرد. از پشت سر دستشو دور کمرم حلقه کرد و منو به خودش چسبوند و مانع از افتادنم شد.
نفس راحتی کشیدم. با اومدنش حتی ترسم هم از بین رفت.
توی حصار دستش چرخیدم و صورتم مقابل صورتش قرار گرفت.

_ چی شده؟ چرا جیغ زدی الین؟

دیگه نتونستم قوی باشم و بغضم ترکید. سرمو روی سینه اش گذاشتم و اشکم روی گونه ام چکید
_ پویان یه نفر توی تاریکی مچ دستم رو گرفت و کشید ولی وقتی جیغ زدم دستمو رها کرد و فرار کرد.

دستاشو بالا آورد و دو طرف صورتم رو گرفت و رو به روی صورتش قرار داد
_ مگه نگفتم جلوی من گریه نکن؟!

انگشتش رو سُر داد و اشکمو پاک کرد. نور کمی که از داخل اتاقش روی صورتش افتاده بود اخماش رو مشخص کرده بود. نگاهی به اطراف انداخت

_ الان برو توی اتاقت خودم اونو پیداش میکنم . میدونم ایندفعه باهاش چه جوری برخورد کنم..

از شنیدن کلمه ” ایندفعه؟!” متعجب شدم
مگه دفعه ی قبلی هم بوده؟

از جام تکون نخوردم و دوباره سرمو روی سینه اش فشردم.

_ خودم همینجا میمونم تا تو بری جلوی در اتاقت بعد میرم داخل.

با این حرفش جرات پیدا کردم و کمی ازش فاصله گرفتم و به طرف اتاقم رفتم . نگاه آخرم رو به صورتش انداختم و دستمو به دستگیره در رسوندم ، دست آزادم رو براش تکون دادم تا خیالش راحت بشه و برگرده توی اتاقش.
وقتی رفت داخل و درو بست، دستگیره رو بالا و پایین کردم.

_ تو اتاق آقا چیکار میکردی اونم این وقت شب؟!

با شنیدن این صدای آشنا،
هینی گفتم و دستم روی دستگیره ی در موند . سریع به عقب برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم. چشمام کمی به تاریکی عادت کرده بود و میتونستم تشخیص بدم که یه نفر نزدیکم ایستاده .

_ تو کی هستی؟ اینجا چیکار میکنی؟

پوزخند صداداری زد و نزدیک تر اومد..
_ اینو من باید از تو بپرسم… اما من میگم.. همونیم که مچ دستتو گرفتم. واضح تر بگم بیشتر باهم آشنا بشیم. اسمم میناست اون روز که با آقا پویان اومدی اینجا براتون عصرونه آوردم و تو به من توهین کردی!

ابروهام بالا پرید. پس این همون دختره بود که ادعا میکرد خدمتکار نیست.
از لحن حرف زدنش معلوم بود آدم کینه ایه و نتونسته حرفای منو فراموش کنه.
دستمو به کمرم زدم

_ فکر نکنم اگه آقاتون بفهمه پشت در اتاقش زاغ سیاهشو چوب میزدی ، دیگه مقامت توی این خونه حفظ بشه!

صداش پر از حرص بود
_ نیومده احساس مالکیت میکنی دخترجون! من از بچگی اینجا بودم و تو تازه اومدی… بهتره کلاه خودتو بچسبی باد نبره.

اینو گفت و چند قدم ازم فاصله گرفت. لحظه ی آخر برگشت و توپید
_ در ضمن قبل از تو دخترای زیادی رویای فتح قلب آقا رو داشتن ولی با اردنگی به بیرون پرت شدن. تو فوقش خیلی خوش شانس باشی بتونی به تختش راه پیدا کنی ولی به قلبش هرگز!

اخمام درهم شد و توپیدم
_ خفه شو عوضی! معلومه خیلی حرصتو در آوردم… نکنه تو هم یکی از همون دخترایی بودی که خواستی قلبشو فتح کنی؟

راه رفته رو به طرفم برگشت
_ به نفعته خودت دُمت رو بذاری روی کولت و قبل از اینکه با خفت از این خونه بیرونت کنن خودت بری! سوالمم بیخود بود چون معلومه که این وقت شب توی اتاق آقا چیکار میکنی! فکر نکن یه بر و رویی داری حالا شیفته ی تو میشه. مامانش دختر شاه پریون هم براش آورد ولی آقا دست رد زد به سینه اش. تو رو که فقط برای یه شب خواسته… آقا اگه تو رو میخواست ، بدونِ هیچ نسبتی نمیاوردت توی خونه اش!

به طرفش خیز برداشتم و دو تا دستم رو روی گردنش گذاشتم و فشردم. غریدم
_ تو فقط یه خدمتکاری! پویان از روی بزرگواریش به تو لقب خدمتکار نداده. خدمتکار ها حق ندارن توی کارای اربابشون دخالت کنن. در ضمن امشب پویان با زبون خودش بهم گفت تنها دختری که حق داره بهش فکر کنه منم!

دستمو محکم رها کردم که سکندری خورد و به عقب پرت شد.
در اتاقم رو باز کردم و نیمی از تنم رو بردم داخل ولی بازم صداشو شنیدم

_ اینقدر به خودت مطمئنی؟ پس خواهی دید کی از این خونه به بیرون پرت میشه دختره ی هرزه!

اینو گفت و سریع از اونجا فاصله گرفت.

شاید نیمی از حرفای این دختره حقیقت بود. حقیقتی که تلخیش تا ته وجودم نفوذ کرد و فکر و ذهنم رو آشوب کرد.
حرفش توی ذهنم اکو میشد
” آقا اگه تو رو میخواست، بدون هیچ نسبتی نمیاوردت توی خونه اش “

کامل رفتم داخل اتاق و درو قفل کردم.
به در تیکه دادم و آروم سر خوردم پایین.
بغض به گلوم حمله کرده بود. خودم همه ی اینا رو میدونستم اما وقتی اون دختره بهم گفت تلخیش بیشتر بود.
شاید اگه عاشقش نشده بودم الان اینجا نبودم و حرفای این دختر هم خم به ابروم نمیاورد.
روی تخت دراز کشیدم و به اتفاقات اخیر فکر کردم. کاغذ ها هنوزم توی دستم بود.
دستامو بالا آوردم و اول به قوانین نگاه کردم…
از من خواسته بود دیگه شرکت پدرم نرم، فکر کرده این تصمیمش روی من تاثیر منفی میذاره ولی نمیدونه که من قید همه چی رو زدم … یه روزی رفتن به شرکت برام مهم بود چون میخواستم پولامو جمع کنم و سهام دار هتل بشم . اون روزا هدفم به دست آوردن هتل بود ولی الان هدفم بدست آوردن عشق پویانه. من باید خودمو توی دلش جا کنم. هرچند که میدونستم از روز اول که منو دید فقط حس نفرت توی دلش روشن کردم … از نظر اون من فقط یه دختر لوسم!
آهی کشیدم و قوانین رو روی عسلی کنار تخت انداختم. تازه یادم افتاد یه برگ کاغذ از جیب پویان افتاد و من برداشتم. دستمو بالا آورد و تاشو باز کردم.

***

° پویان °

دوباره جیب کُتم رو چک کردم ولی خبری از اون بروشور نبود. یادم میومد روز قبل که تلفنی با فرزانه حرف میزدم چون عجله داشتم از لای کتاب بیرون کشیدم و توی جیبم گذاشتم. خواستم بیخیال بشم ولی دوباره به طرف کتابخونه برگشتم و کتابها رو زیر و رو کردم.
از لای یکی از کتابها کاغذی رو بیرون کشیدم.
با دیدن بروشور ابروهام توی هم گره خورد. مطمئن بودم که اونو توی جیبم گذاشتم و این چک کردن دوباره و بی‌هدفم فقط برای مطمئن شدن بیشتر بود اما الآن … پس یعنی … بروشور لای این یکی کتاب و اون کاغذی که من دیروز توی جیبم گذاشتم یه چیز دیگه بوده؟
ولی یادم نمیومد کاغذ دیگه ای رو لای کتابهای اینجا گذاشته باشم.

به هر حال وقت برای فکر کردن بیشتر نداشتم.
صبح زود بود و همه خواب بودن. باید زودتر میرفتم و کارامو ردیف میکردم تا میتونستم زودتر بیام خونه و ببینم الین برای شروع چیکار میکنه.
کت رو پوشیدم و از اتاق بیرون رفتم. خونه غرق سکوت بود. آهسته به طرف اتاق الین رفتم. دستگیره رو بالا و پایین کردم ولی قفل بود.
یه تای ابروم بالا پرید
دیشب خیلی ترسیده بود حتما به خاطر همین در اتاقش رو قفل کرده. حدسش میزدم کی مچ دستش رو گرفته بود. به جز مینا تا حالا کسی پشت در اتاق من پیداش نشده بود. باید بهش حالی میکردم که اگه همیشه آزاد بوده به این معنا نیست که میتونه توی خونه ی من هر کاری خواست بکنه
دستمو توی جیبم بردم و دسته کلیدم رو بیرون کشیدم. الین خبر نداشت که یه زاپاس از کلید اتاقش دست منه . آروم کلید رو توی در چرخوندم و بی صدا بازش کردم.

وارد اتاق شدم و در رو روی هم گذاشتم ولی قفل نکردم تا صدا نده. به طرفش چرخیدم و محو صحنه ی رو به روم شدم.
خوابش به قدری عمیق بود که حتی تکونم نخورد. با قدم های آهسته به تختش نزدیک شدم. درست مثل اون شب که توی ماشینم خواب رفته بود ، چهره اش معصوم شده بود.
عین یه بچه گربه مظلوم!
دقیقا برعکس زمان بیداریش که اخلاقش شبیه یه ماده ببر وحشی بود.
هرچند این روزها کمی رام شده بود.. دلیلش رو نمیدونستم و همین برام عجیب بود.
حالا که از هویت واقعیش مطلع بودم شباهت زیادی به فرزانه داشت اما قالب صورتش شبیه احسان بود و همین نمیذاشت در نگاه اول زیاد متوجه شباهتش به فرزانه بشم
عقبگرد کردم تا از اتاق برم بیرون ولی صداش متوقفم کرد
_ مامان من تو رو با دنیا عوض نمیکنم اگه پاپا رو ترک میکنی منو ترک نکن.. من هرجا بری با تو میام

با ابروی بالا پریده سرمو چرخوندم. هنوزم خواب بود و داشت توی خواب این حرفها رو به زبون میاورد.
بی حرف به طرف در اتاق رفتم که جمله ی بعدیش بازم منو سرجام متوقف کرد
_ پویان اگه منو میخواست بدونِ هیچ نسبتی منو نمیاورد توی خونه اش!
اخمام درهم شد
چی داشت میگفت؟ چی توی فکرش میگذشت که باعث شده بود توی خواب چنین حرفایی رو بزنه؟!
حتما زیاد به این موضوع فکر میکنه. اما خودشم خوب میدونه این کارم به خاطر قراردادمون بوده و بعد از اجرای شرطش آزاده که بره! این وسط چرا اسم از خواستن میاره؟ نیازی به داشتنِ نسبت نیست چون قرار نیست اتفاقی بیفته!
آروم درو کشیدم و رفتم بیرون. کلید رو توی قفل چرخوندم درحالی که هنوز اخمام درهم بود و حرفای الین بدجور منو به فکر وادار کرده بود.
فقط کارکنان خونه میدونستن الین داره اینجا زندگی میکنه. بهشون سپرده بودم آدمای متفرقه و خارج از این خونه چیزی نفهمن تا الین اذیت نشه.
هرچند برای خودم حرف مردم مهم نبود و حتی اینکه چون اسمم کنار اسم الین آورده شده بود اونو به خونم کشوندم، تنها بهونه ای بیش نبود.
اگه میخواستم به حرفهایی که زده میشه بها بدم الان به اینجا نرسیده بودم و توی همون سالها از زندگی عقب میموندم. اما سالها قبل حس گرفتنِ انتقام از احسان و بقیه منو به جلو هول داد
پوزخندی روی لبم نشست. اما چرا حالا دیگه حس میکنم نیازی به انتقام نیست. جوابش واضح بود چون دست روزگار خودش مثل سیلی میمونه. زجری که باید رو به وضوح توی چشمای احسان دیدم. و حالا راز بزرگی که مخفی کرده و وقتش بود بدونه که من از رازش باخبرم!
تند تند از پله ها پایین میرفتم که با صدای نازبانو وسط راه ایستادم.

_ آقا پویان بدون صبحونه میخوای بری بیرون پسرم؟ خدا رو خوش نمیاد شکم گرسنه کار کنی. بیا برات میز رو چیدم چندتا لقمه بخور .

چند پله ی باقی مونده رو تند تند طی کردم و رسیدم پیشش.

نفسمو بیرون دادم
_ ممنون نازبانو. من باید برم کار زیاد دارم . توی هتل یه چیزی میخورم.

صدای مینا از رو به رو باعث شد نگاهم رو به طرفش بچرخونم

_ امروز من از مامانم خواهش کردم بذاره میز رو با سلیقه ی خودم براتون بچینم . به نظرم توی روحیتون برای کار کردن هم تاثیر بذاره. به لطف شما من تونستم روانشناسی بخونم و الان این چیزایی که در نشاط روح تاثیر داره رو براتون آماده کردم!

با کنجکاوی به قیافه هیجان زده‌اش خیره شدم
این دختر سعی داشت از حرفا و رفتارش چی رو به من بفهمونه؟!

نازبانو با تحسین به دخترش نگاه کرد
و زیر لب قربون صدقه‌اش رفت.
دستم رو بالا آوردم و نگاهی به ساعتم انداختم .
سری تکون دادم و به طرف میز صبحونه رفتم. لبخند رضایت روی لبای مینا نشست و سریع خودش رو به میز رسوند.
همه چی رو با سلیقه آماده کرده بود.. اشتهایی نداشتم اما برای اینکه دلش رو نشکنم یکی دوتا لقمه برداشتم.
بعد با نگاهی دوباره به ساعتم از جام بلند شدم.
در جواب چشم های منتظر نازبانو و مینا سریع گفتم
_ دیرم شده باید برم. ممنون به خاطر صبحونه.

مینا سریع از پشت میز بلند شد
_ خیلی خوشحالم که راضی بودین.

بدون حرف از خونه بیرون رفتم.
ماشین رو از پارکینگ بیرون بردم
با فرزانه تماس گرفتم و طولی نکشید که وصل شد. میدونستم منتظره تا من بهش خبر بدم.

_ بیا هتل.. یه سری کار دارم انجام بدم امروز بهت میگم برای ادامه ی راه باید چیکار کنی!

صداش هیجان داشت. خودشم خوب میدونست که وقتی من بخوام کارش بی نقص پیش میره!
از طرفی دلم میخواست اون دارایی که احسان همه جا مغرورانه باهاش خودشو نشون داده و حق و سهم الین بوده بهش برسه!

**

° الین °

با نوری که از پنجره ی اتاق به چشمم خورد صورتمو جمع کردم.
با پشت دستم پلکم رو مالیدم. صاف سرجام نشستم.
با نگاهی به اطرافم کف دستم رو آروم به پیشونیم کوبیدم .
امروز روز شروع عاشقی کردنمه و من تا طلوع آفتاب خواب بودم. با یادآوری چیزی که شب قبل توی اون کاغذ دیدم دستام مشت شد.
کشو عسلی رو باز کردم و کاغذ رو چنگ زدم.
بازم به نوشته هاش خیره شدم.

” گویی داستان بابا لنگ دراز را از روی زندگی من نوشته اند … مردی به همان مهربانی و سخاوتمندی که برای پیشرفت دختری مثل من از هیچ چیز دریغ نکرد … و من برای تشکر از او چیزی ندارم به جز … به جز قلبی که برای او میتپد و با فکر به او زنده است”

ناخواسته کاغذ توی دستم مچاله شد.
پر حرص دندون هامو به هم سابیدم
این دختر کیه که جرات کرده چنین نامه ای رو برای پویان بنویسه؟!
نامه توی جیب پویان بود پس حتما خودش هم از محتواش با خبره!
باید بیشتر درباره این دختر بفهمم و اونوقت میدونم اون قلبش که برای پویان میتپه رو چه جوری از سینه اش در بیارم

نوشته رمان هتل شیراز پارت ۳۶ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل این مطلب در مستر رمان

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا