آخرین مطالب

رمان صیغه استاد پارت ۴۵

نفسم حبس شد! هامون شوهرم بود ولی ازش می‌ترسیدم؛ مسخره بود… ولی بخاطر شب اولی که با همون داشتم و اون مثل سگ باهام رفتار کرد هنوز هم رو دلم مونده بود. نمی‌تونستم فراموش کنم رفتاری که باهام داشت!

نفس لرزونی کشیدم و لب زدم : چی… چی کار می‌کنی هامون؟!

سرش و تو گردنم برد و مک عمیقی زد که به خودم لرزیدم و چشمام بسته شد.

لبم و از حس خوشی که گرفتم گاز گرفتم و تو دلم گفتم حقا که کرم از خود درخته!

ترسی به دلم ریخت و آرزو کردم ای کاش اتاق و تزئین نمی‌کردم.

زیر گلوم و بوسید و لب زد : حتی گیتی هم هیچ وقت از این دلبری ها نمی‌کرد! ولی تو خدادادی دلبری!

لبخند باز برگشت روی صورتم! توی دلم ذوق کردم.

دستم و دور گردنش حلقه کردم و خودم کمی بالا تر کشیدم.

اولین کسی بود که داشت ازم تعریف می‌کرد و منم که تشنه توجه هامون بودم.
نفس عمیقی کشیدم و چون خیلی خجالت می‌کشیدم سرم و تو گردنش بردم و نفس هام و عمیق بیرون دادم.

نفس عمیقی کشیدم و چون خیلی خجالت می‌کشیدم سرم و تو گردنش بردم و نفس هام و عمیق بیرون دادم.

دم عمیقم که به گردنش خورد لرزیدن بدنش و حس کردم و جری شده روی تخت انداختم و لباسم و از تنم درآورد.

لبم و جوری گزیدم که لبم زخم شد و مزه خون رو روی زبونم حس کردم؛ زبونم روی لب هام کشیدم و آخی گفتم.

این نرمش توی حرکاتش داشت از پا در می‌آوردم. انقد باهام خشن بود که الان جنبه خوش برخوردیش و نداشتم.

می‌دونستم که کار تزئین اتاق با شمع ها تحریکش می‌کنه ولی حتی فکرشم نمی‌کردم که عکس العملش این باشه!

متوجه آخم شد و سرش و از گردنم بیرون آورد.
با اخم به لب زخم شدم نگاه کرد.
چون با شمع ها اتاق نیمه تاریک بود می‌تونست لب زخم شدم و ببینه.

با دیدن زخم روی لبم اخم صورتش و پوشوند و دستش و روی لبم کشید.
_ من که هنوز کاری نکردم؛ چرا لبت و این جوری کردی؟

نگاهم و ازش گرفتم و شرم زده هیچی زیر لب و آروم گفتم.
کلافه و دوباره گفت :
_ دردت اومد؟

_ نه! فقط… فقط…. از…
کمرم باریکم و توی دستش گرفت و مجبورم کرد روی پاهاش بشینم.

_ حرف بزن دختر! اوکی اصلا تا وقتی که نخوای رابطه نداریم!

نفسم از این حرفش رفت؛ یعنی می‌تونست؟! یا الکی می‌گفت؟ اصلا چرا الان که من با بند بند وجودم می‌خوامش عقب کشیده؟!

گردنش و چنگ زدم و محکم روی سینه اش و مکیدم که چشماش گرد شد و شوک زده دست دور تنم حلقه کرد تا نیفتم.

برای اولین بار ترس و خجالتم و کنار زدم؛ برای مرد روبه روم! دلم می‌خواست اون هم بفهمه من می‌خوامش! با تموم وجودم
تو گردنش خفه به حرف اومدم :
_ من می‌خوام! می‌خوامت! لبمم از ذوق تو دلم گاز گرفتم.
هامون…

لبخند روی لبش می‌تونستم حس کنم.

دوباره جاهامون و عوض کرد : جانم؟

و هامون قطعا نمی‌دونست که من با این نوع حرف زدنش نفسم بند میاد؟! مطمئنا نمی‌فهمید چه حس و حالی پیدا می‌کنم!
لبم و گاز گرفتم که سوزشی سر تا سرش و فرا گرفت.

چشمام و محکم روی هم فشار دادم و دستم دور گردنش حلقه کردم.

من این مرد و دوست داشتم؟! دوسش داشتم ولی این درست نبود! اون کسی دیگه و دوست داشت.

از قضا خیلی هم گیتی و می‌خواد؛ من از بخت بدم نفر سوم این رابطه بودم! بغض کردم… چرا چرا چرا؟؟ این همه بدبختی بَسم نبود خدا؟

نفهمیدم کی لخت لخت شدم و نفهمیدم که کی دردی عمیق زیر دلم شروع شد.

جیغ بلندی کشیدم که لب های گرم هامون روی لب هام نشست و آه بعدیم توی گلوم خفه شد!

تند تند تو بدنم ضربه می‌زد و لبم و می‌بوسید.

***

با نفس نفس کنارم خوابید و تنم ومحکم تو بغلش کشید! هیچ موقع مثل امشب نبود! آروم بودنش ناخودآگاه باعث شده بود منم آروم باشم!

بغض چند دقیقه قبلم به کل فراموشم شده بود و الان لبخند از روی لبم پاک نمی‌شد…

با صداهای هامون آروم چشمام و باز کردم و گیج به اطراف چشم دوختم.

خمیازه ای کشیدم و خواب آلود دوباره چشم روی هم گذاشتم.

انگار از روی بدنم با ماشین رد شده بودند؛ درد پایین تنه ام بیشتر از هر وقتی بود!

با حس کردن درد زیاد زير دلم آخی گفتم و دستم و زیر دلم گذاشتم؛ صدای بلند هامون به گوشم رسید : چی کار می‌کنی ساغر؟ الان میفتی!

و من هنوز هم خواب و بیدار بودم؛ دستای هامون دور کمرم حلقه شد و بالا تر کشیدم که هوشیار شدم و چشمام و باز کردم.

درد دلم قابل توجه تر شد! دستم و زیر شکمم گذاشتم و ناله بلندی سَر دادم.

🍃🍃

The post رمان صیغه استاد پارت ۴۵ appeared first on رمان دونی.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا