آخرین مطالبرمان

رمان جگوار پارت ۴۲

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده رمان جگوار به ترتیب از اینجا وارد شوید

کیک را با چشمان پر اشک و بی حوصله پخته بودم و فکر نمی کردم حتی دلم بیاید مزه اش را بچشم اما با لب های کش آمده در ظرف در داری قرارش دادم

علیرضا که زنگ زد در را باز کردم و دوباره سمت آشپزخانه رفتم

چنددقیقه بعد صدای تقه ای که به در زد به گوشم رسید :

_ صابخونه؟

بعد از مدت ها خندیدم :

_ تو اشپزخونم بیا تو

_ دم در منتظر میمونم … بجنب فقط تا دو بیشتر وقت نیست

تنها که بودم اکثرا از دم در داخل نمی آمد…
از همانجا صدایم را بالا بردم :

_ چطوری راضیشون کردی؟!

صدای خنده اش آمد :

_ پاستوریزه ست پسره بابا … بخاطر حسن رفتار و کردار ! بعدم یکی از بچه ها رو اونجا میشناسم … رفیق صمیمی پسرعمومه … بعضی وقتا از اوضاع امیر خبر میده بهم

لبخندم محو شد ،با غم گوشه لبم را گزیدم و دستی به شالم کشیدم

با ظرف کیک که بیرون آمدم ابرو بالا انداخت :

_ اون چیه؟

_ کیک!

دودل سر تکان داد :

_ فکر نکنم اجازه بدن

_ اجازه میدن! خطرناک نیست فقط چک می کنن … تیکه تیکه اش کردم که مشکلی پیش نیاد … اون دوست پسرعموتم هست دیگه … لطفا

کیک را چک کردند ، مدارک شناسی ام را با دقت نگاه کردند ، عباس منفرد دوست صمیمی پسرعموی علیرضا چندبار رفت و آمد و بالاخره چهل و پنج دقیقه بعد مضطرب روی صندلی نشسته بودم

دستم را روی میز آهنی سرد گذاشتم و آه کشیدم

کاش این روزها هرچه زودتر تمام می شد….

با صدای باز شدن در ناخوداگاه صاف ایستادم

خودش بود …
با موهایی نامرتب و ریش کوتاهی روی صورتش

اگر زمان دیگری بود بخاطر سر و وضعش میخندیدم و دستش می انداختم اما در این وضعیت تنها بغضم بزرگ تر شد…

بدون اینکه کنترلی روی پاهایم داشته باشم ناخوداگاه جلو رفتم ، دستانم را کمی بالا گرفتم و خواستم در آغوشش فرو بروم که چشمم به مامور کنار در افتاد

مردد ایستادم و بیچاره وار خیره ی امیروالا شدم

قبل ازینکه بغضم بشکند خودش با سرعت جلو آمد و چندثانیه بعد در آغوشش فرو رفتم

پیراهنش را چنگ زدم و عمیق نفس کشیدم

دستش را دورم انداخت و محکم تر در آغوشش فشردم

صدای زمزمه ی آرامش پر از دلتنگی بود :

_ خوبی جوجه ام؟

قبل ازینکه مامور حرفی بزند فاصله گرفت

هنوز از عطر تنش سیر نشده بودم اما اعتراض نکردم
روی صندلی نشستم و دلتنگ خیره اش شدم

روبه رویم نشست ، دست هایش را روی میز دراز کرد و منتظر نگاهم کرد

دست هایم را میان دستانش گذاشتم و بغض کرده لبخند زدم :

_ دلم تنگ شده بود

جوابم را نداد . خیره ام بود
خیره ی لب هایم ، دست هایم و بیشتر از همه چشم هایم!

دلم گرم شد…
او هم اینگونه بود دیگر!
یکی مثل من دلتنگی اش را به زبان می آورد و یکی مثل او با نگاهش می فهماند

می گفتند انسان ها به شنیدن واژه ها احتیاج دارند؟!
من می گفتم نه! آدم ها به حس کردنش احتیاج داشتند

دوستت دارم گفتن که کار سختی نیست
هر آدمی می تواند تکرار کند
نشان دادنش اما کار هرکسی نیست

تلخ لبخند زدم :

_ میخوای ففط نگاهم کنی؟

انگشتش را به گوشه پیشانش اش تکیه داد و آرام لب زد :

_ میخوام واسه یک هفته تصویرت رو اینجا ذخیره کنم! صبح مرورش کنم ، ظهر مرورش کنم ، شب مرورش کنم! میخوام حداقل تو مغزم داشته باشمت تا دیوونه نشم

غمگین خندیدم و دست هایش را فشردم :

_ حاضرم کل روز رو اینجا بشینم و تو فقط نگام کنی

کمی سرم را جلو بردم و صدایم را پایین آوردم :

_ اما به نظر نمیاد اون مرده با دل ما راه بیاد

سکوتش را که دیدم تلخ خندیدم :

_ تولدت مبارک عشقم!

تلخ تر از من لبخند زد
ظرف کیک را جلو کشیدم و با گوشه انگشت سعی کردم تکه ها را کنار هم جمع کنم :

_ این این شکلی نبودا! مجبور شدم تیکه تیکه اش کنم گفتم شاید اجازه ندن بیارمش … بازم دست دوست علیرضا درد نکنه

لب هایش کش آمد
خواستم جمله بعدی را بگویم که چشمم به گوشه ی پیشانی اش افتاد

زخم و کبودی کوچکی که موهایش پوشانده بود

وحشت زده خودم را جلو کشیدم :

_ این چیه؟

دستم که به سمت پیشانی اش میرفت را در هوا گرفت و به لب هایش چسباند

بوسه کوچکی کنار انگشتم زد :

_ کیک رو بده ببینم

نگران نگاهش کردم :

_ پیشونیت چی شده؟

_ خورده به در … کیک رو درست کن تو

_ دروغ نگو امیر

_ می خواستم برم سرویس حواسم نبود سرم رو یهویی برگردوندم پیشونیم خورد به در

بی توجه به جملاتش وارفته سرم را روی میز گذاشتم

خدایا ….

کلافه با انگشت به میز کوبید :

_ الی؟ من و نگاه کن

اشک از میان پلک هایم روی میز سقوط کرد

چشمانم را بستم
در این چندوقت خودم را راضی کرده بودم که حداقل زیاد اذیت نمی شود اما امروز تمام تصوراتم نابود شد

کلافه و عصبی پوف کشید :

_ سرت رو بالا بگیر ببینم … میگم خورده به در این مسخره بازیا چیه؟

قبلا اینطور بی حوصله و خشمگین نبود
این هم تاثیرات زندان بود
هربار به ملاقاتش می آمدم از بار قبل مضطرب و آشفته تر ظاهر می شد

ناچار سرم را بالا آوردم و با چشمان پراشک انگشتم را روی پیشانی اش کشیدم :

_ کی زد؟!

_ هیچکس

_ چرا به مامورا ی اون خراب شده نمیگی؟

_ چون اتفاقی نیفتاده

_ تو که کاری به کسی نداری … مگه نه امیر؟ پیشونیت چی شده پس؟

_ خورد به تخت میگم!

_اول گفتی در!

عصبی کف دستش را روی میز کوبید :

_ حالا هرچی

در سکوت به صندلی تکیه دادم و خیره ی ظرف کیک شدم

کلافه دستی به موهایش کشید و آرام توضیح داد :

_ تو به اینا فکر نکن … رو درست تمرکز کن … اینجا خونه ی خاله نیست اما فعلا چاره ای نداریم … میگذره

آرام به پیشانی اش اشاره زدم :

_ با کی درگیر شدی؟

دستش را جلو آورد و با گوشه ی انگشت گونه ام را نوازش کرد :

_ خوب میشه … چند روز پیش یک بحث کوچولو پیش اومد

به کبودی زل زدم و چشمانم پراشک شد اما بغضم را فرو دادم :

_ المیرا زنگ زد

ابرویش بالا پرید :

_ کی؟به گوشی من؟!

_ دو روز پیش به تلفن خونه … میگفت چند روزه با آتوسا تماس میگرن اما در دسترس نیستی … نگران بودن

_ بهش گفتی؟!

_ نه … گفتم یک مشکل کوچیک پیش اومده …صدا قطع و وصل میشد قرار شد امشب تصویری تماس بگیره تولدت رو تبریک بگه

خسته نفسش را بیرون فرستاد و به پشتی صندلی تکیه داد :

_ جواب نده

_ نگران میشن

_ تعریف کنی چی شده بیشتر نگران میشن!

دودل نگاهش کردم :

_ امیروالا؟ میگم … آتوسا نمی تونه…

به چشمانم نگاه کرد و کم کم ابروهایش بهم نزدیک شد
محکم جواب داد :

_ نه!

_ اما اون مادرته!

_ گفتم نه

پلک هایم را روی هم فشردم و کمی سرم را نزدیک بردم :

_ خوبه … مادرت نه! پدربزرگت که ارث پدرت رو داره نه! دوستت نه! پس کی؟! کی قراره ازین منجلاب نجاتمون بده؟

_ من به فکرشم

ناخوداگاه صدایم بالا رفت :

_ از تو زندان؟!

تیز نگاهم کرد :

_ علیرضا دنبال سنده

_ بیای بیرون فرقی به حالمون نمیکنه بازم پول جور نمیشه

_ بسه الای

ابروهایم را بالا انداختم ، هر دو دستم را روی میز گذاشتم و سرم را تا حد امکان جلو بردم :

_ انتخاب کن

با اخم های درهم خودش را جلو کشید
فاصله ی صورت هایمان کم شد :

_ چه انتخابی؟

_ ازینجا که برم بیرون یا مستقیم میرم عمارت حاج بابا و یا با مامانت تماس میگیرم

هرگز عمارت حاج بابا نمی رفتم اما امیروالا که این را نمی دانست!
بهت زده خندید :

_ این کارو نمیکنی!

نگاه گذرایی به زخم پیشانی اش انداختم و شانه هایم را بالا دادم :

_ می تونی امتحان کنی!

با فک بهم فشرده چندثانیه در چشمانم خیره شد و زمانی که از تصمیمم مطمئن شد عقب کشید

دست مشت شده اش را روی میز گذشت و به زمین خیره شد

تشویقش کردم :

_ بذار آتوسا کمکمون کنه امیر … هرچی نباشه مادرته! وضع که بهتر شد برمی گردونی

_ نمی تونه

_ چرا؟!

_ هرچی داره مال شوهرشه الای … حتی اگر بخواد هم نمی تونه … همین الانش المیرا رو داره تو خونه ی شوهرش بزرگ میکنه … دیگه جا نداره بخواد به پسر بزرگشم پول قرض بده!

ناامید نشدم :

_ امتحان میکنیم

_ چرا میخوای خودت رو کوچیک کنی؟!

_ خودمو کوچیک نمیکنم امیر … آتوسا مادرته! اگر من بچه داشتم و تو این وضع بود حاضر بودم جونمم بدم تا کمکمش کنم … یک فرصت بهش بده

حرف های مامان گلی یادم آمد…
رفتار های حاج بابا و عذابی که آتوسا کشیده است…

آرام ادامه دادم :

_ مطمئنم اگر بتونه بهت کمک کنه یک ثانیه ام معطل نمیکنه … کمک خواستن از مادرت کوچیک شدن نیست! حتی اگر بودم حاضر بودم بخاطر تو انجامش بدم

در سکوت سر تکان داد
هنوز مطمئن نبود اما چاره ی دیگری نداشت

می دانستم وقت زیادی باقی نمانده
بازوهایم را روی میز گذاشتم و سفارش کردم :

_ با کسی درگیر نشو توروخدا

آرام خندید :

_ شبیه خروس جنگیام؟

نخندیدم… لب هایم کش نمی آمد :

_ بالاخره یک چیزی میشه دیگه

_ علیرضا میگفت بخاطر پول چک که رفته به حساب ارتا میتونیم شکایت کنیم … کسی که پول رو واریز زده راضی نمی شه بیاد

_ کی دنباله درسره؟!

_ بالاخره راضی میشه … اونم اگر بیاد دادگاه خیلی تاثیر داره … مدارک شراکتمونم هست … نصف پول رو باید برگردونه … میمونه نصف دیگه اش که اونم با فروش مطب و ماشین حل میشه

_ حتی بتونید ثابتم کنید کلی زمان میبره

حق با من بود اما او بی توجه ادامه داد :

_ میمونه سفته ها

آرام جواب دادم :

_ اونم مثل چک نیست … آسون تر میشه کارمون … با فروش خونه میتونیم سفته هارو هم بگیریم هرچند من از دوتا از استادامون پرسیدم … در صورتی که قاضی باور کنه سفته ها دست هوتن امانت بوده کار ارتا میشه خیانت در امانت!

متفکر سر تکان داد :

_ قسط های بانکم هست اما دیگه با اون حروم زاده طرف نیستیم

ناامید سرتکان دادم :

_ میدونی هرکدوم ازینایی که میگی چه قدر زمان میبره امیر؟

_ پس دست رو دست بذاریم؟

_ نه اما امیدوارم نباش یکی دوهفته ای همه اش تموم شه

آرام زمزمه کرد :

_ میشه … تموم میشه بالاخره

از زندان که بیرون آمدم برخلاف زمان ورودم لبخند به لب نداشتم

سوار ماشین که شدم علیرضا عینک آفتابی اش را به چشم زد و اتومبیل را روشن کرد :

_ چه خبر؟

آرام زمزمه کردم :

_ گوشه پیشونیش زخم بود

ابتدا بهت زده نگاهم کرد و بعد از مکث بلندی کلافه جواب داد :

_ تو زندان پیش میاد

می دانستم بخاطر آرام کردن من می گوید

در سکوت از پنجره خیره ی فضای بیرون شدم

روبه روی خانه پیاده ام کرد
کیف و وسایلم را روی مبل انداختم و صورتم را شستم

خسته روی تخت نشستم و اینترنتم را روشن کردم

خبری از المیرا نبود
پیام چاوش را باز کردم

_ مامان گلی به حاجی گفت

ابروهایم بهم نزدیک شد :

_ چی گفت؟

چندثانیه بعد پیام را دید :

_ گفت امیر زندانه … حس کردم حاج بابا تا مرز سکته رفت

ناخوداگاه نوشتم :

_ کاری نکرد؟

به محض ارسال پیام پشیمان شدم و خودم را سرزنش کردم
قرار نبود حاج بابا کاری انجام دهد…

_ پیش ما کاری نکرد اما فرداش شنیدم با وکیلش حرف میزد … از امیر چه خبر؟

بدون اینکه جوابش را بدهم موهایم را چنگ زدم و چشمانم را بستم

حاج بابا می دانست و من از اینکه خبردار شده ناراحت نبودم!

موبایل میان دستم لرزید
خیره ی صفحه شدم
با دیدن شماره نفس عمیقی کشیدم و سریع جواب دادم :

_ سلام المیرا جون

با من زیاد گرم صحبت نمی کرد اما علاقه اش به امیروالا را می فهمیدم

هرچند حتی قبل ترها که با امیروالا هم تماس می گرفت وضع همین بود

زندگی در کشوری دیگر اورا از برادرش دور کرده بود

مثل همیشه در چند جمله ی کوتاه و تکراری حالم را پرسید و سراغ امیروالا را گرفت

دودل جواب دادم :

_ خونه نیست عزیزم

_ موبایلش رو زنگ می زنم جواب نمیده

لبخند زدم
لهجه اش را زمان گفتن بعضی کلمات هرچند کمرنگ دوست داشتم

سعی کردم بحث را عوض کنم
اول باید با آتوسا حرف می زدم!

_ خونه نیست میاد … صدات گرفته سرما خوردی؟

بدون تعارف غر زد :

_ نه گریه کردم

ابرو بالا انداختم
به نظر نمی آمد مرا دوستش بداند و بخواهد درد و دل کند
انگار اخلاقش همین بود …

معذب جواب دادم :

_ چرا گریه؟ چیزی شده؟

_ مامان آتی با فرهاد دعواش شده

می دانستم شوهر مادرش را می گوید
بی حوصله سر تکان دادم :

_ این بحثا پیش میاد

_ من و مامان میخواستیم برای تولد داداش بیایم ایران اما فرهاد مخالفت کرد و بحثشون شد

متفکر ابرو بالا دادم :

_ خب … احتمالا یک زمان دیگه

_ نه وضع رستورانای فرهاد یکم بهم ریخته … مامان بخواد بیاد ایران دوباره کلی خرج مهمونی و بلیط میشه … فرهاد خواست بذاریم سال دیگه تا یکم اوضاعش اوکی بشه … گفت امسال رو یکم باید درکش کنیم

لبم را با زبان مرطوب کردم و وارفته پوف کشیدم

المیرا هنوز درحال غرزدن و توضیح وضعیت فرهاد بود اما من دیگر علاقه ای به شنیدن نداشتم

همین چندجمله هم کافی بود تا بفهمم آتوسا حتی اگر بخواهد هم نمی تواند کمکی انجام دهد

کلافه و ناامید زمزمه کردم :

_ المیرا جون من کلاس دارم باید حاضرشم کم کم … میشه بعدا حرف برنیم

بلافاصله جواب داد :

_ اوکی … داداش حرف نمیزنه؟

_ خونه نیست عزیزم

_ از ما دلخور شد؟

ناخواسته پوزخند زدم
خواستم بگویم مگر سال های پیش بودید که امسال از نبودتان ناراحت شود اما چه فایده ای داشت

شک نداشتم خود المیرا هم با این سن ، کم در این داستان ها عذاب نکشیده

_ دلخور نیست فقط سرش شلوغه

_ مامان آتی دو سه ساعت دیگه تماس میگیره … اونجا ساعت چند میشه؟ خواب نیستین؟

آرلم زمزمه کردم :

_ خواب نیستیم عزیزم

تماس را که قطع کرد ناامید خودم را روی تخت انداختم

نه صبحانه ای خورده بودم و نه نهار اما اشتهایی برایم نمانده بود

بالشت را در آغوش کشیدم و چشمانم را بستم اما تصویر پیشانی کبود امیروالا از جلوی دیدم کنار نمی رفت….

مهراب روبه رویم نشسته و نگاهش خیره ی وکیل بود :

_ از اون طرفم شکایت کنیم!

پشت سرش من ادامه دادم :

_ راست میگه … بگیم اصلا قرار نبوده پول رو به حساب آرتا واریز کنه … شاید محکوم نشه اما بالاخره مجبور میشه بیاد و توضیح بده دیگه

وکیل بی توجه به ما با مدارک روی میزش سرگرم بود :

_ فقط مشغله هامون بیشتر میشه

مهراب کلافه خودش را جلو کشید :

_ پس چیکار کنیم؟!

_ دیشب یکی از اساتیدم تماس گرفت

مهراب بی حوصله نگاهش کرد و او ادامه داد :

_ یکی هست که میتونه تو این موضوع کمکمون کنه

متفکر نگاهش کردم :

_ کی؟!

نگاهش را از مهراب برداشت و خیره ی من شد :

_ جناب سپهبد سزاوار … اگر اشتباه نکنم پدربزرگ همسرتون

وارفته به پشتی صندلی تکیه دادم :

_ چی؟

_ خانم شما که خواستید کمکتون کنم من فکر می کردم یک پرونده ساده و معمولیه اما این موضوع هرلحظه داره پیچیده تر میشه! اونطور که استاد من میگفتن خانواده همسرتون به راحتی میتونن مبلغ چک و سفته رو بپردارن

ابرو درهم کشیدم و تیز نگاهش کردم :

_ زندگینامه همه ی موکلاتون رو در میارید؟!

_ خیر توضیح دادم که استادم وکالت پدربزرگشونو برعهده داره … علاوه بر این من فکر نمیکنم موضوع فقط این مبلغ باشه! بارها چنین پرونده هایی داشتیم … افرادی مثل آرتا مستوفی معمولا خیلی سریع رضایت میدن تا زودتر به پولشون برسن … اینکه بدون مهلت دادن برای جور کردن پول همسرشما رو تو زندان نگه داشتن چه منفعتی براشون داره؟

گیج به زمین خیره شدم :

_ منظورتون و متوجه نمیشم

_ این آقا داره با کینه رفتار میکنه! حتی امکانش هست کسایی که تو زندان برای همسرتون مشکل ایجاد میکنن هم به خواست همین اقا…

بهت زده خودم را جلو کشیدم :

_ یعنی چی؟ کیا مشکل ایجاد میکنن؟

مهراب کلافه پوف کشید و دلخور به وکیل خیره شد :

_ دست شما درد نکنه واقعا

کلافه و عصبی صدایم را بالا بردم :

_ چی شده؟

مهراب با حرص خندید :

_ هیچی بابا … پسره عادت به زندان نداره قاتل ماتلا باهاش نمی سازن … آقای وکیلم جو الکی میدن!

به جای من وکیل جواب داد :

_ جناب من دارم از تجربه ام برای شما میگم … مگه فیلم جنایی و پلیسیه که همچین اتفاقاتی بیفته؟! ما یا با یک آدم دیوانه طرفیم که از لحاظ روانی مشکل داره و بدون دلیل این کارها رو انجام میده و یا برعکس ، ایشون خیلی هم زرنگه و تمام کارهاش از قبل برنامه ریزی شده

به وکیل نگاه کردم
انگار مهراب قصد صحبت کردن نداشت :

_ امیروالا خوبه؟ من دیشب باهاش حرف زدم مشکلی نداشت

_ خوبن اما من بعید میدونم این آزار و اذیتا به همین چندتا درگیری کوچیک ختم بشه

_ دوباره چی شده؟

_ اول سعی کرد بدون این حاشیه ها اونجا باشه تا بالاخره تموم بشه اما الان خودشم داره درگیری درست میکنه که البته من بهشون حق میدم! اون تو اصلا وضعیت جالب نیست

مهراب پوزخند زد :

_ خودت اونجا بودی یا داری هولمون میدی سمت حاجی؟!

محبی با آرامش سر تکان داد :

_ گزینه ی اول! چهارسال پیش دوهفته رو اونجا گذروندم بخاطر یک پرونده و میتونم بهتون اطمینان بدم برای کسی که همچین آدمی نیست موندن بین اونا صلاح نیست

پیشانی ام را روی دستانم گذاشتم و ناراحت آه کشیدم :

_ شما چه پیشنهادی میدید؟!

_ وقتی پدربزرگ همسرتون از استاد من خواستن پیگیر بشن یعنی براشون اهمیت داره … من نمیدونم مشکل کجاست اما پیشنهاد من اینه که باهاشون راه بیاید … شکایت از کسی که پول رو ریخته لازم نیست ، احتمالا من خودم میتونم راضیش کنم اما در این صورت هم خیلی زمان میبره و هم کل ماجرا حل نمیشه

مهراب اعتراض کرد
من هم مخالف بودم اما توان شکایت نداشتم

از جا بلند شدم و کم جان سری برای وکیل تکان دادم

نگاهی به مهراب که از شدت حرص قرمز شده بود انداختم :

_ من تو ماشینم

از در خارج شدم و سمت راهرو رفتم که با شنیدن صدای آشنای حاج بابا پاهایم از حرکت ایستاد :

_ کارم فوریه … بگید آقای بختیاری گفتن بیام … خودشون متوجه میشن

نوشته رمان جگوار پارت ۴۲ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل این مطلب در مستر رمان

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا