آخرین مطالب

رمان صیغه استاد پارت ۲۵

حصاره بازوهاش دور تنم کمتر نشد و دوباره زمزمه کرد
_قبل از اینکه بیام اینجا پیشش بودم به خاطر آرام بخشی که بهش زدم خوابیده.

سوالی پرسیدم که ذهنمو درگیر کرده بود همیشه دوست داشتم بدونم چطوری با گیتی خانوم آشنا شده سوالمو که به زبون آوردم انگشتش پوست صورتمو نوازش کرد و گفت

منو اون خیلی تصادفی با هم آشنا شدیم یه آشنایی جنجالی
من با ماشینش تصادف کردم وقتی برای اولین بار از ماشین پیاده شد و با عصبانیت و توپ و تشر به سمتم اومد من همون لحظه با خودم گفتم این دختر همونیه که همه عمرم دنبالش میگشتم درست اونجا عاشق شدم و کم کم بدجور توی دلم برای خودش جا باز کرد.

اما مخالفت خانواده ام باعث شد روزهای سختی بگذرونیم تا به وصال برسیم .
دستی روی ته ریشش کشیدم و گفتم پس با اینکه پولدار بودین به اسونی و به هم نرسیدین !

لبخند غمگینی زد و گفت
_پول همیشه حلال همه چیز نیست
برای اینکه با گیتی باشم هفت خان‌رستم و پشت سرم گذاشتم
الانم که اینجا مریض بیمار افتاده هیچ کسی جز اون برام نمونده

نگاهی به چشماش انداختم و گفتم
برات کافی نیست که توی اون اتاق خوابیده ؟

به پشت روی تخت خوابید و به سقف خیره شد گفت
_کافیه همین که نفس میکشه کافیه نفساش که تو این خونه پخش میشه کافیه.

بهش خیره شدم و گفتم
همچین عشقی داشتن آرزوی همه است

گیتی خانم خیلی خوشبخته
با همه دردی که میکشه بازم خوشبخته چون شما رو داره

تک خنده ای کرد و گفت
_ باشه حالا تو دیگه زبون نریز.

بازوشو و لمس کردم و گفتم
واقعیت گفتم واقعیت همینه منم دوست داشتم همچین عشقی داشته باشم
اخمی کرد و گفت

_تو غلط کردی همچین آرزویی کردی

با چشمایی گرد شده بهش نگاه کردم

من که قرار نیست همیشه توی همین خونه بمونم شاید یه روزی عشق در خونه منم بزنه شاید یه روزی یه نفر درست مثل شما که عاشق گیتی خانومی عاشق من بشه

انگشتشو جلوی صورتم تکون داد و گفت
_تو غلط می کنی با همون آدم فهمیدی؟ هیچ وقت از این فکر را به سرت نزنه هیچ وقت…

عجب گیری کرده بودم این آدم حتی وقتی قرار بود از زندگیم حذف بشم نمیخواست روی خوش این دنیا رو ببینم.
بهش پشت کردم نمی خواستم دیگه نگاهش کنم اون دوباره منو از پشت بغل کرد
اولین ادم زندگیت بودم آخرینشم حتما باید باشم غیر از این رو من قبول نمی‌کنم…

اما شما به منم فکر می کنی ؟
منم آدمم من باید ی آینده ای داشته باشم یه زندگی داشته باشم بعد از شما!

انتظار دارین من تا آخر عمر تنها بمونم؟

انگشتش رو روی لبم گذاشت و گفت

_بعد از منی وجود نداره راجع به آینده هیچکدوم از ما خبر نداریم
پس حرفشو نزن بزار توی حال زندگی کنیم
آینده خودش میاد و می‌بینیم که برامون چی رقم زده و چیا قراره به سرمون بیاره پس اینقدر برای رقم زدنش تقلا نکن
چون تو چه آروم بشینی چه منتظرش باشی ودست و پا بزنی برای اینکه بهش برسی اون خودش میرسه

لبای داغش پوست پشت گردن مو میسوزوند و من احساس می کردم هر ساعتی که میگذره بیشتر از قبل به این مرد این آدم خودخواه وابسته تر میشم

با صدایی که هر دو نفرمون شنیدیم روی تخت نشستیم
انگار چیزی روی زمین افتاد اما چی بود؟
سریع شروع کردیم لباس پوشیدن و از اتاق بیرون زدیم

به هر کجا که سر کشیدیم چیزی به چشممون نیامد تا اینکه وارد اتاق گیتی شدم
گلدونه چینی که کناره آینه بود روی زمین افتاده بود و چندین تیکه شده بود متعجب به گلدون و به گیتی خانوم که بهم زل زده بود نگاه کردم
چطور شده بود که این گلدون روی زمین افتاده بود؟
مگه ممکنه!
مطمئنم این گلدون سر جای خودش بود هامون وقتی وارد اتاق شد من و مات و مبهوت کنار گلدون دید اون متعجب شد به سمت گیتی چرخید نزدیکش شد و متعجب پرسید

_اینجا چه خبره یعنی کسی توی خونه منه؟

The post رمان صیغه استاد پارت ۲۵ appeared first on رمان دونی.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا