آخرین مطالب

رمان گرگها پارت ۷۳

۲۴۸)

کامیار جلوی آرایشگاه من و منیرو پیاده کرد و نوک انگشتشو فرو کرد تو چال گونه م و گفت

_میام دنبالت عروس رویاها

خندیدم و گفتم
_منتظرم بیای آقای داماد

هر لحظه مون با عشق میگذشت و از هیجان و شادی لبریز بودم..
برای اولین بار مفهوم ازدواج و عروس شدن رو میفهمیدم و بار قبلی که با بهرام بود هیچ شباهتی به این حال و هوا نداشت و کابوس و شکنجه محسوب میشد..

وقتی آرایشگر کار میکاپ و شینیون موهامو تموم کرد و تور بلندمو نصب کرد روی موهام، از دیدن خودم لذت بردم..
برای اولین بار توی عمرم یه آرایش کامل و نسبتا پررنگ توی صورتم بود که خیلی بهم میومد..

هیچوقت تو زندگیم خودمو اینقدر خوشگل ندیده بودم و از فکر اینکه کامیار منو این شکلی خواهد دید هیجانزده شدم و خندیدم..

منیره میگفت از بس میخندی به اطرافت شادی پخش میکنی و من ناخودآگاه میخندیدم و دست خودم نبود..
یکی از دخترا تاج گلی رو که با کامیار انتخاب کرده بودیم آورد و روی سرم فیکس کرد..
خیلی ناز بود و بجای تاج نگین دار، تاج گل طبیعی انتخاب کرده بودم که گلهای سفید ریزی بود که تو یه مجله ی ودینگ خارجی طرحشو دیده بودم و کامیار گفته بود اگه اینو بزاری سرت مثل فرشته ها و پری مهربون میشی..

منیره کمکم کرد تا لباس عروسمو بپوشم و بعدش نگاهم کرد و چشماش پر از اشک شد و یه عالمه تعریف کرد و گفت که انقدر خوشگل و ناز شدی که امروز بدجور دل کامیارو میبری.. و دل من قیلی ویلی رفت از حرفش..

لباس عروسم یه لباس گیپور آستین بلند بود با نگینهای ریز سواروسکی و با دنباله ی کمی بلند که خیلی شیک و قشنگ بود و وقتی دیده بودمش دلم براش ضعف رفته بود..

بیصبر بودم برای اومدن کامیار و وقتی منیره گفت که اومده و بیرون منتظره، ضربانم رفت بالا و شنلمو پوشیدم و از آرایشگاه خارج شدم..

بیرون آرایشگاه کنار ماشینش که با گلهای سفید و بنفش خیلی خوشگل تزئین شده بود وایساده بود و نفس من از دیدنش با کت و شلوار و پاپیون مشکی دامادی بند اومد..

با اون قد بلند و کت و شلواری که فیت تنش بود و موهایی که خیلی خوشگل حالت گرفته بود و از سیاهی برق میزد، انقدر جذاب و خوشتیپ شده بود که دلم خواست همونجا وایسم و دو ساعت دل سیر نگاهش کنم..

چقدر دوستش داشتم.. چقدر حس ناب و بینظیری بود عشق..

کمی اونطرفتر فیلمبردار وایساده بود و وقتی کامیار اومد سمت من اونم فیلمبرداریشو شروع کرد..

چشمای کامیارم برق میزد و طوری نگاهم میکرد که دلم براش رفت..

کاملا نزدیکم وایساد و زل زد تو چشمام و از بوی ادکلن مدهوش کننده ش مست شدم..

_خیییلی خوشگل شدی لیلی.. نمیتونم ازت چشم بردارم عروس خانم

_توام خیلی خوشتیپ شدی.. دل میبری آقای داماد

محو هم بودیم که فیلمبردار گفت سوار ماشین بشیم و کامیار دستمو گرفت و بوسید و کمکم کرد تا سوار ماشین بشم و درو بست..

توی آتلیه ی عکاسی یه عالمه عکسای خوشگل که تو همشون عشقمون به همدیگه از چشمامون لبریز شده بود، گرفتیم و راهی تالار شدیم..

نگارجون و مادرم با دیدنمون گریه کردن و من نگارجونو محکم بغل کردم و بسختی جلوی اشکامو گرفتم تا آرایشم خراب نشه..

نگارجون پا به پای من و کامیار تو این داستانِ عاشقی اومده بود و همراهمون زجر کشیده بود و بهتر از هر کسی میدونست که چقدر سخت به اینجا و به هم رسیدیم..

تالار پر از مهمون بود و من برای اولین بار فامیل کامیارو میدیدم که با دقت من و کامیارو نگاه میکردن..

کامیار خم شد و کنار گوشم گفت
_فک و فامیلم دارن فکر میکنن که این دختر ظریف و کوچولو کیه که تونسته کامیارِ از دنیا بریده رو از این رو به اون رو کنه

منم نگاهی به مهمونا کردم و با دیدن بعضی از فامیلای خودم که زل زده بودن به کامیار، فکر کردم که لابد پیش خودشون میگن پس بخاطر این از شوهر قبلیش جدا شده..
قضاوتهای ناعادلانه ی مردم تموم نشدنی بود در هر حال..
هیچ کس بنظرش نمیرسید که من چطور با بهرام عقد کردم و اونم چه رفتاری باهام داشت و من علیرغم دوست نداشتنش چقدر سعی کردم که به پاش بمونم ولی اون حتی گفت که دوست دختراشو میاره خونه ی پدری من..

هیچ کس دلیل اصلی جداییمونو نمیدونست و از روی ظاهر امر قضاوت میکردن و حکم میدادن برام مسلما..

بین جمعی که نشستند قضاوت بکنند،
کاش میشد که کمی هم به خدا جا برسد…

ولی فشاری که کامیار به دستم داد منو متوجه خودش کرد و با نگاهی به چشمای قشنگ و عاشقش فهمیدم که حرف و فکر هیچ کس برام مهم نیست و دلم میخواد فقط تو چشمای این مرد غرق بشم و برای دل خودمون زندگی کنم..

دستشو محکم فشار دادم و سمت جایگاه عروس و دوماد رفتیم و پای سفره ی عقد نشستیم..

وقتی عاقد خطبه ی عقد رو برامون میخوند با هر کلمه ش هیجانزده میشدم و وقتی تموم کرد و منتظر بله گفتن من شد یک لحظه چشمامو بستم و به بابام فکر کردم که مسلما پیشم بود و نگاهمون میکرد و ته دلم گفتم بابا دارم واقعا ازدواج میکنم.. با کسی که منو بهش سپردی و
۲۴۹)
میدونستی که عاشقشم..

و گفتم بله…

صدای کف زدن و شلوغی مهمونا بلند شد و دیدم که مژه های سیاه و قشنگ کامیاری که بهم زل زده بود لرزید..

ای خدا.. من و کامیار ازدواج کرده بودیم و رسما زن و شوهر شده بودیم.. انقدر خوشحال و هیجانزده بودم که احساس میکردم ضربان قلبم از روی لباسم مشخصه..

تعلق داشتن به کامیار چه حس بینظیر و قشنگی بود..
یاد اولین لحظه ای که توی تیمارستان دیدمش افتادم..
با اولین نگاه جذبش شده بودم و ژست و غرورش و بعد هم غم عمیقی که توی چشماش بود دلمو ازم گرفته بود..

آروم لب زد
_مال خودم شدی

و من یاد آهنگ مال خود من باش افتادم که توی کافه سورپرایزم کرده بود و همراه با گیتاریست ها برام خونده بود..

۲۵۰)

نمیدونستم چون خودم شاد بودم همه رو شاد میدیدم یا خوشحالی ما به مهمونامون هم سرایت کرده بود که همه شون میخندیدن و شاد بودن..
مینو و لاله فقط میرقصیدن و وسط بودن و کمی بعد از عقد علیرضا اومد پیشمون و بهمون تبریک گفت..
احساس کردم یکم با حسرت نگاهم کرد ولی تبریکش به کامیار و من از ته دل بود و میدونستم که چقدر بخاطر جدا شدنم از بهرام خوشحال بود..
علیرضا از معدود کسانی بود که مفهوم عشق واقعی رو میدونست و بهش احترام قائل بود..

به شوخی بهش گفتم
_دختر خوشگل تو مجلس زیاده علی.. یه نگاهی بکن انقدر سربه زیر نباش شاید کیس مورد نظرو پیدا کردی

خندید و گفت
_وقتش که بشه خودش میاد، گشتن نمیخواد

راست میگفت.. عشق خودش به وقتش میومد و با گشتن پیدا نمیشد..
با اون حرف علیرضا نگاهی به کامیار کردم و اونم با لبخند منو نگاه کرد..
ما همدیگه رو خیلی غیرمنتظره و ماجرایی پیدا کرده بودیم و عشقمون چه عشقی شده بود..

منیره که حسابی خوشگل کرده بود و لباسی رو که کامیار برای عروسی براش هدیه خریده بود، پوشیده بود اومد پیشمون و گفت شما نمیخواین برقصین؟

نگاهی به کامیار کردم و اونقدری که میشناختمش فکر نمیکردم برقصه و اونم گفت که عروس نازم برقصه منم نگاش میکنم..
از جامون بلند شدیم و من وسط حلقه ی جوونا رقصیدم و کامیار هم یه کناری وایساد و عاشقانه نگام میکرد و دست میزد..

منم زیاد اهل رقص نبودم و بعد از یه آهنگ رفتم پیش کامیار و تا مراسم کیک و بعدش هم رقص تانگو، از جامون بلند نشدیم..

رکسانا مثل شب عروسی مینو، بازم تو نخ کامیار بود و همش خیره میشد بهش، ولی دیگه پیشنهاد رقص نمیداد بهش و نمیومد جلو..
با خنده به کامیار گفتم
_رکسانا بازم محوت شده

_متوجه شدم ولی دیگه صاحب دار شدم و نمیتونه حرکتی بزنه

به صاحب دار گفتنش خندیدم و اونم نوک انگشتشو که براش عادت شده بود فرو کرد تو چال گونه م و گفت
_فدای صاحبم و این چال دلبرش بشم که دلمو میبره

میخندیدیم و من مست عاشقانه هایی بودم که کامیار دست و دلبازانه خرجم میکرد که خاله م اومد پیشمون و گفت
_هزار ماشاالله بهتون خاله.. همه میگن از سر و روی لیلی خوشی و خوشبختی میباره و معلومه که چقدر کامیار خانو دوست داره

احساس کردم خاله اشاره کرد به مراسم عقدم با بهرام که مثل مرده بودم و همه ی فامیلم با تعجب نگاهم میکردن که انگار مجلس عزام بود.. لابد میگفتن الان با کامیار از ته دل خوشحال و خوشبخته که همش میخنده..

کامیار با لبخند رو به خاله م گفت
_نمیگن چقدر مشخصه که داماد عاشق و مجنون لیلیه؟
عاشقانه نگاش کردم و خاله هم با خنده گفت
_چرا شمارو هم میگن.. ایشالا به پای هم پیر بشین و عشقتون پایدار

اواخر مراسم احساس میکردم که کامیار از سر و صدا و شلوغی خسته شده و وقتی ازش پرسیدم گفت که یکم سردرد داره ولی اگه باهاش برقصم مطمئنه که خوب میشه..

بهش خندیدم و با موزیک لایتی که پخش شد بلند شدیم و وسط سالن دوتایی رقصیدیم..

دومین بار بود که با کامیار میرقصیدم و وقتی دستاشو گذاشت دور کمرم و من دستامو گذاشتم روی شونه هاش، یاد عروسی مینو و اولین رقصمون افتادم..
تو چشمای قشنگش که بهم خیره شده بود نگاه کردم و گفتم
_اولین بار که باهم رقصیدیم یادته؟

_ممکنه یادم نباشه؟.. رقصی که هردومونو رسوا کرد.. اونشب فهمیدم که توام عاشق منی

_منم اونشب از نگاهات فهمیدم.. و از داغی نفست وقتی که لبات خورد به گردنم

با شیطنت خندید و گفت
_جوووون چه خوبم یادشه.. به نکته قشنگی اشاره کردی

خندیدم و گفتم
_کوفت.. منحرف نباش.. منظورم اینه که اونموقع فهمیدم چقدر منو دوس داری و میخوای

نگاهشو خمار کرد و سرشو نزدیکتر آورد و گفت
_هیچوقت اینطوری که الان میخوامت نخواستمت.. داغی نفسمو امشب بهتر میفهمی

از حرفش گر گرفتم و میدونم که بی شک قرمز شدم..
به خجالتم خندید و محکمتر منو بغل کرد و دستاشو دور کمرم لغزوند..

فکر شب و نزدیک شدنمون با کامیار نفسمو قطع میکرد و سعی میکردم فکرشو نکنم تا بتونم طبیعی باشم جلوی مردم..

بالاخره مراسم عقد و عروسی تموم شد و ساعت ۱ شب بود که مهمونا خداحافظی کردن و ما راه افتادیم سمت خونه..

از همه خواهش کرده بودم که پشت سرمون راه نیفتن و بوق بوق نکنن چون میدونستم کامیار اعصاب اون سروصداها رو نداره و به اندازه ی کافی صدای موزیک بلند و شلوغی رو تحمل کرده..

همش نگران کامیار بودم که چشماش قرمز شده بود و میدونستم سردرد کلافه ش کرده..
تا رسیدیم خونه نگار جون و منیره که خسته و کوفته بودن شب بخیر گفتن و رفتن تو اتاقاشون و من همراه کامیار راهی طبقه ی بالا شدم..

اولین بار بود که بجای شب بخیر گفتن و جدا شدن از هم سر پله ها، با هم میخواستیم بریم تو اتاق کامیار که حالا دیگه اتاق ما شده بود و از چند روز پیش تغییرات قشنگی توش ایجاد کرده بودیم و با تخت خواب و وسایل جدید دو نفره ای که خریده بودیم کاملا از حالت مجردی زمان کامیار دراومده بود و

۲۵۱)
شده بود اتاق عروس و دوماد..

روتختی و ست کامل گلبهی روشن خریده بودم و با پرده های سفید و طلایی و گلبهی، فضای اتاق یه آرامش خاصی به آدم میداد..

دستم توی دست کامیار بود و دل تو دلم نبود که داشتیم میرفتیم بالا تا زندگی زناشویی و تعلق یافتن واقعی به هم رو آغاز کنیم..

روزی که اومدم به این خونه، فکر چنین شبی هرگز توی مخیله م نمیگنجید.. اون مرد سرد و بداخلاقی که از من بدش میومد، الان طوری نگاهم میکرد که مقابل حرارت عشقش ذوب میشدم..

تو چشماش که قرمز شده بود و میدونستم سردرد داره نگاه کردم.. از نگاه عمیق و قشنگش بهم معلوم بود که از اینکه برای اولین بار دارم باهاش میرم تو اتاقش که شبو و تموم شبهای عمرمونو باهاش سپری کنم، هیجانزده ست و طور خاصی نگاهم میکرد..
منم توی چشمای جذابش خیره شدم و بهش لبخند زدم..
دستمو محکم تر گرفت و اولین قدم رو برداشته بودم که ناگهان بغلم کرد و پاهام از زمین جدا شد..

هینی کشیدم و محکم بازوشو گرفتم.. خوب شد که داد نزدم وگرنه نگارجون و منیره میشنیدن و حسابی ضایع میشدیم..
زدم به شونه ش و گفتم
_ترسیدم، نمیشد یه اطلاع قبلی بدی؟

با بدجنسی و شیطونی خندید و گفت
_قشنگیش به همینه که بترسی و بیشتر بهم بچسبی

دستامو دور گردنش انداختم و گفتم
_جای من که خیلی خوبه ولی پله زیاده خسته میشی

_وزنی نداری که خسته بشم.. مثل یه عروسکی تو بغلم

راست میگفت، با اون قد و هیکل، من براش مثل پر سبک بودم و راحت پله ها رو میرفت بالا..

تو چشماش با تموم عشقم نگاه میکردم و حلقه ی دستامو دور گردنش محکمتر میکردم که نوک بینیمو بوسید و گفت

_خیلی بغلی هستی.. انقدر خوشم‌ میاد که دلم میخواد همیشه تو بغلم باشی

سرمو تو سینه ش فرو کردم و خندیدم..

_منکه اعتراضی ندارم

_حق اعتراض داری مگه؟

_ندارم

خم شد و بینی و ابروهام و گونه هامو بوسه زد و بین بوسه هاش چند بار آروم گفت
_نداری.. نداری

از تماس لباش با اجزای صورتم و هرم نفسش، بیقرار میشدم و میخواستم لباش به لبام بخوره و ببوسمش..
گوشه ی لبمو بوسید و تو خماری و مستی بوسه هاش بودم که درو باز کرد و بدون اینکه منو بزاره زمین، رفت سمت اتاقش..

دل تو دلم نبود و از اینکه سینه م به سینه ش چسبیده بود و ضربان شدید قلبم و هیجانمو حس میکرد خجالت میکشیدم..

چراغو روشن کرد و نگاهم کرد و گفت

_اینم از اتاقمون.. خوش اومدی به دنیای من عروس رویاهام
و سرشو خم کرد و لبامو طولانی بوسید..

بعد از جداییمون و آشتی دوباره مون حتی یکبار هم همدیگه رو نبوسیده بودیم، و انقدر تو حسرتش بودم که با اولین برخورد لباش و حس نرمی لبای گرمش روی لبام، گر گرفتم و یه چیزی از قلبم کنده شد و افتاد..

عمیق و از ته دل بوسیدمش و اونم چندبار لباشو از لبام جدا کرد و با چشمای مستش نگام کرد و دوباره بوسید..

سفت بغلم کرده بود و منم دستامو محکم دور گردنش حلقه کرده بودم و همدیگه رو با حرارت میبوسیدیم که چند قدم برداشت سمت تخت و منو گذاشت روی تخت و روم خیمه زد..

بوی خوش ادکلنش توی ریه هام و و تا اعماق روحم نفوذ کرده بود و تو هوای کامیار و لذت بوسه هاش غرق بودم که دیگه نفس کم آوردیم و حس کردم لبام میسوزه که از هم جدا شدیم و کامیار کمی سرشو عقب برد و نگاهم کرد..

چشمای قرمزش خمار بود و دلم براش ضعف میرفت..
انگشتمو کشیدم به لب پایینش و آروم گفتم
_عاشقتم کامیار.. خیلی دوست دارم

دستشو برد لای موهام و تاجمو برداشت و موهامو بوسید و دم گوشم زمزمه کرد
_من بیشتر.. لیلیِ من..

دستمو بردم لای موهای مشکی و حالت دارش و موهاشو نوازش کردم..
سرشو که بلند کرد و چشماشو دیدم گفتم

_سردرد داری.. بزار یه مسکن برات بیارم

_مسکنم تویی.. بهتر از هر دوایی حالمو خوب میکنی

و از روی تخت بلند شد و گفت
_فقط اول این پاپیونو دربیارم که خفه م کرد

پاپیونشو درآورد و انداخت روی میز توالت و دکمه های بالایی پیرهنشو باز کرد و نفسی کشید..

منم روی تخت نشستم و تورمو از موهام جدا کردم..
کامیار کتش رو هم درآورد و انداخت روی مبل پایین تخت و نگاهی به من کرد و با شیطنت گفت

_تو نمیخوای لباس عروستو دربیاری؟

از خجالت گر گرفتم و لبمو گاز گرفتم.. به خجالتم خندید و اومد نزدیکم و خم شد لبمو بوسید و گفت

_گازش نگیر.. به دارایی های من صدمه نزن

و با خنده دستمو کشید و بلندم کرد و دستاشو دور کمرم حلقه کرد..

سرمو بلند کردم تا نگاهش کنم و دستش رفت پشتم روی زیپ لباسم و آروم گفت

_کمک نمیخوای؟

با خجالت و خنده گفتم
_میخوام

وقتی زیپو کمی کشید پایین، خنده و خجالت جاشو داد به هیجان و گرگرفتگی و صدای نفسهای هردومون عوض شد..
دلم توی دهنم بود و بیقراری کامیار رو هم از نفسهای تند و منقطعش حس میکردم..

زیپ لباسمو کامل کشید پایین و دستاش روی پشت لختم لغزید..
گرمی دستاش و نوازشش لذتبخش بود و ناخودآگاه صورتمو به سینه ی لختش چسبوندم و چشمامو بستم..

۲۵۲)
یه دستشو از پشتم برداشت و بقیه ی دکمه هاشو باز کرد..
از دیدن سینه و شکم عضلانی و سفتش بیقرارتر شدم و دستمو بردم توی پیرهنش و کمر و پشت لختشو نوازش کردم..

تنش داغ بود و میدیدم که اونم مثل من بیتابه و منو میخواد..
زن و شوهر بودیم و مال هم بودیم و بعد از اونهمه عشق و حسرت بالاخره شب وصال رسیده بود..

کامیار آستینهای لباس عروسمو از روی شونه هام سر داد و لباس از تنم افتاد و منم پیرهنشو از تنش درآوردم.. لبهای کامیار روی لبام نشست و دستاشو پیچید دور کمرم و بلندم کرد و گذاشت روی تخت..

با ولع و محکم همدیگه رو میبوسیدیم و داغی لبهای کامیار روی گردنم و تنم مثل آتیشی بود که سوختنش لذتبخش بود و میخواستم که تا صبح تو شعله هاش بسوزم و ازش جدا نشم..

نگاههای تبدارش و بوسه هاش و حرکت دستاش روی بدنم حالمو دگرگون کرده بود و هر دومون غرق لذت عشق و وجود هم بودیم..
تا صبح به هم پیچیدیم و من با تموم دخترانگیهام تسلیم کامیار شدم و هر سلول تنم با هر سلولش درآمیخت و یکی شدیم..

چقدر لذتبخش بود ازدواج و همبستر شدن با کسی که با تمام روح و قلبم عاشقش بودم و جونمو براش میدادم..
وقتی که برای اولین بار توی عمرم کامیارو بوسیده بودم میدونستم که اولین و آخرین مردی بود که میبوسیدمش و عاقبت باید متعلق به هم میشدیم..

صدای نفسهای تند و هیجانی کامیار با نفسهای بیقرار من قاطی شده بود و گاهی زمزمه های “دوستت دارم” ..”لیلی”.. و “کامیار”ی که از زبونمون درمیومد عشق و لذتمون رو دامن میزد و بیشتر میکرد..

شبی بود که تا صبح نخوابیدیم و از هم کام دل گرفتیم و سیر نشدیم..
هردومون مثل تشنه ای بودیم که به دریا رسیده بودیم و توی وجود هم عاشقانه غرق شده بودیم..

کامیار کل وجودمو فتح کرد و با بوسه هاش روی تنم، مُهرم کرد.. هر فشار تنش و لمسش، ضربان قلبمو تا هزار میبرد و میدیدم که خودش از منم بدتره و غرق لذت هم بودیم و خیس عرق..

با نزدیکی و رابطه ای که بینمون اتفاق افتاد، بیشتر از قبل به هم دل بستیم و آرزو کردم که عمر با هم بودنمون انقدر زیاد باشه که هر روز و شبمون با عشق بگذره و از هم سیراب بشیم..

هوا روشن شده بود که خیس عرق و نفس نفس زنان کنار هم دراز کشیدیم و کامیار از پشت بغلم کرد..

_لیلی.. لیلیِ من..

_جونم کامیارم.. جون دلم

گردنمو بوسید و گفت
_دیگه مال من شدی.. عاشقت بودم، بعد از امشب عاشقترت شدم.. لعنتی خوشمزه

لبامو بوسید و داغی زبونشو توی دهنم حس کردم و گر گرفتم..

_اوفف زبونت چقدر شیرینه.. قند و عسلی مگه تو؟

داشتم بازم حالی به حالی میشدم که خودمو کشیدم عقب و خندیدم و از حرکت لب و زبونش روی گردنم قلقلکم اومد.. برگشتم طرفش و گفتم

_اصلا فکر نمیکردم اون مرد بداخلاق و یخی که هی پاچه مو میگرفت و میگفت دور باش اینقدر عاشق و هات باشه

گردنمو گاز گرفت و گفت
_باعثش کیه هان؟.. یه عروسک خوشگل کوچولو که دلمو برد و مجنونم کرد

گردنمو از دندوناش کشیدم و لباشو بوسیدم و گفتم

_بالاخره بعد از قرنها، لیلی و مجنون به هم رسیدن و شب زفافشون شد

منو کشید سمت خودش و محکم بغلم کرد و گفت

_این حرفارو میزنی نمیترسی بازم کار بدی دستمون؟.. نکنه هات دوست داری شیطون؟ هان؟ بیا ببینم خودت کرم ریختی

بین دستاش دست و پا زدم و داد کوچیکی کشیدم که بسه ولم کن غلط کردم، ولی به چند لحظه هم نکشید که با کمال میل بازم تسلیمش شدم و غرق لذتی که با هر تماس و نوازشش توی بدنم میپیچید شدم..

از اینکه ۱۲ ظهر بود ولی من و کامیار هنوزم توی رختخواب بودیم، از نگارجون و منیره خجالت میکشیدم و نمیتونستم برم پایین که گوشیم صدا کرد و دیدم یه پیام از منیره اومده..
نوشته بود من و نگار خاتون رفتیم باغ، دو روزی اونجاییم، خوش بگذره..

از درک و فهمشون کیف کردم و از آخرین جمله ی منیره ی شیطون خنده م گرفت..

کامیار غرق خواب بود و منو بغل کرده بود و حتی تو خواب هم ولم نمیکرد..
با صدای خنده م بیدار شد و پشت لختمو بوسید و گاز کوچیکی گرفت که آخی گفتم و گفت

_عروس ناز و شیطون من به چی میخنده؟

اس ام اس منیره رو نشونش دادم و اونم خندید و گفت

_باو ایول نگار سلطان.. دمت گرم خدایی

و منو بغل کرد و یهو روم خیمه زد..

_پس تنهاییم و میتونیم راحت باشیم

خندیدم و گفتم
_نه اینکه دیشب اصلا راحت نبودی و معذب بودی

چشماش شیطون شد و گفت
_باور کن معذب بودم.. راحتی رو الان نشونت میدم

نهههه ای گفتم و ملافه رو دور خودم پیچیدم و خواستم بلند شم و فرار کنم از دستش که آخرین لحظه دستمو گرفت و انداختم روی تخت و گفت

_کجاااا؟.. این دو روزو که تنهاییم نمیزارم از روی این تخت جم بخوری

_یا خداااا.. کامیاااار..

_جوووون و کامیار.. بیا میخوام نشونت بدم راحت بودنم چه جوریه

The post رمان گرگها پارت ۷۳ appeared first on رمان دونی.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا