آخرین مطالبرمان

رمان جگوار پارت ۳۰

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده رمان جگوار به ترتیب از اینجا وارد شوید

_ می خوام باهام بیای یک جایی

کلافه اخم درهم کشید :

_ برو تو اتاقت بابا

_ ساره لطفا

تیز نگاهم کرد :

_ دفعه قبل بعد از دوساعت منتظرت بودن پیاده اومدم مطب و با بدن اش و لاشت مواجه شدم … اینبار قراره چی بشه؟

_ هیچی … خوب می دونی اگر برام مهم نبود نه خودم با این حال خراب از اون اتاق لعنتی بیرون می زدم نه از تو چیزی می خواستم

شانه بالا انداخت :

_ به من ربطی نداره الای … اونبار اون شوهر وحشی ات تا چند روز ولم نمی کرد … فکر می کرد تقصیر منه … برو از همون دوستای مسخره ات بخواه ببرنت

بی حوصله سر تکان دادم :

_ دینا؟مگه جز دینا کس دیگه ای هم اومد؟

_ آره … دختر خاله اش بود دختر عموش بود کی بود؟ معرفی کرد اما یادم نموند … یکی شون نیومد تو اتاق تو

_ مهم نیست .. می بریم؟

مردمک هایش را چرخاند و پوف کشید :

_ اینبار کجا؟

آرام زمزمه کردم :

_ مطب

_ چی؟!

* * * * * * * *

مطب را رد کرد و در کوچه ی بعدی پیچید

آرام هشدار دادم :

_ رد شدیم

_ می دونم

_ چرا صبر نکردی؟!

با اخم نگاهم کرد و اولین جای پارک ایستاد :

_ چون دنبال دردسر نمی گردم … دفعه ی قبل رو یادت رفته؟

سکوت کردم
روزها بود اسمان را ندیده ام اما دلتنگ نشده ام
بیرون از عمارت و حتی بیرون از آن اتاق را دیگر دوست نداشتم

رفتن به ان مطب هم مرگم بود اما مجبور بودم

دیدن زنان باردار و نوزاد به بغل برای من بدترین شکنجه بود

نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم از همین الان به خودم دلداری دهم

کاش وقت می گرفتم تا حداقل مجبور نشوم کنارشان بنشینم

ساره از ماشین پیاده شد و عصاهارا دستم داد

از اسانسور که بیرون آمدیم و نگاه خیره ام را به زنی با شکم برامده دید زیرلب پر از حرص زمزمه کرد :

_ تو خودآزاری داری الای!

سرم را پایین انداختم و نفس عمیقی کشیدم

صدای گریه ی نوزادی در فضا پیچید
گوشه ی مانتوام را میان انگشت هایم فشردم و به سمت میر منشی رفتم

منشی خوش برخورد با دیدنم سریع شناختم و خندید :

_ خانم سزاوار؟

نگاهی به شکمم انداخت و متعجب ابرو بالا انداخت :

_ ای وای کوچولوهاتون هفت ماهه به دنیا اومدن؟!

با شک به عصاهای دستم خیره شد :

_ چه اتفاقی افتاده؟ بچه ها سلامتن ان شاالله؟

لبم را با زبان تر کردم و آرام گفتم :

_ خانم پورحسین میشه من و بین بیمارها بفرستید داخل؟ فقط چنددقیقه

نگاهش متعجب تر شد
چشمانش بین شکم و پای در گچم رفت و آمد و بالاخره سر تکان داد :

_ حتما عزیزم

زیرلب تشکر کردم
بقیه اوقات من و امیروالا دقایقی طولانی منتظر می ماندیم و امکان نداشت بدون نوبت داخل بفرستد

ساره بازویم را گرفت :

_ بیا بشین اونجا

با باز شدن در اتاق سر تکان دادم
دختری کم سن با چشم گریان و زنی با موهای فندقی بیرون آمدند

نگاهی به منشی انداختم و او با سر تایید کرد :

_ برو تو عزیزم … فقط لطفا هرچی میتونی سریع تر که بقیه اعتراض نکنن

آرام سمت اتاق قدم برداشتم
با در تقه ای به در زدم و وارد شدم

با دیدنم برخلاف همیشه عینک سفید رنگ را از چشمش روی میز گذاشت و ایستاد :

_ الای؟

زمزمه وار سلام کردم
نگاه متاسفی به وضعیتم انداخت و خودش از کنارم رد شد و در را بست

_ بیا بشین … حالت بهتره؟

لب پوست پوست شده ام را با زبان تر کردم و زمزمه وار گفتم :

_ زنده ام!

_ ان شاالله این روزها سریع تر می گذره عزیزم … وقتی شنیدم خیلی ناراحت شدم … همسرت تماس گرفت اما متاسفانه همون روز تهران نبودم وگرنه برای عملت خودم رو می رسوندم

بی حوصله سر تکان دادم و دقت کردم تا چشمم به پشت پرده ی سفید رنگ نیفتد

عکس جنین و مادران باردار و نوزادهای چندروزه…

_ مهم نیست … من فقط اومدم تا یک سوال بپرسم

سر تکان داد
دفعه های قبل جدی تر بود
این سری انگار دلش به حالم می سوخت

سرم را پایین انداختم و به سرامیک های سفید خیره شدم

کاش نمی آمدم …
آمدنم بیهوده بود

_ الای جان؟

آرام زمزمه کردم :

_ بچه هام … جنسیتشون چی بود؟

سکوت کرد
قبل از آمدن به خودم قول داده بودم گریه نکنم
انقدر بغضم را پشت سرهم با زور فرو دادم که چانه ام به لرزش افتاد

نفسش را آه مانند بیرون فرستاد :

_ به بعد از این فکر کن الای … حالا که جنسیتشون رو تا الان نفهمیدی دیگه هم نپرس … بذار توی ذهنت مجهول بمونه تا هیچ وقت نتونی تصور کنی … ان شاالله خیلی زود دوباره بچه دار می شید

دستم را به دیوار تکیه دادم :

_ می خوام بدونم … لطفا

نگاهی به چهره ی مصمم انداخت و بعد از مکث بلندی گفت :

_ یک دختر … یک پسر

بدون اینکه به جمله اش فکر کنم بلافاصله زمزمه کردم :

_ مرسی

سعی کردم در را باز کنم
چشمانم سیاهی رفت

بازویم را گرفت :

_ خوبی؟ کسی همراهت هست؟

بی حال سر تکان دادم :

_ حالم خوبه

_ کسی همراهته یا تنها اومدی؟

_ هست

در را باز کرد و نگاهی به صندلی ها انداخت
ساره با دیدنم جلو آمد :

_ چی شده؟

دکتر سر تکان داد :

_ مراقبش باشید

شالم را روی سرم انداختم و زمزمه کردم :

_ حالم خوبه مرسی …

_ اگر خواستی بعدا که حالت بهتر شد بیا معاینه کنم … جواب آزمایشاتت رو هم بیار

آب دهنم را فرو دادم
فکر نمی کردم دیگر هرگز به این مطب پا بگذارم
این فضا را دوست نداشتم

_ باشه … ممنون ازتون

خواستم عقب برگردم که دوباره پرسید :

_ الای؟ بعد از کورتاژ مشکلی نداشتی؟ عفونت یا مشکل دیگه ای برای بارداری مجدد؟

گیج سر تکان دادم :

_ نه … اگر بود دکتر یا امیروالا بهم می گفت

چشم هایش را روی هم گذاشت :

_ باشه عزیزم

ساره ماشین را روبه روی عمارت نگه داشت

از پنجره خیره ی فضای بیرون بودم

_ من باید برم … میخوای باهات تا اتاقت بیام؟

نگاه سرگردانم را از پنجره گرفتم و سر تکان دادم :

_ نه … می تونم

بی حوصله سر تکان داد
به سختی از ماشین پیاده شدم و خودم را پشت در رساندم

قبل ازینکه دستم سمت زنگ در برود صدای جاروی مش خسرو را شنیدم

با گوشه ناخن تقه ای به در زدم
درست حدس زده بودم …
چند ثانیه بعد در باز شد

مش خسرو جلو آمد و کیفم را گرفت :

_ با ساره خانم اومدین الای جان؟ از من نشنیده بگیریدا اما این ساره خانمم بی فکرن … شمارو با این وضع پیاده کرده ان؟

کمرنگ لبخند زدم :

_ خودم خواستم .. مش خسرو کمکم می کنید برم طبقه بالا

در را بست و پشت سرم آمد :

_ به روی چشم خانم اما با این پا چرا بالا؟ گلین جان گفتن اتاق پایین رو گذاشتن براتون که

آرام زمزمه کردم :

_ کار دارم …

کمکم کرد آرام آرام از پله ها بالا بروم
هیچ زمان فکر نمی کردم چند پله این چنین نفسم را به شماره بیندازد

کیفم را بالا گرفت :

_ کجا بذارمش خانم؟

کیف را از دستش گرفتم
می دانستم به محض پایین رفتن مامان گلی را خبر می کند :

_ مش خسره به مامان گلی خبر نده اومدم

سرش را پایین انداخت :

_ چشم الای جان

آرام تشکر کردم و خودم را طرف اتاق سمت چپ کشیدم

در اتاق با صدای “قیژ” ارامی باز شد
هوای خنک به صورتم برخورد کرد

بغض کرده جلو رفتم و روبروی کمد ایستادم
انگشتم را روی فیل طوسی رنگ کوچک که طبل به دست داشت کشیدم

با دیدن عروسک نوزاد اشکم روی گونه ام جاری شد و هم زمان خندیدم

صدای امیروالا در گوشم پیچید

” _ بچه های ماهم دنیا بیان اینقدرن؟!

پشت ویترین ایستاده و به عروسک های نوزاد با چشمان بسته و لب های برگشته خیره شده بود

_ نه بابا … اینارو که حتی نمی شه تو دست گرفت!

در مغازه باز شد و زن و مردی با کالسکه ی بچه ای شش هفت ماهه بیرون آمدند
امیروالا خندید :

_ الای دیگه کمه کمش دوتا اندازه ی این بزا که بتونیم حداقل بغلشون کنیم “

روی زانوهایم نشستم و دستم را جلوی دهانم گرفتم تا صدای هق هق هایم طبقه ی پایین نرود

عروسک را به سینه ام چسباندم و زار زدم

صدای پاهایی که شتاب زده از پله ها بالا آمدند اهمیتی نداشتند

عروسک را به سینه ام فشردم و زیرلب تکرار کردم :

_ لالا لالا گل پونه
گل خوش رنگ بابونه
دیگه هیچکس تو این دنیا
سر قولش نمیمونه
لالا لالا گل لاله
نبینم رویاهات کاله
فرشته مثل تو پاکه
فقط فرقش دوتا باله

امیروالا وحشت زده در اتاق را باز کرد و خیره ام شد
نگاهی به عروسک در آعوشم انداخت و موهایش را چنگ زد

_ لالا لالا گل رعنا
میخواد بارون بیاد اینجا
کی گفته تو ازم دوری؟
ببین نزدیکتم حالا

آرام همانطور که به دیوار تکیه داده بود سر خورد و همان کنار در اتاق روی زمین نشست و سرش را روی پایش گذاشت

_ لالا لالا گل مریم
نشینه تو چشات شبنم
یه عمره من فقط هرشب
واسه تو آرزو کردم
لالا لالا گل پونه
کلاغ آخر رسید خونه
یکی پیدا میشه یه شب
سر هر قولی میمونه
لالا لالا گل زردم
چراغارم خاموش کردم
بخواب که مثل پروانه
خودم دور تو میگردم

موهایم را چنگ زدم و نالیدم :

_ امیروالا

بدون اینکه سرش را بلند کند بینی اش را بالا کشید
گریه می کرد؟!

_ من بچه هامو میخوام … دکتره گفت یکیشون دختر بوده یکی پسر

بالاخره سرش را بلند کرد ، دستش را به زمین گرفت و ایستاد

کنارم آمد و با زجر خیره ی تخت های کوچک شد :

_ یادته پیشنهاد دادم سقطشون کنیم؟

اشک از زیر چانه ام پایین سقوط کرد و یقه ام را خیس کرد
جوابش را ندادم اما یادم بود!

_ کاش لال می شدم و نمی گفتم که حالا دلم اینطوری آتیش نگیره

نگاهی به لباس های کوچک انداخت و دو سرهمی شکل هم با نوشته ی ” girl ” را بیرون آورد

لرزان خندید :

_ یادته می خواستی اینارو بذاری تو ساک بیمارستان؟ مجبور میشدیم همین سرهمی و تن پسره هم بکنیم

اشک هایم را پاک کردم و غمگین خندیدم :

_ وقتی بزرگ می شد و عکس های بیمارستان رو می دید شاکی می شد نه؟

پر حسرت سرهمی را به صورتش نزدیک کرد :

_ نه … پسرم مهربون بود … یادت رفته تو سونو چطوری هربار هردیگه رو بغل گرفته بودن؟

صدای محکم و بی انعطاف حاج بابا در فضا پیچید :

_ والا … دست زنت رو بگیر ببر پایین

امیروالا دستی به صورت خیسش کشید و سر تکان داد

صدایش همچنان لرزش داشت :

_ می گم مش خسرو وسیله ها رو بده به کسایی که تازه بچه دار شدن و نمی تونن تهیه کنن

قبل ازینکه من اعتراض کنم حاج بابا جواب داد :

_ لازم نکرده … مگه دنیا به آخر رسیده؟ اومدین این بالا تو بغل هم زار می زنید؟! یکی دوسال دیگه بچه اتون بغلتونه … تو هم می خوای خیرات کنی راه زیاده

انگشت اشاره ام را روی صورت عروسک کشیدم

دنیای عجیبی بود …
چند ماه قبل برای داشتن بچه ها مضطرب و ترسیده بودیم و حال حاضر بودیم هربهایی بدهیم تا صدای خنده اشان در این اتاق بپیچد

شاید اگر بپرسند بهترین خصلت و ویژگی ما انسان ها چیست هرکس نظری دهد اما به نظر من عادت کردن و خو گرفتن به شرایط جدید بهترین ویژگی انسان هاست

هربار مشکلی بر سرت آوار می شود می گویی این آخری ست! امکان ندارد دوام بیاورم اما بعد از پایان یافتنش ، زمانی که مجبور شدی از آن گذر کنی می فهمی قدرتت بیشتر از این حرفاست!

و من آنقدر قوی هستم که بعد از گذشت چهل و هشت روز از ازدست دادن بچه هایم سر پا شوم ، جلوی آینه بایستم و برای رسیدن میهمانان حاج بابا بعد از مدت ها آرایش کنم

رژ مسی رنگ را روی لب هایم کشیدم و یک قدم عقب رفتم

برخلاف همیشه که موهایم را می بافتم این سری لختشان کرده و باز روی شانه هایم ریخته ام

خط چشم و سایه ی دودی رنگ چنان چهره ام را تغییر داده که خودم هم باور نمی کنم این صورت متعلق به الای است

شلوار دمپای شیک کرم و شومیز شکلاتی رنگی به تن دارم

دستمال گردن سفید با توپ های قهوه ای و لاک تیره کمی زیاده روی است اما انگار قصد ثابت کردن دارم!

ثابت کردن خودم به خودم!
اینکه هنوز سرپا هستم ، میخندم ، آرایش می کنم و از یک سختی دیگر هم جان سالم به در برده ام

دستم که به سمت شال حریر رفت صدایش را شنیدم

_ موهات رو لخت کردی و دورت ریختی که شال بپوشی؟

نگاهش می کنم
پیراهن سورمه ای رنگش زیادی معمولی ست اما در تن او حسابی نشسته

با لبخند سمت کمد رفتم و بدون حرف کروات شکلاتی را دستش دادم :

_ این و بزن

نگاهی به کروات که هیج جوره به لباس هایش نمی آمد انداخت و خندید :

_ می خوای مسخره ام کنن عروسک؟

_ هم رنگ لباس منه!

_ یک شام ساده است … کروات بزنم؟!

جلوتر رفتم و خیره نگاهش کردم :

_ مگه چی میشه؟

نگاهش را میان چشمانم گرداند و بوسه ریزی گوشه چانه ام زد :

_ هیچی نمی شه عزیزم

کروات را از دستم گرفت و دور گردنش انداخت

آرام زمزمه کردم :

_ حاجی ناراحت میشه شال نپوشم

روبه روی آینه ایستاد و کروات را درست کرد :

_ تو چطور راحتی؟ اون و به من بگو

لب هایم کش آمد
کروات روی لباس آنقدر هاهم مسخره به نظر نمی رسید

_ وقتی حاج بابا نیست من و ساره پیش چاوش حجاب نداریم … خود حاج بابام میدونه اما وقتی هست فرق داره!

بی توج به بحث چانه ام را گرفت و خیره ی صورتم شد

نگاهش را از چشمانم روی لب هایم کشید و دوباره به چشمانم خیره شد :

_ دلم برای این صورت تنگ شده بود جوجه ام … نمی شه یک شبم برای اومدن من اینطوری خوشگل کنی؟!

آرام خندیدم :

_ یک شب طلبت

او هم خندید :

_ تشکر بانو

شال حریر را آزادانه روی سرم انداخت :

_ حاجی به کی شک داره؟ به نگاه برادرانه ی چاوش؟ یا پدرانه ی مش خسرو؟ که اگر منم شک داشتم حتی گوشه ی خیابونم می موندم ولی راضی نمی شدم زنم رو بیارم تو این خونه

دستم را سمت در کشید
موبایلم را برداشتم و پشت سرش از پله ها پایین رفتم

مامان گلی با دیدنمان بغض کرده جلو آمد و گونه ام را بوسید :

_ دورت بگردم من … چه قدر خوشگل شدی مادر …بخدا این یکی دوماهی که با این وضع می دیدمت انگار…

امیروالا جمله اش را قطع کرد :

_ بی خیال مامان گلی … از گذشته حرف نزنیم

مامان گلی سر تکان داد :

_ آره عزیزم آره … من برم اسپند دود کنم براتون

چاوش موبایلش را روی میز پرت کرد
ساره همانطور که از پله ها پایین می آمد طعنه زد :

_ یواش … پولش از جیب خودت می رفتم اینطور پرت می کردی؟!

چاوش بدون اینکه ناراحت شود خندید :

_ نکنه پولش از جیب تو میره؟

ساره جوابش را نداد و در عوض نگاهی به امیروالا انداخت :

_ مثلا خواستین ست کنید؟!

چاوش دوباره خندید و صدای بدی با دهانش دراورد :

_ ریدین

کنارش روی مبل نشستم :

_ خیلی حرف میزنی چاوش

تصادفی چشمم به صفحه ی موبایلش افتاد
عکسی از جمعمان در استودیو بود

گرفته لبخند زدم :

_ چه قدر دلم تنگ شده…

بلافاصله جواب داد :

_ اتفاقا امشب میرم … میخوای بیای؟

امیروالا غیردوستانه به شانه اش کوبید :

_ ببند چاوش … هر غلطی میکنی تنهایی بکن … دوباره هوس نکردم زنم رو از پاسگاه و کلانتری بیرون بیارم

صدای زنگ مانع ادامه دادن بحثشان شد
حاج بابا از اتاق بیرون آمد و من و چاوش ایستادیم

امیروالا زیرلب از چاوش پرسید :

_ می شناسیشون؟

چاوش بی خیال شانه ای بالا انداخت ، خم شد و از ظرف میوه انگوری برداشت :

_ نه … حاج بابا می گفت از دوستای صمیمی اشه … بعد سال ها هم رو پیدا کردن

بی حوصله پوف کشیدم
در خانه باز شد و مردی با موهای جوگندمی وارد شد

پسر پشت سرش جعبه شکلات و سبد گل به دست داشت

اینبار ساره هم خندید :

_ انگار اومدن خواستگاری!

پشت سرش زنی قدکوتاه با موهای رنگ شده ی روشن وارد شد

خیال کردم تنها میهمانانمان همین سه نفر هستند اما با دیدن دختر آشنایی که پشت سرشان داخل آمد مات ابرو بالا انداختم

کاش نسترن با این خانواده نسبتی نداشته باشد…

مانتو سرخابی خوش رنگ جلوبازی به تن داشت و جلوی موهایش را کج بافته بود

بادیدنم بدون اینکه متعجب شود لبخند زد

حاج بابا با مرد میانسال دست داد
امیروالا سرش را کمی خم کرد تا به من نزدیک شود :

_ این همون دخترخاله ی دوستت نیست؟

دندان هایم را روی هم فشردم :

_ الان شک داری مثلا؟

بهت زده چپ چپ نگاهم کرد :

_ چته الای؟!

با دستی که به سمتم دراز شد سکوت کردم
نگاهم را به نسترن دادم
لنز آبی به چشم داشت

_ خوبی الای جان؟

به رسم ادب لبخند زدم و دستم را میان دستش گذاشتم :

_ خوش اومدی

اینبار به امیروالا که قبل از او با مرد جوانی که احتمالا برادر نسترن بود احوال پرسی کرده بود خیره شد :

_ شما حالتون چطوره؟

امیر سر تکان داد :

_ خوش اومدید … مثل اینکه شما برخلاف ما از آشنایی پدرتون و حاجی خبر داشتید!

نسترن خندید و من هم زمان با لبخندی مصنوعی با مادرش دست دادم

_ من قبلا هم با دینا اومدم اما حالت خوب نبود الای … نخواستم مزاحمت بشم برای همین داخل اتاق نیومدم

صدای حاج بابا همه چیز را روشن کرد :

_ کار خوبی کردی اومدی دخترم … باعث شدی منم دوست قدیمیم رو پیدا کنم … سال ها بود پدرت رو ندیده بودم

مامان گلی به سمت مبل ها تعارفشان کرد و پدر نسترن آرام خندید :

_نسترن که از شما گفت اول شک کردم اما بعد که اسم محسن و گلین خانم رو اورد مطمئن شدم

جمله های بعدی را گوش ندادم و بی حوصله با گوشه ی ناخنم سرگرم شدم

کاش حداقل دینا همراهشان بود
امیروالا بی توجه به آن ها پیش دستی میوه ام را جلوی خودش کشید و ارام پرسید :

_ چی می خوری پوست کنم؟

_ هیچی … خودم پوست می گیرم

دستش که به سمت پرتقال رفت را گرفتم و وارفته به زخم کنار مچش خیره شدم

نیما ، برادر نسترن حرفی زد و جمع خندیدند

بی توجه به آن ها آرام پرسیدم :

_ دستت چی شده امیر؟!

با دست دیگرش خوشه ی انگوری را در پیش دستی ام گذاشت و روی زانویم قرارش داد :

_ چیزی نیست … تو مطب می خواستم نهارمو گرم کنم ظرفش از دستم سر خورد شکست

آرام لبخند زدم و با گوشه ی انگشت شست ، مچش را نوازش کردم :

_ دست و پاچلفتی من! اون جباری اونجا چیکار می کنه پس؟

مردانه خندید :

_ جباری برای غذا گرم کردن اونجا نیست که

_ حقوقشم که اضافه کردی … چیکار می کنه پس؟!

_ الای بخدا صد و هشتاد افزایش حقوق جباری رو تو بیشتر از خودش به من یاداوری می کنی !

اینبار بلندتر خندیدم
متوجه سنگینی نگاه نسترن بودم اما اهمیتی نداشت

_ پس چی؟ دیگه شریکم نداری که! شوهر پولدار داشتنم خوبه ها

با دست دیگرش چنددانه انگور در دهانش گذاشت و سر تکان داد :

_ شوهر پولدار با یک عالم قسط و وام!

برای خرید کامل مطب از معینی مجبور شده بود وام بگیرد

_ مهم نیست … بالاخره که تموم میشه دیگه!

بی توجه سر تکان داد :

_ امشب با چاوش راه نیفتی بریا

_ دلم تنگ شده

_ میبرمت کنسرت!

لبخند زدم :

_ باج میدی؟!

_ این بار پلیس ببرت نمیام دنبالت همون جا نگهت دارن!

ساره برای ثانیه ای سرش را از موبایلش بالا آورد و آرام کنار گوشم زمزمه کرد :

_ این دختره زل زده به تو و امیر … نیشتونو ببندین خب

_ از قبل می شناستمون … برای همونه

شانه بالا انداخت
چاوش خیلی زود با نیما صمیمی شد و اختربانو ، مادر نسترن با نارضایتی به جمله های مامان گلی گوش می داد

حاج بابا همراه پدر نسترن از جا بلند شدند

امیروالا پیش دستی پرتقال های پوست شده را روی پایم گذاشت :

_ بخور … زیرچشمات گود افتاده

حاج بابا با دست به سمت اتاقش اشاره زد و قبل از اینکه دور شوند رو به نسترن گفت :

_ غریبی نکن دختر … راحت باش … بشین پیش ساره و الای

نگاهی به ساره انداختم
به روی خودش نیاورده و حتی سرش را هم بالا نگرفت

ناچار به نسترن لبخند زدم

از آن روز به بعد دیدارها بیشتر شد

حاج بابا از پیدا کردن ستارخان ، پدر نسترن چنان خوشحال بود که در تمام مراسمات و دورهمی هایمان از آن ها دعوت می کرد

سیما برخلاف انتظارم با نسترن جور شده بود و چاوش و نیما هم بیشتر باهم وقت می گذراندند

برایم اهمیتی نداشت

این روزها خودم را با پیج اینستاگرامی که به لطف فالوئرهای چاوش حسابی بالا آمده بود سرگرم می کردم

شعرهایم خیلی زود طرفدارهای خودش را پیدا کرد
کسانی که می خواندند و اشعارم را می فهمیدند

بعضی شاعر بودند ، بعضی نویسنده و بعضی هم تنها خواننده هایی خوش ذوق

دنبال کننده هایی که با انرژی هایشان می توانستند تنها گوشه ای از غم از دست دادن دوقلوهایم را جبران کنند

هنوز هم خیلی روزها روبه روی آینه می ایستادم و الای چندماه پیش با شکم برآمده را تصور می کردم

هدیه های کوچکی که خدا نیامده آن ها را پس گرفته بود

ساره در اتاق را باز کرد و ابرو بالا انداخت :

_ خوشگل شدی

لبخند زدم
ساره ی سخت پسند که تایید می کرد همه چیز حل بود!

صدای بلند سیما از پشت سر ساره آمد :

_ کوفتتون بشه

کیف نارنجی رنگ را برداشتم و از اتاق بیرون زدم :

_ برو گمشو … امیروالا حتی برات بلیطم گرفت

ناراحت پوف کشید :

_ دیروقت برمی گردید مطمئنم نازی بهانه می گیره

چاوش از پله ها آمد :

_ من دارم میرم

_ کجا؟!

هول شده پاسخ ساره را داد :

_ رفیقم اومده دنبالم … زودتر میرم اونجا می بینمتون

نوشته رمان جگوار پارت ۳۰ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل این مطلب در مستر رمان

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا