آخرین مطالبرمان

رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت ۹۵

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از این رمان وارد شوید

به چشمای پرش نگاه میکنم.
– صحبت کن سها صحبت کن که الانه کل بیمارستانو بزارم رو سرم.
اشکاشو پاک میکنه و با دستاش بازی میکنه.
– سینان. من وقتی اون سهیل نامرد بهم گفت که بلایی سرت میاره فقط به جونت فکر میگردم. من نمیتونستم به خاطر خودم تورو تو خطر بندازم که…
به اینجای حرفش که میرسه پقی دوباره زیر گریه میزنه. هنوزم پوستش مثل گچ دیوار میموند. ناخود اگاه نزدیکش میشم و محکم بغلش میکنم. این دختر جقدر سختی کشیده بود و من بی غیرت تنهاش گذاشتم.
– گریه نکن سهای من. گریه نکن.
– سینان میدونستم عصبی میشی ولی خب میگفتی چی کار کنم؟ من واقعا نگرانتون بودم. وقتی سهیل بهم اینجوری گفت دیدم رفتن باهاش همچینم بد نیست.
از خودم جداش میکنم و نگاهش میکنم. ولی اون نگاهم نمیکرد.
– تو که به اون نیلای نچسب چسبیده بودی بقیه هم که درگیر خودشون بودن. منم دیدم اینجوریه باهاش رفتم شمال.
– دیگه نمیخواد بگی سها.. باید ازت مغذرت بخوام. منو ببخش سها خیلی سختی کشیدی فقط به خاطر اینکه ما در امان باشیم.
– سینان… من…من…
به مژه های بهم چسبیدش نگاه میکنم. به صورت معصومش که خیسه. نمیدونم چرا حس میکنم‌میدونم چی میخواد بگه…

اشکاشو از روی گونش با شستام پاک میکنم. حالا دستام دو طرف صورتش بودن. بالاحره نگام میکنه. اون چشمای براق و شفاف جوری نگاهم‌میکنه که دوس دارم تا ابد نگهشون دارم.
سرمو به صورتش نزدیک میکنم و خودم جملشو کامل میکنم.
– دوست دارم….
دوست داشتم بعد از این اعتراف کل دنیارو به پاش بریزم اما الان وقت این نبود. لبامو روی لباش میشونمو عمیق‌میبوسمش. متوجه اشکی که از گوشه ی چشمش میچکه میشم و لبامو بر نمیدارم.
بالاخره وقتی ازش جدا میشم و نگاهش میکنم میبینمش که سرشو پایین انداخته.
محکم بغلش میکنم و دم گوشش زمزمه میکنم
– خیلی دوست دارم سها خانم. دیگه گریه نکن لطفا.
دستاشو دورم میپیچه و سرشو توی سینم قایم میکنه.
*
#فردای‌همان‌روز
#جلوی‌کافه
– اینجا که اونجا نیست!
به صورت متعجب سها نگاه میکنم.
بالاخره بعد از کلی اصرار متقاعدمون کرد که باهامون بیاد. مامور ها کنارمون ایستاده بودن.
سرگرد به سمتم چرخید.
– اقای سعیدی مطمئنید اینجا همون جای کافست؟
– بله جناب سرگرد. ۱۰۰ در ۱۰۰ اینجا بود.
سرگرد دوباره به جای خالی کافه نگاه کرد.

منم نگاهشو دنبال میکنم. به جای اون کافه ی شیک یه انبار بود که با کرکره های زنگ زده داد میزد کا خیلی وقته کسی بهش دست نزده.
دوباره سرگرد سمتمون برمیگرده.
– خیله خب جناب سعیدی اینجور که مشخصه دیگه نمیشه اینجا موند. وقتی اون ها میدونستن ما میایم اینجا بعید نیست اینجا باشن. شما برید خونه ما هم تحقیقاتو جدی تر شروع میکنیم. بچه های سایبری هم پیگیری کردن و رد اون ایمیل رو ان شا الله تا دو سه روز دیگه میزنیم.
– دستتون درد نکنه سرگرد. فقط یه چیزی…
– نامزد من میخواد براتون از کسی که بهش مزنونیم‌بگه.
– البته پس امروز ساعت ۲ بیاید کلانتری.
– بله حتما.
به همراه سهایی که هم تو بهته هم ترسیده سمت ماشین خودم میرم. وقتی میشینیم بلافاصله به حرف میاد.
-‌ ینی اون کافه چی شده؟
– هر چی شده مطمئنم که به تازگی شده.
– اره اما دیدی اون کرکره ها رو؟ زنگ زده بودن!
– اره اما خب این که دیل نمیشه….
استارت میزنم و ادامه میدم.
– حالا اینارو ولش کن. بعد از یه مدت طولانی داریم‌میریم خونه. بگو برای صبدنه چی بخرم بخوریم؟‌
– مگه زن عمویینا نیستن؟
– هستن ولی من و تو چون دیر تر رفتیم گفتم اونا صبونشونو بخورن.
– خب پس بیکن بخر با کنسرو لوبیا.
– باشه عزیز دلم.
و بعد به سمت فروشگاه نزدیک خونه میرونم.

نوشته رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت ۹۵ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل این مطلب در مستر رمان

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا