آخرین مطالب

رمان گرگها پارت ۴۳

گرگها:
۱۴۳)

روزها از پی هم میگذشتند و بعد از مهمونی خونه ی ما رفت و آمد مامانم و بابام به خونه ی کامیار و رفتن ما به خونمون ادامه پیدا کرد و هفته ای یه بار یا دوبار توی خونه ی هم جمع میشدیم..
کامیار خیلی با بابام جور بود و نگار جون میگفت حس میکنم جای خالیِ پدرشو بابات پر میکنه براش..
آخرای تابستون بود و بوی پاییز کم کم حس میشد..
حال کامیار خیلی خوب بود و بجز سر دردهای دیر به دیر موردی نداشت و دچار هیچ حمله ی عصبی نشده بود.. فقط گاهی از پنجره زل میزد بیرون و اگه صداش نمیکردم ساعتها تو همون حال باقی میموند.. میدونستم این حالاتش طبیعیه و نباید انتظار داشته باشم یهویی سالم سالم بشه..
خیلی نزدیکتر و صمیمی تر از قبل بودیم، ولی هنوزم لب باز نکرده بود و مستقیم نگفته بود که دوستم داره..
تو این مدت دو بار دیگه مامان بهم گفته بود که خواستگار دارم و ازم خواسته بود تصمیمی برای زندگیم بگیرم..
نزاشته بودم کامیار بفهمه چون نمیخواستم آرامشی رو که با هزار دردسر به دست آورده از بین بره..
نگار جون بیشتر از من عجله داشت و همش ازم میپرسید کامیار چیزی گفت بهت؟.. کامیار حرف از ازدواج زد؟.. و هر بار که من میگفتم نه، حالش گرفته میشد..
تا اینکه یه روز خودش از کامیار پرسیده بود و اونم گفته بود که هر شب تصمیم میگیره صبح که شد بهم بگه ولی صبح که میشه ترسی وجودشو فرا میگیره و جرات نمیکنه..
نگار جون بهش اصرار کرده بود که حرفتو بزن و نزار دیر بشه.. ممکنه لیلی رو ازت بگیرن اگه زیاد لفتش بدی.. و اونم رفته بود توی فکر و بالاخره گفته بود باشه میگم..

و من هر روز منتظر بودم و هروقت که میدیدم به بهانه ای میاد پیشم و یا خیره میشه بهم میگفتم الانه که بگه و دلم هری میریخت.. معلوم بود میخواد حرفی بزنه ولی نمیتونست..
میخواستم لب باز کنم و بگم حرفتو بزن از چی میترسی، مگه نمیدونی من چقدر عاشقتم و چقدر منتظر اعترافتم..
ولی منم نمیتونستم بگم.. بالاخره دختر بودم و تا الان به اندازه ی کافی پا پیش گذاشته بودم و بیشتر از اینو غرورم اجازه نمیداد..

با نزدیک شدن پاییز و شروع کلاسهام کامیار به وضوح نگران بود و یه بار هم گفت که میترسه بازم سر و کله ی آقای بهرام خواستگار توی دانشگاه پیدا بشه..
منم با اخم گفتم که اگه میترسیدی کاری میکردی.. گفت چه کاری، منم گفتم زهرمار و چه کاری..

میدونست چی میگم ولی نمیدونم چرا اقدامی نمیکرد و حرفشو نمیزد..
مامانم چند بار بهم گفته بود که حالا که حال کامیار خوب شده دیگه برگرد خونه..
ولی مگه میتونستم؟.. دیدن کامیار برام الزامی و حیاتی بود مثل الزام اکسیژن برای موجود زنده..

بابام هر بار به مامانم غر میزد که دخترمو اذیت نکن و بزار طوری که دوست داره زندگی کنه چون فرصت زندگی فقط یک باره..

دو سه روزی بود که کلاسها شروع شده بود و میرفتم دانشگاه..
با شروع شدن دانشگاه هر روز بعد از کلاس میرفتم خونمون و یکی دو ساعتی میموندم خونه..
کامیار از اینکه مثل قبل همش پیشش نبودم شاکی بود و غر میزد که کم پیدایی خانم پرستار..
منم یه بار از لجم گفتم که حالت دیگه خوبه و خانم پرستار کم کم باید بره خونه ش..
ترسی رو که با شنیدن اون حرفم توی چشماش دیدم هیچوقت فراموش نمیکنم.. انقدر غمگین و عصبی شد که پشیمون شدم از حرفی که زدم..

کامیار

پاییز از راه رسیده بود و با کم شدن حضور لیلی توی خونه، هوای خونه ی ما هم پاییزی شده بود..
همش نگران بودم و استرس داشتم که اون پسره همکلاسیش بازم سیریش بشه و انقدر پیشنهادشو تکرار کنه تا اینکه موفق بشه و لیلی رو ازم بگیره..

با اینکه خوب میدونستم که لیلی چقدر دوستم داره و ممکن نیست با کس دیگه ای ازواج کنه ولی بازم غیرارادی نگران بودم و میترسیدم..
ولی هر بار که میخواستم بهش بگم دوستش دارم و میخوام که همسرم بشه زبونم قفل میشد و جرات نمیکردم..
میدونستم منشاء ترسم و جرات نکردنم بیماریمه و هنوزم میترسم که لیلی رو بدبخت کنم و زندگی و آینده شو تباه کنم..

تا اینکه یه روز بهم گفت که دیگه حالم خوبه و کم کم میخواد برگرده خونشون!
این حرفش زنگ خطری بود برام که هرگز فکرشو نکرده بودم..
احتمال برگشتنش به خونشون اصلا توی ذهنم نبود و با این حرفش انگار با پتک کوبیدن توی سرم..
اگه لیلی از خونمون میرفت من نمیتونستم..
هیچ چیزی رو بدون لیلی نمیتونستم.. اصلا نمیدونستم قبل از لیلی چطوری زندگی میکردم.. البته قبل از لیلی من سالها بود که زنده نبودم و اون بهم حیات دوباره داده بود..
باید جلوشو میگرفتم تا با رفتنش دوباره تبدیل به مرده ی متحرک نشم..
بدون لیلی اینبار دیگه واقعا میمردم..

وقتی اون حرفو زد تصمیم گرفتم که حسمو بهش بگم و کارو یکسره کنم..
تصمیم گرفتم صداش کنم توی اتاقم و اول لباسو بهش بدم و بگم که عاشقشم و اون لباس به عشق اون خریدم.. و بعد هم بهش پیشنهاد ازدواج بدم..

۱۴۴)

رفتم پایین..داشت با مادرم حرف میزد و براش تعریف میکرد که به مادرش کمک کرده و ترشی درست کردن و بعد از اینکه آماده شد سهم مارو هم میاره..
با تته پته گفتم
_لیلی.. میشه یه لحظه بیای بالا؟

نگام کرد و گفت
_باشه الان میام

من قبل از اون رفتم بالا و چند تا نفس عمیق کشیدم..
اولین بار بود که میخواستم به دختری پیشنهاد ازدواج بدم، چون به مهتاب نگفته بودم و همه ی برنامه هارو بزرگترها برامون ریخته بودن و من فقط نشسته بودم سر سفره ی عقد..

هیجانزده بودم و ضربان قلبم مدام تندتر میشد..
صدای پاهاشو شنیدم که داشت میومد..
دستی به موهام کشیدم و یهو یادم افتاد که برای پیشنهاد ازدواج باید انگشتر میخریدم براش..
هول شدم و گیج و مبهوت نگاهش کردم که اومده بود توی اتاقم و با کنجکاوی نگام میکرد..
گند زده بودم و خواستم کنسل کنم برنامه رو و فردا برم و انگشتر بخرم و بعدش ازش درخواست ازدواج کنم..
ولی با خودم فکر کردم که ممکنه دیگه بعدا نتونم دل و جراتمو جمع کنم و بازم امروز و فردا کنم و مرغ از قفس بپره..
تصمیم گرفتم حرفمو بهش بزنم و اگه جوابش مثبت بود فردا با خودش بریم و انگشتر نامزدی بخریم..

دقیق نگام کرد و گفت
_چرا مثل مرغ سرکنده اینور و اونور میری؟
_من؟.. نه.. خیلیم عادی ام
_نیستی ولی باشه.. چی کارم داشتی؟

احساس کردم که اونم هیجانزده ست و عجله داره که ببینه چی میخوام بهش بگم..
گفتم
_راستش.. لیلی.. یه چیزی هست که خیلی وقته میخوام بهت بگم ولی.. ولی نمیتونم
_چی؟
_اوممم.. میخواستم بگم..
_بگو

فکر کردم بهتره اول لباسو بهش بدم تا بفهمه برای اون خریده بودمش و خودبخود فضایی ایجاد بشه بینمون برای ادامه ی حرفام..
گفتم
_صبر کن اول باید یه چیزی رو بهت بدم

رفتم سمت کمدم تا لباسو بردارم که موبایلش زنگ زد..
از جیبش درآورد و گفت
_مامانه
دستمو دراز کردم تا کیف دستیِ لباسو بردارم که صدای جیغ لیلی دست و پامو شل کرد..

_بابااا؟؟.. منکه الان اونجا بودم، حالش که خوب بود.. ای خدااا

گوشی از دستش افتاد و نشست روی زمین..
دویدم طرفش و گفتم
_چی شده؟.. اتفاقی برای بابات افتاده؟
با چشمای پر از اشک نگام کرد و گفت
_با آمبولانس بردنش بیمارستان

انگار منگ شده بود ولی یهو گفت
_من باید زود برم بیمارستان
بلند شد و دوید سمت پله ها..
داد زدم که صبر کن منم لباس بپوشم و بیام..

روزهایی که بابای لیلی توی آی سی یو بود، مطمئنم بدترین روزهای زندگی لیلی بود..
در عرض پنج روز لاغر شده بود و همش گریه میکرد..
لیلیِ قوی و محکم من با ترس از دست دادن پدرش بهم ریخته بود..
روزی که خبرو شنید و خواستیم بریم بیمارستان، حالش انقدر بد بود که ناخودآگاه من نشستم پشت رل و نزاشتم که لیلی با اون حالش رانندگی کنه..
انقدر نگران لیلی بودم که متوجه نشدم بعد از پنج سال و بعد از اون شب کذایی برای اولین بار نشستم پشت فرمون و بردمش تا بیمارستان..

مادرش همراه با یه مرد مسن و پسری حدود ۲۹_۳۰ ساله توی سالن بیمارستان نشسته بودن و مادرش گریه میکرد..
لیلی سریع رفت پیش مادرش و بغلش کرد و با گریه پرسید که چی شده..
_بعد از اینکه تو رفتی آقای رسولی زنگ زد و بخاطر سود و زیان بنگاه جر و بحث کرد با بابات و یکم بعد حالش بد شد.. انقدر بد شد که ترسیدم و آمبولانس خبر کردم و تا اونا برسن از حال رفت.. میگن قند خونش خیلی رفته بالا و خیلی خطرناکه لیلی

_الان کجاست مامان؟ میخوام ببینمش
اون مرد مسن اومد جلو و گفت
_عمو جان آروم باش توکلت به خدا باشه.. باباتو بردن آی سی یو نمیزارن کسی بره پیشش
رفتم پیش مادرش و سلام و علیک کردم باهاشون و گفتم که نگران نباشن و انشاالله بزودی حال آقای ستوده خوب میشه..
مادرش با گریه بهم گفت دعا کن کامیار خان اگه مهرداد چیزیش بشه من طاقت نمیارم.. اون دوتا مرد هم که فهمیدم عمو و پسر عموی لیلی بودن باهام دست دادن و پسر عموش بهش گفت
_بیا من ببرمت از پشت شیشه عمو رو ببین.. نمیزارن بری داخل

دنبال پسره رفتیم و از پشت دیوار شیشه ای بابای لیلی رو دیدیم که بهش چند تا دستگاه و یه عالمه سرم و دارو وصل کرده بودن..
لیلی با دیدن پدرش توی اون حال بدتر زد زیر گریه و دلم من خون شد..
دستمو انداختم دور شونه ش و گفتم
_لیلی آروم باش.. به خودت مسلط باش بریم از دکترش وضعیتشو بپرسیم
پسر عموش با کنجکاوی و کمی اخم نگام کرد.. لابد با خودش میگفت این مرد غریبه کیه..
رفتم سمت ایستگاه پرستاری و پرسیدم که دکتر آقای مهراد ستوده کیه..
لیلی هم سریع دنبالم اومد و وقتی رفتیم و با دکترش حرف زدیم گفت که متاسفانه قند خونش خیلی بالا رفته و در اون حین سکته هم کرده و به لیلی گفت که دعا کنید فقط ما هر کاری میتونستیم کردیم..
لیلی با حرف دکتر از پا دراومد و کم مونده بود بیفته که گرفتمش و نشوندمش روی صندلی..
با حرفی که دکتر زد فهمیدم که امید زیادی به بهبود آقای ستوده نداره و سعی کردم ناراحتیمو از لیلی مخفی کنم..

۱۴۵)

پسر عموش اومد پیشش و دلداریش داد و گاهی هم چپ چپ به من نگاه میکرد ولی من تو حالی نبودم که به اون اهمیت بدم..
لیلی با گریه از بازوم آویزون شد و گفت
_کامیار تو رو خدا بگو بزارن برم پیشش
_باشه عزیز دل من.. تو گریه نکن و آروم باش من میرم صحبت کنم ببینم اجازه میدن یا نه

رفتم پیش پرستار و خواهش کردم که اجازه بدن دخترش چند لحظه بره پیشش و پدرشو ببینه..
پرستار نگام کرد و من و منی کرد و بعد گفت
_باشه ولی فقط دو دقیقه
تشکر کردم و رفتم لیلی رو آوردم و خودم با پسر عموش پشت در منتظر شدیم..
به لیلی لباس مخصوص دادن پوشید و ماسک زد و از پشت شیشه دیدم که رفت پیش پدرش و دستشو گرفت و بوسید..
حرف میزد با پدرش ولی اون در حالت بیهوشی بود و نمیشنید..
پرستار لیلی رو خارج کرد از آی سی یو و لیلی بیچاره ی من اومد بیرون و نشست روی صندلی و زار زد..
تا شب توی بیمارستان موندیم و شب به اصرار عمو و زن عموش و عمه هاش که بعدا همشون اومده بودن لیلی و مادرشو راضی کردیم که برن خونه و فردا صبح بازم بیان..
عمه هاش و شوهر عمه هاش منو میشناختن و توی عروسی منو دیده بودن و حتما به عموش اینا هم میگفتن که لیلی پرستار منه و از نگاههای خصمانه ی علیرضا پسر عموش خلاص میشدم..
لیلی و مادرش با من اومدن توی ماشین لیلی و بردمشون خونه شون..
عمو و عمه ها هم اومدن و یک ساعتی موندن و رفتن که صبح بازم بیان بیمارستان..
خاله ش هم اومده بود خونشون و میگفت اومده که پیششون باشه و شبو نمیره..
منم دو دل بودم که برم خونه یا پیش لیلی بمونم.. دلم نمیخواست تو اون حال تنهاش بزارم ولی نمیدونستم درسته که شبو بمونم خونه شون یا نه..
هر دوشون پریشون بودن و لیلی همش گریه میکرد و خدا رو صدا میکرد و میگفت بابامو ازم نگیر..
نمیتونستم تو اون حال تنهاش بزارم و تصمیم گرفتم بمونم..
خاله ش به مادرش آرامبخش داد و به زور فرستادش توی اتاقش تا یکم بخوابه ولی لیلی قبول نکرد و گفت که نمیخواد قرص بخوره و منگ بشه و تو حال خودش نباشه..
توی هال نشسته بودیم روی مبلا و من ازش خواهش کردم که بره توی اتاقش و یکم استراحت کنه..
گفتم من همینجام و نمیرم خونه و قول میدم صبح زود بریم بیمارستان..
ولی قبول نکرد و گفتم نمیتونه بخوابه..
خاله ش برامون چایی آورد و حدود ۳ نصف شب بود که لیلی گفت
_کامیار میخوام برم بیمارستان.. میبری منو؟
مگه میتونستم بهش نه بگم؟.. گفتم
_پاشو بریم.. فقط قول بده دیگه گریه نکن

بابای لیلی چهار روز توی آی سی یو موند و روز دوم چشماشو باز کرد و دو کلمه با لیلی حرف زد و دل دختر بیچاره آروم گرفت..
توی اون چهار روز همش با لیلی بودم و میبردم و میاوردمشون بیمارستان و گاهی هم میرفتم خونه و لباس عوض میکردم و بازم برمیگشتم پیشش..

بعد از چهار روز منتقلش کردن به بخش و هممون خوشحال بودیم..
دو شب بود که توی بخش بود و لیلی همراه پدرش بود و بدون خستگی ۲۴ ساعت پیشش میموند و مامانش هر چقدر اصرار میکرد که بره خونه و کمی استراحت کنه قبول نمیکرد..
فک و فامیلش دسته دسته برای ملاقات میومدن و من وقتی شلوغ میشد میرفتم توی حیاط.. چند روز بود که سر درد شدیدی داشتم و فضای شلوغ بیمارستان و نگاههای کنجکاو فامیل لیلی اعصابمو متشنج کرده بود ولی انقدر نگران لیلی و باباش بودم که اهمیتی به سردردهام نمیدادم و فقط قرصهامو که توی جیبم گذاشته بودم زود زود میخوردم..

یه روز که فقط من و لیلی پیش آقای ستوده بودیم، باباش به لیلی گفت که بره یه آبمیوه براش بخره..
من خواستم بلند بشم و برم که یواشکی بهم اشاره کرد تو بمون..
فهمیدم که لیلی رو دنبال نخود سیاه فرستاده و با من حرف داره..
وقتی لیلی رفت به من گفت که حالش خوب نیست و خودش میدونه که شاید دیگه برنگرده خونه..
گفتم
_این حرفا رو نزنید شما که خالتون خوب شده شکر خدا
_کامیار جان بزار حرفامو بزنم تا لیلی برنگشته.. من نگران دخترمم میخوام بسپرمش به تو

دیگه حرفی نزدم و گذاشتم که با نفسی که به سختی میکشید حرفاشو بزنه..
_لیلیِ من دختر خیلی حساسیه.. خیلی نگرانشم و میترسم اگه من بمیرم تحملش براش سخت باشه.. نگران آینده شم.. کاش میتونستم بیشتر پیشش باشم ولی این تن بیمارم اجازه نمیده بهم

دلم به درد میومد از حرفای آقای ستوده.. مرد بیچاره داشت وصیت میکرد به من.. بدون حرف گوش دادم بهش..
_دخترمو به تو میسپارم کامیار.. چون بهت اعتماد دارم و میدونم که چقدر لیلی برات عزیزه.. مواظبش باش.. به من قول بده
چی میتونستم بهش بگم.. گفتم
_قول مردونه میدم بهتون.. ولی شما خودتون بالا سر لیلی میمونین سالهای سال مطمئنم

آهی کشید و گفت
_همینکه تونستم حرفامو به تو بزنم دیگه خیالم راحت شد.. راضیم به رضای خدا

دو روز بعد از اون روز، وقتی لیلی پیش باباش بود حالش بد میشه و دوباره سکته میکنه..
من توی حیاط سیگار میکشیدم و وقتی برگشتم توی بخش صدای گریه ی لیلی تنمو لرزوند..

۱۴۶)

وقتی دیدم بهش دستگاه ونتیلاتور وصل کردن قلبم اومد توی دهنم و فهمیدم که دیگه امیدی نیست..
چند ساعتی به کمک دستگاه تنفس نفس کشید و عصر بود که حالش بد شد و دکتر و پرستارها سراسیمه رفتن بالای سرش و اکیپ احیا اومد و احیاش کردن ولی نتیجه ای نداد و از پشت دیوار شیشه ای دیدیم که ملافه ی سفید رو کشیدن روش..

لیلی ضجه زد و نشست روی زمین.. مادرش کوبید به سرش و اسم شوهرشو فریاد زد..
زانو زدم کنار لیلی.. همه ی فامیلش اونجا بودن و نتونستم بغلش کنم و دلداریش بدم..
فقط دستشو گرفتم و آروم و غمگین گفتم لیلی.. با چشمهای پر از اشکش بهم نگاه کرد و ضجه زد
_کامیار.. بابام.. بابای مهربونم رفت

روزهای خیلی بدی بود و لیلی میگفت الان مفهوم مرگ رو درک کردم.. الان میفهمم چی کشیدی کامیار..
چشماش دو تا کاسه ی خون بود از بس که گریه کرده بود..
مادرم و منیره رو هم برداشتم و رفتیم خونشون..
حال عمه ی بزرگش بد شده بود و برده بودنش بیمارستان..
مادرش فقط اسم شوهرشو صدا میزد و فریاد میکشید که باورم نمیشه که منو تنها گذاشتی مهرداد..
حال لیلی از همه بدتر بود و حتی یک دقیقه هم آروم نمیشد..
بین مردها نشسته بودم توی پذیرایی ولی کل حواسم به لیلی بود و به منیر سپرده بودم مواظبش باشه.. خودم نمیتونستم جلوی چشمهای کنجکاو اونهمه آدم برم بشینم پیشش..

صبح که رفتیم بهشت زهرا برای مراسم تدفین، حال لیلی انقدر بد بود که دیگه بیخیال فامیلش شدم و رفتم دستمو انداختم دور کمرش و کمکش کردم تا قدم برداره و سرپا بمونه..
چشمای عسلیش که عاشقشون بودم از فرط گریه باز نمیشد و غرق خون بود..
حال خودمم بد بود و خیلی ناراحت بودم بخاطر فوت آقای ستوده چون خیلی دوستش داشتم و این اواخر خیلی صمیمی شده بودیم..
همش صداش تو گوشم بود که میگفت مواظب لیلی باش..
وقتی پدرشو گذاشتن توی قبر فریادهای لیلی قبرستان رو پر کرده بود..
فریادهایی که بعدش خفه شد و صداش طوری گرفته بود که نمیتونست حرف بزنه و جواب تسلیت ها رو بده..
نگاه زن ها به من توی قبرستون عجیب بود و حتی چند تا خانم و دختری هم که نمیشناختمشون به من تسلیت گفتن و دستمو فشردن.. یکی از دخترا هم بیشتر از حد معمول دستمو توی دستش نگه داشت که مجبور شدم دستمو با اخم از دستش بکشم بیرون..
منیر و مادرم پیش لیلی و مادرش بودن و من جایی بین مردها و خانمها نزدیک به لیلی ایستاده بودم..
شلوغی و فضای قبرستون و غم و قصه خیلی داشت بهم فشار میاورد و از بسکه دندونامو به هم فشار داده بودم کل دندونام و سرم درد گرفته بود..
نیاز شدیدی به سکوت و تنهایی داشتم ولی نمیتونستم لیلی رو توی اون شرایط تنها بزارم و برگردم خونه..
تا آخر مراسم پشت سر لیلی وایسادم و بعدش که مراسم تموم شد دستشو گرفتم و بردمش سوار ماشین کردم و به زور ازش خواستم که یکم آب بخوره..
منیره و دختر خاله ش مینو پیشش بودن و مینو به سر و صورتش آب میزد..
با اینکه دیگه نا نداشت و تو حال خودش نبود ولی بازم گریه ش بند نمیومد و اشکاش روی صورتش جاری بود..
نشستم پشت فرمون و دستشو گرفتم تو دستم و گفتم
_لیلی تو رو جون من یکم آروم باش.. باباتو ناراحت میکنی با این حالت
_بابام.. آخ بابااا.. کامیار دلم تکه تکه شده چطوری آروم باشم
کشیدمش توی بغلم و سرشو بوسیدم و گفتم
_میدونم عزیز دلم.. میدونم.. ولی سعی کن یکم به خودت مسلط باشی.. بخاطر مادرت.. بخاطر بابات که مطمئن باش الان اینجا پیش توئه

سرشو فرو کرد توی سینه م و با صدایی که دیگه به زور شنیده میشد گفت
_باورم نمیشه.. یعنی دیگه هسچوقت بابامو نمیبینم؟
اینو که گفت منیره و مینو هم گریه کردن و منم بهشون اشاره کردم که شما دیگه بدترش نکنین..

دست کشیدم به موهاش و ابروهاش و گفتم
_بشین برم مامانم و مامانتو بیارم و بریم

رفتم و مامانو که روی صندلی نشسته بود بلند کردم و کمکش کردم تا بریم توی ماشین..
مامان لیلی حالش بد بود و دیدم که توی ماشین دایی لیلیه و زنا دارن بهش آب قند میدن..
مینو رفت تو ماشین شوهرش و ما هم راه افتادیم سمت رستوران..
چه رسم بدی بود که درست بعد از خاکسپاری عزیزترین کست باید میرفتی رستوران و مهمون نوازی میکردی از همه ی فامیل و آشنا..
لیلی و مادرش نیاز به استراحت و آرامش داشتن و حتی میل نداشتن آب بخورن ولی مجبور بودن بخاطر تشکر و قدردانی همه رو ببرن غذاخوری..
مقابل رستوران به زور از ماشین پیاده شد و هم مامانو هم لیلی رو بردم داخل و سر میزی نشستن..
حال مامان هم بد بود و بخاطر آقای ستوده خیلی ناراحت بود و چند روز بود که همش گریه میکرد..
هیچکدوممون لب به غذا نزدیم و من هر چی اصرار کردم لیلی حتی یه لقمه هم نخورد..
میدونستم نمیتونه توی اون شرایط چیزی بخوره چون خودمم وقتی ناراحت و عصبی بودم اولین ری اکشنم ترک غذا بود و چیزی از گلوم پایین نمیرفت..
خودمم که از سردرد شدید در عذاب بودم و بدتر از لیلی اشتها نداشتم..

۱۴۷)

بالاخره برگشتیم خونه ی لیلی و من به جون خودم قسمش دادم که یه قرص آرامبخش بخوره و یکم بخوابه..
قبول نمیکرد و میگفت میخوام عزادار بابام باشم ولم کن بزار گریه کنم منو به زور نخوابون..
گفتم
_آخه دختر داری از حال میری.. فقط دو ساعت بخواب تا دوباره نای گریه کردن داشته باشی منکه نمیگم عزاداری باباتو نکن
قبول نمیکرد و قرصو نمیخورد.. آخرش مجبور شدم چونه شو با دست بگیرم و بگم
_منو ببین لیلی.. چشمامو نگاه کن چقدر قرمزه.. دارم از سردرد میمیرم.. تو دو ساعت بخواب بزار منم برم خونه قرصامو بردارم و یه دوش بگیرم شاید بهتر بشم.. بخاطر من این قرصو بخور دختر خوب

تو چشمام نگاه کرد و انگار فهمید که منم داغونم و دلش برام سوخت و یا نگرانم شد که قرصو ازم گرفت و زود به مینو گفتم یه لیوان آب برای لیلی آورد و قرصو خورد..
وقتی خیالم ازش راحت شد رفتم خونه و چند ساعت بعد بهش زنگ زدم که اگه خونشون شلوغه من فعلا نیام چون حوصله ی جواب پس دادن به جماعتو ندارم..
گفت که خونه شلوغه و اونم توی اتاقشه و ازم خواست که منم استراحت کنم..
شب دیر وقت بود که رفتم دنبال مامان و منیره و نیم ساعتی نشستم و یه چایی و حلوا خوردم و به لیلی گفتم که صبح بازم میام و هر وقت که بهم احتیاج داشت زنگ بزنه..
خواهرش و شوهر خواهرش که دو روز قبل از فوت آقای ستوده از ترکیه اومده بودن و خانواده خاله ش شبو پیششون بودن و درست نبود که منی که نسبتی با لیلی نداشتم بمونم تو خونشون..
به زور از لیلی دل کندم و خداحافظی کردیم و برگشتیم خونه..

تا شب هفت آقای ستوده خونه شون پر و خالی میشد و من دورادور لیلی رو میدیدم و برمیگشتم خونه..
وقتی بهش نگاه میکردم حس میکردم که دیگه لیلیِ سابق نمیشه..
همش توی عالم خودش بود و حتی با بچه ی خواهرش هم بازی نمیکرد..
خواهرش گفته بود تا چهلم میمونه و برنمیگرده ترکیه..
از لیلی دور بودم و عجیب دلتنگش بودم.. ولی توی اون موقعیت نمیتونستم توقع داشته باشم که بازم پیش من باشه..
دیدن جای خالیش توی خونه مثل خار میرفت توی چشمم ولی چاره ای نبود و گاهی تلفنی باهاش حرف میزدم..
هر چند که حوصله ی حرف زدن هم نداشت..

لیلی

چهل روزی که گذشت تلخ ترین و سخت ترین روزهای زندگیم بود..
بعد از چهل روز هنوزم باور نکرده بودم که بابا دیگه نیست و من نمیبینش..
همش حس میکردم که رفته بیرون و برمیگرده.. نمیتونستم برم سر خاکش چون باور نمیکردم که اونجا زیر اونهمه خاک خوابیده..
لاله و مامان زود زود میرفتن ولی من نمیتونستم برم..
کامیار اینهمه مدت تنهام نزاشت و روزی دو بار میومد و بهم سر میزد..
میگفت اگه از اطرافیانت خجالت نمیکشیدم رختخوابمو توی حیاطتون پهن میکردم و یک دقیقه هم تنهات نمیزاشتم..
ولی شرایط طوری بود که مجبور میشد بره..
دوستام و دختر خاله ها و دختر عمه هام زیاد میومدن پیشم تا سرم گرم بشه و کمتر غصه بخورم.. ولی مگه میشد..
کی میتونست غم از دست دادن بابامو کم کنه.. هیچ کس..
فقط باید خودش میومد که اونم دیگه جایی نبود که بتونه بیاد..
توی اون گیر و دار دوستم افسانه که از اول تو همه ی مراسم اومده بود ازم پرسید
_اون آقای خوشقیافه کی بود سر خاک که اونقدر مواظبت بود؟
حواسم نبود و بیحوصله گفتم
_کیو میگی افسانه؟
_همونکه کت و شلوار و پیرن مشکی پوشیده بود

_اکثر مردا کت و شلوار و پیرن مشکی تنشون بود افسانه.. من چه بدونم تو کیو میگی.. اصلا من حواسم به کسی بود اونروز؟ چه حرفا میزنیا
_راست میگی لیلی ببخشید ولی آخه چیکار کنم همش تو ذهنمه میخواستم حالت یکم بهتر بشه ازت بپرسم.. همونکه عینک آفتابی رِی بَن چشمش بود و قد بلند بود و همه ی دخترا نگاش میکردن

کامیارو میگفت.. با اینکه تو روز خاکسپاری بابا تو حالی نبودم که به تیپ کامیار توجه کنم، ولی از بسکه خوشتیپ و جذاب بود منم متوجهش شده بودم..
_اون آقای کیانه.. پسر یکی از دوستای بابامه

حوصله نداشتم بهش توضیح بدم که من پرستارشم و بقیه ی ماوقع..
_چه جیگری بود لیلی.. اسمش چیه؟.. مجرده؟
_اسمش کامیاره.. نه متاهله
توی دلم گفتم بابا توام بکش بیرون، الان وقت این حرفاست؟..
_وای حیف شد.. همه ی مردای خوشقیافه متاهلن لعنتیا اَه
_افسانه من سرم درد میکنه برو با مینو در مورد مردای متاهل حرف بزن
_آخ ببخشید.. دیگه حرف نمیزنم

یکهفته بعد از مراسم چهلم یکم بهتر شده بودم و دو سه باری خواب بابارو دیده بودم که حالش خیلی خوب بود و با خنده دستشو به سمتم دراز کرده بود و گفته بود پاشو ببینم تو که دختر قوی و جنگجوی منی.. پاشو..
کامیار میگفت وقتی من اینقدر ناراحتم روح بابام هم نمیتونه به آرامش برسه و باید به جای گریه و زاری با بابام حرف بزنم و برای آرامش روحش خیرات بدم و به فقیر فقرا کمک کنم..
دو سه بار اومد و دوتایی وسایلی رو که خریده بودم بردیم در خونه ی چند تا خانواده ای که تحقیق کرده بودم و میدونستم که نیاز دارن..
ولی به کامیار سپردم که به هیچ کس نگه
۱۴۸)
چون کار خیر و ثوابی که همه ازش خبر داشته باشن دیگه ثواب نیست و ریاست..
درستش این بود که حتی کامیار هم خبر نداشته باشه ولی چون پیشنهادو خودش داده بود و اون منطقه ای هم که میخواستیم بریم من نمیشناختم مجبور شدم بهش بگم..
کامیار توی این مدت راننده ی من شده بود و نمیزاشت من رانندگی کنم چون میدونست حوصله شو ندارم..
از اینکه مثل قبل رانندگی میکرد و دیگه موقع رانندگی عصبی نمیشد خوشحال بودم..
تنها چیزی که توی اون روزای غم و درد حالمو یکم بهتر میکرد دیدن کامیار توی جمع و شلوغی مردم بود..
میدیدم که بخاطر من هر روز میاد بین یه عالمه آدمی که هیچکدومو نمیشناسه و میتونه تحمل کنه..

The post رمان گرگها پارت ۴۳ appeared first on رمان دونی.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا