آخرین مطالبرمان

رمان جگوار پارت ۱۵

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده رمان جگوار به ترتیب از اینجا وارد شوید

زودتر از من از ماشین پیاده شد و خودش را در آغوش کشید :

_ چه قدر سرده

نگاهی به مانتو نازکش انداختم :

_ چیزی برنداشتی همراهت؟

_ دینا گفت میریم رستوران … از کجا میدونستم پارک جنگلیه؟!

صندوق عقب را باز کرد و سویشرت خاکی رنگم را دستش دادم :

_ این و بپوش … از آخرین باری که با بچه ها رفتیم دربند جا موند

بینی اش را چین انداخت :

_ مال کیه؟

زیرچشمی نگاهش کردم :

_ من

سویشرت را گرفت و بدون مخالفت تنش کرد

به آستین های بلند که تا سر انگشتانش رسیده بود خندیدم و جلو رفتم

سر استین دست راستش را گرفتم و مشغول تا دادنش شدم

ذوق زده به اطراف سر می چرخاند :

_ اینجا چه قدر قشنگه … الان دارم از سرما میمیرم اما بعدا دوباره بیایم باشه؟

سر آستین دست چپش را تا دادم و دوباره لبخند زدم

مثل دختربچه ای شده بود که هوس تن کردن لباس های پدرش به سرش زده بود :

_ باشه

_ ببین پایین آلاچیق داره کنار آب … از اون مسیر میتونیم بیایم

بی توجه به پرحرفی هایش کلاه سویشرت را روی سرش کشیدم

او از زیبایی اطراف می گفت و من خیره ی زیبایی صورتش بودم که مثل دیشب آرایش نداشت

موهایش که بهم ریخته جلوی چشمانش را گرفته بود را با دست داخل کلاه فرستادم

جمله اش را قطع کرد و در سکوت خیره ام شد

باد سردی وزید و برگ های کوچکی از درختی که زیرش ایستاده بودیم در هوا به رقص در آمد

طره ای از موهایش از زیر شال سر خورد و روی صورتش ریخت

دستش را به سمت کلاه دراز کرد تا عقب تر بکشاندش

ناخوداگاه دستش را درون دستم گرفتم ، کلاه را تا روی گوش هایش کشیدم و بدون اراده زمزمه کردم :

_ هوا سرده

حرفی نزد
خواستم دستش را رها کنم ، مکث کوتاهی کردم و دستم را کمی عقب کشیدم که انگشت هایش دور دستم محکم تر شد

حرفی نزدم و در عوض در دل التماسش کردم

” تمومش کن الای تمومش کن … بس کن این بازی رو که نمی دونم چه نتیجه ای ازش میخوای “

منتظر نگاهش کردم که ناگهان روی پنجه پا بلند شد و صورتش را نزدیک صورتم آورد

دستش که در تارهای موهایم فرو رفت خشک شده خیره لب های نیمه بازش شدم

نگاهش را از موهایم به چشمانم کشید و دست راستش را جلوی صورتم نگه داشت

نیم نگاهی به برگ خشک شده ی میان انگشت هایش انداختم و دوباره خیره ی چشمانش شدم

او اما حتی برای ثانیه ای نگاهش را از چشمانم نگرفت و ارام لب زد :

_ تو موهات برگ گیر کرده بود!

نگاهم در گردش بود …
بین چشم چپ و چشم راستش که از زل زدن خسته نمی شد
بین انگشت های کشیده دستش و لب های نیمه بازش
بین دستم که نمی دانستم چندین دقیقه است میان دستش جا خوش کرده

بالاخره قدمی عقب رفتم و به سختی زمزمه کردم :

_ من همبازی خوبی نیستم الای !

_ من همبازی خوبی نیستم الای!

لبخند زد
من انگار در کوره می سوختم و او اینطور خونسرد بود
نگاهم کرد و زمزمه وارد گفت :

_ من بازی نمی کنم امیروالا

_ تمومش کن

_ خیلی وقته شروع شده … تو شروعش کردی

_ من داشتم سعی می کردم تموم بشه! با عقد تو! میفهمی؟ با عقد تو خواستم تمومش کنم

_ هر پایانی شروع یک بازی جدیده

عصبی عقب کشیدم
خیره با چشمانی منتظر نگاهم می کرد

به سمت راهی که به رستوران سنتی ختم می شد برگشتم
مکث کوتاهی کرد و بعد دنبالم آمد
وارد که شدیم کنار ایستاد
چهره اش در آن سویشرت بزرگ بانمک شده بود
سرد پرسیدم :

_ این دختره کجاست؟

بازیگوش به اطراف چشم گرداند و جابه جا شد
بالاخره دستش را به سمتی دراز کرد :

_ اوناش اونجاست … ولی …

صدایش ضعیف و بهت زده شد
مسیر انگشتش را دنبال کردم و به دینا رسیدم
با دیدنم سر تکان داد و دستش را برای الای بالا برد

به صندلی کنارش نگاه کرد
برای ثانیه ای نگاهم بی توجه از روی دختر کنار دینا گذشت و ثانیه ای بعد دوباره به سمتش برگشت

چشم هایش آشنا بود
برگشتم به پنج سال پیش

روزی کیلومتر ها دورتر از اینجا دختری با چشم هایی شبیه به همین چشم ها باعث شد به تهران برگردم
به تهران برگردم تا همراه خانواده ام بیایم

سعی کردم به خودم مسلط باشم

صاحب چشم های دوست داشتنی من سال هاست زیر خاک دفن شده

الای دستم را کشید :

_ میخوای برگردیم؟

سرم را برگرداندم و خیره نگاهش کردم
با هر دو دست بازویم را گرفته و نگران به صورتم زل زده بود

زورکی لبخند زدم :

_ برای چی برگردیم؟

پرحرف در چشمانم خیره شد اما سکوتش را نشکست
صدای شاد دینا مانع هر حرف دیگری شد :

_ اومدین؟ سلام

الای بازوییم را رها کرد و آرام سلام کرد :

_ سلام … اون کیه؟!

دینا متعجب ابرو بالا انداخت :

_ دخترخاله ام … بهت گفته بودم که

دست الای را گرفتم
سرد بود

_ بشینیم؟

دینا به سمت میز برگشت :

_ بیاید به همدیگه معرفیتون کنم !

به سمت میز رفتیم
تنها دو قدم تا رسیدنمان مانده بود که دختر سر میز از جا بلندشد
ناخوداگاه نگاهم خیره ی صورت آشنایش ماند

دینا با خنده به او اشاره کرد :

_ بچه ها ایشون نسترنه … دخترخاله من

خیره ی دختری شدم که چشمان زمردی رنگ داشت و طره ای از موهای مشکی اش روی پیشانی اش افتاده بود

لبخند زد :

_ خوشوقتم

الای هم زمان که بیشتر در خودش جمع می شد به من نزدیک تر شد

جوابش را دادم و نیم نگاهی به دست دراز شده اش انداختم

دستم را که در دستش گذاشتم فشار ناخن های الای را روی بازویم احساس کردم

زیرچشمی نگاهش کردم
خیره به نسترن بود و احتمالا حتی متوجه فشار ناخن هایش روی بازویم نشد

دستش را با لبخند سمت الای دراز کرد

الای اما هنوز هم خیره ی صورتش بود

با اخم کمرنگی دست سردش را میان دستم گرفتم
به خودش آمد و بی میل با دختر دست داد

دینا خندید :

_ چه قدر دیر کردید … ماهم سفارش ندادیم تا شما برسید

نیم نگاهی به الای انداختم تا جوابش را بدهد اما خیره به گلدان کوچک روی میز بود

سعی کردم نسترن را نادیده بگیرم :

_ متاسفم … تهران بودم … تا برگشتم کرج زمان برد

خندید :

_ نسترن هم از تهران اومد … خالم اینا اونجا زندگی میکنن

بدون اینکه دست خودم باشد خیره ی لبخند نسترن شدم

سعی کردم با لنز عسلی و موهایی روشن تصورش کنم
کمی لاغر تر ، چشمانی کشیده و لبخندی کمرنگ تر اما جور در نمی آمد
نگاه آسکی آرام تر بود … خانمانه تر

سفارشمان که تمام شد الای از جا بلند شد
منتظر نگاهش کردم که توضیح داد :

_ میرم دستامو بشورم

دور که شد نسترن ابرو بالا انداخت :

_انگار الای جون زیاد سرحال نیستن

خداراشکر که صدایش همانند صورتش به آسکی شباهت نداشت

دینا جواب دخترخاله اش را داد :

_ الای هم کنکور داره نسترن … فکر کنم خسته ست … من میرم پیشش باهم برگردیم

قبل از دینا از جا بلند شدم :

_ من هستم

از میز دور شدم اما قبل ازینکه به سرویس ها برسم دیدمش

روی تراس دست به سینه ایستاده و به روبرو خیره بود
کنارش ایستادم :

_ چرا اومدی اینجا؟

_ منم شبیه آسکی ام؟!

ابروی راستم ناخوداگاه بالا پرید :

_ چی؟

_ من و آسکی خواهر بودیم اما هیچ شباهتی به هم نداریم اما اون دختره …

چشمان پر اشکش می درخشید

_ دلت برای خواهرت تنگ شده؟

_ تو چی؟

_ من ؟

_ آره تو … دلت برای آسکی تنگ شده؟

نفسم را کلافه بیرون فرستادم
الای جدید هر لحظه به چالشم می کشاند!

_ من دلم برای دختری تنگ شده که باعث شد زندگیم تغییر کنه … پدرم رو از دست دادم اما از زندگی جدیدم راضی ام … از این استقلالی که دارم … از برنامه هایی که برای آینده دارم … آسکی تو همون چند روز و مدت کم باعث شد تصمیمایی بگیرم که بعد از پنج سال نتیجه اش شده اینی که می بینی

در سکوت سر تکان داد
خیره ی نیم رخش شدم
امشب از نظرم بزرگ تر می آمد…

_ بریم تو؟ دوستت منتظره

_ نگفتی؟

_ چی؟

_ منم شبیه آسکی ام؟

جدی نگاهش کردم :

_ تو شبیه خودتی … شبیه الای … نه تو شبیه کسی هستی و نه کسی شبیه تو … سعی نکن شبیه کسی باشی … الای بودن قشنگه!

خسته با همان چشمان خیس لبخند زد

اینبار من دستش را گرفتم و رها نکردم
سر میز برگشتیم و در حال گوش دادن به پرحرفی های دینا شام خوردیم

زمان برگشت بدون تعارف قبول کردند برسانیمشان

الای جلو نشست
دینا هنوز هم حرف می زد :

_ جمعه دیگه می تونیم بریم کوه … هوا گرم تر شده احتمالا … نسترن هم هست

ابروهایم به هم نزدیک شد اما سکوت کردم تا الای پاسخ دهد

همانطور که به فضای بیرون خیره بود جواب داد :

_ درس دارم

_ تا هفته ی دیگه می خونی خب

اینبار من جواب دادم :

_ الای دیر شروع کرده … جمعه هام میخونه

از ماشین که پیاده شدند الای گفتم :

_ اون فقط شبیه خواهرمه … هیچ وقت نمی تونه آسکی باشه

پایم را روی پدال گاز فشردم :

_ هیچ آدمی نمی تونه جای کس دیگه ای باشه

صورتش سمت پنجره بود
آرام و گرفته زمزمه کرد :

_ امیروالا؟

_ بله؟

_ دلم برای آسکی تنگ شده

عمیق نفس کشیدم :

_ می دونم

دوباره صدایم زد :

_ امیروالا؟

_ بله؟

_ من همیشه دوتا تایم اول و دوتا تایم آخر برنامه هایی که برام می نوشتی و حذف می کردم!

بهت زده خندیدم :

_ شوخی می کنی

کمرنگ لبخند زد :

_ نه ولی اگر زمان دیگه ای بهت می گفتم دعوام می کردی

من هم لبخند زدم …
پر رنگ تر از او :

_ و الان چه فرقی با زمانای دیگه داره؟!

حق به جانب خندید:

_ من ناراحتم! اگر سرم غر بزنی ناراحتیم بیشتر میشه

با خنده سر تکان داد :

_ باشه

مکث کوتاهی کردم و متفکر ادامه دادم :

_ من فقط هرروز هشت تا تایم اونجا می نوشتم پدرصلواتی! چهارتاش رو حذف می کردی؟!

سر تکان داد :

_ اوهوم … می خوابیدم

زیرلب نامفهوم غر زدم اما چیزی نگفتم

_ امیروالا؟

بدون اینکه جوابی دهم منتظر نگاهش کردم

_ از این به بعد دیگه حذف نمی کنم … حسابی می خونم … برنامه هات رو بهم نمی ریزم نگران نباش … قول میدم

مقابل در خانه پارک کردم و سرم را به سمتش برگرداندم

از رستوران که خارج شده بودیم بدون اینکه من بگویم دوباره سویشرت را تن کرده بود
چشمانش کمی قرمز و لب هایش بی رنگ بود

_ من نگران برنامه هام نیستم الای

آرام لب زد :

_ پس …

_ من نگران الای و امیروالام که به جز همدیگه کسی رو ندارن و خودشون باید نگران خودشون باشن … تو هم نگران الای و امیروالا باش

کم جان لبخند زد :

_ خوبه

* * * * * * * *

” الای “

امیروالا مرا یاد گرفته بود …
بلد شده بود!

یک نگاه به چشمانم می انداخت و تا آن انتهای بغضم را می فهمید

من هم او را بلد بودم
حتی بیشتر از خودش

مثلا می دانستم با رفتارهای من در چه برزخی دست و پا می رند!

می دانستم کلافه می شود ، عصبی می شود بعضی وقت ها پا به پایم می دهد و همراهی ام می کند

می دانستم بعضی وقت ها از قصد بیشتر در محل کارش می ماند و از خانه فراری می شود

می دانستم بعضی وقت ها زود تر می آید تا به قول خودش همخانه کوچولو اش تنها نماند

دوستش داشتم
حمایت هایش را ، مهربانی هایش را ، بودنش را

حتی همین چشم گرفتن ها و دوری کردن هایش را هم دوست داشتم!

کنارش روی کاناپه نشسته و سرم را روی شانه اش گذاشته بودم
زانوهایم را در آغوش کشیده و چشمانم خمار خواب بود

او اما توجهی نمی کرد و با جدیت تست های علامت زده ام را توضیح می داد :

_ فقط باید فرمول می نوشتی … احتمالا نتونستی چون دوتا فرموله … اول تو این فرمول میذاری جرمش رو بر اساس گرم به دست میاری بعد جرم رو تو این یکی فرمول میذاری

بی حوصله انگشتم را روی راه حل گذاشتم :

_ همین کارو کردم به دست نیومد

مکث کوتاهی کرد و بعد پوف کشید :

_ چون تن خواسته نه گرم … وگرنه درست بوده

خوابم میاد … از صبح دارم درس می خونم

بدون انعطاف گفت :

_ هفت تا تست دیگه مونده

گردنم درد گرفته بود
از صبح که بیدار شدم مشغول درس خواندن بودم و نیمه شب هم امیروالا رهایم نمی کرد

روی کاناپه چرخیدم و سرم را روی زانویش گذاشتم
موهای فر خورده ام اطرافم پخش شد

مکث کرد ، کتاب را روی کاناپه انداخت و سرش را به پشتی اش تکیه داد
دستی به چشم هایش کشید و پلک هایش را بسته نگه داشت :

_ الای؟

بدون اینکه دهان باز کنم زمزمه کردم :

_ هوم؟

آرام تر از من زمزمه کرد :

_ داری چیکار می کنی؟!

به سقف سفید خانه خیره شدم :

_ نمی دونم … تو داری با من چیکار میکنی؟!

آه کشید
خسته و کلافه
همانطور که سرش را عقب تکیه داده بود دستانش را باز کرد و دو طرفش روی پشتی کاناپه دراز کرد

صدای آرام خواننده ی زن از بلندگوهای تی وی می آمد
به انگلیسی می خواند
حرف هایش را نمی فهمیدم اما موزیکش به دلم نشسته بود

دقایقی بعد من سکوت بینمان را شکستم :

_ امیروالا؟

جوابم را نداد
دوباره صدایش زدم :

_ امیروالا …

آرام زمزمه کرد :

_ بگو

_ من قبل تو چطوری زندگی می کردم؟

سرش را بلند کرد و با چشمان باز خیره ام شد
از پایین نگاهش کردم :

_ من چطوری پنج سال تو خونه ی حاج بابا دووم آوردم؟ چطوری کسی نبود که صبح بیدارم کنه و مجبورم کنه بشینم سر درسم … کسی برام نهار سفارش نمی داد و یاداوری نمی کرد صبحونه یادم نره … هیچ کس شب که خسته برمی گشت خونه نمی نشست کنارم … بعضی وقت ها چاوش بود … بعضی وقت ها سیما و ساره … ساره از من خوشش نمیاد

آرام جواب داد :

_ مهم نیست

_ چاوش هم از وقتی اومدم اینجا دیگه زیاد بهم زنگ نمی زنه … حتی سیما و چکاوک هم

_ اونام مهم نیستن…

_ امیروالا؟

خیره ی صورتم شد
دستش را جلو آورد و طره ای از موهای فرم که روی صورتم ریخته بود را کنار زد :

_ اینطوری صدام نزن …

_ چطوری؟

_ یک طور متفاوت با بقیه … یک طور که تا مدت ها تو مغزم صدات بپیچه

_ دوست داری مثل حاج بابا بگم والا؟

خیره در چشمانم آرام سر تکان داد :

_ نه

_ مثل دوستات بگم امیر؟

_ نه … بگو امیروالا … اما مثل بقیه بگو … جوری بگو که تو مغز لعنتیم یک پوشه جدا برات باز نشه … یک طوری بگو که بعد از تو هرکی صدام زد با صدای تو مقایسه اش نکنم

غمگین لبخند زدم :

_ مگه نگفتی هیچ آدمی مثل آدم دیگه نیست؟ پس تو دیگه هیچ وقت هیچ کس و پیدا نمیکنی که مثل من صدات بزنه … منم دیگه هیچ وقت کسی و پیدا نمیکنم که باهاش یادم بره قبلش چطوری زندگی می کردم … چون قبلش تو بودی

دوباره سرش را به پشتی کاناپه تکیه داد و موهایم را آرام نوازش کرد

چشمانم خمار خواب بود
پلک هایم را بستم و زمزمه کردم :

_ ما باید آدمای زندگیمونو حفظ کنیم امیروالا … چون اونا تکرار نمی شن

سکوت کرده بود
اگر نوازش انگشت هایش میان موهایم نبود خیال می کردم به خواب فرو رفته است

_ من می خوام آدمای زندگیم رو حفظ کنم … من هنوز خیلی بچه ام برای این همه از دست دادن …

چیزی نگفت
نمی دانم شاید هم گفت اما من در عالم خواب فرو رفتم و دیگر حرفی نشنیدم

خوابی که با بقیه ی خواب هایم فرق داشت

خواب بودم اما هنوز نوازش انگشت هایش را میان موهایم احساس میکردم

حتی دقایقی بعد حس کردم دستش را زیر زانویم انداخت و محتاط روی دست هایش بلندم کرد

سردی خوشخواب تخت را فهمیدم و پتویی که تا شانه هایم کشیده شد

خواب بودم اما حتی سنگینی نگاهش را هم حس می کردم

خوابی که مثل بقیه ی خواب ها نبود
فرق داشت
نه اینکه ناآرام باشد نه …
فقط می دانستم فرق داشت ، خاص بود و جدید
از کجا معلوم؟
شاید امیروالا هم امشب یکی از همین مدل خواب هارا تجربه کند

این روزها لحظاتم به دو بخش تقسیم می شدند
یا امیروالا بود و کنارش بودم
یا امیروالا نبود و منتظرش بودم

درس می خواندم … جدی تر از قبل

درس می خواندم و سوالی پیدا می کردم تا زمان آمدنش بهانه داشته باشم و تا نیمه شب بیدار نگهش دارم

شکایت نمی کرد و با خستگی سوال هایم را تک به تک جواب می داد

نمی فهمیدم …
نه اینکه در طول روز نخوانده باشم و تمرین نکرده باشم نه
این روزها بخاطر رضایت او هم که شده به قول خودش دل به درس می دادم
نمی فهمیدم چون تمام مدت زیرچشمی خیره ی صورتش بودم و تصور می کردم اگر به ترکیه می رفت و پنج سال دیگر هم تنهایم می گذاشت چه شکلی می شد

نمی فهمیدم چون وقتی بود تمام فکر و ذکرم پی او و حضورش بود

رابطه ام با دینا کمتر شده بود
هربار که او را می دیدم می ترسیدم نسترن هم همراهش باشد

تمام وقتم را با امیروالا می گذراندم

صبح کنار هم صبحانه می خوردیم ، ظهر تلفنی حرف می زدیم و جمعه ها اگر برنامه ام را زودتر تمام می کردم به خرید و پیاده روی می رفتیم

میان قفسه ها می گشتیم
او با دقت موادغذایی و شوینده بر می داشت ، من با خنده لواشک و پاستیل و شکلات جدا می کردم

هربار با دیدن نایلون های پر با تاسف سر تکان می داد و تهدید می کرد دفعه ی بعد اجازه نمی دهد همراهش شوم اما بار بعدی فراموش می کرد

هر چندوقت یکبار به دیدن حاج بابا و بقیه می رفتم و شب امیروالا با صورتی درهم دنبالم می آمد

زندگی آرام بود …

پشت در سرویس بهداشتی ایستاده و نگران به صدای سرفه هایش گوش دادم :

_ میخوای بریم بیمارستان؟

جوابم را نداد و در عوض دوباره سرفه کرد

_ مگه چی خوردی که اینطوری شد؟ منم هرچی تو خوردی خوردم دیگه

صدای ناله هایش چندثانیه ای قطع شد
با ترس به در کوبیدم :

_ امیروالا؟

در باز شد
موهایش روی پیشانی اش ریخته و رنگ به صورت نداشت
چشمانش کاسه خون بود و قطرات آب از صورتش پایین می چکید

ناراحت به دستی که روی شکمش می فشرد خیره شدم :

_ خیلی درد داری؟

خودش را روی کاناپه انداخت و ناله کرد :

_ از تو کابینت کنار یخچال دوتا مسکن پیدا کن

نگران بازویش را گرفتم :

_ بریم درمونگاه

چشمانش را از شدت درد روی هم فشرد :

_ چیزی نیست … جوجه کباب ظهر به معده ام نساخته

روی کاناپه دراز کشید و دوباره ناله کرد
با دلسوزی به اشپزخانه رفتم و کابینت ها را گشتم

مشغول درست کردن جوشانده بودم که دوباره صدای عق زدنش را شنیدم

ترسیده جوشانده را برداشتم و همراه قرص از اشپزخانه بیرون زدم

هم زمان با من از سرویس خارج شد :

_ اون دیگه چیه؟

ناراحت شانه بالا انداختم :

_ من دلم درد میگیره مامان گلی از اینا میاورد … دردم آروم می شد

با همان صورت درهم خندید
قرص هارا در دهانش انداخت و با چهره جمع شده چند قلوپ از جوشانده را فرو داد

از کنارم که رد شد بینی ام را کشید :

_ این دل درد با اون دل درد فرق داره جوجه

لبم را گزیدم
من که نمی دانستم
اگر هم می دانستم در آن وضعیت به ذهنم نمی رسید

با صدای ناله ی بی حالش وحشت زده به سمت شال و مانتوام رفتم

چشمانش قرمز شده و لب هایش بی رنگ بود

زیر بازویش را گرفتم :

_ بریم درمونگاه

با درد دستش را جلوی دهانش گرفت :

_ نیاز نیست

بی توجه به سمت در کشیدمش
کمکش کردم کفش هایش را بپوشد و دکمه آسانسور را فشردم

کنار ماشین که رسیدیم تازه یادم آمد امیروالا نمی تواند با این وضعیت رانندگی کند

بغض کرده از بدبیاری های پشت هم دنبال موبایلم گشتم اما خبری از آن هم نبود

قبل ازینکه اشک هایم جاری شود صدایی در گوشم پیچید :

_ اتفاقی افتاده؟!

نگاهش کردم
اسمش مریم بود … برای امیروالا آش آورده و بعضی اوقات از گوشه پنجره نگاهمان می کرد

_ نه …

صدایم ضعیف بود
نگاهی به امیروالا که بی حال صندلی عقب دراز کشیده بود انداخت :

_ کمکی از دست من برمیاد؟

نگاه نگرانش را دوست نداشتم اما چاره ای نبود …

_ میشه زنگ بزنی آژانس؟

_ رانندگی بلد نیستی؟!

ابروهایم که به هم نزدیک شدخودش فهمید سوالش بی جا بوده است

با اطمینان به سمت صندلی راننده راه افتاد :

_ من میبرمتون

_ نیازی نیست

بی توجه به من در را باز کرد :

_ بشین تا حالش بدتر نشده

زمان فکر کردن نداشتم
امیروالا درد می کشید و لجبازی معنا نداشت
کنارش روی صندلی جلو نشستم

راه افتاد
متوجه نگاه های گاه گاهش در آینه به امیروالا بودم

پشت چراغ قرمز که ایستاد نگران به سمت امیروالا برگشتم :

_ صبر نکن برو دیگه

به صورتم خیره شد
جنس نگاهش را تشخیص نمی دادم

نفرت ، حرص ، تحسین ، دلسوزی …
هیچ کدام نبود
حسی بود شبیه حسرت :

_ چراغ و رد کنم پلیس نگهمون میداره … نگران نباش کم مونده

نوشته رمان جگوار پارت ۱۵ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل این مطلب در مستر رمان

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا