آخرین مطالبرمان

رمان هتل شیراز پارت ۴

جهت مشاهده پارت اول تا آخر رمان هتل شیراز به ترتیب از اینجا کلیک کنید

یه دوش سریع گرفتم و بیرون اومدم. آرایشگر سریع یه آرایش فوقِ ساده و ملایم به صورتم داد. خودم اینجوری میخواستم که فقط چهرم از بیروحی دربیاد.
لباسی که از قبل انتخاب کرده بودم رو برداشتم و پوشیدم.
گوشیمو برداشتم که همزمان توی دستم لرزید…
شمیم بود
_ دارم میام آماده باش!
زنجیر طلایی رنگ کیفمو انداختم روی شونه‌ام و از اتاق رفتم بیرون…
داشتم در اتاق رو قفل میکردم که دستی دور شکمم حلقه شد.
اخمام درهم شد و سرم رو پایین گرفتم
با دیدن انگشتر توی دستش، پلکامو محکم و عصبی روی هم فشار دادم.
بازم این عوضی…
تقلا کردم تا از حصار دستاش بیرون بیام.
_ لعنتی چطور به خودت جرات دادی و به من دست زدی؟
بی‌توجه به حرفام منو بیشتر به خودش چسبوند و سرشو به طرف گودی گردنم آورد و آروم زمزمه کرد
_ چون دوست دارم الین! تو مالِ منی … اینو همه قبول دارن!
از بوی عطرشم حالم به هم میخورد!
_ به جز خودِ من! وقتی من قبولت ندارم همه به چه دردت میخورن عوضی؟!

دانیال_ تو حتی نمیذاری من کنارت باشم‌… کاش یه بار بهم میگفتی باید چه جوری باشم تا تو قبول کنی؟!
_ به جای یک بار، هزار بار بهت گفتم خدا هم بشی من بندگی نمیکنم برات!
توی یه حرکت سریع منو به طرف خودش چرخوند و همونجور که منو محکم گرفته بود سرشو جلو آورد و گونمو بوسید!
خونم به جوش اومد!
جیغم بالا رفت
دستمو بلند کردم و با آرنجم محکم وسط شکمش کوبیدم!
دستاش شل شد و منم فرصت کردم از حصار دستاش بیرون بیام!
پشت دستمو محکم روی گونم کشیدم تا رد بوسش از بین بره!

با خشم غریدم
_ این غلطا واست گرون تموم میشه آقای دانیال ارجمند!

نگاهِ پرنفرتم رو بهش انداختم و محکم پسش زدم…
مات مونده بود… فکر میکرد از اونایی هستم که با یه بوسه خر میشن!
زنجیر کیفم که افتاده بود روی مچ دستم رو دوباره برگردوندم روی شونه‌ام و با قدم‌های محکم ازش دور شدم.
ماشین رو از پارکینگ بیرون بردم و با سرعت سرسام آوری روندم.
یاد حرکت زشت دانیال افتادم و به حد انفجار رسیدم، محکم تر پامو روی پدال گاز فشردم.
گوشیمو وصل کردم و با شمیم تماس گرفتم
_ کجایی تو الین؟ دیر کردی.
_ دارم میام بیا جلوی در!
تماس رو قطع کردم و پیچیدم توی کوچه‌شون.
جلوی در تک بوقی زدم و به رو به روم خیره شدم.
شمیم بیرون اومد و سریع سوار ماشین شد… میدونست منتظر موندن رو دوست ندارم..
دوباره با سرعت حرکت کردم.
شمیم هم میدونست وقتایی که خیلی عصبیم سرعتم وحشتناک میشه.

شمیم_ چیزی شده؟ هنوز از من ناراحتی؟

_ نه چیزی نیست.

وقتی تحکم صدامو دید دیگه چیزی نگفت.
با دیدن ماشین بچه‌ها جای همیشگی پارک کردم و پیاده شدیم

هوا کم کم داشت تاریک میشد.
اکیپ دوستام همیشه اینجا جمع میشدیم و بعد تصمیم میگرفتیم که دورهمی شبانمون کجا باشه!
۵تا پسر و ۶ تا دختر … هر کدوم باهم ست میشدن به جز من! من با همشون بودم و همشون با من!
بحث حول این بود که امشب کجا دورهمی داشته باشیم.
آرش ابرویی بالا انداخت و رو بهم گفت
_ الین امشب نوبت توئه انتخاب کنی! بگو کجا بریم بساطمونو پهن کنیم؟!

شمیم جلوتر اومد و با لبخند دستشو گذاشت روی شونه‌ام و رو به بقیه گفت
_ کیه که ندونه دل الین کجاست؟

با این حرفِ شمیم همه نگاهی به هم انداختن و یکصدا گفتن
_ دروازه قرآن…

° پویان °

_ مطمئنی؟

حسام برگه‌ی توی دستش رو باز کرد و با همون اخمش گفت
_ آره خودم اکثر روزا میبینم که میاد جلوی هتل و از بالا تا پایینش رو برانداز میکنه! اینم تمام اطلاعاتشه.
بعد از این حرفش نگاه عمیقی به‌ برگه‌ی توی دستش انداخت
طبق عادتم پنجره رو باز کردم
دیدن منظره‌ی بیرون از پشت پنجره کار هر روزم بود.

_ حسام بیا نزدیکتر و با صدای بلند بخونش!

حسام با همون برگه جلو اومد و کنارم قرار گرفت.
با صدای نسبتا بلندی شروع به خوندن کرد
_ الین شروانی… تک فرزند احسان شروانی..
مدیر عامل شرکت بزرگ شروانی! دختری مغرور که چندین مورد درگیری لفظی بخاطر بی‌نظمی در اتمام سریع پروژه‌هاش با شرکای شرکت های مقابلش داشته!
و البته چندین کار موفق به نامش به ثبت رسیده و طبق اطلاعات من بیش از حد خواهانِ بدست آوردن هتل‌شیرازه!

با شنیدن اسم احسان شروانی ناخودآگاه یه تای ابروهام بالا رفت
پس احسان شروانی دختر داره!
دخترش هم خواهانِ هتل شیرازه!

حسام با حالت مسخره‌ای گفت
_ این دختره نمیدونه که تا وقتی پویان وایساده کسی نمیتونه سهام‌دار کل هتل‌شیراز بشه!

محکم و سریع به طرفش چرخیدم
_نه! بذار فکر کنه میتونه بهش برسه!

حسام با بُهت گفت
_ تو که همیشه منطقی بودی! این دختره رو زمین بزن تا دل منم خنک بشه.
ابرویی بالا دادم و متفکرانه گفتم
_ این مورد فرق میکنه… دخترِ احسان شروانیه! همه چی به وقتش!

ابروهاش از کنجکاوی به هم نزدیک شد
حسام_ چرا اسم احسان شروانی اومد به هم ریختی؟

سکوت کردم… حتی دوست نداشتم بهش فکر کنم!

حسام وقتی سکوتمو دید برگه رو روی میز گذاشت و بیرون رفت!
به طرف میز رفتم و برگه رو توی دستم گرفتم.
چشمام روی یه اسم متمرکز شد
” الین شروانی”
برگه رو توی مشتم مچاله کردم و به سمت سطل آشغال نشونه گرفتم و با یه حرکت سریع پرتش کردم!
***

° الین °

بقیه هم موافقت کردن. دوباره سوار ماشین شدیم و به طرف دروازه قرآن سرعتمو زیاد کردم.
دوباره با هتل‌شیراز رو به رو شدم چشمام خیره بهش شد.
با جیغ خفیفِ شمیم، به خودم اومدم وفرمون رو چرخوندم و به مسیر اصلیم برگشتم.
شمیم_ دوباره محو هتل شدی داشتی هم من هم خودتو به کشتن میدادی!
چشمام رو توی کاسه چرخوندم و پوفی کشیدم
_ حالا که نمردی پس ساکت باش!
موشکافانه نگاهم کرد
شمیم _ تو امشب یه چیزیت هستا بگو ببینم چرا اینقدر پاچه میگیری؟
نفس عمیقی کشیدم
_ هیچی بابا از دست اون دانیال ایکبیری!
شمیم کامل به طرفم چرخید
_ چیزی گفته بهت؟
سرمو تکون دادم
_ بیخیال … وقتی میام اینجا با دیدن هتل‌شیراز روحم تطهیر میشه و یادم میره چه دردایی دارم!

شمیم_ رابطه‌ی بی سر و ته تو و دانیال داره طولانی میشه باید زودتر از دستش خلاص بشی!
پوزخندی زدم و ماشین رو پارک کردم
_ به نظرت به فکر خودم نرسیده؟ هر روشی بگی امتحان کردم!
از ماشین پیاده شدم.
هتل بزرگ رو به روم بود با صدای بچه‌ها خودمو جمع و جور کردم و نگاهم رو ازش گرفتم
_ بیاین از پله‌ها بریم بالا…
آرش_ شما برین بالا منم دوتا سر قلیون از این پسره بگیرم میام!

قبل از اینکه از پله‌ها بالا بریم صدای یکی از بچه‌ها توجهمو جلب کرد
_ اونجا رو… اون لامبورگینی داره به طرف هتل‌شیراز میره…
با این حرفش همه از جمله من بهش چشم دوختیم.
همون ماشینی بود که دفعه قبل دیده بودم!
بچه ها چندتا از پله ها رو بالاتر رفتن تا بهتر ببینن.
نگار _چندتا بادیگارد هم پشت سرش از یه ماشین دیگه پیاده شدن و دورش حلقه زدن.
اوف چه خفنه اینجوریشو دیگه ندیده بودم!

چشمامو توی کاسه چرخوندم و رو بهشون با تشر گفتم
_ چتونه شماها؟ ناسلامتی دختر پولدارای شهر هستین؟!
اونوقت با دیدن یه لامبورگینی و دوتا بادیگارد اینجوری کفتون برید!
نگار که انگار بهش برخورده بود گفت
_ اوه یادم نبود الین خانوم خوش نداره ببینه کسی از خودش بالاتره!
شمیم جلو اومد و قبل از اینکه من چیزی بگم رو به نگار گفت_ الین راست میگه روزی هزارتا از اینا میان هتل‌شیراز … یا بازیگرن یا خواننده یا یه آدم معروف. جای تعجب نداره.
بحث خوابید و دوباره از پله‌ها بالا رفتیم.
بالاترین نقطه رو واسه نشستن انتخاب کردیم.
توی سکوت به هتل‌شیراز خیره شدم.
انگار از اون جمع جدا شدم و خودم رو وسط سالن بزرگ و مجللش تصور کردم.

آرش_ الین بیا جلو اولین قُل رو تو به قلیون بزن! ناسلامتی امشب واسه خاطر تو اومدیم اینجا!

_ بده بقیه مشتاقتر از من هستن… ترجیح میدم سیگارمو بکشم!

تا من ردش کردم نگار ازش گرفت و شروع کرد به کشیدن!
دستمو داخل کیفم بردم و دوتا نخ سیگار بیرون کشیدم.
فندک زرکوبم توی کیف هم برق میزد!
یه نخ از سیگار رو گذاشتم گوشه ی لبم و روشنش کردم.
یکی دیگه از پسرا رو بهم گفت
_ الین کی شیرینی گرفتن سهام هتل رو بهمون میدی؟!
نگار _ فعلا که فقط باید توی خیالش دودش کنه!
این گفت و شروع کرد به خندیدن.
سیگارو انداختم پایین پله و با پاشنه ی کفشم لهش کردم.

از حرص دستام مشت شد.
به طرف نگار رفتم و با یه حرکت دو طرف شالشو گرفتم و محکم کردم. رنگش پرید و بهت‌زده بهم نگاه کرد
_ چته الین رَم کردی؟ مگه من چی گفتم؟!
صدامو از بین دندونای کلید شدم بیرون کشیدم
_ زر زیادی میزنی امشب! دلت میخواد خفه بشی یا خودم اون صداتو خفه کنم؟
آرش سریع جلو اومد و یکی از دستامو گرفت و گفت
_ الین خواهش میکنم امشبو کوفتمون نکن. من از طرف نگار معذرت میخوام! اون زبون بدمصبش امشب زیادی چرخید.
اینو گفت و به طرف نگار رفت و گفت
_ یه امشب اون زبونتو بکن تو حلقومت.. من حواسم بود امشب الین حالش خوش نیست اونوقت تو هم هی پر به پرش میذاری!
دستشو محکم پس زدم
_ گوه میخوره به من میگه فقط داری خیال میکنی و هیچوقت بهش نمیرسی! میدونه من روی این موضوع حساسم باید خودم این صداشو ببرم!
اینو گفتم و شالو دور گردنش سفت کردم
نگار به التماس افتاد
_ ولم کن الین اَه… غلط کردم بابا!
پوزخندی زدم و دستمو از شالش رها کردم همین جمله رو میخواستم از دهنش بشنوم!
عقب کشیدم و دوباره سرجام نشستم .
سیگار دوم رو گذاشتم گوشه ی لبم و آتیش زدم .
پُک عمیقی بهش زدم و دودشو فرستادم به هوا.
نگاه خیره‌ام به هتل‌شیراز بود و لامبورگینی که کم کم از جلوی چشمام ناپدید شد..
سکوت بینمون بود و هیچکس قصد شکستن نداشت.
شمیم نزدیکم اومد و در گوشم پچ زد
_ معلومه اون دانیال عوضی کاری کرده اینجوری شدی… زود باش بگو.
پک محکمتری زدم و گفتم
_ چه فرقی میکنه! حضور نحسش واسه همه‌ی حال و روز بدِ من کافیه.. حتما که نباید کاری کنه!

نفسم رو آه مانند بیرون دادم
_ منتظرم آخرین جلسه‌ی این پروژه تموم بشه.. وقتی یک قدم به هدفم نزدیک تر بشم روحیم بیشتر میشه و کم کم حضور این دانیال عوضی هم توی زندگیم کمرنگ میکنم.

شمیم_ پس الان فقط به هدفت فکر کن و نذار حرفای دیگران باعث عصبانیتت بشه که همین بزرگترین نقطه ضعف برات محسوب میشه.

پک بعدی رو به سیگارم زدم و دودشو به رو به روم فرستادم
_ درسته فردا من توی این جلسه پیروز بیرون میام.
شمیم چندبار دستش رو جلوی صورتش تکون داد و دود سیگار رو کنار زد
پوزخندی زدم و گفتم
_ نترس بابا.. نمی‌میری با یه ذره دود!
پشت چشمی نازک کرد و گفت
_ مگه حتما باید بمیرم؟
سیگار رو خاموش کردم و به طرف بچه ها برگشتیم
یکی از پسرا که صدای خوبی داشت شروع کرد به خوندن.. به فردایی فکر کردم که باید طرحم رو تحویل میدادم..

***

_ سالن کنفرانس آمادس؟ هیچ کم و کسری نباید باشه… تمام ملاقات‌های امروزِ من کنسله..
دوباره یادآوری کنم به هیچ عنوان نباید در طول جلسه در سالن کنفرانس باز بشه!
منشی سریع جوابمو داد
_ چشم خانوم شروانی همه چی رو مو به مو انجام میدم.
سرمو به معنای تایید تکون دادم
_ خوبه.. حالا برو و هر وقت بقیه ی اعضای جلسه اومدن بهم خبر بده تا بیام.

منشی چشمی گفت و بیرون رفت.

از جام بلند شدم و به طرف آینه ی قدی توی اتاق رفتم
چشمام از بی‌خوابی سرخ شده بود.. شب قبل تا حدود سه نیمه شب توی خیابون ها بی‌هدف میچرخیدیم..
کی میشد این شبای تکراری من تموم بشه؟!
خودمو از توی آینه برانداز کردم..
کاملا راضی بودم.
چشمام رو بستم و اون روزی رو تصور کردم که پای سند مالکیت هتل‌شیراز رو امضا میکنم.
جز موفقیت چیزی توی ذهنم نمی گنجید!
من به زودی سهام‌دار هتل‌شیراز میشم والسلام.
موهای کوتاهم چتری توی پیشونیم ریخته بود.
با دقت نگاهش کردم
اخمام رو توی هم کشیدم..
یادم باشه رفتم خونه اولین کارم این باشه که آرایشگرو صدا بزنم کوتاهش کنه!
از یه روزی موی بلندم شد دقِ دلم! همون روز قیچی رو گذاشتم زیرش و همشو ریختم پایین …
تقه‌ای به در خورد
_ بفرمایید
منشی درو باز کرد و اومد داخل
_ خانوم شروانی تمام اعضای جلسه توی سالن کنفرانس منتظر شما هستن.
لبخند پر غرورم پررنگ شد
_ پوشه روی میزم رو بیار.
به طرف در حرکت کردم.
منشی سریع پوشه رو برداشت و پشت سرم راه افتاد.
کنار در ایستادم و منشی زودتر در سالن کنفرانس رو باز کرد
تمام اعضا به احترام از جاشون بلند شدن.
سلام بلندی کردم و دستمو تکون دادم.. دوباره سرجاشون نشستن.
منشی صندلی رو برام بیرون کشید و پوشه رو روی میز جلوم باز کرد.
روی صندلی نشستم .
با اشاره ی من منشی بیرون رفت.
مدیرعامل شرکتی که قرار بود پروژه‌ی مد نظرش رو انتخاب کنه از جاش بلند شد.
نماینده‌های سه شرکت همزمان پروژه به دست منتظر بودیم تا طرحمون رو اجرا کنیم.

نماینده‌ی اولین شرکت از جاش بلند شد و مشغول اجرا و توضیح طرحش روی مانیتور شد.
با دقت گوش میدادم… طرحش جالب بود و احتمال انتخابش زیاد بود.
یه کم استرس گرفتم ولی سعی میکردم توی چهرم چیزی مشخص نباشه.
نماینده‌ی دومین شرکت از جاش بلند شد.
انگشتام رو به هم گره زدم.. آرنجم رو به میز تکیه دادم و دستم رو زیر چونه ام گذاشتم
من چون میزبان بودم ترجیح میدادم آخرین نفر باشم.
برای لحظه‌ای نگاهِ خیره‌ی نماینده دومین شرکت رو روی خودم حس کردم.
شاید اونم مثل من استرس داشت..
ولی وقتی شروع کرد به توضیح طرحش وا رفتم!
طرحش خیلی بهتر و کاملتر از من بود..

همه‌ی حاضرین با تحسین بهش نگاه کردن …
آب دهنم رو قورت دادم..
کف دستم رو آروم به میز کوبیدم..
ابروی چپم رو بالا دادم و با غرور نگاهش کردم
حس میکردم اون مرد هم با پوزخند بهم خیره شده!
دندون هامو از حرص به هم فشردم.
بعد از تموم شدن توضیحاتش کاملا از طرح خودم ناامید شده بودم!
مدیر عامل شرکتی که قرار بود طرح رو انتخاب کنه رو به اون مرد گفت

_ طرحتون به نام کیه؟!

مرد نیم نگاهی بهم انداخت و وقتی نگاه منو متوجه خودش دید نگاهش رو چرخوند..
انگار با نگاهش داشت بهم میگفت راحت بکش کنار!

_ پویان کیهانی!

ناخوداگاه ابروهام متفکرانه توی هم گره خورد.
این اسم رو زیاد شنیده بودم ولی تا حالا ندیدمش.
“پویان کیهانی ”
یه تاجر موفق که اگه توی یه کاری دست بیاره به احتمال زیاد بنام خودش تموم میشه!

دیگه کامل ناامید شدم…
از حرص گوشه لبم رو به دندون گرفتم..
مطمئنن روی طرح کامل و بی نقص این مرد سرمایه گذاری میشه …
خودم اعتراف میکردم که طرح من در برابر این طرح خیلی ساده و مقدماتیه!

با صدای مدیر‌عامل شرکت اصلی سرمو بلند کردم
_ خانوم شروانی نوبت شماست لطفا تشریف بیارین طرحتون رو اجرا کنین.
با اینکه دست و دلم به ادامه دادن نمیرفت ولی چاره‌ای نبود و باید طرحمو اجرا میکردم.

جلوی مانیتور ایستادم .
طرحم روی مانیتور نمایش داده شد. نفس عمیقی کشیدم و مشغول توضیح دادن شدم.
نگاه خیره ی خیلی‌ها رو حس میکردم ولی توجهی نکردم.. با این فکر که شاید طرح ساده من رو به اون طرح پر پیچ و خم ترجیح بدن خودم رو آروم کردم تا وسط توضیح دادن گاف ندم!
کارم که تموم شد برگشتم سرجام نشستم.
مدیرعامل شرکت مد‌نظر رو بهمون گفت
_ خسته نباشید… طرح منتخب رو بعد از بررسی اعلام میکنیم.

نفس حبس شدمو بیرون دادم.
نیازی به فکر کردن نبود..
به طرز افتضاحی مشخص بود طرح اون یارو پویان کیهانی انتخاب میشه!
همیشه برام جالب بود بدونم این مرد چطور اینهمه معروف شده و اسمش هرجا بیاد حریفاش کنار میکشن!
دقیقا مثل الآن که من باید خودمو بازنده بدونم.. اما حالا با دیدن ظرافت و تازه بودنِ کارش خودم فهمیدم که الکی آوازه اسمش در نرفته‌!
همه یکی یکی از سالن کنفرانس بیرون رفتن.
وقتی به خودم اومدم که چند دقیقه‌ای میشد که بی هیچ حرکتی تنها نشسته بودم.
از جام بلند شدم و از سالن بیرون رفتم.
از بس انگشتام رو کف دستم فشار داده بودم در حال کنده شدن بود!
منشی به طرفم اومد
_ خانوم همه‌ی کارا رو ردیف کردم..

ابروهام رو توی هم گره کردم
_ اون زن دیگه نیومد؟ سرسختانه کار میخواست ولی اینقدر زود کنار کشید؟
منشی_ نه دیگه نیومد.. منم تعجب کردم تا قبل از اینکه با شما حرف بزنه هر روز اینجا بود ولی از وقتی جواب شما رو شنید دیگه پیداش نشد.

سری تکون دادم و بی‌تفاوت گفتم
_ به هر حال منم نیاز به کارمند جدید ندارم. کارا رو ردیف کردم، توی شرکت دیگه کاری ندارم میرم خونه.
مواظب همه چی باش اگه مشکلی پیش اومد حتما باخبرم کن.
منشی سرشو به معنای تایید تکون داد.

وسایلم رو برداشتم و به طرف خروجی حرکت کردم که با صدای منشی متوقف شدم
_ راستی خانوم شروانی.. یادم رفت بگم یه دعوتنامه براتون اومده.
با تعجب بهش نگاه کردم
_ به نام کیه؟ آدرسش کجاست؟
منشی_ خانوم از دفعه‌ی قبل که بهم تذکر داده بودین یادم مونده که نباید بسته‌هایی که مربوط به شماست رو باز کنم!
بازدم خسته‌ام رو بیرون دادم
سری تکون دادم و دعوتنامه رو ازش گرفتم.
بدون اینکه بازش کنم به طرف خروجی شرکت رفتم.
حتما یکی از پولدارا مهمونی گرفته و منو پاپا رو هم دعوت کرده… اصلا حوصله ی مهمونی رفتم نداشتم.
توی ماشین نشستم.
دعوتنامه رو باز کردم و نگاه سرسری بهش انداختم.
خواستم بذارمش کنار که با دیدن مکان برگزاری مراسم چشمام گرد شد و ابروهام بالا پرید…
مهمونی توی سالن هتل‌شیراز بود!
دنبال اسم صاحب مهمونی گشتم ولی اسمی نوشته نشده بود.
با خوندن اسم هتل شیراز قلبم به تپش افتاده بود.
افکارمو پس زدم.
به خاطر اینکه مهمونی توی هتل‌شیراز برگزار میشه حتما باید شرکت کنم!

کارت دعوت رو توی کیفم گذاشتم و ماشین رو روشن کردم.
ذهنم خیلی خسته بود…
واسه این پروژه بیش از حد زحمت کشیده بودم و همش به امید رسیدن به هتل‌شیراز بود ولی‌ الان باید قبول میکردم همش دود شد!
وقتی از مرز بین مرگ و زندگی هم برگشتم با فکر رسیدن به هدفم به خودم امید میدادم.. اما الآن سخت بود بخوام قبول کنم باید این پروژه رو کنار بذارم …
اَه… چرا این یارو کیهانی دقیقا توی این پروژه باید پیداش میشد؟!
حرصمو روی سرعتم خالی کردم و صدای آهنگو زیاد کردم
” آغوش تو آرامشه هرچی پیشم باشه کمه من به تو گیرم… مرگ برای همه اما سراغ از تو اگر، قبلِ تو میرم!”
همیشه به این تیکه از آهنگ که میرسیدم ناخواسته باهاش همخوانی میکردم ولی مخاطبی براش پیدا نمیکردم … شایدم بقیه‌ی آهنگ خوب میگه :
“عشق خیالی”
ولی از نظر من عشق وجود نداره همه‌ی مردا یا دنبال پول هستن یا دنبال هوس!
البته برامم مهم نبود! من چیز دیگه‌ای از این دنیا میخواستم.
پوزخندی زدم و یه دستمو به فرمون گرفتم و با دست آزادم سیگاری رو گذاشتم گوشه‌ی لبم و آتیشش زدم.
***

° پویان °

_ اون دختره … الین شروانی.. طرحش چطوره؟!

_ نماینده‌ی شرکت همه‌ی طرح‌ها رو آورده اینجا تا ببینی… منم همین چند دقیقه قبل به طرح‌ها نگاه کردم … طرحش خوبه ولی نه در حد تو.

طرح‌ها رو باز کردم و خودم یکی یکی همشون رو چک کردم.

دختره خواهانِ هتل‌شیرازه! عالیه!

حسام_ به چی فکر میکنی پویان؟

اخمامو توی صورتم کشیدم و پوشه‌ها رو بستم
_ حالا وقتشه…
حسام با تعجب بهم نگاه کرد
_ وقتِ چی؟
بی حوصله پوشه ها رو کنار گذاشتم
_ به همین زودی فراموش کردی؟ میخوام هرچه زودتر واسه مهمونی آماده بشم.
ضربه آرومی به پیشونیش زد و گفت
_ آهان.. خیالت راحت دعوت نامه ها رو واسه تمام مدیرعامل های شرکت ها فرستادم.. طبق معمول اسمی ازت توی دعوتنامه نبردم!
البته دیگه اکثرا میدونن که فقط دعوت نامه های پویان کیهانی اسم نداره!
سری تکون دادم و خودکارم رو برداشتم و مشغول تکمیل پرونده روی میزم شدم
_ خوبه!
روی صندلی کنار میز نشست و گفت
_ ولی هیچ وقت جواب درست درمونی به من ندادی که چرا روی دعوت نامه‌ها اسمتو نمیزنی!

برای لحظه‌ای نگاهم رو از برگه گرفتم و به چهره متنفکرش زل زدم…
دوباره به برگه خیره شدم و خودکار رو به حرکت در آوردم و در همون حال گفتم
_ تو فکر کن میخوام متفاوت‌ باشه با بقیه!

نوشته رمان هتل شیراز پارت ۴ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل این مطلب در مستر رمان

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا