آخرین مطالب

رمان هلما و استاد ب تمام معنا پارت ۶۷

ازش خداحافظی کردم و رفتم خونه .

***

ساعت هفت بود . هنوز به مامانینا هیچی نگفته بودم .
امروز بابام و پیمان هم از شانس خونه بودن .
اول رفتم دوش گرفتم ‌‌. بعد که از حموم اومدم نشستم رو بروی آینه و موهامو خشک کردم . یه عالمه کرم و پودر و از این جور چیزا مالیدم به خودم ‌ .
بعد موهامو دوباره سشوار کشیدم تا کامل خشک شه .
بعد از این که خشک شد یه آرایش خیلی لایت کردم که عادی باشه و کسی شک نکنه .
بعد هم موهامو بابلیس کشیدم که یکم فر شه و بریزه جلو صورتم و کلا دلبری کنم .
یه مانتو جلو باز پوشیدم با یه شلوار قد نود و یه شال مشکی.
کیفمو برداشتم و یه جعبه کادویی هم برداشتم الکی مثلا تولد یکی از دوستامه.
به آریا پیام دادم : دارم میزنم بیرون . کجا بیام ؟
دو دقیقه بعد جواب داد : خودم بهت اس میدم چند دقیقه دیگه که کجا بیای ‌. گوشیو گذاشتم کیفم و آروم از اتاق اومدم بیرون . از شانس گند بابا نشسته بود رو مبل .
هوووف ، همینم کم بود . مامان کم بود ،بابا هم اضافه شد .
از پله ها اومدم پایین و سلام کردم .
بابام تا منو دید یه نگاه به سر تا پام کرد و گفت : کجا خوشگل کردی داری میری ؟
_با اجازتون تولد دوستم .
_ماشالا هر روز تولد یکیه . تمومی ندارن تولدا؟
_بابا جان یه دوست که ندارم . کلی دوست دارم .
بعدشم هماهنگ نکردن با من که چه روزی به دنیا میان .

_ خب پس اگه هماهنگ نکردن باهات لازم نکرده بری .

با تعجب گفتم : بابا این کارا چیه ؟ بهشون زنگ زدم گفتم میام . کادو هم خریدم . زشته الان نرم .
_زنگ بزن بگو نمیری .
همون لحظه مامان گفت : چرا اذیتش می‌کنی ؟ بزار بره . کادو هم که خریده . حیفه رو دستش بمونه . نره هم دوستاش ناراحت میشن ، بینشون کدورت پیش میاد . بزار بره .
بابا سری تکون داد و گفت : برو فقط تا قبل یازده خونه باش .
گونشو بوسیدم و گفتم : مرسی بابایی .
بعد هم زود از خونه زدم بیرون .
همون لحظه آریا زنگ زد .
بر داشتم
_جانم
_بیا همون کافه معروف تو ولیعصر .
_باشه ولی مگه قرار نبود رستوران باشه ؟
_شما به اونش کاری نداشته باش بیا کافه .
_باشه فعلا .
_فعلا .
یه آژانس گرفتم و آدرس کافه رو دادم بهش .
بیست دقیقه بعد رسیدیم کافه ‌. دل تو دلم نبود . حدس زدم یه دلیلی داره که منو از رستوران کشوند کافه .

وارد کافه شدم . کسی جز آریا اونجا نبود .
براش دست تکون دادم و رفتم پیشش .
تا منو دید بلند شد و گفت : سلام عزیز دلم .
_سلام خوبی . چرا گفتی بیام کافه ؟
_حتما یه علتی داره دیگه .

نشستم رو صندلی روبروش . اونم نشست روبروم .
با لبخند زل زد بهم .

خودش گفت : شما اینجوری خوشگل می‌کنی نمیگی این دل لامصب با دیدنتون پس میوفته ؟
ریز خندیدم و سرمو انداختم پایین .
_ای جان تو فقط بخند.
سرمو آوردم بالا و گفتم : آریا
_جان ؟
_چرا هیچکس نیست تو کافه ؟ چرا فقط ما دوتاییم ؟
_این جا اختصاصی فقط واسه ما دوتاست .
با تعجب گفتم : جدی میگی ؟
_اره عزیزم .
_چرا همچین کاری کردی ؟ یعنی کلی پول دادی به کافه ؟
_فدای یه تار موت . مهم اینه که امروز فقط مخصوص منو توعه .

بهش لبخند زدم که دستشو دراز کردو گذاشت رو دستم .
_حالا نمیخوای بگی مناسبت کافه و این دونفری اختصاصی چیه ؟
_خودت میفهمی .

بعد بهم زل زد .
با سر اشاره کردم که چیه ؟
خندید و گفت : شنیده بودی میگن فرفری موی غزل ساز منی ؟
خندیدم و گفتم : شاعر هم شدی .

_آره دیگه ، شما خودتو اینجوری جیگر می‌کنی میای جلوی ما ، ما هم که طاقت نداریم یهو دیدی یه کاری دادیم دستت .

بعد دونفری خندیدیم .
_موهاتو خودت فر کردی ؟ چون قبلاً اینطوری نبود .
_اوهوم . خوب شده ؟
_خوب ؟ دارم ضعف میکنم من براشون . ولم کنی اینجا از هوش میرم .
وای فقط منتظر اون روزم که بریم سر خونه زندگیمون .

همون لحظه کافه دار اومد سمتمون . اشاره کردم بهش که ساکت بشه تا آبرومون نرفته .
رو به آریا گفت : چی میل دارید ؟
آریا زود گفت : من که یه که قهوه ترک .
من گفتم : منم همون .

وقتی رفت زود به آریا گفتم : تو نمیشه ساکت بشی ؟ به خدا آبرومون جلو همه رفت .
_حرف از خونه زندگیمون جرمه؟ خجالت داره ؟
_نه ولی آروم تر هم بگی بد نمیشه .
_شما زیادی رو این موضوع حساسی وگرنه کسی مشکلی نداره .

بعد هم خندید .
یکم بعد گفتم : نگفتی امروز واسه چی آوردی منو کافه .
تو چشمام زل زد و گفت : اگه گفتی امروز چه روزیه ؟
یکم فکر کردم و گفتم : امروز پونزدهم مهره . تاریخ خاصی یادم نمیاد .
نه تولد منه نه تو ، روز دختر که نیست ؟
_نوچ.
_آها فهمیدم روز دانشجو .
_ نه عزیزم .

_خب بگو دیگه مردم از استرس .

همون طوری که رو صندلی بود صاف نشست ،بعد چند تا بشکن زد و گفت : بیاریدش .
گنگ نگاهش کردم . همون لحظه کافه دار با یه کیک و چند تا فشفشه روش اومد .
آهنگ مخاطب از سارن هم پخش شد .
هنگ کرده بودم ، از جام بلند شدم و همونجوری با تعجب به کیکی که کافه دار گذاشت رو میزمون زل زدم .
آریا بلند گفت : عزیزم اولین سالگرد با هم بودنمون مبارک .
دستمو گرفتم جلو دهنم . شوکه شده بودم .
فکر نمی‌کردم آریا همچین روزی رو یادش باشه .
رو به آریا گفتم : آریا تو چیکار کردی ؟
بعد هم از پشت میز اومدم بیرون و رفتم کنارش .
بدون معطلی پریدم بغلش .
آریا هم محکم بغلم کرد و منو به خودش فشار داد .
لاله گوشمو بوسید و ریه هاشو از عطر تنم پر کرد .
یکم بعد از بغلش اومدم بیرون . عکاس گفت : اگه دوست دارید عکس بگیرم ازتون .
آریا گفت : حتما .
منو آریا نشستیم کنار هم‌ .
با لبخند به دوربین نگاه کردیم و عکس گرفت ازمون .
ژست هامونو عوض میکردیم و آریا دستمو می‌گرفت یا خودشو بهم نزدیک تر میکرد .
همین که کافه دار رفت رو به آریا گفتم : تو از کجا یادت بود امروزو ؟
_ما رو دست کم گرفتی ؟ مثلا مدیر اون شرکتما . یادمه دقیق چه روزی استخدامت کردم . پارسال دقیقا همین موقع جنابعالی پا گذاشتی تو شرکت من .
_بخاطر همین خواستی امروز ازم خواستگاری کنی ؟ یا از قبل برنامه داشتی ؟

_راستش اولا فک نمیکردم انقد قضیه خواستگاری جدی باشه . بعد که دیدم جنابعالی خیلی جدی، برنامه چیدم که امروز همه چیو تموم کنم . به خاطر همین هم کش میدادم تا زمان بگذره و امروز بیاد .
_وای آریا من نمی‌دونم چی بگم . تو خیلی خوبی ، خیلی .
_لوس نکن خودتو . سلفی بگیرم ؟

لبخند زدم و گفتم : بگیر .
گوشیشو درآورد و ژست گرفت
دستشو دور شونه ام حلقه کرد .
تو یکی دیگه همون طوری که داشت گونمو بوس میکرد عکس می‌گرفت .
تو یجا دیگه گفت : تو یه جا دیگه رو نگاه کن مثلا من یهویی گرفتم ازت .
منم همون کارو کردم .
تو عکس بعدی تا خواستیم با هم بگیریم ، انگشتشو کرد تو کیک و زد به دماغم .
اول تعجب کردم ولی بعد خنده ام اومد .
آریا هم شکار لحظه ها کرد و زود عکس گرفت

🍁🍁
🆔 @romanman_ir

رمان من, [۱۲٫۰۱٫۲۱ ۱۹:۵۵] #هلما و استاد به تمام معنا
#پارت ۳۲۹

وقتی کلی عکس گرفتیم و دخل کیکو آوردیم ، یکم از کیک و اون قهوه ای که سفارش دادیم خوردیم .
وقتی از جامون بلند شدیم و رفتیم پیش کافه دار ، آریا بهش گفت : عکس و فیلم رو کی آماده میکنید تحویل بگیرم ؟
_تا چند روز دیگه خودمون باهاتون تماس میگیریم . فیلم رو داخل اینستا هم قرار میدیم . میتونید پیج رو دنبال کنید .
_اوکی ممنون ، پس خبر از شما .

بعد از اینکه از کافه اومدیم بیرون بهش گفتم : قضیه فیلمو عکس چی بود ؟
_قراره فیلمی که ازمون گرفتو درست کنه روش آهنگ بزاره ، اون عکسا رو هم میخواد چاپ کنه بهمون بده . اینم یه سورپرایز دیگه که دیگه جای شکایت نباشه .
لبخندی زدم و همون طوری که داشتیم سوار ماشین میشدیم ، گفتم : شما به اندازه کافی خودتو ثابت کردی . بیشتر از این به خدا راضی نیستم .
سوار ماشین شدیم و آریا ماشینو روشن کرد .
همون طوری که داشت رانندگی میکرد گفت : که راضی نیستی نه ؟ کی بود داشت ما رو این هفته اعدام میکرد به خاطر خواستگاری؟
_حالا من یه غلطی کردم . اون شرطم بود ، ولی اینا دیگه یه جورایی از سوپرایز هم اونورتره .

بدون توجه به حرفم گفت : فیلم چی دوست داری ؟
با تعجب گفتم : چی ؟
_فیلم دیگه . مگه قرار نبود بریم سینما ؟

_آها . فرقی نداره فقط اینکه اولین فیلممون طنز نباشه . عشقولانه دوست دارم .
_اوهو ، پس خانوم عاشقانه دوست دارن . تو زندگی خودمون چی ؟ وقتی رفتیم زیر یه سقف ، وقتی تنها شدیم هم
عاشقانه دوست داری ؟
با چشای گرد شده نگاهش کردم . محکم زدم به بازوش و گفتم : اوی اوی حرفای مثبت هیژده نداشتیما . حواستو جمع کن .
_یعنی چی ؟ یعنی تا ابد شما نمیخوای با همسر عزیزت خلوت کنی ؟ شاید هم دوست نداری مادر بشی .
این دفعه بلند خندیدم و گفتم : خدا بگم چیکارت نکنه آریا . یعنی مساعلو انقد قشنگ به هم ربط میدی که انیشتین هم نمیتونه .
_ما اینیم دیگه . شما فکر نکن راحت میتونی قسر در بری .

_یهو بگو تو دام گرگ افتادم خیال خودتو راحت کن .
بلند خندید و گفت : گرگ ؟
بازم به خنده اش ادامه داد و وسط خنده اش گفت : چجوری دلت میاد با عشقت اینجوری حرف بزنی ؟
_شتر در خواب بیند پنبه دانه . از این به بعد می‌خوام اینجوری حرف بزنم .
_اینجوری که کلاهمون میره تو هم .

یه تای ابرومو دادم بالا و گفتم : اگه بره تو هم چی میشه ؟
_هیچی دیگه ، اونوقت رابطه مون کارد و پنیر میشه .

بلند خندیدم و گفتم : انتخاب کردن ما همین دردسر ها رو هم داره دیگه .
دنده رو عوض کرد و گفت : ععع… ناز هم میکنی که . ولی اگه فکر کردی من نازتو میکشم سخت در اشتباهی . من اون موقع هم ناز پگاهو نمیکشیدم .

با شنیدن این حرف از آریا یهو هنگ کردم . انتظار نداشتم جلوی من همچین حرفی رو بزنه .
خیلی بهم برخورد . آوردن اسم پگاه اونم دقیقا الان که منو آریا کم کم داشتیم با هم عقد میکردیم خیلی اذیتم کرد .
بدون هیچ حرفی رو برگردوندم سمت شیشه ماشین و دستمو گرفتم جلو صورتم .
آریا مثل اینکه تازه فهمید من رو برگردوندم و ساکت شدم .
_هلما چیشدی یهو ؟
هیچی نگفتم و ساکت موندم .
آریا کنار خیابون پارک کرد .
_با توام .
دید ساکتم دستشو گذاشت زیر چونمو برم گردوند .
سرمو انداختم پایین .
_دیوونه تو ناراحت شدی ؟

زل زدم تو چشمشو گفتم : آریا برای چی باید الان اسم پگاهو بیاری ؟ الان که همه چی داره درست میشه و منو تو کم کم داریم مال هم میشیم ، چه دلیلی داره اسم اون زنیکه رو بیاری ؟
یعنی تو هنوزم تو فکر اونی ؟ حتی اگه تو فکرشم نباشی اسمشو باید جلوی من بیاری؟ تو که خوب میدونی چقدر اون دختره اذیتم کرد ، چقدر تحقیرم کرد ، هنوز رد کتکاش رو بدنمه ، هنوزم جای بخیه ها رو شکمم هست .
آریا با دستش صورتمو گرفت و برم گردوند سمت خودش .
_باور کن از دهنم پرید وگرنه من بمیرم اگه بخوام یه ثانیه تورو ناراحت کنم .
تو همه زندگی منی ، مگه من دوست دارم زندگیمو ناراحت ببینم ؟
بهت قول میدم این بار آخرین باری باشه که اسم اونو میارم جلوت باشه ؟

بازم ناراحت بودم که یدونه محکم زد بهم و گفت : نبینم ملکه من بازم ناراحت باشه .
سرمو آوردم بالا.
_بخند .
یکم خندیدم .
ازم جدا شد و گفت : آفرین حالا شدی دختر خوب .
🍁🍁

این نوشته رمان هلما و استاد ب تمام معنا پارت ۶۷ برای اولین بار ظاهر می شود در رمان وان.

اتصال به انتشار دهنده این مطلب

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا