آخرین مطالبرمان

رمان هتل شیراز پارت ۳۳

جهت مشاهده پارت اول تا آخر رمان هتل شیراز به ترتیب از اینجا کلیک کنید

کم کم حرفای فرزانه داشت برام جالب تر میشد و منتظر بودم پایانش برسه و ربطش رو به ماجراهای الان بفهمم هرچند که یه حدسیات گنگی زده بودم.

با اینحال پرسیدم
_ خواهرت بعد از فهمیدن این موضوع چیکار میکنه؟

دوباره لیوان آب رو تا ته سر کشید انگار حرفایی که میزد جلوی چشمش داشت مثل یه فیلم اکران میشد جون میداد تا حرفاشو به زبون بیاره!
کمی که آروم شد دوباره ادامه داد

_ خواهرم وصیت میکنه که تمام اموالش به دخترش برسه و هیچ کس حق دخالتی توش نداشته باشه تا زمانی که عقل دخترش کامل بشه و خودش تصمیم بگیره برای ثروتش چیکار کنه. اینو میده به وکیلش تا مخفی کنه و بعد از مرگش رو کنه.

ابروهام بالا پرید
_ خیلی تصمیم زیرکانه ای گرفته بوده! معلومه خواهرت هم مثل خودت زرنگ بوده.

پوزخندی روی لبش نشست…
_ اما خواهرم بدشانس بود… درست همون زمان قرار شد من بیام ایران برای کمک بهش نقشه هایی باهم بکشیم و از شوهرش زهرچشم بگیریم… وقتی که من فرودگاه بودم و خواهرم داشت میومد استقبالم، توی راه تصادف میکنه و …

دیگه نتونست ادامه بده و بغضش ترکید… قطره های اشکش یکی یکی روی گونه اش چکید.
تصوراتم به هم ریخت! ماجرا پیچیده شد… دستمال کاغذی رو به طرفش گرفتم

_ فکر نمیکردم آدمی که به راحتی دست به جنایت میزنه، بلد باشه گریه کنه!

دستمالی بیرون کشید و اشکش رو پاک کرد
_ من ظاهرم قویه اما در باطن شکننده ام فقط یه تلنگر کوچیک برای فروپاشیم کافیه.

دستمو زیر چونه ام تکیه دادم و منتظر موندم ادامه بده. کمی که گذشت خودش شروع کرد
_ همونجور که فهمیدی خواهرم توی تصادف جونش رو از دست داد. من اون زمان شوک بزرگی بهم وارد شد و نتونستم جلو برم و خودمو به شوهرخواهرم نشون بدم… اون اینو میدونست که زنش یه خواهر دوقلو داره ولی چون منو خواهرم باهم در ارتباط نبودیم تا حالا منو ندیده بود و شاید اصلا یادشم نبود. من تا چند وقت از شوک مرگ خواهرم توی بیمارستان بودم و بعدم که حالم رو به راه شد نتونستم ایران بمونم و دوباره برگشتم خارج.

متعجب بهش نگاه کردم
_ پس سرنوشت دخترخواهرت و اون میراثی که بهش میرسید چی شد؟

_ من دیگه نفهمیدم چه اتفاقی افتاد و راستشو بخوای تا چند سال میترسیدم بیام و دنبال ماجرا رو بگیرم… تا اینکه دو سال قبل یه نفر رو فرستادم کامل ته و توی ماجرا رو برام درآورد و از هویت شوهرخواهرم و اوضاع زندگیش کاملا باخبر شدم و برگشتم ایران تا حق رو به حقدار برسونم.

ابروهام رو کاملا به هم نزدیک کردم و با احتیاط کلماتم رو روی زبونم نشوندم…
_ میشه اسم شوهرخواهرت رو بدونم؟

پوزخندش پررنگ شد…

_ احسان شروانی شوهرخواهرمه و الین هم خواهر زاده ام!

کم کم گره ابروهام از هم باز شد… پس احسان شروانی چنین راز بزرگی رو توی زندگیش داره که از همه مخفی کرده! نیازی نبود لقمه رو دور سرم بچرخونم به راحتی و با یه حرکت کارش تموم بود!

° الین °

آدرس خونه اش رو بلد نبودم … مونده بودم چطور بهش بگم. از آینه ی ماشین نیم نگاهی به خودم انداختم.
معمولا هروقت که از ظاهر خودت راضی باشی یعنی عالی شدی و دقیقا حال منم همین بود.
میدونستم پویان این وقت روز توی شرکته پس بهتر بود برم شرکتش و منتظر بمونم کارش تموم بشه بعد باهاش برم خونه اش!
با این فکر فرمون ماشین رو چرخوندم و دور زدم.

° پویان °

کم کم تیکه های پازل ذهنم کنار هم قرار میگرفت و یه تصویر مبهم ایجاد میشد…
فرزانه همچنان متفکر توی گذشته هاش غرق شده بود.

با صدای من سرش رو بلند کرد
_ با این حساب تو اومدی تا حقی که به الین میرسه رو بهش برگردونی.

بی‌حرف نگاهم کرد که ادامه دادم
_ ولی اینو نمیفهمم چرا این وسط فقط داشتی الین رو اذیت میکردی و نزدیک به دو سال تلاش بیهوده کردی؟

توی صورتش دقیق شدم یادمه روز اول که دیدمش چهره اش برام آشنا بود… حالا که خوب دقت کردم و از گذشته اش باخبر شدم تازه فهمیدم ته چهره اش شبیه الینه به خاطر همین حس میکردم آشناست!

پای راستش رو روی پای چپش انداخت…
_ هنوز بقیه ی حرفامو نشنیدی … بعد از برگشتنم به ایران تصمیم داشتم برم سراغ احسان و خودم واضح حقیقت رو به الین بگم و بعد از گرفتن حقش با خودم ببرمش خارج…

آهی کشید و ادامه داد
_ اما تازه اون زمان بود که متوجه شدم خیلی دیر رسیدم!

متعجب چشمامو ریز کردم
_ چرا دیر رسیدی؟

پلکاشو روی هم فشرد
_ چون احسان تمام اون املاک رو به تصرف خودش درآورده بود و دخترش رو بیش از حد لوس و وابسته به خودش بار آورده بود و جوری بهش توجه و محبت کرده بود که من خودمو میکشتم هم الین باور نمیکرد که پدرش چنین اهدافی داشته و هیچوقت املاکش رو از پدرش پس نمیگرفت… حتی اگه وصیت نامه ی مامانشم میدید بازم دودستی حقش رو به احسان میبخشید چون جز محبت چیزی ازش ندیده بود.

تمام رفتارهای الین از اولین ملاقاتم باهاش جلوی چشمم رد شد… لوس و نازپروردگیِ غیرطبیعی، صفاتی بود که از همون اول به وضوح در وجودش بیداد میکرد و حالا دلیلش برام روشن شد!
احسان برای اهداف خودش حتی از دخترش هم نگذشته!
برای اولین بار توی ذهنم حساب الین رو از پدرش جدا کردم … اون دختر واقعا بی تقصیر بود .
چقدر در موردش اشتباه فکر کردم که گاهی اونو با پدرش همدست دونستم و فکر کردم دستشون توی یک کاسه هست و داره منو بازی میده.
الین بی گناه بود و به جرم نکرده وارد بازی احسان شده بود. فقط به خاطر اینکه پدرش برای رسیدن به اهدافش اونو قربانی کرد! اون برای نجاتش به من پناه آورد من اونو نجات دادم اما به چه قیمتی؟ چه فرقی بین من و احسان میموند هر دومون برای اهداف خودمون…
پلکامو محکم روی هم فشردم.
وای بر من …
صدای فرزانه همچنان توی اتاق طنین انداز شد.

_ احسان بعد از مرگ خواهرم الین رو میبره پیش زن اولش و الکی میگه بچه ی دوستمه که مامان و باباش توی تصادف فوت کردن، الین اصلا نمیدونه که مادرش یکی دیگست و اینی که بهش میگه مادر، همون زن اول احسانه که چون بچه دار نمیشده، الین رو مثل بچه ی خودش بزرگ میکنه و نمیذارن کسی بفهمه بچه ی خودشون نیست… اون زن به حدی به الین محبت کرده که الین ممکن نیست قبول نکنه که اون مادرش نیست… و اونجا بود که من فهمیدم دیر رسیدم و هدف احسان از اینکه دخترش رو لوس و نازپرورده بالا آورده این بوده که اگه روزی الین قضیه ی اون وصیت نامه رو فهمید، خودش اموال رو دو دستی تقدیم احسان کنه!

سوالی که به ذهنم خطور کرده بود رو به زبون آوردم
_ یعنی زن اول احسان از وجود خواهرت توی زندگی شوهرش بی خبره و نمیدونه که الین واقعا دختر شوهرشه؟

سرشو به معنای نفی تکون داد
متعجب ادامه دادم
_ پس چرا نرفتی بهش حقیقت رو بگی؟ اینجوری بهتر میتونستی به هدفت برسی!

عمیق بهم خیره شد
_ مدرکی نداشتم که بهش ثابت کنم… چون خواهرم فقط یه صیغه نامه از احسان داشته که ثابت میکرده زنشه، که اونم جایی ثبت نشده و دست احسانه!

_ خب نگفتی چرا دانیال رو فرستادی وسط؟

فرزانه از جاش بلند شد و نزدیک تر اومد درست کنارم روی مبل نشست.
در همین لحظه در اتاقم به شدت باز شد.
اخمامو کشیدم توی صورتم کی بود که به خودش جرات داده بود بدون اجازه وارد اتاق من بشه؟

فرزانه هم خودشو جلوتر کشید تا بتونه ببینه ولی فاصله اش با من کم شد.

***

° الین °

_ آقای کیهانی الان دو ساعتی هست داخل اتاقشون با خانوم شمس هستن.

با تردید ادامه داد
_ فکر کنم جلسه دارن!

جلسه فقط با فرزانه؟ اونم دو ساعت؟؟ دود از کله ام بیرون زد! اون زنیکه حتما توی این دو ساعت رفته پویان رو اغفال کنه!

سعی میکردم صدامو کنترل کنم تا حرصش معلوم نشه
_ چی میگی خانوم؟ جلسه کجا بود؟ مگه رئیس جلسه چند ساعته با کارمند هم میذاره؟ من باید برم داخل با آقای کیهانی کار واجب دارم.

دل تو دلم نبود درو باز کنم و نذارم بیشتر از این اون زنیکه با پویان تنها باشه!

منشی نگاهی به دور و برش انداخت و وقتی دید کسی اون اطراف نیست با صدای آرومی گفت
_ به من مربوط نیستا ولی چند دقیقه قبل صدای گریه ی خانوم شمس ازداخل اتاق میومد و معلوم بود آقای کیهانی هم داره دلداریش میده!

بی‌اراده ناخنای بلندم کف دستم فرو رفت. پس حدسم درست بوده و فرزانه وقتی دیده از راه لوند بازی نمیتونه پویان رو از راه به در کنه، رفته تا با ننه من غریبم بازیاش دل پویان روبه حال خودش بسوزونه!
دیگه نتونستم صبر کنم. به طرف در اتاق رفتم و با ضرب بازش کردم جوری که در محکم به دیوار اتاق برخورد کرد. مثل میرغضب به صحنه ی رو به روم خیره شدم
با دیدن فاصله ی کم بین پویان و فرزانه ابروهام بیش از قبل توی هم گره خورد … فرزانه جوری خم شده بود که انگار داشت خودشو روی پویان می انداخت!

پویان که معلوم بود انتظار دیدنم رو نداشته وقتی نگاه خیره ی من رو دید سرشو چرخوند با نگاهی به فاصله‌ی کم بین خودش و فرزانه، ابروهاش درهم گره خورد
کمی خودشو عقب کشید و از جاش بلند شد. فرزانه هم که حسابی جا خورده بود سرجاش صاف شد و نگاهش رو چرخوند
مثل طلبکارها دستمو به کمرم زدم و یکی از ابروهامو بالا انداختم و با حرص گفتم
_ پویان قرار بود امروز بریم خونتو نشونم بدی.. ولی مثل اینکه جلسه اتون با خانوم شمس به درازا کشید!

از عمد جلوی فرزانه اینجوری حرف زدم تا به رابطه‌ی منو پویان پی ببره!

پویان رو به فرزانه با اخم و جدیتی که من دلم خنک شد! گفت
_ بقیه‌ی جلسه بمونه برای بعد. من با الین کار مهم تری دارم!

لبخند پیروزی روی لبام نشست.
فرزانه که معلوم بود حسابی توی حس بوده و با ورود من حالش گرفته شده بود، کیفش رو چنگ زد و رو به پویان با صدای گرفته ای گفت

_ باشه آقای کیهانی من مزاحم اوقاتتون نمیشم بقیه ی طرح ها هم بعدا برنامه اش رو میریزیم.

هرچی روی میز چشم چرخوندم برگه و طرحی ندیدم که بخواد با خودش ببره زنیکه میخواد منو گول بزنه!
توی دلم غریدم بری دیگه برنگردی! میخوای پویان رو از راه به در کنی میدونم چیکارت کنم.

قبل از اینکه پویان چیزی بگه خودم پیش‌دستی کردم
_ به سلامت خانوم شمس!

فرزانه بی حرف از اتاق بیرون رفت. پویان توی فکر بود و انگار زیاد حواسش به اطرافش نبود. با اینکه از بودنش کنار فرزانه دلخور بودم ولی نمیتونستم اعتراضی کنم چون اون که تعهدی به من نداشت و همه چی ظاهری بود.
وقتش بود یه کم دلشو بلرزونم. لبخند کجی نشست گوشه ی لبم. اعتراض هم وارد نیست چون خودش از من دلبری میخواد منم نشونش میدم.

آروم آروم نزدیکش رفتم. از بی خبریش استفاده کردم درست کنارش نشستم جوری که پام به پاش برخورد کرد و سرشو بلند کرد.
دستمو روی پاش حرکت دادم و به انگشتاش رسوندم… آروم انگشتامو توی انگشتاش قفل کردم.

نگاهش ریز به ریز حرکاتمو در نظر داشت. چشماش روی انگشتای گره شده ی هردومون خیره موند. ترسم از واکنش شدیدش بود. چشمامو آروم بستم و منتظر موندم تا دوباره غُر بزنه و از بی تجربگیم بگه!

اما برخلاف تصورم گره انگشتاش رو محکم تر کرد. با تعجب به چشمای مشکی رنگش خیره شدم

نگاهش عجیب غریب و متعجب بود. سکوت کرده بود و با همون نگاه عجیبش توی چشمام دنبال چیزی میگشت.
قلبم از هیجانِ نزدیکی بهش داشت میومد توی دهنم.
همونجور که انگشتام توی انگشتای مردونه اش قفل بود از جاش بلند شد و منم متقابلا بلند شدم و رو به روش ایستادم.

_ بریم خونه ی من!

بالاخره رسید به قسمت مورد علاقه ام. نتونستم جلوی لبخندم رو بگیرم.
_ منم اومدم تا باهم بریم چون آدرس خونتو بلد نبودم.

سری تکون داد . با دست آزادش وسایلش رو توی کیفش جا داد. در تعجب بودم چرا دستمو ول نمیکنه اما در عین حال از این حرکتش حس خیلی خوبی داشتم.
” حالا دستمو گرفتی روزی میرسه خودمو میگیری و ول نمیکنی.”
هم قدم باهاش از در اتاق بیرون رفتم. نگاه های اطرافیان رو که روی انگشتای کلید شده‌ی منو پویان میدیدم غرور خاصی سر تا پامو فرا میگرفت. ولی آهی که از ته دلم بلند میشد رو نمیتونستم انکار کنم چون فقط خودم میدونستم همه رفتارهای پویان ظاهریه و رفتارهای من از ته دل!
جلوی پارکینگ توقف کرد انگشتاشو جدا کرد
_ بهتره ماشینت رو بذاری همینجا و با ماشین من بریم .

من که حالا از خدام بود بهش نزدیک باشم بی چون و چرا قبول کردم. باید از هر فرصتی برای به دست آوردن دلش استفاده میکردم هرچند که هنوزم من توی چارچوب قانونهاش نبودم .

بعد از سوار شدن ، چشمم به اولین چیزی که افتاد همون تیکه ی شالم بود که هنوزم به فرمون ماشینش وصل بود. حتی همینم حالا برام یه دلخوشی بود با اینکه دلیلش رو نمیدونستم.
حرکاتش رو درنظر داشتم. اولین کاری که بعد از سوار شدنش انجام داد انگشتاش رو روی فرمون، دور همون پارچه حلقه کرد.
چشمامو با آرامش باز و بسته کردم. حتی اگه مرگم اون لحظه میرسید هیچ نگرانی نداشتم چون بهم ثابت شده بود این مرد اومده تا قهرمان زندگی من باشه.
ناخواسته این تیکه از آهنگ برای هزارمین بار توی ذهنم اکو شد

” مرگ برای همه اما… سراغ از تو اگر، قبلِ تو میرم”

قبلا این آهنگ رو بی دلیل دوست داشتم و مخاطبی براش پیدا نمیکردم.. اما حالا اسم و تصویر پویان توی تمام وجودم حک شده بود!
قدرت خدا رو ببین! من رفتم تا خودکشی کنم و از زندگی خلاص بشم اما نمیدونستم یه نفر وجود داره که ناخواسته مانع مردنم میشه و یه روزی میرسه که همین مرد میشه تمام زندگیم طوری که دیگه نمیتونم به مُردن فکر کنم.
و الان فقط داشتنش، به هرقیمتی برام شده بود هدف!
کنترل سیستم رو برداشت و روشنش کرد… با پلی شدنِ همین آهنگ، ابروهام بالا پرید…
شایدم اون ضرب المثل رو درست گفته باشن و دلش به دلم راه داره و من خبر ندارم.

ماشین که حرکت کرد منم با لبخند آهنگ رو زیر لب باهاش همخوانی کردم.
” با همه ات مالِ منی، روح تو در جانِ منی، مثل همیشه”

در طول راه جوری سکوت کرده بود و با اخمای درهم به جلو خیره شده بود که میترسیدم چیزی بگم و سؤالی بپرسم. ولی از بودن کنارش، نهایت لذت رو بردم.
نگاهم که به لبش میفتاد تصویر دیشب توی مهمونی توی ذهنم زنده میشد و تمام وجودم خشک میشد و چیزی توی دلم فرو میریخت.
شاید پویان با خودش فکر کرده من این چیزا برام طبیعیه و تجربه داشتم که به راحتی اون کار رو توی جمع انجام دادم. اما نمیدونه که من به هیچ مردی نزدیک نشدم و اولین تجربه ام با خودش بود. انجامش، کار آسونی نبود برام اما باید هرجور شده بود عشقمو نشون میدادم به خاطر همین با وجود اونهمه جمعیت، لبمو رو روی لبش قرار دادم.
هرچند که بعدش هم جوابی نگرفتم و از نظر پویان مفهوم عشق به این چیزا نیست!
نا امید به بیرون خیره شدم و ناخواسته آهی کشیدم که نگاه پویان هم به طرفم کشوند.
نگاه کوتاهی به صورتم انداخت و بازم به جاده خیره شد

_ حالا که از بزرگترین مشکل زندگیت خلاص شدی چه دلیلی داره آه بکشی؟

وقتی سکوتم رو دید دوباره به حرف اومد
_ به خاطر از دست دادنِ هتل؟

با احتیاط و کمی تند ادامه داد
_ نکنه بازم پدرت مجبورت کرده کاری انجام بدی؟

سری به معنای نفی تکون دادم اما نتونستم جوابمو به زبون بیارم آخه چطور بهش میگفتم آهی که کشیدم از عاشقی بود.

_ هیچکدوم … پدرم دیگه کاری به من نداره. تا تو هستی من نگران چیزی نیستم.

نیم نگاهی بهم انداخت و سریع نگاهشو گرفت
میدونستم حرفام براش غیرطبیعی بود اما باید عادت کنه این تازه مقدمه هست و اول ماجراست چون قراره جز عشق چیزی از من نبینه اونم با میل قلبی خودم، نه با اجبار!

با توقف ماشین جلوی یه خونه ی ویلایی فوق العاده بزرگ که تا حالا نظیرش رو توی کل شیراز ندیده بودم، با دهنی باز سرمو بلند کردم تا بتونم انتهای این شاهکار رو به روم رو ببینم. نمیشد اسمشو گذاشت خونه! بیشتر بهش میخورد یه کاخِ بزرگ باشه تا یه خونه!
حتی منی که خودم دختری از قشر مرفه شیراز محسوب میشدم از دیدن شکوه و زیبایی چنین کاخی به وجد اومده بودم.

کمربندش رو باز کرد و پیاده شد. اما من همچنان با شگفتی محو اون کاخ و عظمتش شده بودم.
آروم از ماشین پیاده شدم. نگهبان به طرف ماشین اومد و سوار شد تا ببره توی پارکینگ. من به خونه ی پاپا مینازیدم و میگفتم قصر!
اما حالا با دیدن این کاخ هرلحظه بیشتر از قبل پی میبردم که غرورِ من در مقابل پویان چقدر کاذب بوده!

حرفش توی ذهنم اکو شد
” جلوی دریا حرف از آب نزن”

آروم کف دستمو به پیشونیم کوبیدم… کاش میتونستم برگردم به عقب و روزایی که پُز پول و ثروتم پیشش میدادم و اون با تواضع سکوت میکرد و داشته هاش رو به رُخم نمیکشید در صورتی که به راحتی میتونست پوزه ی منو به خاک بماله، و اون روزا رو از تقویم زندگیم پاک میکردم. آبروی خودم رو دستی دستی پیشش برده بودم و جز پول پرستی چیز دیگه‌ای از خودم نشون نداده بودم چطور توقع داشتم حالا که عاشقش شدم باورم کنه؟!

با شنیدن صداش چشم از شکوه اون کاخ برداشتم

_ بهتره همراه خودم بیای چون توی حیاط یه سگ نگهبان هست که به غریبه ها حساسه

با اومدنِ اسم سگ، تکونی به خودم دادم و سریع خودمو بهش رسوندم.
پشتش به من بود و نگاهش به حیاط! تردید رو کنار گذاشتم و دستمو دور بازوش حلقه کردم.
نگاهی به دستم انداخت ولی اعتراضی نکرد..
نمیتونست که اعتراض کنه چون خودش ازم خواسته نهایت تلاشمو بکنم و این یه پوئن مثبت برای من محسوب میشد!
همراه با هم وارد حیاط شدیم. اولین چیزی که چشمم رو خیره کرد گلهای قشنگ و خوش بویی بود که عطرش مشمامم رو نوازش کرد.
نفس عمیقی کشیدم و محو زیبایی های اطرافم شدم ، شدم.
صدای وحشتناک سگ باعث شد ناخواسته بازوی پویان رو محکم تر بچسبم.
نگاهی به چهره ی ترسیده ام انداخت و لبخند کجی نشوند روی لبش

_ چقدر از سگ میترسی؟

همچنان که بازوشو محکم میفشردم جواب دادم
_ من از سگ، مثلِ سگ میترسم!

خودمم نمیدونستم دارم چی بلغور میکنم.

_ الان که زنجیرش بستس و نمیتونه بیاد سراغت این فقط صداش بود .

مکثی کرد و ادامه داد
_ بهتره با همه جای اینجا آشنا بشی و به ذهن بسپاری.

حرفاش برام گنگ بود چرا باید به ذهن میسپردم؟
اما سوالی نپرسیدم و همقدم باهاش به طرف ورودی کاخ رفتم.
با دیدن اون همه خدمتکار که هر کدوم به کاری مشغول بودن دهنم بیشتر باز موند. البته خونه به اون بزرگی نیاز داشت زیاد بهش رسیدگی بشه.
تعجبم وقتی بیشتر شد که پویان بدون اینکه اعلام حضور کنه تا جلوش خم و راست بشن ، بی صدا به طرف اتاقی رفت.
مدام در حال مقایسه کردنِ رفتارهای پویان با خودم بودم و هی عرق شرم روی پیشونیم مینشست.
قبلا که حسی بهش نداشتم این رفتارهای پویان رو مسخره میکردم اما حالا که عاشقش بودم از خودم خجالت میکشیدم. چطور توقع داشتم حسم رو باور کنه!

پویان کلیدش رو توی قفل چرخوند..نگاه خیره ی یکی از خدمه رو روی خودمون حس میکردم. سرمو چرخوندم ولی وقتی با نگاهم غافلگیرش کردم، سریع سرش رو چرخوند و به طرف خروجی سالن رفت.
شونه ای بالا انداختم و همقدم با پویان رفتم داخل اتاقش.
دکوراسیون اتاقش یه چیزی شبیه همون اتاقی بود که توی هتل به خودش اختصاص داده بود اما این اتاق خیلی بزرگتر و شیک تر بود با کتابخونه‌ای مجزا و کامل.
محو اتاقش بودم و متوجه نشدم کی دستشو از دستم جدا کرد و روی مبل نشست.

_ هر وقت بازدیدت تموم شد بیا اینجا بشین.

سری تکون دادم و به طرفش رفتم. کنارش روی مبل نشستم. کُتش رو درآورد …
چشمام به طرفش کشیده شد
اندامش به قدری ورزیده و روی فرم بود که ناخواسته دلم میخواست سرمو بذارم روی سینه ی ستبرش!
گوشی توی اتاق رو برداشت و یه دکمه رو فشرد .

_ یه عصرونه ی مفصل لطف کن نازبانو.

گوشی رو گذاشت روی میز. با اشتیاق به چهره ی مردونه و جذابش خیره شدم
_ من مشتاقم قوانین خاص تو رو بدونم .

ابرویی بالا انداخت و بیشتر روی مبل لم داد
_ عجله نکن وقت زیاده … اول من و تو یه عصرونه میخوریم بعد مفصل صحبت میکنیم.

در همین لحظه ضربه ای به در اتاق وارد شد . ناخواسته سرمو به طرف در چرخوندم. با دیدن همون دختر که قبل از ورودمون به اتاق، نگاهش خیره به من بود ، ابروهام بالا پرید.
مشغول آنالیز ظاهرش شدم. قیافه اش به خدمتکار بودن نمیخورد … صورتی لاغر اما جالب داشت با چشمایی درشت و گونه هایی برجسته . سینی عصرونه توی دستش بود و همونجور بی حرف جلوی در ایستاده بود. پویان با دیدنش اشاره کرد تا جلو بیاد.

_ مگه نازبانو نبود که تو عصرونه آوردی؟

دختره کمی خجالت کشید و ظرف رو روی میز گذاشت و با سر پایین افتاده گفت
_ مامانم عصرونه رو حاضر کرد اما من ازش خواهش کردم بذاره براتون بیارم آقا.

حس میکردم لحن حرف زدنش یه جور ناز کردن داره که این اخمامو توی صورتم پررنگ میکرد.

° پویان °

نیم نگاهی به مینا انداختم
با اینکه آزاد بود و اینجا وظیفه ای نداشت نمیدونستم چرا بازم داره این کارا رو میکنه… اون روز اتاقم رو تمیز کرده بود و امروز هم غذا آورد

سرم رو چرخوندم و نگاه خیره و پر اخم الین روی مینا رو دیدم.
با غرور خاصِ خودش نگاهش رو ازش جدا کرد و بعد رو به من حرفشو به زبون آورد
_ بیخیال عزیزم… خدمتکار، خدمتکاره دیگه چه فرقی میکنه کدومشون غذا رو بیاره!
حس میکردم کلماتش یه جور حرص داخلش بود و عمدا و برای چزوندن مینا این حرفا رو زد.
اما چرا؟ مینا که کاری نکرده بود.

قبل از اینکه چیزی بگم مینا سرشو بلند کرد و با اخم رو به الین گفت
_ من اینجا خدمتکار نیستم خانوم محترم! مامانم آقا رو مثل پسر خودش میدونه.
الین بی توجه به مینا من رو مخاطبش قرار داد
_ احترام زیادی، توقع بی جا میاره! زیادی به کارکنات اهمیت میدی احساس مالکیت بهشون دست میده!

یه تای ابروهام بالا پرید … الین نیومده با مینا سرجنگ داشت هرچند که نگاه کینه ای مینا رو هم روی الین حس میکردم!

اشاره ای به مینا کردم
_ ممنون مینا خانوم میتونی بری!

نگاه دلخورش رو ازم گرفت و بیرون رفت. یه تیکه کیک از ظرف برداشتم و توی بشقاب جلوم گذاشتم. همزمان با اینکه چنگال رو توی کیک فرو بردم گفتم
_ اگه بخوای با کسایی که اینجا کار میکنن درگیر بشی، چطور میخوای اینجا زندگی کنی؟
با این حرفم بلافاصله سرش بلند شد و با بهت گفت
_ چی؟؟؟ مگه قراره اینجا زندگی کنم؟

دیگه تصمیم نداشتم حتی به عنوان یه مُهره ی فرعی از الین استفاده کنم… این دختر بی گناه بود و نباید تاوان گناه های پدرش رو پس میداد.
من راه دیگه ای برای بازی دادن احسان در نظر داشتم نیازی نبود الین رو وارد بازی کنم.
اما چرا بهش نمیگفتم برو … چرا بهش نمیگفتم تو آزادی که هرکاری دوست داری انجام بدی…
اون امضا کرده بود که مال من باشه و برام عاشقی کنه پس وقتی اسم من روشه باید کنارم باشه… این دختر حسابش از پدرش جدا بود و نباید میذاشتم دوباره پدرش برای اهدافش ازش استفاده کنه .
برای اجرای شرطش باید اینجا زندگی کنه جایی که همه چیزش متعلق به منه.

وقتی سکوتم طولانی شد دوباره صداش بلند شد
_ از من میخوای اینجا برات عاشقی کنم؟ اما چطور؟ من که نمیتونم سرخود خونه ی پدریم رو ترک کنم و بیام اینجا. اصلا نسبتی با تو ندارم که بخوام پیشت زندگی کنم. چه دلیلی برای مامانم بیارم؟

با آرامش تیکه کیک رو گذاشتم توی دهنم و چنگال رو توی بشقاب گذاشتم.

_ فقط دو روز وقت داری . طبق قراردادی که خودت با میل و رضایت کامل امضاش کردی تو تمام و کمال متعلق به منی و باید طبق میل من رفتار کنی که از نظر من این میشه همون عاشقی که قولش رو دادی ! این دو روز هرجور که خودت میدونی و دوست داری براشون دلیل بیار اما در نهایت خودت با پای خودت میای اینجا! وگرنه روز سوم خودم میام دنبالت و با خودم میبرمت… در ضمن همین که همه میدونن من به خاطر تو عروسیت رو به هم زدم یعنی اسمم کنار اسمته، همین دلیلی کافی برای نسبتی که دنبالش میگردی هست !

° الین °

تازه داشتم متوجه معنی حرفاش میشدم که چرا توی حیاط بهم گفت
” بهتره با همه جای اینجا آشنا بشی و به ذهن بسپاری”

پس از من میخواد کنارش زندگی کنم. اما تا کی؟ من که از خدام بود جایی نفس بکشم که پویان نفس کشیده، جایی راه برم که اون راه رفته… اما چطور میتونستم بیام و اینجا زندگی کنم. همینجوری هم مامان بهم گیر میداد که چرا پویان اقدامی نمیکنه.. با سکونت دائمی من دیگه بیشتر شک میکنه اون که از قرارداد بینمون بی خبره و نمیدونه که حالا بر اساس منطق پویان، من باید براش عاشقی کنم.
اما ته دلم یه جور فرو ریختن حس های مختلف رو حس میکردم. از فکر اینکه بخوام حوالی پویان زندگی کنم حس خوبی بهم دست میداد. اینجوری به هدفم نزدیکتر میشدم و میتونستم بیشتر به خودم عادتش بدم.
و شاید …
_ چرا سکوت کردی؟ نکنه حالا که خرت از پل گذشته پشیمون شدی؟ گفته بودم قبل از امضای اون برگه خوب فکراتو بکن چون عاشقی کردن برای من به این آسونیا نیست.. این تازه اولشه من هنوز حتی قانونهای خاص خودم رو بهت نگفتم.

از جام بلند شدم بذار فکر کنه ترسیدم!
از مرگ بالاتر داریم؟ من اونو کنار پویان میخوام!
اونم متقابلا از جاش بلند شد کُتش رو روی دوشش انداخت. قدمی بهم نزدیک شد دستمو بالا آورد و انگشتاشو توی انگشتام قفل کرد… آب دهنمو به سختی قورت دادم

_ برای پویان کیهانی باش! همونجور که من به خاطر نجاتت تا لب مرگ هم رفتم… ثابت کن لیاقتش رو داشتی!

لرزشی توی تنم پیچید… نمیفهمیدم دقیق از من چی میخواد. فقط اینو میدونستم که هرچی بخواد قبوله.
دستام سرد سرد بود انگشتام خشک شده بود قدمی عقب رفتم تا دستم از دستش جدا بشه. با صدای لرزونم حرفمو بهش رسوندم
_‌ تلاش خودمو میکنم چون من بیدی نیستم که با این بادها بلرزم.

پوزخند روی لبش داشت لرزش صدامو به تمسخر میگرفت.
پس اگه روزی میفهمید دلمو بهش باختم دلمم به تمسخر میگرفت ؟
بغض به گلوم چنگ زد… خودمو به در رسوندم.
_ صبر کن خودم میرسونمت ماشینت که توی شرکته.

بی حرف منتظر موندم … حضورش رو پشت سرم حس میکردم. چقدر باید میدویدم تا به روزی برسم که منو توی آغوش گرمش جا بده؟!

*
حتی به آباژور کنار تختم هم که خوب دقت میکردم عکس پویان روش شکل میگرفت!
آباژور رو خاموش کردم و به پهلوی دیگه‌ام چرخیدم.
هنوز نتونسته بودم دلیلی پیدا کنم. تمام نگرانیم از مامان بود چون نمیتونستم محبت و وابستگیش به خودم رو نادیده بگیرم. اما پاپا دیگه وجودش پیشم کمرنگ شده بود نه من اونو زیاد میدیدم و نه اون منو.
بعد از به هم خوردن عروسی چند بار خواسته بود باهام حرف بزنه اما من هربار به شدت ازش دوری کردم. وقتی که من بهش نیاز داشتم پشتم رو خالی کرد. اما بازم براش احترام قائل بودم و نمیتونستم بی توجه بهش از خونه اش برم هرچند که با وجود پویان دیگه ازش ترسی نداشتم … چون پویان تکیه گاه جدیدم بود خواه ناخواه مواظبم بود …
شاید همین حمایتاش بود که دلمو لرزوند و مردونگی که دنبالش بودم توی وجود پویان پیدا کردم.

نگاهی به ساعتم انداختم ۲ نیمه شب بود ولی هنوز خواب به چشمم نیومده بود .
نیم خیز شدم و لب تخت نشستم. باورم نمیشد قرار بود از اینجا برم و بدون هیچ نسبتی کنار کسی زندگی کنم که حالا داشتنش برام مثل خواب و خیال بود. اما تا کِی؟ اگه من نتونستم قلبش رو نرم کنم و یه روز میفهمید که واقعا عاشقشم و تمام کارام از روی عشق بوده، چی میشد؟ اونوقت منو از خونه اش بیرون میکرد و منو با یه قلب شکسته تنها میذاشت درست مثل بقیه ی دخترایی که عاشقش شدن.
با این فکر لرزی توی تنم پیچید و ناخواسته دستامو بغل گرفتم. خودمم میدونستم راه سختی در پیش دارم …
بدست آوردنِ قلب پادشاهِ اون کاخ بزرگ… اما چیزی که ته دلم رو روشن میکرد این بود که پویان درونش پاکه و این موضوع هزاران بار بهم ثابت شده بود… یه مهربونی ذاتی توی وجودشه با اینکه ظاهرش سرد و بی تفاوته اما اون مهربونی رو نمیتونه انکار کنه و هردفعه اسمش رو میذاره انسانیت!
انسانیتی که برای من زیادی خرج کرده. اما من حس دیگه ای بهش داشتم.
سرمو تکون دادم تا افکارم بپره فعلا باید راهی پیدا میکردم تا رفتنم از این خونه موجه باشه.

شاید هم باید با پویان حرف میزدم تا هم دلم آروم بشه و هم از این طریق میتونستم راه حلی از بین حرفاش بیرون بکشم … اون همیشه یه راهی توی ذهنش هست.
بی توجه به این فکر که احتمالا این وقت شب خواب باشه، گوشیمو برداشتم . تردید رو کنار گذاشتم و اسمش رو لمس کردم
اولین بوق که توی گوشم پیچید، تپش قلبم شدت گرفت… نفهمیدم کی این مرد شد تمام زندگیم و عشقش توی کل وجودم نفوذ کرد.

_ الین … مشکلی پیش اومده این وقتِ شب؟

صدای نگرانش لبخند ریزی رو روی لبم نشوند… برای لحظه ای گوشی رو گذاشتم روی قلبم تا شاید تپش های نامنظمش با شنیدن صدای پویان آروم بشه!
گوشی رو روی گوشم گذاشتم.
_ خواب بودی پویان؟ بیدارت کردم؟

_ نه .. یه سری پرونده بود جمع و جور میکردم … چی شده تماس گرفتی؟

یه دستم به گوشی بود و دست آزادم هم از لبه ی تخت برداشتم و خودمو روی تخت رها کردم .
همزمان با فرو رفتن خوشخواب با لذت چشمامو بستم و اجازه دادم صدای مردونه و جذابش توی کل وجودم بپیچه. کاش هرشب کنارم بود و برام حرف میزد و صداش میشد لالایی شبهام و بعد با خیال راحت به خواب فرو میرفتم.

_ باز اتفاقی افتاده الین؟

هنوز گیج و منگ بودم که با صدای عصبیش به خودم اومدم
_ اگه حرف نزنی مجبور میشم خودم بیام اونجا .

لبخندم عمیقتر شد … همین که به خاطر من نگران شده بود و حاضر بود نصف شب بیاد ببینه چه مشکلی برام پیش اومده، بهونه ی دوباره ای میداد دست قلبم تا بخواد سینه ام رو بشکافه و بیرون بزنه.

_ چیزی نشده … خواستم قبل از خواب باهات حرف بزنم .

نفس عمیقی کشیدم و با اشتیاق ادامه دادم
_ مگه حتما باید مشکلی برام پیش اومده باشه تا بهت زنگ بزنم ؟ شنیدنِ صدات به خودی خود برام لذت بخشه!

میدونستم اون حرفامو باور نمیکنه و همین موضوع باعث میشد ادامه بدم و حرفای دلم رو بیرون بریزم

_ آخه میدونی وقتی باهات حرف میزنم و حس میکنم کنارمی دیگه به هیچ کس نیاز ندارم.. دنیای من توی وجود تو خلاصه شده پویان!

نوشته رمان هتل شیراز پارت ۳۳ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل این مطلب در مستر رمان

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا