آخرین مطالب

من سیندرلا نیستم پارت ۳۵

– بارون بود. گفتم بیام دنبالتون.
رعد‌و‌برق این‌بار نزدیک‌تر به زمین خورد، مثل این بود که جسمی سفید و سنگین از بالا به پایین پرت شود. صدای ترسناکی پیچید که مرا از جا پراند.
دستم را گرفت و به داخل چادر کشید. چادر آن‌قدرها هم که از دور به‌نظر می‌رسید کوچک نبود.
زیپ کیسه‌خواب را باز کرد و درحال بیرون آمدن گفت:
– خیلی خسته بودم، اصلاً نفهمیدم کی خوابیدم.
خودم را گوشه‌ای جمع کردم.
وسیله‌های کم اطراف را داخل کوله می‌گذاشت که نگاهش به من افتاد.
– خیلی صدام کردی؟
– خوابتون سنگین بود.
پیراهنش را برداشت و به طرفم پرت کرد.
– با این صورتت رو خشک کن.
بعد کیسه‌خواب را لوله کرد.
پیراهنش را آرام، بدون اینکه ببیند، کنار گذاشتم و با یقهٔ لباسم صورتم را خشک کردم.

لباسش را تا زدم و سعی کردم چند وسیله جمع کنم.
چادر که خالی شد چراغ را خاموش کرد و در کوله گذاشت.
باران با شدت به سقف چادر می‌کوبید، می‌خواست ما را از پناهگاهمان بیرون بکشد.
منتظر شدم که بیرون برود، اما چند ثانیه بی‌حرکت بود.
چند ثانیه که در تاریکی آن فضای کوچک، هوای اطرافمان وزن پیدا کرد.

با صدایی صاف و دستوری گفت:
– بیرون که بریم، باید تا خونه رو تند بدوییم.
نفس راحتی کشیدم و از خودم بابت دل‌آشوبه‌ای که برای ثانیه‌ای قلبم را در چنگ گرفت شرمنده شدم.
آخرین مردی که باید کنارش حس ناامنی می‌کردم پسر همایون بود.
– بریم؟
– باشه.

وقتی که بیرون رفتیم، با دو تا زدن، چادر را جمع کرد.
کوله روی یک دوش و چادر در دستش کنار هم ایستادیم.
با صدایش که هیجان داشت بلند گفت:
– بدو…

با حس سرگرمی و شوری که در رگ‌هایمان دویده بود شروع به دویدن کردیم. صدای خنده‌ام با صدای رعد یکی شد، به‌گمانم او هم خندید…
انگار صدایش را شنیدم.
– بدو، آوا…
باران با شدت روی سرمان می‌بارید، کیسهٔ آسمان پاره شده بود.
لحظه‌ای پایم در چاله‌ای لیز خورد، جیغ کوتاهی کشیدم. ایستاد.
– چی شدی؟
پایم را بیرون کشیدم و با خنده به او رسیدم و گفتم:
– هیچی…
و دوباره در زیر کوبش درشت قطرات باران به سمت خانه رفتیم.
آسمان رعدافشانی‌اش را تمام نمی‌کرد، انگار زیر پرژکتوری قوی باشیم دوباره شب را به روز گره زد.
او را دیدم که قدمی جلوتر از من می‌دوید، آرام…
اگر می‌خواست، به خانه رسیده بود.
به پای پله که رسیدیم، صدای نفس‌های خندانمان با باران به گوش می‌رسید.
تا آخرین لایهٔ لباسم خیس شده بود.
دستش را روی ایوان گذاشت و بالا پرید. وقتی از پله بالا رفتم او کفش‌هایش را هم از پا درآورده بود.
خاطرهٔ امشب و فرارمان از رگبار پاییزی را هرگز فراموش نمی‌کردم.
پرسیدم:
– حالا چیکار کنیم؟
– تو برو تو. من لباسم رو عوض می‌کنم. همین‌جا می‌خوابم.
– خیس شدید. باید خشک بشین.
– مادر و خواهرات خوابیدن. اذیتشون نکن. لباس گرم و کیسه‌خواب هم دارم.
شرمنده‌ٔ او بودم.
«ببخشید» تا نوک زبانم آمد اما به‌حدی شرمنده بودم که زبانم برای ادایش نچرخید.
– لباس‌هام رو ببر توی اتاق، خشک کن.
– بیاید تو. ایرادی نداره. مامانم رو بیدار می‌کنم.
– خسته‌ن. فقط برو تو، من لباسم رو عوض کنم.
قبل از اینکه وارد اتاق شوم بلوزش را از سر خارج کرد.

دقایقی بعد تقه‌ای خیلی آرام به در خورد.
در را بی‌صدا باز کردم و بیرون رفتم.
تنها نور کم فضا را چراغ شارژی می‌تاباند. ولی ابرها هم کوتاه آمده، باریدشان ملایم‌تر می‌شد.
لباس‌ها را به طرفم گرفت.
لباس‌های خیسش عطری کم‌رنگ از ادکلن و گرمای تنش را داشت؛ در آغوشم مانند یک گلولهٔ داغ و سوزنده دستم را می‌سوزاندند. می‌خواستم زودتر بروم و آنها را از خودم دور کنم.
موقع برگشتن بازویم را گرفت، به سمتش برگشتم.
روبه‌رویم ایستاده بود. چند ثانیه فقط نگاهم کرد… با سرانگشتانش بارانی که از لای موهایم راه گرفته و از پیشانی‌ام به پایین می‌چکید را پاک کرد.
صدایش متعجب و دلسوز در گوشم پیچید:
– به‌خاطر من، توی بارون خیس شدی.
قلبم از لحن خودمانی و گرمش ایستاد. همیشه می‌دانستم قلبم خیلی احمق است، اما این‌قدر…؟!
ناگهان رعدی تمام فضا را روشن کرد و در نور شدید آن صورتش را دیدم. خطوط همیشه‌سخت چهره‌اش که حالا با ملایمت خیره‌ام بود.
خیلی نزدیک ایستاده بود، خیلی… فراتر از تحملم…
بازویم را به‌سرعت از دستش بیرون کشیدم و گفتم:
– شب به‌خیر.
جواب نگرفته، رفتم.
صبح با صدای مادرم که روی ایوان بلندبلند از او عذرخواهی می‌کرد و صدای ظرف‌ها بیدار شدم.
لب‌هایم با شنیدن صدایش که گیلکی و فارسی را درهم کرده و با زبان اختراعی‌اش تعارف و قربان‌صدقه تحویل البرز می‌داد به خنده باز شده بود.
روسری کوچکم را سه‌گوش روی موهایم بستم و بیرون رفتم.
برایش تخم‌مرغ سرخ کرده بود. با کرهٔ محلی و سرشیر و مربای انجیر…
شیر گرم کرده بود، با عسل کوهی… اصرار می‌کرد که تا آخرش را بخورد.
مامانِ پسردوست من…
– به خدا، مامان! یه‌بار هم از این سفره‌ها برای من ننداختی.
مادرم لب گزید و با اشاره به البرز گفت:
– می زای یخ بزه. (=بچه‌م یخ زده.)

– واقعاً حسودی؟
خندیدم و حقیقت را گفتم:
– تا چند روز پیش نبودم. قبل از اینکه بیای…
لبخندی گوشهٔ لبش نشست.

موهای سیاهی که با نم هوا مواج شده بود را با عینک دودی بالا داده بود.
با دنبال کردن نگاهم گفت:
– دارن پرواز می‌کنن.
خندیدم.
دیشب به این نتیجه رسیده بودم که گوشه‌ای از ماجراجویی او شده‌ایم. به خودم تأکید می‌کردم که به این هم‌صحبت متفاوت عادت نکنم. به تهران که برمی‌گشتیم همه‌چیز مثل سابق می‌شد.
به حیاطی که به وسعت کوهستان بود نگاه کردم.
زمین شسته و پاک شده بود، برگ‌ها درخشان.
صبحانه را کنار هم خوردیم. مادرم جرئت نمی‌کرد فقط به او تعارف کند، در رودربایستی مادرم و مهمانش، هرسه بیشترین صبحانهٔ عمرمان را خوردیم، با چای زغالی…
سفره را جمع می‌کردم که از داخل حیاط صدایم کرد:
– آوا… بیا بریم.
کولهٔ کوچک را که بیشتر شبیه یک کیسهٔ طوسی با دو بند ساده بود روی شانه‌اش انداخت. دوربینش را هم که از خودش جدا نمی‌کرد، به گردن انداخت.
کنار هم به‌سمت مسیری که او بلدش شده بود و من هنوز نرفته بودم به راه افتاد.
مسیر باریکی که هرچه جلوتر می‌رفتی راهش باریک‌تر و محوتر می‌شد. یک ربع ساعت بعد بالاخره از یک تپه بالا رفت. به سنگ بزرگی که از کوه بیرون زده بود رسید و روی آن ایستاد.

کمی تردید کردم، شیب تند بود. دامنم را جمع کردم و نم‌نمک بالا رفتم.دستش را به سمتم گرفت و خواست کمکم کند. تشکری زیر لب کردم و با یک جهش بلند خودم را بالا کشیدم.
نشست و دوربین را به‌سمت منظرهٔ مقابلمان تنظیم کرد.
– می‌تونی تماس بگیری.
گوشی را همان روزهای اول از بی‌آنتنی خاموش کرده بودم.
صدای روشن شدنش اولین صدای دیجیتالی بود که بعد از دو هفته می‌شنیدم.
با آمدن یک خط کوچک آنتن امیدورا شدم و بعد گوشی در دستانم لرزید…
گوشهٔ لبم را به دندان گرفتم.
تعداد تماس‌های بی‌‌پاسخم از شماره گذشته بود، فقط از چند شماره…
زیر لب زمزمه کردم: «مهرزاد…»
علامت فقط تماس‌های اضطراری روی صفحه آمد…
گوشی را به‌طرف آسمان گرفتم… دو خط کوتاه… دلم با دیدن آن دو خط کوتاه گرم شد. باید کاری را که تمام این چند روز برایش نقشه چیده و به آن فکر کرده بودم به انجام می‌رساندم.
سریع شماره‌ای را که از قولنامه برداشته و ذخیره کرده بودم گرفتم. صدای مردانه‌ای جوابم را داد.
بعد از سلام، از ترس رفتن آنتن، تند سؤالم را پرسیدم:
– سلام، آقا! من از گیلان زنگ می‌زنم، می‌خواستم ببینم این ویلایی که توی روستا دارید رو حاضرید بفروشید؟
مرد انگار گوشی برای درددل پیدا کرده شروع به قطار کردن جملات کرد.
– سلام. والا ما به بنگاه اعلان فروش کردیم، به چند نفر از آشناها هم سپردیم. خانمم چند بار که اومد، دیگه خسته شده. دلش رو زده…
صدای زنی از آن پشت آمد گوشی را گرفت و گفت:
– الو… سلام، بفرمایید…
تکه‌سنگی از زیر پایم دررفت. خودم را عقب کشیدم و گفتم:
– برای ویلاتون زنگ زدم. می‌خواستم ببینم چه قیمتی روش گذاشتید…
– خیلی براش خرج کردیم خونه نبود ویرونه بود. کلی هم وسیله خریدیم.
به خانه‌ٔ ما می‌گفت ویرانه؟
– ببخشید، خانم… قیمت رو می‌گید؟
– راستش ما چند تا مشتری داشتیم ولی مشتری که باب میل ما باشه هنوز پیدا نشده.
اصل مطلب را نمی‌گفتند. وقتی حرف نزدم قیمتش را گفت.
بعد از شنیدن فقط ناامیدی بود که نصیبم شد.
تماس را که قطع کردم، به‌حدی بی‌انرژی و گرفته بودم که بی‌حس شده بودم، لمس…
– بشین.
استرس هم از راه رسیده بود، اجازه نمی‌داد یک‌جا ثابت شوم.
دامنم را کشید.
– بشین…
روی لبهٔ سنگ نشستم.
– چند گفت؟
– فقط سی تومن برام می‌مونه.
– می‌خواستی باهاش خونه بخری.
– خودت که می‌بینی اینجا واجب‌تره.
هیچ‌کدام حرفی برای زدن نداشتیم.
– کی میاد؟
– آخر هفته، باید دیلمان باشم.
سنگ کوچکی از وسط ما برداشت و به پایین پرت کرد. وقتی دنبال سنگ دیگری می‌گشت گفت:
– اول که می‌خرن ذوق دارن، بعد هر شش ماه یک‌بار میان، آخرش حاضرن هرجا برن، به‌جز خونه‌ای که خریدن. آخرین باری که رفتیم ویلای رامسر چند سال پیش بود.
اگر نمی‌فروخت، هیچ راهی برای راضی کردن مادرم نمی‌شناختم. همین که می‌فروخت، پس شانس آورده بودم.
به‌‌زحمت زبان چرخاندم و جواب البرز را دادم، فقط برای اینکه حرفی زده باشم.
– الان که از زاویهٔ پولدارا بهش نگاه می‌کنم، می‌بینم هربار یه ‌جای جدید رفتن بیشتر می‌چسبه.
لبخند محوی روی لبش نشست.

دوباره ذهنم از کنار او گریز زد به دلشوره‌هایم.
مهمان بودنم داشت طولانی می‌شد؛ به‌محض برگشتن باید می‌رفتم دنبال خوابگاه یا شاید می‌توانستم جایی را کرایه کنم. کار پیدا کردن هم از اولویت‌هایم بود، اما اینها را نمی‌توانستم بگویم. حتماً فکر می‌کرد بهانه می‌آورم که وبال گردنشان شوم.
فکرهای مختلف، استرس‌های جدید، ذهنم را میان الاکنگی اسیر کرده و بازی می‌داد؛ منِ خسته دلم پیاده شدن می‌خواست.

دست‌هایش را روی زمینِ پشت ستون کرد و به آن تکیه داد.
پرسید:
– تو می‌گی چه انگیزه‌ای باعث شده تمام مسیر رو دنبال آنتن بگرده.
ذهنم آشوب بود.
سرش را بالا گرفت و به آسمان نگاه کرد.
– حتی ابرای اینجا هم فرق دارن.
می‌خواست حواسم را پرت کند، اما توان هم‌پایی نداشتم؛ جانی در پاهایم نمانده بود. سرم را پایین انداختم و گفتم:
– اعصابم داغونه. خسته‌م…
– من رو ببین، آوا…
با چشم‌هایی تار از اشک به او چشم دوختم‌.
– دیگه با صاحبای خونه حرف نمی‌زنی. می‌سپری به من… خب؟
– نمی‌…
– فقط بگو خب.
– خ‍…‌‍ب
– آفرین، دختر خوب. حالا نفس عمیق بکش.
به چشم‌هایش زل زدم، برای اولین بار بدون ترس، پیش‌داوری یا هرچیزی که در گذشته بینمان بود.
– درستش می‌کنیم. تو بدتر از اینا رو گذروندی.
– خسته شدم، ال‍ب‍…
نامش که می‌آمد تا ساده‌دلانه، رفیق‌وار، هم‌نشین صدایم شود را ناتمام رها کردم.
– بریدم…
بدون ذره‌ای هم‌دردی و دلسوزی گفت:
– پس بکش کنار. ول کن.
– نه!
سرش را کج کرد، با تحسینی که دیدنش در صورت او ناآشنا بود، گفت:
– تو خیلی سرسختی.
تک‌خندی ناباور و بلند زدم. شوک شنیدن جمله‌اش که کنار رفت، با اطمینان جواب دادم:
– من یه ترسوی گوشه‌گیرم.
– آره. هستی.
او چه می‌دانست از من…
– نه! نیستم.
سرش را دوباره به آسمان گرداند سایه‌ای ابری از ما می‌گذشت.
ساده و بی‌تردید گفت:
– نیستی.
باید از صخره پرتش می‌کردم پایین…
– مسخره‌م نکن.
وقتی حرفی نمی‌زد، فقط با آن صورتی که آرامش آسمان را منعکس می‌کرد به بالا زل زده بود…
من هم به‌ناچار زانوهایم را جمع کردم و در آغوش گرفتمشان.

– آوا…
تا حالا به صدایش گوش نداده بودم، نه آن‌گونه که حالا می‌رسید. به‌گمانم تابستانی صدایم زد؛ گرم، شرجی…

– این مشکل رو من حل می‌کنم، ولی الان به حرف من گوش می‌کنی. باشه؟
وقتی دید نگاهش نمی‌کنم، انگشت اشاره‌‌ام را بین دو انگشت گرفت‌. انگشتم از لمسش وحشت کرد، خواستم دستم را عقب بکشم. نگهش داشت، تن با لمس بیگانهٔ من به سختی سنگ‌های اطراف شد.

متوجه خشکی بند انگشتم شد، ولی فقط فشار ملایمی به نوک انگشتم آورد.
– نفس عمیق بکش.
نفس کشیدن در حد زنده ماندن را هم فراموش کردم.
خودش نفس عمیقی کشید تا یادم بیندازد نفس کشیدن چگونه بود.
بازدمی از نفسش در صورتم رها شد. تن وحشی‌ و گوشه‌گیرم می‌خواست گذری از کنارش بزند و بگریزد.
با مهربانی زمزمه کرد:
– از وقتی‌که اومدی همین‌طور خودت رو عذاب دادی؟
جمله‌اش باعث شد زرهم را کنار بگذارم.
– چی رو… متوجه منظورت…
حرفم را قطع کرد و گفت:
– اصلاً از بودن کنارشون لذت بردی؟
– فقط می‌خوام کمک کنم.
– اونا به ‌نظرم بدون کمک هم خوشحالن.
– پاییز که بشه فاطمه باید بره مدرسه، گل‌تاج هم، مادرم تنها می‌مونه. تو چیزی نمی‌دونی. زندگی توی کوهستان مرد می‌خواد.

– می‌دونی، آوا… من زندگی آرومی نداشتم، اما چیزی که تهش فهمیدم این بود که از هر لحظه لذت ببرم. دنبال غم‌ و غصه نرو، اونا خودشون پیدات می‌کنن…

دستم را رها کرد.
کوله‌اش را باز کرد، همان‌طور که داخلش را می‌گشت گفت:
– یهو اومدی پیش مادرت، وسط بهشت، ولی فقط داری هر لحظه رو برای خودت جهنم می‌کنی.
حسرت و غم صدایش تکانم داد…
برایم تکه‌ای از قلبش را وسط گذاشته بود، می‌خواست نشانم دهد تا چه اندازه کور بوده‌ام.

دستش داخل کوله بی‌هدف می‌گشت، فقط می‌خواست نگاهش را ‌نبینم، اینکه چقدر آن ته‌های سیاهی استوار چشمانش، یک پسرکوچولوی تنها نشسته.

اما من حسش می‌کردم، زخمی شبیه آنکه داخل روحش بود را من هم داشتم.

برایش گفتم، حرف‌هایی که نمی‌شد به هیچ‌کدام از اهالی خانه گفت:
– دلم می‌خواد برای مادرم درددل کنم. هر روز منتظرم شب برسه و بهش بگم چقدر سختی کشیدم.
– من اگه بودم، فقط از بودن کنارش لذت می‌بردم، گور بابای گذشته و سختی‌هایی که کشیدیم.

از کوله‌اش یک سیب بیرون آورد. دست دیگرش را در جیب شلوارش برد، کمی نیم‌خیز شد و چاقوی ضامن‌داری را بیرون کشید. سیب را از وسط نصف کرد.
– خریدار رو راضی می‌کنم، فکر کن خونه رو خریدی، همهٔ مشکلاتت حل شده. حالا آروم باش.
باری که این دو هفته روی شانه‌هایم سنگینی می‌کرد، به سنگینی برف‌های زمستانی قلّه بود؛ کهنه، سنگین، پایدار…
باد گرمی وزیده بود و برف‌های روی سرم آب می‌شد، قطره‌قطره از چشم‌هایم به بیرون جاری… اما برای اولین بار بعد از باریدن، احساس سبکی می‌کردم.
نصفهٔ سیب را به‌ طرفم گرفت.
سیب خودش با اولین گازی که زد نصف شد، لبخند روی لبانم نشست. از گوشهٔ چشم، چشم‌غره رفت و گفت:
– چیه؟ همه‌ش مال تو نبود، نصف‌نصف.
با قدردانی از هرآن‌چه برای آرامشم گفته بود، لبخند زدم و از دستش گرفتم.
وقتی اولین گاز را به سیب زدم، به این فکر کردم چند روز می‌شد سیب نخورده‌ام. آخرین باری که نسکافه خوردم، دوش گرم…
چقدر لذت‌های کوچک در زندگی وجود دارد که عادت و تکرار باعث شده فقط روزمرگی باشد.
مطمئن بودم جادوی جایی که در آن بودیم، آن البرز بی‌انعطاف را برده بود و این هم‌صحبت را به جایش آورده بود. با کنجکاوی پرسیدم:
– تو هم به همین حرفا عمل می‌کنی؟
– کدوم یکی؟
– دنبال شادی برم.
– نه!
چنان با اطمینان گفت که خنده‌ام گرفت.
– پس چیکار می‌کنی؟
– همیشه می‌زدم به کوه و دشت.
نفس راحتی کشیدم…
– آخیش… خیالم راحت شد.
به سمتم برگشت. حالا نوبت او بود کنجکاو شود.
– چرا؟!
– فکر کردم به‌خاطر من اومدی.
چشمانش خیره‌ام شد.
فوراً متوجه اشتباهم شدم. تندتند و با خجالت گفتم:
– نه! نه! به‌خاطر خودم که نه.

خندیدم و خرابکاری‌ام را درست کردم.
– فکر کردم کار مهرزاده… که مجبورت کرده.
نگاهش را دوباره به کوله‌اش برگرداند.
– کسی نمی‌تونه مجبور به کاریم کنه.

دوربینش را برداشت و گفت:
– افتخار یه سلفی رو بهت می‌دم.
خندیدم.
کلاهم را برداشتم. کمی خودش را به سمتم کشید.
دوربینش را تنظیم کرد و گفت:
– عجب بارونی بود.
با یاد دیشب هردو خندیدیم.
البته من که تا آخرین ماهیچهٔ صورتم کش آمد، اما او…
کمیاب‌ترین لبخند واقعی‌اش را به آینده برد.

همه داخل اتاقکی که مادرم نان می‌پخت جمع شده بودیم دیوارهای اتاقک از چوب‌های باریکی ساخته شده بود که از لابه‌لای آن می‌توانستی تمام دشت را ببینی، گل‌های وحشی و زیبا را.
چشم‌های همه ما به دست‌های مادرم بود که نان را به تنور می‌کوبید. فاطمه هم چانه می‌گرفت و به او داد می‌داد.
امروز به‌خاطر من و البرز کماچ هم درست کرده بود، کماچ‌های خانگی.

از خوشحالی گل‌تاج موقع بیرون آمدن کماچ از تنور می‌شد فهمید که مادرم چقدر کم وقت می‌کند تا این نان سخت را بپزد.
البرز به فاطمه گفت:
– چند سالته؟
– چهارده…
– خیلی کدبانویی، فاطمه خانم.
مادرم با افتخار گفت:
– دختر باید از بچگی کار خونه رو یاد بگیره وقتی می‌ره خونهٔ شوهر کدبانو باشه.
جدای از آینده‌نگری مادرانه‌اش، دهانم تلخ شد.
به این فکر کردم که اگر من آشپزی بلد نبودم، اگر کار خانه بلد نبودم، امکان نداشت کتایون‌خانم با نگه داشتنم موافقت کند.
اولین کماچ داغ که در دامنم گذاشته شد، نگاهم به البرز برگشت.
جای ماه‌منیر خالی بود که نوهٔ اتوکشیده‌اش را با این ظاهر…
ظاهرش دست‌یافتنی بود؛ صمیمی، خودمانی…
انگار خانه‌مان جایی باشد که همیشه آنجا بوده. خانه وقتی می‌گویم منظورم این کلبهٔ کوهستانی نبود، جمعمان بود. با آن پاچه‌های شلوار تازده و دستی که به زانو تکیه داده بود و با علاقه به دست مادرم نگاه می‌کرد که نان را به تنور می‌رساند.
تماماً لبریز از آرامش بود، حتی چشم‌هایش…
در آن عمق، سیاهچاله‌ها منبع نوری را به دام انداخته بودند که پرتوهایش از مدار جاذبه راهی به بیرون می‌یافت.
آن دورها، در مرکز مدار، شب‌تاب کوچکی سوسو می‌زد.
صدای گل‌تاج مرا به خودم آورد، داشت در مورد مرگ پدرم حرف می‌زد.
لابه‌لای حرف‌های مادرم می‌دانستم که وقتی از صحرا برنگشته، به دنبالش رفته و جسد کبودشده‌اش را دیده‌اند.
مارگزیدگی… حتی فرصت به خانه برگشتن را به او نداده بود.

– می‌گن جفت مار رو کشته بوده، اونم اومده سراغش.

گفتم:
– جفت مار؟!
و خندیدم… اما با دیدن چهرهٔ جدی بقیه، خنده‌ام را فرودادم. گل‌تاج کمی خودش را جلو کشید و با آب‌و‌تاب برایم توضیح داد، انگار مسافری از فضا باشم که از قوانین زمین چیزی نمی‌دانم، اما قوانین روی پوستم حک شده بود. من خودم روح خرافات را یک‌تنه زنده کرده بودم.

به من هم می‌گفتند نجس! من نجس بودم؟
به من هم می‌گفتند بچهٔ حیض… اولاد بی ‌بسم‌الله… هزار تهمت دیگر که به مادرم می‌زدند و من فقط وقتی بزرگ شدم، معنی‌اش را فهمیدم.
به خدا که من نبودم، هیچ‌کدام از آن‌ها نبودم.
لبخند روی لب‌هایم پلاسید.
مادرم کماچ را جلویم گذاشت. صدای گل‌تاج بی‌معنی در گوشم پژواک می‌شد.
– می‌گن وقتی مار رو کشتی، عکست می‌افته تو چشماش، سرش رو له نکنی، جفتش میاد و می‌بینه، انتقام می‌گیره.
قسمت انتقامش را دوست داشتم. من هم گاهی انتقام می‌خواستم… اما دلِ احمقم اجازه نمی‌داد.
مثل حالا که دلم حتی برای پدرم می‌سوخت، حتی برای ماری که جفتش را از دست داده بود…
از دست دادن سخت بود، بارها تجربه‌اش را داشتم.
– گلی‌خانم، می‌خوای عکسای دیروزت رو ببینی؟
گل‌تاج بلند شد و با شادی کنار او رفت.
نگاهمان ثانیه‌ای درهم گره خورد.
عذابم را دیده بود؟
از چشم‌های تیزش هیچ دیدنی بعید نبود.

آخرین نان از تنور بیرون آمد و مادرم پارچهٔ نخی ‌را دورش پیچید.‌ همه باهم به‌طرف خانه راه افتادیم.
مادرم و فاطمه از خستگی روی پله نشستند.
البرز هم، در چند قدمی‌ام روی ایوان نشست و پاهایش را از آن آویزان کرد.

– آوا…
به طرفش برگشتم.
– امروز پنج‌شنبه‌ست.
دقایقی منظورش را درک نکردم، اما ناگهان با یادآوری اینکه فردا جمعه است متوجه منظورش شدم. باید می‌رفتم؛ یعنی باید می‌رفتیم.
بلند شدم و پارچی آب آوردم. برای مادرم یک لیوان ریختم، کنارش ایستادم و آرام زمزمه کردم:
– مامان… ما فردا باید بریم.
آب لیوان تکان خورد و کمی سرریز شد.
در سکون و سکوت خیره‌ام شد، حتی دخترها هم ساکت شده بودند.
صدایش پچ‌پچی بغض‌آلوده بود.
– زود نیست؟
به البرز نگاه کرد، شاید منتظر بود او پادرمیانی کند.
– دانشگاه دارم، باید برم به کارام برسم.
لب‌هایش را به‌هم فشرد. فقط سرش را به تأیید تکان داد.
باید می‌گفتم، دیروز، پریروز، زودتر از حالا…
به البرز نگاه کردم، در نگاهش همان ملامت را می‌دیدم. ولی گفتنش سخت بود، اما الان دیگر آخرین فرصت برای گفتن بود.
– مامان… من فردا با خریدار خونه قرار دارم، می‌خوام خونه رو ازش پس بگیرم. دیگه وقتشه برگردی روستا.
بالاخره به خودش آمد.
با نگاهی امیدوار گفتم:
– من برات می‌خرمش.
لیوان را به زمین کوبید، آب از آن به بیرون پاشید. از جایش بلند شد و به طرفم آمد.
خشم ناگهانی که از بندبند وجودش به بیرون شراره کشید، مرا به عقب راند.
انگشتش را تهدیدوار روبه‌روی صورتم تکان داد.
– تا وقتی که پام جون داره و دستام قوّت، نمی‌ذارم خرجم ‌رو کسی بده.
– ولی، مامان…
دستش را بالا برد و با جدیت گفت:
– تماما کن.
دستم را جلوی دهانم نگه داشتم تا بغضم را از صدای بلندش خفه کنم.
البرز بالاخره جلو آمد، بازوی مادرم را گرفت و از برابرم عقب کشید.
– اجازه می‌دید چند دقیقه باهاتون حرف بزنم؟
چشمان عصبانی مادرم از من به‌طرف او برگشت و بعد گفت:
– بگو… حرف جاداده نداریم.
البرز او را به‌سمت خودش برگرداند و با ملایمت گفت:
– به فکر دخترا باشید.
– چشونه؟
– می‌خوان درس بخونن.
چشم‌های نگران فاطمه به او بود، به من گفته بود درس خواندن را دوست دارد، اما نمی‌خواست مادرش را تنها بگذارد.
نگاه مادرم هم به‌سمت او برگشت.
– خب، بخونه.
– باید بره شبانه‌روزی. شما تنهایی نمی‌تونی کارا رو برسونی.
من هم جلو رفتم. سعی کردم با مهربانی راضی‌اش کنم.
– توی قشلاق، علی گوسفندا رو برات نگه می‌داره، بقیهٔ کارا چی؟ فاطی نمی‌خواد بره مدرسه.
صدایش را بالا برد.
– بیخود می‌کنه.
– می‌دونی که تنهات نمی‌ذاره.
صدای فین‌فین فاطمه بلند شد.
چشم‌های مادرم با نگرانی به‌سمت او برگشت.

– خونه رو به نام خودم می‌خرم، مال من، تو فقط بشین…
دست‌هایش را در دست گرفتم، دست‌هایی که از کار زیاد شبیه دست‌های یک مرد شده بود، با شکاف‌هایی عمیق…
– تو رو خدا، کوتاه بیا…
نفس گرفتم.
– به‌خاطر دخترا، به‌خاطر خودت… به‌خاطر من…
نگاه بهت‌زده‌اش را از من به‌طرف دخترها برگرداند و دوباره به من…
سرگردانی چشم‌هایش را نمی‌خواستم، لرزش دست‌هایش عذابم می‌داد…
تحمل دیدنش را نداشتم. مانند پرنده‌‌ای درمانده که بال‌های زخمی‌اش را از چشم بقیه پنهان می‌کرد تا نشان ندهد که چقدر از پا افتاده و ما روی زخمش نمک می‌پاشیدیم…
اما به‌خاطر خودش بود، فقط به‌خاطر خودش…
سکوتش باعث شد ادامه دهم.
– باید خونه‌مون رو ببینی… خیلی قشنگ شده. می‌تونی برگردی اون‌جا… دیگه سرت بلنده، گل‌بهارم بیشتر میاد پیشت. دلت برای آغوزی تنگ نشده؟
اشک در چشمانش ‌لرزید.
به‌زحمت گفت:
– نخوام… پول تو رو نمی‌خوام.
– اون‌جا خونهٔ منم هست، مال همه‌مونه.
لب‌هایش لرزید‌.
چاره‌ای نداشت، خودش هم می‌دانست.
البرز هم همراهی‌ام کرد.
– فاطمه درس بخونه بره دانشگاه. معلم می‌شه، برمی‌گرده همین‌جا، پیش شما.
سوسویی از امید در چشمانش درخشید، نگاهش از فاطمه به گل‌تاج رفت.
با درد گفت:
– پول کارگریت رو نمی‌گیرم…
– جایزهٔ شطرنجه.‌‌..
مقداری از آن بود. نگاهم به البرز رفت، دروغ گفته بودم؟ نه…
دستم را فشار داد، محکم، و پرسید:
– بعد برای خودت پول داری؟
– به خدا دارم.
خواست مطمئن شود.
– چقدر؟
– ۳۰ میلیون…
صورتش لبریز آرامش شد. مادر ساده‌دلم نمی‌دانست با این پول فقط شاید بتوانم پول‌پیش یک اتاق را بدهم… اما دلش قرص شد…
بازویش را نوازش کردم و با لبخندی که به زحمت روی لب نشانده بودم، گفتم:
– اتاق بالا رو برای من نگه می‌داری، به گل‌بهار هم نمی‌دی…
از کنارمان دور شد. روی پله نشست، روسری‌اش را از پشت سرش باز و با آن صورتش را پاک کرد.
به من نگاه نمی‌کرد.
– فردا دارم خونه رو پس می‌گیرم، «نه» نگو…

چپ‌چپ نگاهم کرد. با لبهٔ روسری‌اش قطره اشک جمع شده گوشهٔ چشمش را گرفت و با صدایی ضعیف گفت:
– تا ببینم.
البرز آستینم را گرفت و عقب کشید.
– بذار راحت باشن.
دلخور گفتم:
– من ناراحتش می‌کنم؟
مرا عقب‌تر کشید.
آرام زمزمه کرد.
– سخته براش…

مادرم سینی نان را برداشت و داخل اتاق شد. دخترها هنوز به‌خاطر بحث ترسیده کنار هم ایستاده بودند. نزدیکشان رفتم و دست‌هایم را دورشان حلقه کردم.
گل‌تاج گفت:
– اونجا مجبور نیستم از چشمه آب بیارم.
خم شدم و سرش را بوسیدم.
فاطمه دستش را دور کمرم گذاشت و زمزمه کرد:
– خدا کنه قبول کنه.
کنارم آرام شدند.
از اینکه پناه آنها شده بودم، احساس بزرگ بودن می‌کردم. حس خوبی بود.
– دستت درد نکنه، آبجی. به خدا خیلی درس می‌خونم‌.
در آغوشم فشارش دادم.

موقع برگشتن به شهر مادرم گونی آورد و شروع کرد به پر کردنش؛ کشک محلی، گیاهان دارویی خشک شده، گل گاوزبان و بابونه کمی هم نان محلی و کماچ در پارچه پیچید.
– مامان…؟! من اینا رو کجا ببرم؟
– ببر برای مادربزرگ. پیرزنِ تنهاست، ثواب داره.
از خجالت عرق بر پیشانی‌ام نشست.

خواستم چیزی جوابش را بدهم که البرز از پشت‌ سرش برایم دست تکان داد که یعنی چیزی نگو.

دیشب دوباره چادرش را برده و جایی دورتر به‌ پا کرده بود.
به مادرم گفت:
– دستتون درد نکنه. چقدر وسیله براش کنار گذاشتید.
گونی، تا نصف، پر شده بود.
– کافیه، مامان. من چه‌جوری ببرمش؟
– بسه؟
– آره، به خدا.
طناب کوتاهی برداشت و درش را با آن محکم کرد.
هم خنده‌ام گرفته بود، هم از خجالت نمی‌توانستم به البرز نگاه کنم.
ساکم را که از سوغاتی خالی شده و فقط چند تکه لباس داخلش بود، آوردم.
برای مادرم گفتم:
– این بند داره، راحته بردنش.
سوغاتی‌ها را داخل آن چیدم.
البرز کوله‌اش را برداشت و من ساک. کنار هم ایستادیم. تحمل دیدن اشک‌های بی‌صدای مادرم را نداشتم.
– به علی زنگ می‌زنم و می‌گم براتون از خرید خونه خبر بیاره، یا بهش پیام می‌دم.
مادرم اشکش را با گوشهٔ روسری پاک کرد.
– بازم میای؟
– آره، زود…
به آغوشش رفتم تا ره‌توشه بردارم برای روزهای تنهایی…
با سینه‌ای لبریز از دردهای نگفته، در آغوشش ماندم و نفسم را از بوی خوش مادرانه‌اش پر کردم.
بلیط اقامت چندروزه‌ام در بهشت تمام شده بود.
زیر گوشم دوباره تکرار کرد.
– بیا پیشم.
صدایش رنگ التماس داشت.
قطرات اشکی که تا حالا جلویشان را سفت و سخت گرفته بودم، جاری شدند.
محکم‌تر در میان بازوانم گرفتمش و گفتم:
– از حالا دلم برات تنگ شده.
مرا از خودش جدا کرد و بوسه‌ای روی گونه‌ام نشاند.
با چشم‌هایی لبریز از اشک و غرور صورتم را کاوید، او هم می‌خواست مرا به حافظهٔ چشمانش بسپارد؟
– خوب درس بخون. هوای خودتو هم داشته باش.
دستش را روی شانه‌ام گذاشت:
– من همیشه چشمم به راهه.
– می‌دونم.
با کف دست اشکم را پاک کردم و لبخند زدم.
دخترها که دو‌ طرف مادرم ایستاده بودند، بعد از او به آغوشم آمدند.
– مواظب همدیگه باشید. کاری داشتید، بهم زنگ بزنید.
من و آخرین قطره‌های اشک، من و آخرین پیالهٔ آب…

و به راه افتادیم.
تا جایی‌که خانه دید داشت، به عقب نگاه می‌کردم. مادرم پیالهٔ خالی به دست، هنوز همان‌جا بود…
بالای تپه، برایش دست تکان دادم. دیدم که دستش تا نیمه بالا آمد…
توان دل کندن نداشتم، پاهایم چفت زمین بود. البرز آستینم را کشید و با ملایمت زمزمه کرد:
– زود برمی‌گردی.
بدون اینکه چشم از مادرم بردارم، از تپه پایین رفتم.

تمام راه، غمگین‌ترین گیل‌آوای زمین بودم. دیگر سرسبزی اطراف، گل‌های وحشی و زیبا، همه و همه فقط سایه‌هایی بودند سیاه‌و‌سفید، طرح‌هایی خام و بی‌روح.

این نوشته من سیندرلا نیستم پارت ۳۵ برای اولین بار ظاهر می شود در رمان وان.

اتصال به انتشار دهنده این مطلب

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا