آخرین مطالبرمان

رمان ارمغان بامداد پارت ۳۱

جهت مشاهده پارت ها به ترتیب از اینجا کلیک کنید

نگاهم کرد:

-هر گوری میخوای بری برو فقط بدون این زندگی ای که شروعش کردی تهش به دستشویی ختم میشه. قاچاق… دزدی… خیانت… همه ش برای فرار از عموت. یه بارم که شده مرد باش ترسو.

از جلوی چشم هام که دور شدن نفسم رو بیرون دادم و روی زمین دراز کشیدم.
نگاهم روی چاقوی آشپزخونه ی خونی افتاد و نیشخند زدم.

دختره ی احمق!
با یک چاقوی آشپزخونه می خواست من رو بکشه؟

صدای قدم هایی که بهم نزدیک می شد چشم هایی که تازه بسته بودم رو باز کرد.

امکان نداشت اورژانس به این سرعت رسیده باشه.
دستم رو به دیوار گرفتم و تا نیم خیز شدم نگاهم روی قامت مهام نشست و اون ترسیده جلوم زانو زد:

-چه بلایی سرت اومده؟
جاخورده بودم از دیدنش.
اون دیوونه انگار عادت داشت همیشه سر بزنگاه برسه.

به دیوار پشت سرم تکیه دادم:
-چاقو خوردم.
خونسردیم زبونش رو بند آورد.

-تو اینجا چیکار می کنی رفیق عوضی؟
سرش رو تکون داد و به چاقو اشاره کرد…

ـ میدونی این چیه؟
پوکر گونه نگاهش کردم و اون نفسش رو بیرون داد:

-بهش میگن چاقو… آدمی که چاقو میخوره باید الان رو به موت باشه. چطوریه که این چاقو هم روی تو تاثیری نداره؟

نیشخند زدم:
-به دلت صابون زدی بیای جنازه م رو ببینی؟ متاسفانه باید بگم حالا حالاها به آرزوت نمی رسی.

چشم غره ای بهم رفت و خشمگین لب زد:
-دهنت رو ببند لطفا.
شونه هام رو بالا انداختم:

-این همه سال با تمرین و ورزش زیاد شکمم رو سفت نکردم که یه چاقوی میوه خوری بخواد به راحتی به اندام های حیاتیم برسه. این شکمی که میبینی پوست و گوشت خالی نیست… عضله ست.

سرش رو به تاسف برام تکون داد و دستش رو جلو آورد تا بلندم کنه که کمی خودم رو کنار کشیدم.

کلافه دستش رو کشید و توی موهاش فرو کرد:

-میتونی بلند شی؟ من کاری به عضله و تمرین و ورزش هات ندارم ولی خونریزی میتونه باعث شه همین چاقوی میوه خوری من رو به آرزوم برسونه.

تک خنده ی پر تمسخری کردم:
-خجالت نمی کشی؟ رفتی گم و گور شدی حالا حرف زیادیم میزنی؟

شونه هاش رو بالا انداخت:

ـ خودت گفتی برو.
حرصی چاقوی روی زمین رو برداشتم و به سمت صورتش بردم که خودش رو عقب کشید و جاخورده گفت:

-دیوونه ای؟
نیم خیز شدنم برای برداشت چاقو درد رو بیشتر کرده بود و باعث شد دوباره تکیه بدم به دیوار و چشم هام رو ببندم.

-مطلق قبل فرارش به اورژانس زنگ زد.
خشمگین غرید:
-کار اون عوضیه؟ حیف که دیر شناختمش… بذار گیرش بیارم…

پریدم میون حرفش:
-کار اون نیست.
با چشم های بسته هم می تونستم تعجبش رو حس کنم.

-پس کار کیه؟

چیزی نگفتم و قبل از حرف زدن دوباره ش صدای آژیر اورژانس توی کوچه پیچید و انگار خونه های توی این کوچه خالی بودند که با داد و فریاد های من و سپهر و حتی صدای اورژانس هم کسی بیرون نیومده بود از خونه ش.

باید همین جا خونه ای می خریدم.
از خلوت و بی سر و صدا بودنش خوشم می اومد.

با چشم های ریز شده به مهام چشم دوختم:
-تو گفتی؟

مهام شونه هاش رو با بی قیدی بالا انداخت و نگاهم من خیره ی بامداد شد که دست در جیب به در تکیه داده بود و متفکر نگاهم می کرد.

خودم رو بیشتر روی تخت بیمارستان رها کردم و لب زدم:
-چیه؟

تکیه از در گرفت:
-از کجا مطلق رو گیر آوردی؟
-من زیر و بم تمام کارمندای شرکت رو از برم.
پوزخند زد:

-این اطمینان مسخره به خودت مسبب گندیه که بالا اومده.
ابروهام بهم نزدیک شدند:

-خوشم نمیاد دیگه ازش حرف بزنی چون خودم قراره همه چیز رو حل کنم.
اون هم اخم هاش رو درهم برد:

-حل کنی؟ چی رو میخوای حل کنی؟ محسنی سهامدار ارشده و این کارش اقتصاد شرکت
رو به شکل جدی ای متزلزل کرده. پول هایی که اون خارج کرده اگر هر چه زودتر برنگرده شرکت نابود میشه. اگر من زودتر متوجه نمی شدم مطلقی که زیر و بمش رو از بری باقی پول های موجود توی حساب رو هم بالا می کشید.

خواستم عکس العمل تندی به حرف هاش نشون بدم اما با فکری که به یکباره به ذهنم هجوم آورد چشم ریز کردم:

ـ صبر کن ببینم… تو از کجا می دونستی مطلق و محسنی میخوان همچین کاری کنن؟ قبل از دستگیری من نیمی از حساب های شرکت مسدود شده بود و تو تنها کسی بودی که می دونستی محسنی پشت این ماجراست.

اخم و عصبانیتش از بین رفت و نگاهش رو به مهام دوخت.

رد نگاهش رو دنبال کردم و لبخند مسخره ی مهام رو که دیدم انگار تازه تیکه های پازل توی ذهنم بهم چسبیدند.

خودش بود…
مهام میدونست و حالا به یاد می آوردم که قبل تر هم سعی کرده بود بهم تذکر بده.

نگاهم رو اطراف اتاق چرخوندم و مهام آروم خودش رو به سمت بامداد کشوند:
-الکی دنبال چیزی نگرد… قبلا همه ی ابزار تهدید آمیز رو از دور و برت دور کردم.

یک تای ابروم رو بالا انداختم و سعی زیادی می کردم تا حرص زیادم رو مستقیم نشون ندم:

-اونی که به من خیانت کرده مطلق نیست… تویی! حسرت می خورم که چرا چاقو رو توی اون دوتا چشمات که الان دارن سعی میکنن من رو گول بزنن فرو نکردم.

سعی کرد خودش رو حق به جانب نشون بده:
-سرت شلوغ بود و بعدم که از شرکتت انداختیم بیرون… تنها کسی که بعد از تو به فکر منافع شرکت بود بامداد بود.

سرم رو به تایید حرف هاش تکون دادم و کورخونده بود اگر فکر می کرد من رو قانع کرده.
نگاهم رو ازش گرفتم و خونسرد لب زدم:

نوشته رمان ارمغان بامداد پارت ۳۱ اولین بار در رمان خونه. پدیدار شد.

جهت مشاهده کامل این مطلب وارد شوید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا