آخرین مطالبرمان

فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۱۱۵

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از فصل دوم دانشجوی شیطون بلا از اینجا وارد شوید

هر کلمه ای که بیشتر از دهنش بیرون میومد من بدتر میلرزیدم که مبادا این سمتی بیاد و مُچ من رو موقع ارتکاب جرم بگیره

زودی پرده رو کشیدم ولی همین که با نفس راحت به عقب برگشتم با دیدن نیمایی که درست پشت سرم با اخمای درهمی ایستاده بود حس کردم قلبم ایستاد و نفس کشیدن یادم رفت

چند ثانیه بی حرف نگاهم کرد ، حس کردم رو به مرگم که بالاخره به خودش اومد و برعکس انتظارم که الان بازخواستم میکنه جدی گفت :

_غذات آمادس !!

نفسم که تموم مدت حبس کرده بودم رو با فشار بیرون فرستادم و گیج لب زدم :

_هااااا ؟!

انگار نه انگار چیزی شده به سمت آشپزخونه رفت و بلند خطاب بهم گفت :

_مگه از صبح تا حالا مُخم رو نخوردی که گرسنته حالا آماده شده بیا

با دور شدنش ازم دستمو روی سینه ام که به شدت بالا پایین میشد گذاشتم و زیرلب زمزمه وار گفتم :

_اووووف بخیر گذشت !!

یعنی واقعا به چیزی شک نکرده یا داشت فیلم بازی میکرد ؟!
چند ثانیه فکر کردم و با یادآوری اینکه چه دلیلی داره که به روم نیاره و تنبیه ام نکنه ، بی تفاوت شونه ای بالا انداختم و آروم لب زدم :

_نه بابا هیچی نفهمید

چند دقیقه موندم تا حالم سرجاش بیاد و نفس هام منظم بشه بعد از اینکه چندباری خودم رو با دستام باد زدم تا بهتر شم

به سمت آشپزخونه رفتم ولی با دیدن نیمایی که روی صندلی با اخمای درهم و خیره به زمین نشسته بود ، بی اختیار پاهام از حرکت ایستاد

حالش یه طورایی عجیب بود طوری که باعث شده بود با نگاه کردن بهش بند دلم پاره شه و برای نزدیک شدن بهش دودل شم

نمیدونم دقیق چند دقیقه ای خیره اش بودم که بالاخره سرش رو بالا گرفت و با دیدنم اشاره ای کرد جلو برم ، ترس رو کناری زدم و به سمتش رفتم که گفت :

_بشین !!

تن صداش عصبی و دستوری بود یا من اینطوری متوجه شدم ؟!
خدایا تنها راه نجاتم رو هم از دست دادم ناامید رو به روش نشستم که خودش رو سمتم کشید و با چیزی که گفت سرم آنچنان با سرعت بالا رفت که صدای بلند استخوان های گردنم تو فضا پیچید

_ زود بخور

فکر میکردم میخواد بهم درباره بالکن بگه و بازجوییم کنه ولی این حرفش دور از انتظارم بود و همین هم باعث شده بود که چپ چپ نگاهش کنم

وقتی دید دارم اونطوری با تعجب نگاهش میکنم اشاره ای به غذای جلوم کرد و با اخمای درهمی گفت :

_بخور دیگه ….چرا اینطور نگاهم میکنی ؟؟

دستپاچه به خودم اومدم و غذای جلوم که دقیق معلوم نبود چیه رو جلو کشیدم

_باشه ممنون

قاشق اولی رو که توی دهنم گذاشتم یکدفعه با حس طعم بدی که توی دهنم پیچیده بود حالم بهم خورد ، وحشت زده قاشق توی دستمو روی میز پرت کردم و به سمت ظرفشویی هجوم بردم

با صدای بلندی عق زدم و نزدیک بود تموم محتویات شکمم رو بالا بیارم لعنتی از زور عق های خشکی که زده بودم اشک بود که از گوشه چشمام سرازیر شده بود

اوووف این چه کوفتیه که به خوردم داده بود دهنم رو آب زدم و با صورتی درهم به سمتش رفتم و بالای سر نیمایی که بی تفاوت به جای خالیم نگاه میکرد ایستادم و با غیض غریدم :

_این چه آشغالیه که درست کردی ؟؟

دست به سینه به صندلی تکیه داد و بی تفاوت گفت :

_گفتی غذا میخوای اینم در حد توان من بود میلت نیست اوکی خودت برو دست به کار شو

هه انتظار داشت من بشم نوکر آقا ؟؟
عصبی تموم محتویات قابلمه رو همراه بشقاب غذا توی سینک ظرفشویی خالی کردم و خشن غریدم :

_کور خوندی من بشم برده حلقه به گوشت !!

تموم مدت بی تفاوت و با حالت خاصی خیره چشمام شده بود و پلکم نمیزد از ترس نگاهش لرز بدی به تنم نشست و باعث شد ازش فاصله بگیرم

و برای فرار از دستش قصد برگشت به اتاق رو داشتم که صدام زد و گفت :

_بمون !!

حرصی ایستادم و از شدت استرس لبم رو محکم زیر دندون فشردم که طعم تلخ خون توی دهنم پیچید

بلند شد و صدای قدماش که داشت بهم نزدیک و نزدیک تر میشد باعث شد بی اختیار توی خودم جمع بشم و قدمی جلو بزارم

یکدفعه بازوم توی دستای قوی و مردونه اش چنگ شد ، با ترس از جا پریدم وحشت زده نگاهی به دستش انداختم و آب دهنم رو با وحشت قورت دادم

یه دور نگاهش رو توی صورتم چرخوند و نمیدونم چی توی صورتم دید که یکدفعه به سمت خودش کشیدم که محکم به سینه اش کوبیده شدم و دستاش دورم حلقه شد

و آروم کنار گوشم زمزمه کرد :

_هیس ….آروم باش من قصد آزارت رو ندارم

چند ثانیه مات و مبهوت موندم و حتی نفس کشیدن هم یادم رفت از حس نفس هاش کنار گوشم سرم کج شد

و یکدفعه نمیدونم چه مرگم شده بود که با حس بوی عطر تلخ مردونه اش بی اختیار عطر تنش رو عمیق نفس کشیدم و چشمام داشت روی هم میرفت

ولی یکدفعه با یادآوری اینکه اون نیماست کسی که تموم سعیش رو برای آزار و اذیت من کرده و میکنه به خودم اومدم وحشت زده به عقب هُلش دادم

اصلا معلوم بود این دیوونه داره چه غلطی میکنه ؟؟ اول که اینجا من رو زندانی کرده و هر بلایی که میخواسته سرم آورده بعد اینطوری میخواد منو آروم کنه ؟؟

دستام از شدت شوکی که بهم دست داده بود میلرزیدن ولی خودم رو نباختم و درحالیکه نگاهم رو ازش میدزدیم به سختی با لُکنت لب زدم :

_دیگه هی…چ وقت بهم نزد…یک نشو !!!

و بدون اینکه منتظر پاسخی از جانبش باشم عقب گرد کرده و با قدمای نامتعادل وارد اتاقم شدم و در رو محکم بهم کوبیدم

دستای لرزونم رو که بخاطر حالت بد روحی روانیم بودن رو جلوی صورتم گرفتم و با نفرت زیرلب زمزمه کردم :

_این حال بد من باعث و بانیش تویی پس چطور جرات میکنی باز بهم نزدیک شی لعنتی!!

درحالیکه روی‌ تخت دراز میکشیدم با ترس توی خودم جمع شده و نگاه وحشت زده ام رو به در اتاق دوختم هرآن منتظر بودم در باز شه و باز بهم نزدیک شه

این فوبیای لعنتی داشت من رو از پا درمیاورد کم کم داشت حالم خوب میشد تا این که لعنتی باز سروکله اش پیدا شد و سراغم اومده و به این حال و روز انداخته بودم

هه وقتی دیده نمیتونه از راه زور وارد شه حالا قصد داره با ناز و نوازش و محبت نظرم رو جلب کنه و اینطوری هر بلایی که میخواد سرم بیاره

با یادآوری بالکن و تنها راه نجاتم چشمام رو بستم و با آرامشی که کم کم داشت به وجودم برمیگشت نفسی کشیدم و زیرلب با خودم زمزمه وار لب زدم :

_همین که هنوز امیدی برای آزادیم هست خداروشکر !!

هنوز حرف کامل از دهنم بیرون نیومده بود که در اتاق باز شد و نیما با اخمای درهم و عصبی توی قاب در قرار گرفت

با دیدن نگاه خیره ام داخل شد و عصبی گفت :

_از این به بعد توی اتاقت میمونی و حق بیرون رفتن هم نداری

وحشت زده روی تخت نشستم

_چی ؟؟ چرا ؟؟

پوزخندی گوشه لبش نشست

_یه کم فکر کن دلیلش رو میفهمی

با این حرفش ملافه توی دستم چنگ شد و لرزون نالیدم :

_یعنی چی ؟؟

_ هه حالا خودت رو به اون راه میزنی !!

کلید رو از جیبش بیرون کشید و به سمت در رفت که لرزون از روی تخت بلند شدم و به سمتش رفتم نه نباید میزاشتم در روم قفل میکرد و تموم امیدم رو از دست میدادم
پس با التماس نالیدم :

_نکن من نمیتونم همش توی این اتاق تنها بمونم !!

ابرویی بالا انداخت و با تمسخر گفت :

_مطمعنی همش بخاطر تنها بودنته و فکر دیگه ای توی سرت نداری ؟؟

گیج سر جام ایستادم و آب دهنم رو صدادار قورت دادم نکنه به چیزی شک کرده و فهمیده که من توی بالکن رفتم ؟؟!

خودم رو به اون راه زدم و با لب و لوچه آویزون نالیدم :

_داری از چی حرف میزنی ؟؟ نمیفهمم

جدی نگاهش رو توی صورتم چرخوند تا به سرم رسید و به اون قسمت خیره شد با دیدن نگاه خیره اش دستپاچه دستی به اون قسمتی که زخم بود کشیدم

ولی با حس نکردن چیزی زیر دستم لبامو حرصی روی هم فشردم و لعنتی توی دلم زمزمه کردم معلوم نبود باند دور سرم کجا افتاده که متوجه اش نشده بودم

یکدفعه باند رو جلوی چشمام تکونی داد و با تمسخر گفت :

_احیانأ دنبال این که نمیگردی ؟؟

نوشته فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۱۱۵ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل این مطلب در مستر رمان

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا