آخرین مطالبرمان

رمان عشق ممنوعه استاد پارت ۱۴۳

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

کنارش رسیدم و در جواب حرفش با نیش باز لب زدم :

_آره عالیم عالی

خداروشکری زیر لب زمزمه کرد که دستاش رو گرفتم و برای اینکه خودم رو لوس کنم با مهربونی صداش زدم و گفتم :

_خاتونممممم !!

با مهربونی خندید و گفت :

_باز چی میخوای ؟؟

دیگه فهمیده بود وقتی اینطوری صداش میزنم یه خواسته ای ازش‌دارم و یه چیزی میخوام برای همین با شنیدن لحن صحبت کردم اینطوری خنده اش گرفته بود

این عادت هایی لوسی که جدیدا پیدا کرده بودم رو نمیدونم چطوری درگیرشون شده بودم هر چی بود بخاطر عوض شدن طرز زندگیم بود

کم کم داشتم چیزهایی رو از این پولدارای از خود راضی یاد میگرفتم و چه میخواستم چه نمیخواستم روم تاثیر گذاشته بودن ، دستاش رو محکم توی دستام فشردم و به آرومی پرسیدم :

_واه خاتونم یه طوری میگی انگار هر دفعه میام پیشت یه چیزی ازت میخوام نه عشقم من بخاطر خودته که دوست دارم و نمیتونم دوریت رو تحمل کنم

ریز ریز شروع کرد به خندیدن و درحالیکه سرش رو با تاسف به اطراف تکونی میداد زیرلب زمزمه وار گفت :

_ای بابا از دست تو دختر !!

نگاهم رو توی صورتش چرخوندم این زن چی داشت که حتی نگاه کردن بهش هم حال آدم رو عوض میکرد با دیدن نگاه خیره ام دستی به صورتم کشید و با مهربونی گفت :

_میخوای برات چیزی بیارم بخوری ؟؟

تنها کسی که اینجا بعد آراد به فکرم بود و همیشه حواسش بهم بود این پیرزن ساده و مهربون بود بوسه ای کف دستش نشوندم و جدی گفتم :

_اولا که مگه من مُردم که شما بری برام غذا بیاری دوما نه گرسنه ام نیست خیالت تخت

خوبه ای زیرلب زمزمه کرد و درحالیکه دستم رو رها میکرد گفت :

_خوب پس من برم به کارهام برسم مادر که امروز حسابی سرم شلوغه !!

چی ؟! سرش شلوغه ؟! نکنه خبری هست که من ازش بی اطلاعم ؟؟

با یادآوری عباس نجم و زنش که چمدون به دست از خونه بیرون رفته بودن سد راه خاتونی که قصد داشت بره شدم و با کنجکاوی پرسیدم :

_میگم شما نمیدونی بابا مامان آراد کجا رفتن ؟!

با تعجب گفت :

_مگه تو نمیدونی ؟؟!

یعنی چی این حرفش ؟! چی شده که باید من هم اطلاع داشته باشم ؟! اخمامو توی هم کشیدم و با تعجب پرسیدم :

_چی رو ؟؟؟

نزدیکم شد و درحالیکه صداش رو پایین میاورد چیزی گفت که چشمام گرد شد و با تعجب نگاهش کردم

باورم نمیشد ، یعنی چی که همیشه جایی میرن به هیچکس درموردش نمیگن و اصلا معلوم نیست مسافرتشون چند روزه باشه یعنی ممکنه مسافرتشون یه ساعته باشه یه روز باشه یا یه ماه یا……!!

مگه همچین چیزی امکان داشت ؟!
هنوز داشتم با دهن باز نگاهش میکردم که دستش رو جلوی صورتم تکونی داد و گفت :

_چت شد دختر ؟؟ چرا یهویی اینطوری شدی

به خودم اومدم و زودی دهنم رو بستم و ناباور پرسیدم :

_اینا رو که الان گفتی جدی بودی دیگه ؟؟؟

مات موند و با ناراحتی گفت :

_دروغ چی دارم بهت بگم آخه مادر… حالام برو که من باید برم به کارهام برسم

خواست از کنارم رد بشه و بره که بازوش رو گرفتم و سوالی پرسیدم :

_میگم خاتون یعنی حتی به آرادم نمیگن و خبری ازشون نداره

انگار دیگه کم کم دارم روی اعصابش میرم و حوصله اش با سوال و جواب هام سر رفته باشه چشم غره خفنی بهم رفت و گفت :

_گفتم که هیچکسی خبر دقیقی از رفتن و اومدنشون نداره

باورم نمیشد همچین چیزی !!
حتما یه کاسه ای زیر نیم کاسشون هست که همچین کاری میکنن وگرنه دلیلشون چیه که دست به همچین کارهایی میزنن

توی فکر فرو رفته و توی دنیای دیگه ای سیر میکردم که خاتون دستی روی بازوم کشید و گفت :

_من دیگه برم مادر که خیلی کار دارم

و بدون اینکه منتظر پاسخی از جانب من باشه ازم فاصله گرفت و رفت ، پس حالا طبق حرفای خاتون معلوم نیست کی بیان پس تا وقت رو از دست ندادم باید شروع میکردم

با این فکر بی معطلی از پله ها بالا رفتم ولی همین که میخواستم بی سروصدا سمت اتاقشون برم با شنیدن صدای حرف زدن آراد که از پایین به گوش میرسید باعث شد زودی راهم رو کج کنم و به سمت اتاق خودمون برم

اووووف خدایا این یکدفعه از کجاش پیداش شد ؟؟
همیشه بد موقع سر وکله اش پیدا میشد اگه یک درصد میفهمید میخوام چیکار کنم و سر فضولی کردن مُچم رو میگرفت دیگه نمیتونستم کنترلش کنم و هر طوری شده میبردم خونه خودش !!

چیزی که اصلا نمیخواستم پس مجبور بودم پنهونی و دور از چشمش این کارا رو بکنم ، در اتاق رو باز کردم و داخل شدم چون میدونستم الان سر وقتم میاد زودی کتابی باز کردم و الکی خودم رو با مطالعه سرگرم نشون دادم

که طبق انتظارم طولی نکشید که در اتاق باز شد و آراد با پاکتی که توی دستش خودنمایی میکرد داخل شد و به سمتم اومد

داشتم با کنجکاوی و تعجب پاکت توی‌ دستش رو‌ نگاه میکردم که مردونه خندید و گفت :

_میبینم که سرگرمی خانوم !!

درحالیکه بادی به غبغب مینداختم کتاب توی دستم رو تکونی دادم گفتم :

_بله دیگه مجبورم !!

خوبه ای زیرلب زمزمه کرد و پاکت توی دستش رو به سمتم گرفت کتاب توی دستمو روی میز گذاشتم و با کنجکاوی لب زدم :

_این چیه ؟؟

ابرویی بالا انداخت و گفت :

_باز کن خودت ببین

هیجان زده پاکت رو از دستش گرفتم و با فکر به اینکه چی میتونه توش باشه زودی شروع کردم به باز کردنش ولی همین که درش باز شد با دیدن چیزایی که توش بود

انگار یکدفعه تموم شوق و ذوقم دود شه و به هوا بره مات و مبهوت نگاهم رو داخل جعبه چرخوندم این چی بود برام گرفته ؟؟

منو بگو چی پیش خودم فکر میکردم چی شد ، وقتی دید دارم چپ چپ نگاهش میکنم مردونه خندید و گفت :

_چیه خوشت نیومد ؟؟

جعبه رو دستش دادم و با چشم غره ای بهش گفتم :

_کی اخه کتاب هدیه میده بیا مال خودت !!

پشت بهش به سمت آیینه قدی اتاق رفتم و ناراحت با لب و لوچه آویزون خیره اش شدم از توی آیینه دیدم چطور داره با خنده نگاهم میکنه

بی محل بهش شروع کردم با موهام وَر رفتن ، آخه یعنی چی داره با کتاب خفه ام میکنه تا میخوام یه خورده راحت باشم یه کتاب جدید تو حلقه ام میکنه

پشت سرم ایستاد و درحالیکه از تو آیینه نگاهش رو به چشمام میدوخت یکدفعه دستاش جلوی صورتم اومد و با دیدن چیزی که توی دستاش بود ماتم برد و بی اختیار لبخندی گوشه لبم نشست

نوشته رمان عشق ممنوعه استاد پارت ۱۴۳ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل این مطلب در مستر رمان

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا