آخرین مطالبرمان

رمان عشق ممنوعه استاد پارت ۱۳۹

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

چقدر بوی عطرش خوب بود لعنتی !!
یه طوری آدم رو مسخ خودش میکرد که روح و روانت رو بهم میریخت و دوست داشتی ساعت ها توی همون حالت بمونی و بوی تنش رو که قاطی عطرش شده استشمام کنی

چشمام رو بسته بودم و داشتم توی دنیای دیگه ای برای خودم سیر میکردم که حس کردم شونه های آراد لرزید بار اول محل نزاشتم یعنی دلم نمیخواست ازش دل بکنم و جدا بشم

ولی بار دوم وقتی لرزش شونه هاش بیشتر شد بالاخره به هر سختی که بود چشمامو باز کردم و کلافه لب زدم :

_چته هی تکون میخوری ؟؟

برعکس انتظارم هیچی نگفت و بدتر لرزش شونه ها و بدنش بیشتر شد ، وحشت زده ازش جدا شدم تا ببینم چشه

ولی با دیدن نیش باز و اشکای جمع شده گوشه چشماش ماتم برد و با تعجب نگاهمو توی صورتش چرخوندم این چشه ؟!

یکدفعه با دیدن حالت صورتم پقی زد زیرخنده و درحالیکه ازم جدا میشد با خنده گفت :

_باورم نمیشه که اینطوری شدی !!

آب دهنم رو صدا دار قورت دادم و صاف ایستادم

_چطوری ؟؟ چی میگی برای خودت

دستاش رو قاب صورتم کرد و درحالیکه سرش رو پایین میاورد و دقیق نگاهش رو بین چشمام میچرخوند با ته مونده های خنده روی لبهاش گفت :

_یه نگاهی از توی آیینه به خودت بندازی میفهمی چشمات چه خمار خواستن شدن

اوووه لعنتی….وقتی که داشتم اونطوری عطر تنش رو بو میکشیدم چشمام صد در صد خمار شدن و درضمن با اون نفس هایی عمیقی که من میکشیدم خرم بود میفهمید داشتم چیکار میکردم

برای اینکه از دستش فرار کنم زیر دستش زدم و با اخمای درهم درحالیکه ازش فاصله میگرفتم دستپاچه لب زدم :

_برو کنار ببینم این چرت و پرتا چین داری برای خودت بهم میبافی ؟؟

دستاش رو به نشونه تسلیم بالای سرش برد و با خنده بریده بریده گفت :

_او…کی ولی بدون خیلی باحال شده بودی باورم نمیشه با یه بوی عطر اینطوری از خود بیخود شده باشی

لبه تخت نشستم و کلافه دستی پشت گردن عرق کرده ام کشیدم و زیر نگاه سنگینش به دنیال حرفی برای گفتن بودم تا با پرسیدنش حواسش رو پرت کنم که یکدفعه با چیزی که بخاطرم رسید

زبونی روی لبهام کشیدم و دستپاچه چیزی گفتم که ای کاش نمیگفتم چون لبخند از روی لبهاش پر کشید و کم کم اخماش بودن که قاب صورتش میشدن

_اون مردایی که پیش بابات بودن کی بودن ؟؟ یعنی شغلشون چیه ؟؟

صورتش قرمز شد و درحالیکه عصبی دندوناش روی هم سابید خشن فریاد زد :

_بتووووچه هااااااا ؟؟ مگه نگفتم از فکر اونا بیا بیرون و کم دور و بر بابای من بپلک

با ترس توی خودم جمع شدم و ناباور نگاهم رو به حرکات جنون آمیز آراد دوختم باورم نمیشد این همون آدمی باشه که الان داشت میخندید

وقتی دید هیچی نمیگم بالای سرم ایستاد و خشن لب زد :

_میفهمی از قولی که دادی هنوز دو دقیقه نگذشته باز حرف اونا رو پیش کشیدی؟؟

اوووف باز پیش این گند زده بودم !!
لبم رو زیر دندون فشردم و برای اینکه بیخیال شه کلافه نالیدم :

_ببخشید !!

شروع کرد اتاق رو بالا پایین کردن و عصبی زیرلب زمزمه وار گفت :

_نه اینطوری فایده نداره تو نمیدونم اصلا چه مرگته ؟؟

انگار دیوونه شده باشه همش راه میرفت و چیزهایی زیرلب با خودش زمزمه میکرد ای خدا عجب گندی زده بودم نباید باز حرف باباش و‌ اون دوستای مزخرف تر از خودش رو جلوی آراد پیش میکشیدم

باید میزاشتم توی سکوت و بدون اینکه آراد چیزی بفهمه زیرنظرشون میگرفتم و سر از کارشون درمیاوردم

کلافه در حالیکه به زمین خیره شده بودم عمیقا توی فکر فرو رفته و توی حال و هوای دیگه ای بودم که یکدفعه با حرفی که آراد زد یخ زدم

و سرم رو آنچنان با سرعت بالا گرفتم که صدای تَرق تَرق مهرهای گردنمم توی فضای اتاق پیچید

_باید هر چی زودتر جمع کنیم از این خونه بریم آره این بهترین کاره

چی ؟! از این خونه بریم ؟!
من اون همه زجر و بدبختی نکشیده بودم که وارد این خونه شم حالا این به راحتی بگه بریم مگه الکیه ؟؟ باید از روی جنازه من رد بشه که اینکارو بکنم

بی معطلی بلند شدم و با اعصابی متشنج رو به روش ایستادم :

_ بریم ؟! مگه از روز اول قرارمون این نبود که‌ اینجا بیایم و به چیزایی که میخوایم برسیم

نگاه ازم گرفت و درحالیکه به سمت کمد لباسی میرفت عصبی گفت :

_ حالا بدون که قرارمون عوض شده

نوشته رمان عشق ممنوعه استاد پارت ۱۳۹ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل این مطلب در مستر رمان

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا