آخرین مطالبرمان

رمان هتل شیراز پارت ۱۹

جهت مشاهده پارت اول تا آخر رمان هتل شیراز به ترتیب از اینجا کلیک کنید

خورشید کم کم داشت خودشو پشت کوه مخفی میکرد .
لب دریاچه ایستاده بودم و به موج های ریز آب نگاه میکردم.
چند نفر داشتن ذغال های نیمه قرمز رو داخل منقل‌ها میچیدن و چند نفر دیگه هم کباب ها رو به سیخ میکشیدن.
با صدای شمیم نگاهمو از آب گرفتم
_ الین بیا اینجا کنار آتیش.
سرمو چرخوندم و با دیدن جمع که دور آتیش نشسته بودن و با خوشحالی میگفتن و میخندیدن، منم دلم خواست واسه چند لحظه هم که شده شاد باشم و بخندم.. چیزی که مدتهاست ازم دریغ شده.
با همین فکر به طرف آتیش رفتم. کنار شمیم اندازه ی یه نفر جا بود و من به راحتی نشستم.
پامو توی کفش تکونی دادم تا بیرون بیاد.
دلم میخواست خنکای شن های ساحل به پام بخوره و حس مطبوعی بهم دست بده.
پاهای سفیدم با لاک مشکی روی ناخن هام وسط شن ها خیلی توی چشم بود.
سیب زمینی ها توی آتیش چشمک میزدن و منم بدجور احساس ضعف و گرسنگی میکردم.
هرکسی در مورد یه چیزی حرف میزد و منم توی سکوت به شعله‌ی آتیش خیره شده بودم.
گاهی نگاهم به کیهانی میفتاد که اونم مثل من سکوت کرده بود و نگاهش رو بین شعله های آتیش میچرخوند .
در همین حین از پشت سرم دستی دور کمرم حلقه شد و منو به خودش چسبوند.
سرجام تکون محکمی خوردم و تمام تنم سنگ شد. حدس زدنش کار سختی نبود.. تنها کسی که به خودش جرات میداد چنین کاری بکنه، دانیال بود. فقط اون بود که مثل کنه بهم میچسبید.
شنیدن صداش که پچ پچ وار زیر گوشم پیچید برام به حدی منزجر کننده بود که ناخواسته پلکام روی هم فشرده شد و فکم منقبض شد
_ عشقم حال امروزت چطوره؟ اگه ازت فاصله گرفتم واسه این نبود که خواستنت دست کشیدم. واسه این بود که اجازه دادم فکراتو بکنی چون به هر حال کم کم کیهانی خودش میره کنار و بازم من میمونم و تو.

ابروهامو توی هم گره کردم و سعی کردم دستش رو از دورم باز کنم
_ تو با اینکه میدونی من ازت متنفرم بازم دست از سرم برنمیداری.. از کجا مطمئنی که کیهانی کنار میکشه؟

حلقه ی دستش شل شد . بغل دستیم کنار رفت و کمی جا باز شد و دانیال کنارم نشست.
_ پس تو ازم متنفری! پدرت اینو بشنوه ناراحت میشه.

سنگینی نگاه کیهانی رو حس میکردم ولی دلم نمیخواست به صورتش نگاه کنم.
_ فقط بلدی مثل بچه کوچولو ها پشت پاپا قایم بشی.
شمیم با صدای لرزونی از کنارم گفت
_ مثل اینکه قرار نیست این مرتیکه دست از سرت برداره.
به طرف شمیم چرخیدم و پشت به دانیال کردم
_ مجبوره کنار بکشه.

واسه اینکه از اون فضا دور بشم به گرسنگیم بها دادم
نگاهی به سیب زمینی های بین آتیش انداختم
_من خیلی گرسنه ام کاش میشد یه چیزی بخورم.
دانیال روی هوا حرفمو گرفت
_ الان برات سیب زمینی آتیشی میارم.

از اینکه جلوی جمع تظاهر میکرد منو دوست داره و رفتارای دیگش برعکسشو ثابت می‌کرد حالم به هم می‌خورد

دانیال از جاش بلند شد و یه دونه سیب زمینی از توی آتیش بیرون کشید و مشغول پوست کندن شد..
بعد از اینکه نمک و فلفل بهش پاشید و دستشو به طرفم دراز کرد.
هوا تاریک شده بود و توی تاریکی نگاهم به صورت کیهانی افتاد که نور آتیش قسمتیش رو روشن کرده بود.
نگاه مستقیمش روی من بود تا ببینه چیکار میکنم. حرفش توی ذهنم اکو میشد

” وقتی خودت واسه خودت تلاش نمیکنی چطور توقع داری یکی دیگه بتونه؟!”

دست دانیال هنوزم به طرفم دراز شده بود. حق با کیهانیه من خودمم در برابر دانیال زود کوتاه میام و همین باعث میشه با قدرت بیشتری بهم حمله کنه.
پامو بیشتر توی شن‌ها فرو بردم . خنکی شن ها لرزی توی تنم انداخت.
دانیال که تردیدم رو دید دستش رو جلوتر آورد و گفت
_ مگه گرسنه نیستی؟ فعلا این سیب زمینی رو بگیر تا برم برات یه سیخ کباب بیارم.

دندون هامو روی هم فشار میدادم. توی یه حرکت ناگهانی دستمو بالا بردم و زیر دستش کوبیدم.
سیب زمینی روی زمین افتاد و اطرافش رو شن پوشوند.
چرخیدن نگاه جمع رو روی خودم حس کردم.
حتما با خودشون میگن اینی که اونشب سر میز لقمه رو از دست نامزدش خورد الان میزنه زیر دستش!
یا شاید هم میگن چنین عاشق سینه چاکی داره و لیاقتش رو نداره..
در حالی که از هیچی خبر ندارن..

کیهانی ابرویی بالا انداخت و تیز نگاهم کرد..
برق شعله آتیش توی چشماش منعکس شده بود و چهره‌اش رو خشن و جدی تر از همیشه نشون میداد

نگاه دانیال بین منو و کیهانی جا به جا شد.
اما صدای به ظاهر مهربونش کم از غرشِ شیر نبود

_ میدونم سیب زمینی دوست نداری. میرم برات کباب بیارم.

از جاش بلند شد و با نگاهی به جمع به طرف منقل های کباب که با فاصله ازمون قرار داشت رفت.
سرمو چرخوندم و بهش نگاه کردم.
شاید باید یه بار دیگه هم باهاش حرف میزدم و اتمام حجت میکردم تا بفهمم مزه‌‌ی دهن دانیال چیه .. سخته قبولش اما شاید با زبون خوش راضی شد!

پامو از توی شن بیرون کشیدم و کفشمو پوشیدم.
از جام بلند شدم.
صدای نگران شمیم باعث شد کنارش خم بشم
_ الین کجا میری؟ توی این تاریکی نزدیک جمع باشی بهتره.. دانیال معلوم نیست چه هدفی داره.

آروم در گوشش گفتم
_ میرم باهاش حرف بزنم شاید ایندفعه واقعا فهمیدم دردش چیه و چی از من میخواد.
شمیم هنوزم نگران بود .
سرمو بالا آوردم که با نگاه کیهانی غافلگیر شدم.
چشمامو آروم باز و بسته کردم و بهش اطمینان دادم که حرف هاش یادمه .
قدم های آرومم رو به سمت جایی که دانیال ایستاده بود برداشتم. با اینکه کفشم پاشنه نداشت بازم داخل شن فرو میرفت. تمام اطراف سنگ ریزه و درشت و کلوخ بود ولی نزدیک دریاچه شن. ..
از پشت سر داشتم بهش نزدیک میشدم و توی تاریکی متوجه من نبود.
یه دستش به سیخ کباب بود و دست آزادش هم گوشیش بود و داشت با شخص مجهولی صحبت میکرد.
حرفاش برام جالب شد . به همین خاطر سرجام ایستادم و جلوتر نرفتم.. با کنجکاوی گوشامو تیز کردم

دستای یخ زده ام رو روی دهنم گذاشتم و ها کردم.
دانیال_ امشب یه گوشمالی حسابی بهش میدم .

چشمام گرد شد و برق از سرم پرید . این مرتیکه میخواد کیو گوشمالی بده؟! نکنه منظورش منم؟!
آب دهنمو قورت دادم و سعی کردم آروم باشم و دوباره گوش دادم

_ تو پدرشی و حق داری براش تصمیم بگیری.. باید اینو بهش یاد میدادی

هین آرومی گفتم و ترسیده دستمو روی دهنم فشردم.
یعنی پاپا بهش گفته باید منو گوشمالی بده؟!
از اینکه میخواستم باهاش حرف بزنم منصرف شدم و ترسیده عقب عقب رفتم.
هنوزم از حرفی که شنیده بودم دچار شوک بودم و باورم نمیشد این همون پاپا باشه که منو روی چشماش نگه میداشت. با بغض و چشمایی که از پس پرده اشک تار میدید به طرف جمعی که دور آتیش بودن رفتم.
باید هرچه زودتر با کیهانی حرف میزدم و چیزایی که شنیده بودم رو بهش میگفتم. چون به هر حال تنها امیدم در اون لحظه اون بود.
شمیم با دیدنم از جاش بلند شد
_ چی شد الین؟ باهاش حرف زدی؟
چه زود اومدی

چشمای نگرانم فقط دنبال کیهانی میگشت ولی اون دیگه توی جمع نبود.
_ شمیم کیهانی کجاست؟ ندیدی کجا رفت؟

بی توجه دستمو تکون داد
_ نمیخوای بگی چرا اینقدر نگرانی؟ دق کردم .

دستش رو گرفتم و دوباره چشم چرخوندم تا پیداش کنم
_ تو آروم باش چیزی نیست. فقط باید با کیهانی حرف بزنم. نفهمیدی کجا رفت؟

سرش رو به نشونه ندونستن تکون داد
_ دقیق نمیدونم ولی انگار به طرف ماشینش میرفت .

سری تکون دادم و بدون توجه به چشمای نگران و پر سؤال شمیم ازش فاصله گرفتم.
هم‌چنان کفشام توی شن فرو میرفت و من بیشتر برای قدم برداشتن تقلا میکردم تا زودتر خودمو به کیهانی برسونم.
به طرف جایی که ماشینهامون رو پارک کرده بودیم رفتم. گوشیمو از کیفم بیرون کشیدم و چراغ قوه رو روشن کردم . اطرافمو گشتم ولی نتونستم پیداش کنم.
کمی جلوتر رفتم. ماشین دانیال و کیهانی تقریبا نزدیک به هم پارک شده بود.
یکی از بادیگاردهای دانیال همونجا بود و به ماشین کیهانی تکیه زده بود. با دیدن من انگار جا خورد و سریع از ماشین فاصله گرفت.
گوشیمو بالاتر آوردم و نور رو روی صورتش انداختم. چشماش طاقت نور رو نداشت به خاطر همین دستشو گذاشت روی چشمش.
_ خانوم شروانی اون نور رو بده کنار.

پوزخندی زدم
شایدم میخواد از طریق بادیگاردهاش منو گوشمالی بده.
اخمامو کشیدم توی صورتم.
دستم به یقه اش نمیرسید یه گوشه از پیرهنش رو گرفتم و تکونش دادم.
_ اینجا چه غلطی میکنی؟ اون دانیال عوضی گفته منو بپایی و بعد بلایی سرم بیاری؟

متعجب جوابمو داد
_ این چه حرفیه خانوم. آقا دانیال روی شما حساسن حتی الانم تأکید کردن که هرکاری هم میکنیم اول مواظب باشیم به شما آسیبی نرسه.

گره ابروهام از هم باز شد و با بُهت به صورت زمختش خیره شدم.
از فکری که توی ذهنم اومد وحشت کرده بودم. حتما میخواد به کیهانی آسیب برسونه!
دوباره تکونش دادم.
_ زود باش بنال ببینم ازت خواسته چه غلطی بکنی؟ پویان مرد مورد علاقه ی منه اگه یه تار از موهاش کم بشه چاقو رو تا دسته توی شکمت فرو میکنم. یکم پرس و جو کنی میفهمی که من با آدمهایی که برخلاف میلم عمل کردن چیکار کردم!

بادیگارد که حس کرد گند زده سعی در جمع کردن حرفش کرد.

_ نه اینجوری نیست خانوم. منظورم این نبود. لطفا صداتونو پایین بیارین

نمیتونستم دست از سرش بردارم باید میفهمیدم دانیال به دستور پاپا میخواد منو اذیت کنه یا کیهانی رو..

اخمام بیشتر درهم گره شد و دوباره تکونش دادم دهنم رو باز کردم اما قبل از اینکه چیزی بگم یکی از پشت سر بازومو کشید و دستم از پیرهن بادیگارد جدا شد.
عصبی سرم رو چرخوندم.. با دیدن کیهانی نفس راحتی کشیدم.
بادیگارد از فرصت استفاده کرد و فرار کرد.
پر حرص قدمی به جلو برداشتم ولی بادیگارد سریع از اونجا دور شد

کلافه نگاهش کردم
_ نذاشتی ازش حرف بکشم حالا میره به دانیال خبر میده.

ابروهاش در درهم گره خورد و نگاه تیزش روی صورتم چرخید
_ چی شده که مجبور شدی منو مرد مورد علاقه ی خودت بدونی؟

چشمام گرد شد و سرم رو به طرف مخالف کشیدم تا نگاه تیزش رو نبینم و توی دلم نق زدم
“گندت بزنن الین.. کیهانی حرفاتو ‌شنیده”

پوفی کشیدم و آروم گفتم
_ داشتم دنبالت میگشتم تا چیزایی که از دانیال شنیدم رو بهت بگم.

ابروی‌ بالا پریده‌ و نگاه هم چنان دقیق و برنده‌اش که داشت میگفت جواب سؤالش رو نگرفته باعث شد سریع ادامه بدم

_ چرا اینجوری نگاه میکنی؟ غیر از اینه که چه بخوام چه نخوام یه مدت دیگه باید تو رو به عنوان مرد مورد علاقه‌ی خودم بدونم؟!

سری تکون داد
_ درسته .. “باید” چنین اتفاقی بیفته.

تاکیدش روی کلمه ی باید لرزی به تنم انداخت

_ اینجا موقعیت خوبی نیست تا بخواد شام حاضر بشه بریم سوار ماشین من بشیم.. یه چرخی این اطراف میزنیم و تو حرف های دانیال رو کامل برام تعریف میکنی..

سری تکون دادم و حرفشو تایید کردم

همراه باهاش سوار ماشینش شدم.
توی تاریکی اطراف زیاد چیزی مشخص نبود و اندک چیزایی هم که دیده میشد به خاطر چراغ های ماشین بود.

کمی از مسیر رو که با سرعت آروم طی کرد دوباره پرسید

_ چی باعث شده بخوای به خاطر من دست به جنایت بزنی؟

پوزخندش روی لباش بود و لحنش حالت مسخره کردن داشت..

اما من فکرم درگیر حرفای دانیال بود و با گیجی گفتم
_ جنایت؟ اونم من؟

_ خودت به بادیگارد دانیال گفتی اگه یه تار از موهای من کم بشه چاقو رو تا دسته توی شکمش فرو میکنی!

گوشه ی شالم رو دور انگشتم چرخوندم.
به قدری نگران بودم که تیزی حرفاش هم روم تاثیری نداشت .
نگاهمو به جاده دادم و ریز به ریز دیده ها و شنیده هام رو براش تعریف کردم.

به دنبال اتمام صحبت هام آروم چرخیدم تا عکس العملش رو ببینم

فقط اخم هاش بیشتر از قبل درهم شده بود.. صداش اما هنوز خونسرد بود
_ یعنی پدرت بهش گفته یه گوشمالی به یکی از ما دونفر بده و تو الآن نمیدونی منظورش من بودم یا تو؟!

سرمو تکون دادم
_ اولش فکر کردم میخواد منو به خاطر رفتارم تنبیه کنه ولی بعد با حرفی که بادیگاردش زد تردید اومد سراغم.

° پویان °

کم کم سرعتمو بیشتر کردم ..
پس احسان میخواد دانیال رو برای مقابله با من شیر کنه!
کور خوندی شروانی.
هرگز نمیذارم دخترت با اون مرتیکه ازدواج کنه و بعدش خواهی دید که چه چیزی منتظرته!
سعی داشتم با حرفی که میزنم بهش بفهمونم نگرانیش بی مورده و من حتما دانیال رو کنار میزنم که با سرگرمی گفتم

_ خیلی خوب داری خودتو آماده میکنی.. به خاطر در خطر افتادنِ جونِ من شخصی رو تهدید به مرگ کردی

صدای نازکش بر اثر نگرانی کمی خش دار شده بود

بهت زده نگاهم کرد
_ من دارم میگم دانیال میخواد بهت آسیب بزنه.. اونوقت تو داری از آمادگی من حرف میزنی؟!

پوزخندی زد و حرصی گفت
_ فعلا باید آماده باشی باهاش مقابله کنی.

ناخودآگاه زدم زیر خنده اونم با صدای بلند! کاری که به ندرت انجام میدادم. اما حتی ریتم خنده هامم عصبی بود و اینو فقط خودم میدونستم
_ پویان کیهانی دفاع نمیکنه! من فقط بلدم حمله کنم. حمله ای که فقط غارت کنم نه اینکه خودم به تاراج برم.

آهی کشید و گفت
_ نمیدونم اینهمه اعتماد به نفس رو از کجا آوردی فقط اینو میدونم که دانیال هرکاری میکنه تا تو رو کنار بزنه.

نیم نگاهی به چشمای نگرانش انداختم .
اینهمه نا امیدی بخاطر چی بود؟ تا این حد از دانیال وحشت داشت؟

چتری هاش بی‌قید توی پیشونیش ریخته بود. توی این مدت فهمیده بودم رشد موهاش زیاده و اگه کوتاهش نکنه زود بلند میشه.

_ گنده تر از دانیال هم حرف زیاد زدن ولی پای عمل که رسیدن جا زدن.

انگشتامو دور فرمون ماشین محکم کردم.
یه گوشه از پارچه با انگشت هام لمس شد

بازدمش رو پر صدا بیرون فوت کرد
_ منم به همین حرفای تو دل خوش کردم.. به خاطر همینه که اگه یه تار از موهات کم بشه حالا که زورم به دانیال نمیرسه، حاضرم چاقو رو تا دسته توی شکم اون بادیگارد فرو کنم!

یکی از ابروهام بالا پرید و لبخند کمرنگی روی لبم نشست..
منم دقیقا همینو میخواستم.
کنترل سیستم رو برداشتم و صدای آهنگی که تا اون موقع در حد خش خشی نامفهوم بود رو بلند کردم

آهنگی که الان فهمیده بودم مورد علاقشه!

” آغوشِ تو آرامشمه… هرچی پیشم باشه کمه، من به تو گیرم… مرگ برای همه اما، سراغ از تو اگر، قبلِ تو میرم!”

لغزیدن نگاهشو روی خودم حس کردم.
دختر لوس و نازپرورده ی احسان، کم کم داره در مقابل من رام میشه..

حرکت لبش که داشت با آهنگ همخوانی میکرد اینو نشون میداد که با این آهنگ خاطره داره.
بی اراده اخمام توی صورتم کشیده شد..

اگه دروغ گفته و کسی توی زندگیش باشه، وای بحالشه!

صدای ضعیف گوشیش رو که شنیدم آهنگ رو کامل قطع کردم تا جواب بده

نگاهی به صفحه گوشیش انداخت و با ابروهای بالا پریده بهم خیره شد
_ دانیال داره زنگ میزنه.. نکنه میخواد منو بکشونه جایی و دوتامون گیر بیوفتیم؟

معصومیت نگاه و صداش به ظاهرِ دریده و زبون تندش نمیومد.

عاقل اندر سفیه نگاهش کردم
_ تا وقتی میدونه ازش میترسی برگ برنده دستشه. جواب بده و بزن روی اسپیکر تا ببینم حرفش چیه.

سری تکون داد و تماس رو وصل کرد

_ کجایی الین؟ مگه گرسنه نبودی؟ رفتم برات کباب بیارم ولی الان نیم ساعته دارم دنبالت میگردم.

مطمئن بودم بادیگاردش بهش خبر داده که فهمیدیم چه نقشه ای داره.. ولی اینو نمیدونستم چرا خودشو به بی خبری میزنه!

دختر شروانی نگاه خیره اش به من بود و انگار منتظر بود تایید کنم تا حرفاشو بزنه.
سری براش تکون دادم که نفس راحتی کشید
_ با پویان رفتیم دور بزنیم حرفیه؟

با صدای دادش دستام مشت شد..

_ بیخود کردی با اون مرتیکه رفتی .

_ به تو ربطی نداره مگه نخواستی خودم انتخاب کنم با کی باشم؟ بهتره بدونی من پویان رو انتخاب کردم.

_فقط اینو بگو که همین اطرافی

لجوج جوابش رو داد
_ نه خیر اتفاقا خیلی از اونجا فاصله گرفتم .

بدون ذره‌ای مکث گفت
_ ماشینت که همینجاست.. کجایی الین؟

_ گفتم که با پویان هستم.. برو کباب رو خودت تنهایی بخور

صدای دانیال بالاتر رفت
_ الین اگه جونت برات مهمه فقط بهش بگو یه گوشه نگه داره و پیاده شو.. سریع ..

پوزخندی زد و بیخیال گفت
_ کنار پویان حاضرم جون بدم.

تماس رو قطع کرد و نفسشو بیرون داد
_ تهدیداش توخالیه.. امشب که با تو حرف زدم فهمیدم نباید زیاد بهش بها بدم تا دور برداره..

بر خلاف اون، من از حرف های دانیال دچار تردید شده بودم.. سعی کردم سرعتم زیاد شده‌مو کم کنم اما پامو که روی ترمز فشردم و تازه فهمیدم داره چه اتفاقی میفته!

اول از همه نگاهم به دختر شروانی افتاد که بی خبر از همه جا هنوز داشت از آرامشی که بهش دادم حرف میزد.

حیرت‌زده انگشتامو توی موهام فرو بردم

° الین °

وقتی سکوتش طولانی شد سرمو کج کردم تا بتونم از حالت صورتش نظرش رو در مورد حرفام بفهمم .. یکی از دستاش به فرمون ماشین بود و انگشتای دست آزادش رو لا به لای موهاش فرو برده بود.
اخماش بشدت توی هم و نگاهش درگیر جاده بود
آب دهنم رو قورت دادم و
کمی خودمو عقب کشیدم‌.
با خودم گفتم نکنه حرفای من باعث شده عصبانی بشه؟!
ولی من که چیزی نگفتم…
لبهام که بر اثر استرس خشک شده بود رو کمی با زبون تر کردم تا بتونم کلماتم رو از دهنم بیرون بکشم.

_ چیزی شده؟ نگران به نظر میای!

سرعتش زیاد بود و همین استرسمو بیشتر میکرد.
نیم نگاهی کوتاه بهم انداخت و دوباره نگاهشو به جاده داد.
هر دو دستش رو به فرمون ماشین چسبوند و محکم چرخوندش..
دستشو گذاشت روی بوق.. از صدای تیز و کشدار بوق و جیغ لاستیک های ماشین کناری دلم هُری پایین ریخت وحشت زده جیغ زدم و گفتم

_ نمیخوای بگی چی شده پویان؟ الان سکته میکنم!

حس کردم کنترل ماشین از دستش خارج شده ..
پاشو روی ترمز فشار میداد ولی انگار بیفایده بود.
از فکری که توی ذهنم اومد سر جام خشک شدم..
مثل اینکه ترمز ماشین بریده بود و نمیتونست سرعتشو کم کنه و ماشین رو نگه داره..

همچنان داشت ماشین رو میچرخوند و با بوق های کشدار به راننده ها اشاره میکرد تا کنار برن.

صدای دادش تنمو لرزوند و بیشتر گوشه صندلی چپیدم
_ امشب مرگ من و تو حتمیه! ترمز ماشین بریده و سرعتم خیلی بالاست . هیچ کاری از دستم برنمیاد.

کف دستم رو به دهنم فشار دادم تا جیغ و هق هق احتمالیم در نطفه خفه بشه..
بغض گلومو فشار میداد..
ته خط بودیم..
ناباور چشم چرخوندم و به گذر بشدت تند ماشین ها خیره شدم

آروم و خفه نالیدم
_ ماشین که سالم بود.. چی شد یدفعه؟ این بلا از کجا به طرفمون اومد؟

هم‌چنان دستاش به شدت فرمون ماشین رو میچرخوند تا از جاده خارج نشه.
_ اون مرتیکه اینجوری میخواسته من رو کنار بزنه..

حیرت زده گفتم
_ آره.. بادیگارد دانیال به ماشینت تکیه زده بود… شک ندارم کار خودشه.

بالأخره بغضم ترکید و ایندفعه با اشک و صدای خش دار حرفمو زدم
_ پویان من نمیخوام الآن که به زندگی امیدوار شدم بمیرم.. تو که هر دفعه لحظه‌ی آخر منو نجات دادی.. ایندفعه هم میتونی.. توروخدا یه کاری کن..

همچنان که از تمام صورتش عرق میریخت و به زور سعی داشت ماشین رو کنترل کنه داد زد

_ الآن دقیقا چیکار میتونم بکنم؟ تو که چند دفعه تا لب مرگ رفتی الان از چی میترسی؟ خیلی دلت میخواست خودکشی کنی مگه نه؟ الان کارِت راحت شد هر دو باهم میمیریم.

لب مرگ هم دست از حرفای آتیشیش برنمیداشت.
اما اونقدر اون لحظه ترسیده بودم که حاضر بودم فقط زنده بمونیم حتی اگه تا آخر عمر از این حرفا بهم بزنه

نا امید سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم.. ماشین انگار داشت پرواز می‌کرد .. و بالأخره از جاده خارج شد
جیغ بلندی زدم و بیشتر به صندلی چسبیدم.

با جیغِ من اونم هول شد و نگاه نگرانش رو برای لحظه ای به صورتم انداخت و دوباره سریع به رو به روش نگاه کرد.

کنترل ماشین کاملا از دستش خارج شده بود و به صورت زیگ زاگی در حال حرکت بود.
دستمو روی سینم گذاشتم و سعی کردم نفس نگرانم رو ازش خارج کنم بلکه کمی از سنگینی سینم کم بشه

با درد نالیدم
_ دیگه تمومه .. داریم می‌میریم ..

با وجود ناامیدی در لحن صداش، حرفاش نوید امیدواری میداد..

مشخص بود فقط میخواست منو آروم کنه..
_ نگران نباش من حتی اگه قرار باشه بمیرم هم اول تو رو نجات میدم ..

توی اون لحظات سخت، با این حرفش ناخودآگاه این تیکه از آهنگ توی ذهنم اکو شد

” مرگ برای همه اما، سراغ از تو اگر… قبلِ تو، میرم”

انگار آرومِ آروم شدم.. نمیدونستم چرا ولی دیگه حتی از مرگ هم نمی‌ترسیدم!

محو صورت درهم شده‌اش که سخت در تلاش بود تا راهی پیدا کنه شدم .

اون لحظه مرگ هم طعم دیگه ای برام داشت.. چون برای اولین بار یکی پیدا شده بود که میتونستم با اطمینان پشتمو بهش تکیه بدم.. میدونستم حرفش، حرفه..

مردی از جنس ” زندگی “
توی اون لحظه بود که معنای اسمش رو درک کردم ” پویان” به معنای “زندگی” ..
اومده بود تا زندگی رو به من یاد بده. چیزی که هیچوقت نتونستم خودم معناشو درک کنم.
دیگه نه استرس داشتم و نه ترس.. هم چنان و هم چنان چشمام روی صورتش خشک شده بود.
یه جمله با معمولی ترین لحن ممکن، چه کرده بود با من که توی این موقعیت بشدت خطرناک‌ اینچنین بی‌حرکت و مبهوت، حتی بدون پلک زدن سرجام خشک شده بودم؟

لحظه ای به خودم اومدم که عصبی و کلافه هر دو دستش رو با ناامیدی از فرمون ماشین جدا کرد و شقیقه‌اش رو فشرد..
من ولی انگار توی دنیای دیگه‌ای سر میکردم
سُر خوردنِ انگشتاش از روی موهاش تا روی صورتش .. سرعت بالای ماشین و صدای بلند برخورد ماشین با یه مانع!
همه و همه از جلوی چشمم گذشت..
سرش محکم به طرف فرمون ماشین کشیده و اِیربگ جلوش باز شد.
لحظه‌ای نگاهم ازش جدا شد که سرم محکم به جلو کشیده شد .

صدای گوش خراش پخش شدنِ شیشه‌ی ماشین بلند شد…

سوزش عمیقی توی پیشونیم حس کردم.
دستم رو به سرم گرفتم و آخی گفتم..

سعی کردم صداش بزنم.. اما حتی صدام هم توی حنجره ام حبس شده بود و نمیتونست بیرون بیاد.

انگشتای یخ زده و بی جونم رو بالا آوردم و روی پیشونیم کشیدم .
دستمو جلوی صورتم گرفتم چشمای نیمه بازم به انگشتای خونیم افتاد.
کم کم همه چی تیره شد و سرم به دوران افتاد .
دستم رو به زور به داشبورد ماشین گیر دادم .
انگشتام از در داشبورد سُر خورد و رد خون روی داشبورد به جا موند ..

° پویان °

سرعت ماشین بالا بود و کنترلش از دستم خارج شده بود. ماشین بشدت روی سنگهای ریز و درشت بالا و پایین میشد صخره ی بزرگی جلوم بود و برخوردمون باهاش حتمی بود.
عرق از تیره کمرم جاری شده بود.
تنها چیزی که باعث میشد تلاش کنم قولی بود که به این دختر داده بودم.
توی اون لحظات تنها امیدش من بودم

ماشین به صخره نزدیک شد..
سرم تیر میکشید
چشمامو بستم و با ناامیدی دستامو از فرمون جدا کردم و به شقیقه‌ام گرفتم

ماشین با سرعت تمام به صخره برخورد کرد . سرم به طرف فرمون ماشین کشیده شد و قبل از برخوردش ایربگ باز شد.
با صدای پخش شدن شیشه ی ماشین، سرمو بلند کردم .
تازه یادم افتاد که ایربگ صندلی کناری رو جدا کرده بودم و یادم رفته بود بگم دوباره وصلش کنن.
وحشت زده به سر خونی دختر احسان نگاه کردم .
دستشو به زور به داشبورد ماشین گیر داد ولی سرش پایین افتاد.

ناخواسته، حیرت زده از ته دل فریاد زدم
_ الیییین چشماتو باز کن

کمربندمو باز کردم و دستمو دراز کردم و به دستش رسوندم. با تمام توانم هر دو دستش رو چنگ زدم و محکم به طرف خودم کشیدمش.
جسم بی جونش رو توی بغلم گرفتم.
چشمام داشت از کاسه بیرون میزد..

داد زدم
_ لعنتی… نمیتونی درست زمانی که به نجاتت از دست همه نزدیک شدم چشماتو ببندی و نبینی چطور آزاد میشی.
چشمم به جلوی ماشین افتاد که داشت میسوخت و جلو میومد.
پلک هامو محکم به هم فشردم
دوباره باید نجاتش بدم.
نمیذارم به این آسونیا بمیره.
از لب پرتگاه کنار کشیدمش الانم باید از ماشین بیرون ببرمش.
هر لحظه ممکن بود ماشین منفجر بشه.
دست راستمو دور کمرش حلقه کردم و با دست چپم سعی کردم در ماشین رو باز کنم.
بوی سوختگی و دود توی ماشین پیچیده بود و باعث میشد نفسم بگیره

در ماشین گیر بود و باز نمیشد.
به شدت به سرفه افتاده بودم.
بالا تنه ام رو به در ماشین کوبیدم
نفسام منقطع شده بود ولی دست بردار نبودم.
در حالی که سرفه هام بند نمیومد چندتا ضربه ی محکم به در کوبیدم
در به شدت باز شد .
کمرشو محکمتر چنگ زدم
بین بازوها و سینه‌ام فشردمش و خودمو از ماشین به بیرون پرت کردم جوری گرفته بودمش تا به اون آسیبی نرسه.
به هر جون کندنی بود از جام بلند شدم و در حالی که محکم توی بغلم میفشردمش چند قدمی جلوتر رفتم.

سرمو چرخوندم و به ماشینم که حالا داشت به آهن سوخته تبدیل میشد نگاه کردم.
هنوز سرمو نچرخونده بودم که صدای مهیب انفجار ماشین توی اون بیابون پخش شد. هراسون قدم هامو تندتر برداشتم تا ازش فاصله بگیرم . تکه های ماشین توی هوا پخش شد و چون فاصله ی زیادی با ماشین نداشتم به طرف منم پرت میشد .
پرت شدن لاستیک ماشین به طرفم رو که دیدم سرشو توی بغلم گرفتم دستام رو بیشتر دورش حصار کردم تا آسیبی بهش نرسه.
با برخورد محکم لاستیک به سرم چشمام از درد بسته و کم کم همه چیز جلوی دیدم تیره شد

° اِلین °

صداهای مبهمی توی گوشم میپیچید..
با حس سردرد شدید سعی کردم دستم رو بالا بیارم و به سرم بگیرم اما نتونستم.
تصویر پویان جلوی چشمام بود .
دلم نمیخواست چشمامو باز کنم تا تصویرش کنار نره ..
فقط اون میتونست منو از هیاهوی اطرافم نجات بده.
به زور انگشتامو تکون دادم.
صدای آشنایی به گوشم خورد
_ الین عزیزم چشماتو باز کن.. تو که منو نصف جون کردی!

سعی کردم چشمامو باز کنم ولی اینبار انگار پلکام به هم چسبیده بودن و قصد جدا شدن نداشتن.
دستمو آروم بالا آوردم
سوزش عمیقی توی دستم پیچید و صورتم مچاله شد

نوک انگشتام رو به پلکام رسوندم و مالیدم.
کمی که گذشت آروم آروم لای پلکامو باز کردم
شمیم سرپا ایستاده بود و نگاه نگرانش مستقیم به چشمام بود.

زیاد موقعیتم رو درک نمیکردم.
آب دهنم رو قورت دادم و لب های خشک شده‌ام رو به دندون کشیدم و نالیدم
_ من چرا اینجام؟

نزدیک اومد و دستمو گرفت و کنارم نشست
_ یادت نمیاد با آقای کیهانی همراه بودین؟

با اومدن اسم کیهانی چشمام کامل باز شد …
تمام صحنه های توی ماشین جلوی چشمم پلی شد.
و در آخر با یادآوری برخورد سرم به شیشه ی ماشین ناخواسته صورتم مچاله شد و دستم به طرف سرم رفت.
با لمس زبری باند شوک زده سرجام نیم خیز شدم
_ پویان کجاست؟

ابروهای شمیم بالا پرید و روی صندلی نشست
بی‌توجه به حال نگران من با شيطنت گفت
_ تا دیروز کیهانی بود الان شده پویان؟

دستمو به طرف سِرم بردم تا جداش کنم
_ الان وقت شوخی نیست شمیم. بهم بگو کجاست ؟ نکنه اتفاقی براش افتاده باشه؟
فورا به طرفم شیرجه زد و دستم رو گرفت و با اخم گفت
_ دیوونه شدی؟ بشین سر جات بذار سِرُمت تموم بشه همه چی رو برات میگم.

در اتاق به شدت باز شد و هیکل دانیال توی چهارچوب در نمایان شد.
پوفی کشیدم و چشمام رو با حرص بستم..
توی این لحظه فقط همینو کم داشتم!
با دیدنش یاد حرفاش پشت گوشی افتادم و خشمم هزار برابر شد
چند قدم جلو اومد و در عوض شمیم آروم عقب رفت و خودشو به در اتاق رسوند.

_ بهت گفتم از ماشین اون مرتیکه پیاده شو. اگه حرفمو گوش داده بودی الان این بلا سرت نیومده بود. درست زمانی که باید مشغول تدارکات برای عروسیمون باشیم تو افتادی روی دنده ی لج!

نفسای عصبیم بیرون دادم. آماده ی غرش بودم که با حرفاش منفجر شدم
_ مرتیکه تویی عوضی.. شایدم میخواستی هر دومون رو بفرستی اون دنیا چون بابام حکم مرگمو داده دستت!

_ چی میگی الین؟ من میخوام با تو ازدواج کنم چرا باید بفرستمت اون دنیا؟

با حرص جیغ زدم
_ خفه شو کثافت! اگه یه تار از موهای پویان کم بشه بلایی به سرت میارم که خودت آرزوی مرگ کنی. حاضرم تا آخر عمر دنبالش بدوم ولی اسم نحس تو از زندگیم پاک بشه. نمیدونم چیکار کردی که پاپا اینجوری رامت شده.. ولی اینو به گوشش برسون .. برو بهش بگو دختر تو مُرد!
با دستای خودت کُشتیش!
من دختر احسان شروانی نیستم.. حالا هم گم شو از زندگیم بیرون.
جلو اومد و در حالیه با دستاش اشاره می‌کرد تا آروم حرف بزنم گفت
_ الین آروم باش.. باهم حرف میزنیم.

بلند تر از قبل جیغ زدم
_ اسم منو توی دهن کثیفت نیار..

با صدای جیغ های من چندتا پرستار و دکتر ریختن توی اتاق و دانیال رو بیرون بردن.

نوشته رمان هتل شیراز پارت ۱۹ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل این مطلب در مستر رمان

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا