آخرین مطالب

رمان خان پارت ۱۰۲

🌸گلناز

بهت زده بهش نگاه کردم و با ما امیدی سرم رو تکون دادم و گفتم
گلناز: تو رو خدا نگران نباش… با هم حلش میکنیم… جواب مثبت بود… اما… اما تو اصلا هول نکن شاید این خواست خدا بوده که از تنهایی در بیای… ببین…

🌸اصلا حرفم به پایان نرسیده بود که غش کرد ولی خدا پریدم آب قند آوردم این زن خیلی ضعیف شده بود حالا که باردارم بود این همه هم نگرانی کشیده بود باید استراحت میکرد و خوب بهش میرسیدیم این که از من با دوتا بچه بر نمیومد باید به فکری براش میکردم…

وقتی به هوش اومد گفتم
گلناز:ببین فائزه من… من فکر کنم بهتره تا یه تصمیمی بگیریم و تو هم یه کم حالت بهتر بشه بری خونه ی مادرم… اونجا بمونی و استراحت کنی هیچ کاری نکن به مادرم هم میگیم تو مریضی و ضعیف شدی در مورد بچه چیزی بهش نمیگم میدونی که اون بد می‌دونه این چیزا رو… اصلا بهتره فعلا چیزی نگین تو فقط خوب استراحت کن…

🌸 ناامید شروع کرد به گریه کردن و گفت
فائزه: خب این چیزا رو بد می‌دونه چون واقعا هم بد و زشته خدایا حالا چیکار کنم آخه من چرا انقدررر بدشانسم…
گلناز: نمیخوام دخالت کنم اما به نظرت حالا که مطمئن شدیم بهتر نیست که بریم و به پدر بچه بگیم… به هر حال اونم مسئوله شاید اگه اینو بشنوه بخواد باهات…

نذاشت حرفمو کامل بشه و با ناراحتی گفت
فائزه: خانوم چه بابایی دلت خوشه ها… به خدا دلت خوشه طرف رفت رفت… فقط یه شب منو خواست و رفت تموم شد و رفت فقط خودم هستم و خودم و این بچه ای که رو دستم مونده… اخ خدایا‌‌‌….

🌸 گلناز: گلم تو رو خدا گریه نکن… به خدا اینکارو کنی من دیوونه میشم..‌ برو خونه مادرم..برو اونجا استراحت کن… اگه یه کم حالت بهتر بشه بهتر میتونیم فکر کنیم الان حال و روزمون بدجوری به هم ریخته…

فائزه: خانوم آخه بخت اینه؟ سرنوشت اینه؟ قسمت اینه؟ این چیه که انقدره تاریکه کی نوشته که آنقدر سیاه بافته که من دست به هرکاری میزنم خراب میشه
بغلش کردم و یه کم که آرومتر شد قبل از اینکه امیر برسه وسایلش رو جمع کردم و فرستادم خونه ی مامانم به مامان هم زنگ زدم و سفارش کردم که به هیچ وجه ازش سوال و بازجویی نکنه و فقط بزاره استراحت کنه تا حالش بهتر بشه آشپز خودمون رو هم فرستادم بره اونجا من خودم رفتم تو آشپزخونه گندم هم پیش تمنا بود خداروشکر با هم جور بودن…

🌸امیر با خوشحالی گفت
امیر: والا به خدا این دوتا یه جوری با هم بازی میکنن دل آدم آب میشه هزار ماشالا..‌ میگم چه بویی میاد یاد اوایل آشناییمون افتادم… کوفته درست کردی هان؟ خسته میشی گلم‌..‌. آشپز کجاست…
دستامو با لباسم خشک کردم و گفتم
گلناز: آخه خیلی هوس کرده بودم آشپز رو فرستادم خونه مامانم غذا درست کنه مامانم یه کم ناخوشه فائزه رو هم فرستادم بره اونجا به خدا از بس طراحی کلاه و این چیزا انجام دادم و نرفتم تو آشپزخونه آشپزی یادم رفته… خداروشکر هنوز کوفته درست کردن یادمه… امروز چهارتایی خودمونیم… تنهاااا خانوادگی….
امیر لبخند رضایتی زد و گفت
خیلی هم عالیه عزیزم…

یه ناهار خانوادگی خیلی خوب با هم خوردیم گندم هم کم کم غذاهای ساده میخورد براش حریره بادوم درست کرده بودم و اون عاشقش بود بعد خیلی زود بچه هارو خوابوندم خداروشکر جفتشون بعداز ظهر ها میخوابیدن خیر سرم میخواستم با شوهرم دوتایی خوش باشم دلم براش تنگ شده بود اما همین که رفتم تو اتاق تلفن شروع کرد به زنگ خوردن با تعجب نگاهش کردم و گفتم
گلناز: ای خدا آخه این دیگه چه وقت نشناسیه…

🌸 امیر: تو بشین گلم من میرم و جواب میدم به خدا خوش گذرانی به ما حروم شده
رفت و دیر کرد منم پشت سرش رفتم داشت با تلفن حرف میزد اما درست حسابی نمیشنیدم من که رسیدم گوشی رو قطع کرده بود با نگرانی نگاهش کردم آخه رنگش پریده بود انگار ترسیده بود

گلناز:حالت خوبه عزیزم؟ چی شده کی بود… وا امیر چرا حرف نمیزنی
امیر: گلناز کتی داره میاد اینجا… اردلان زنگ زد… گفت یه نفر درد یا همچین چیزی حمله کرده به خونشون… دختره نصف عمر شده قرار بوده اردلان بره سفر کاری اما دقیقه آخر کنسل شده و برگشته شانس آوردن خوب موقع رسیده اگه نه معلوم نبود چی میشد حال کتی بد شده خیلی ترسیده رفتم بیمارستان… الانم نمیخواد بره خونه میاد اینجا… در همین حد فهمیدم

🌸اول که اصلا نفهمیدم چی گفته اما بعدش عاج و واج زدم تو صورتم و گفتم
گلناز: یا خدااا یعنی چی آخه مگه خونه نگهبان نداشته اونا که بعد این ماجراها خیلی خوششون جمع بود دزد از کجا در اومد خدایا چه دوره زمونه ای شده..‌ من که میگم دشمن دارن اگه نه آخه دزد کجا بوده

امیر:به خدا منم دیگه ای و اون نمی دونم حالا بذار بیان اینجا ولی گلناز تو رو خدا سوال پیچشون نکنی ها بذار هر موقع حالش جا اومد خودش تعریف میکنه این زن حامله از شانس آوردن بلایی سر بچه نیومده همین قدر هم خدا خیلی بهشون رحم کرده باید خیلی مراقب باشن اما منم همین فکر کردم وگرنه دزد جرات نمی کنه بره خونه همچین کسی صددرصد دشمن داشتن حالا نتونستن بگیرن و فرار کردن پدرسوخته ها در رفتن…

🌸دست و پام به لرزه افتاده بود سریع آب قند و آب طلا درست کردم که بدم بخوره حالش جا بیاد زنگ زدن تا درو باز کردم کتی از ماشین پیاده شد و شروع کرد به گریه کردن بغلش کردم که آروم بشه اما خیلی ناراحت بود و گریه امونش نمی‌داد

با نگرانی بردمش تو خونه رو بهش گفتم
گل ناز : گل من تو رو خدا آروم باش و آخه خیلی گریه می‌کنی این گریه برای چیه ببین منو… میدونم ترسیدی بیا اول یکم آب قند و اب طلا بخور حالت جا بیاد بعدش حرف می‌زنیم خدا را شکر که بلا از سرتون رفع شده اینا هر کی و هرچی بودن یا هر چیزی میخواستم به پا کنن نتونستن و رفتن پی کارشون دیگه تقصیر نگهبانتون… من نمیدونم پس به درد چی میخورن… حقوق چی رو دارن می گیرن…

🌸 من همون جوری حرف می زدم که یک کم کتی رو آروم کنم اما اصلا به خودش نمی اومد بعد نگاهش کردم و ادامه دادم
گلناز: توروخدا مگه چیزی شده آخه اینجوری گریه می کنی آدم میترسه ..خیال میکنه اتفاق افتاده
مکثی کرد و منو نگاه کرد اردلان و امیر توی حیاط حرف می‌زدن و بعدش نگاه کردم دیدم اردلان داره میره خیلی تعجب کردم خواستم برم اما کتی دستشو کشید

🌸با ترس منو نگاه کرد و گفت
کتی: صبر کن گلناز بزار اردلان بره راستش… راستش جلوی چشم من دزدا با نگهبان درگیر شدن دو تا از نگهبانا رو بیهوش کرده بودن اما یه نفرشون مثل اینکه دارو نخورده بودم نمیدونم چه جوری اما انگار به عنوان نذری برای اونا آورده بودن خلاصه اون نگهبان اومده با دزده درگیر شده همون باعث شد معطل بشن و دستشون به من نرسه نتونن بیان توی خونه من تمام درها رو همون اول قفل کرده بودم از ترس داشتم سکته میکردم تلفن قطع بود و نمی تونستم به کسی زنگ بزنم شانس آوردیم که اردلان برگشت

من دستشو گرفتم و گفتم
گلناز: خیل خب گلم دیگه تموم شد… آروم باش خداروشکر که چیزی نشد…
کتی: اردلان تو خونه اسلحه داشت قبل از اومدنش من رفتم بالا و اسلحه رو برداشتم… آخه… آخه خیلی ترسیده بودم اونا دو نفر بودن و داشتن نگهبان رو میزدن.. چاقو داشتن نه اسلحه… منم ترسیده بودم اسلحه رو گرفتم و تو همون خونه هوایی شلیک کردم که بهترین و نگهبان و ول کنن…

🌸وقتی این و تعریف میکرد تازه عمق فاجعه رو فهمیدم
کتی لرزون ادامه داد
کتی: صدارو که شنیدن ترسیدم و نگهبان وقت پیدا کرد بلند شد و یکیشون زد اون یکی حمله کرد سمت پنجره ای که من پشتش بودم… منم.. منم هول شدم گفته نکنه بیاد تو نمیدونم ترسیده بود ماشین رو کشیدم و گلناز.‌‌.. گلناز زدمش… افتاد مرد..‌ من… من قاتل شدم‌..
دستمو گرفتم جلوی دهنم وای خدا… باورم نمیشد نمیدونستم باید چی بگم این و که شنیدم منم ترسیده بودم…همون موقع اردلان اومد و اون یکی هم تو چشم به هم زدنی وقتی دید دوستش افتاده فرار کرد… نتونستن بگیرنش…

قبل از اینکه من چیزی بگم در باز شد و امیر اومد تو از قیافش فهمیدم که اردلان بهش گفته و احتمالا رفته خونه که یه فکری به حال اون ماجرا بکنه امیر اومد جلو و گفت
امیر: کتی جان.. حالت خوب نیست… ببین برای بچه ضرر داره نمیتونم بهت آرام بخش بزنم اما این قرص رو بخور و بخواب… زود باش..ببین استرس اصلا برات خوب نیست شانس آوردیم که بچه چیزی نشده خدا رحم کرده الان اینو بخور و فقط بخواب… بگیر… به هیچی فکر نکن…

🌸قرص رو خورد منم بالای سرش بودم و گفتم
گلناز: ببین… بهش فکر نکن الان فقط به بچه فکر کن… به بچه.. جونم تو اینکارو نکردی اون یارو قاتل بود دزد و متجاوز بود بهت حمله کرد… فقط از خودت دفاع کردی… پس آروم باش و بخواب… به چیزی فکر نکن
اونقدر اونجا موندم که خوابش برد منم سریع رفتم بیرون که با امیر حرف بزنم از ترس داشتم میمردم باورم نمیشد واقعا یه نفر مرده… یه نفر واقعا کشته شده بود…

دستپاچه امیر نگاه مردم و گفتم
گلناز: امیر حالا چیکار کنیم نکنه اون یکی بخواد انتقام بگیره و دنبالشون اومده باشه..‌ من میترسم به خدا دارم سکته میکنم اردلان کجا رفت
امیر: نگران نباش دم در خونه ی ما نگهبان گذاشتن..‌ اردلان رفت اونجا باید یه کاری کنه خب ظاهراً همسایه ها هم چون صدای تیر شنیدن به پلیس خبر دادن اون همون موقع اون یارو رو برده اما خب تو حیاط خون ریخته مجبور شدن نگهبان رو زخمی کنم و بگن درگیری بوده و یه نفر درد بوده اردلان الان رفته شهادت بده..
من عین بید میلرزیدم…

امیر: نگران نباش ببین به ما هیچ ربطی ندارد تازه اون یارویی که در رفته چطور میخواد جرات کنه و بیاد‌‌‌ ..‌ برنمی‌گرده…. اون الان دو تا پا داشته دو تا هم قرض کرده که بره فقط فرار کنه تا مبادا دست آدمای اردلان بهش برسه… ببین تو فقط بچه هارو بردار برو بالا… اونجا بمونین… امشب تو اتاق پایین نمیخوابیم… دارو هم همه رو قفل میکنیم برای کتی هم بالا یه اتاق آماده میکنیم… اما بهت قول میدم هیچی نمیشه دم در و تو حیاط در از نگهبانه

🌸اما من بازم نگران بودم مردد نگاهش کردم و گفتم
گلناز: کتی چی میشه؟ یعنی میگم کسی نمی‌فهمه که اون این کارو کرده هان؟ وای خدا اگه بیدار بشه و باز شروع کنه به بیقراری کردن چی؟
امیر: نگران نباش گلم قرار نیست کسی بفهمه گفتم که اردلان قراره شهادت بده که دزد نگهبان رو با تیر زده و در رفته هیچ کس ندیده دو نفر وارد خونه شدن..‌ انگار که اصلا نبوده …

گلناز: اما اگه خانواده داشته باشه چی… یا اگه کسی دیده باشه که اون آدما دو نفر بودن؟
امیر: گلناز تو که اردلان رو میشناسی خیلی نفوذ داره بیخود نگران این چیزا نباش… بعدم اگه آدمی خانواده داشته باشه و سر به زندگی باشه می‌ره خونه مردم دزدی؟ کاری که شده چی بگم اینم عاقبت دزدی

🌸گلناز: اما این کار به این سادگی نیست حتی اگه دزد باشه یه آدم مرده امیر… تازه من که بهت گفتم یه نفر به کون بچه کتی هم سو قصد کرده بود اینا لابد از طرف همونی بودن که غذا رو مسموم کرده بود
امیر: نمیدونم گلناز واقعا منم مال تو ‌.. الان فقط چیزی که مهمه اینه که از شما محافظت کنیم… اردلان هم امشب اینجا برنمی‌گرده فکر کرده شاید کار دشمنانی خودش یا پدرش باشه برای همین میگه خونه شما امن بمونه

گلناز: خدا به خیر کنه…
تا شب همونجور دلم شور میزد کتی هنوز خواب بود انگار اون آرامبخش خیلی تاثیر داشته منم شام درست کرده بودم صداش کردم یه چیزی بخوره چشماشو به سختی باز کرد ای کرده بود با وحشت امیر و صدا کردم و گفتم
گلناز: یا خود خدا امیر بیا این زن تب کرده بیا ببینش تا برم لگن بیارم که پاشویه کنیم

🌸امیر: نترس‌‌‌..نگران نباش به خاطر ترسیدن تب کرده گلناز تو آب پاشویه الکل و نمک بریز بعد بیار.‌‌.‌ من معاینش میکنم.. ایشالا چیزی نیست…
من دست و پامو گم کرده بودم اما تا بیام زنگ در خونه رو زدن تعجب کردم تو حیاط کلی نگهبان بود آخه چرا اونا چک نکرده بودن… یکی از نگهبان ها اومد در خونه رو زد تا باز کردم گفت
– خانوم خیلی می‌بخشید مزاحم شدم یه خانوم اومده دم در میگه من فائزه هستم میخواد بیاد تو راهش بدیم؟

من ترسیده بودم میدونستم اگه فائزه بیاد تو ناخواسته درگیر این ماجرا میشه برای همین گفتم
گلناز : نه راهش ندین بگین بیاد تو حیاط من خودم میام باهاش حرف میزنم … همونجا منتظر بمونه
سریع برای امیر توضیح دادم و رفتم سمت حیاط نمی‌دونستم چرا فائزه این موقع شب اومده بود اینجا

فائزه با تعجب تو حیاط ایستاده بود و به نگهبان ها نگاه میکرد تا منو دید وحشتزده اومد سمتم و گفت
فائزه: وای خانوم بلا به دور چی شده اینجااا… اینا دیگه کی هستن به خدا زهر ترک شدم…
گلناز: چیزی نیست… یعنی..‌ خونه ی کتی دزد اومده اونم ترسیده اومده اینجا این نگهبانان رو هم اردلان آورده… ببینم تو چرا اومدی اینجا من گفتم نباید تو آخه تو خونه بوی الکل پیچیده چون… چون به کتی سرم زدیم.. گفتم حالت به هم نخوره حلب توجه بشه…

🌸 فائزه خیلی تعجب کرده بود و ناباور گفت
فائزه: این همه نگهبان؟ باشه بگذریم… چه دوره زمونه ای شد دزد تا دلت بخواد زیاد شده… اما من اومدم بمونم یعنی… مادرتون رفت خونه نازگل خانوم انگار زیاد حالش خوب نبود…

زدم تو صورتم و گفتم
گلناز: خاک به سرم خواهرم چش شده… خب بزار امیر و بفرستیم بره معاینش کنه…
فائزه: نه خانوم لازم نیست… سر شبی زنگ زد به مادرتون… گفت حالم خوب نیست و سر دلم سنگینه من که میگم دلشگرفته بود چیز خاصی نبوده حالا خلاصه مادرتون خواست بره اونجا منم ماشین گرفتم اومدم پیش شما البته اگه مزاحمم میرم‌ خونه خودم

🌸مونده بودم چی بگم حالا اینم داشت ناراحت میشد اما اگه میبردمش تو کتی اونقدر سر و صدا و گریه زاری میکرد که بلاخره فائزه متوجه میشد تازه من اگه چاره داشتم خودم هم اینجا نمیموندم به خاطر بچه ها خیلی ترسیده بودم به فکری کردم و گفتم
گلناز: نه جونم این دیگه از کجا در اومد… اما راستش اردلان هم با کتب دعواش شد و خلاصه کلی به هم توپیدن… کتی رو که میشناسی سریع جنجال می‌کنه..‌ من گفتم الان اردلان برمیگرده باز حرفشون میشه تو نباشی بهتره من میگم یکی از این نگهبانان برسونتت خونه ی خودت یه وقت حالت بد نشه تنها بمونی…

فائزه انگار بازو قانع نشده بود اما خب چیزی هم نگفت و گفت می‌ره خونه خودش منم گفتم برسوننش و اگه چیزی هم لازم داره سر راه براش بخرن… برگشتم تو خونه امیر نگران گفت
امیر: چیشد فائزه رفت ؟ اوضاع شیر تو شیر شده گلناز به نظرم کتی وضعیت خیلی ریسکی داره باید یه متخصص زنان حتما معاینش کنه… یا باید ببریمش بیمارستان یا بگیم دکتر بیاد

🌸گلناز: وای نه دیگه چی امیر چه بیمارستانی… به نظرم الان اینکه ببریمش بیرون خیلی خطرناکه بهتره بگی همون متخصص بیاد خونه نمیشه زنگ بزنی؟؟ کسی رو نمیشناسی؟
یه کم فکر کرد و گفت
امیر: باشه میشناسم اما آخه این موقع شب روم نمیشه… اما خب چاره ای نیست امیدوارم بتونه بیاد
رفت پای تلفن و شروع کرد به حرف زدن گفت خواهر خانومم حالش بد شده و اوضاعش خطرناکه اون دکتر بنده خدا هم فوری قبول کرد و گفت خودش رو می رسونه

کتی منو نگاه کرد و گفت
کتی: گلناز تو رو خدا چیشده من حالم بده؟ دکتر خبر کردین چرا نکنه بچه چیزیش شده
گلناز: نه گلم این حرفا کدومه ببین تو فقط باید آروم باشی‌‌… آروم باش دکتر خبر کردین تو رو ببینه بلکه خیالمون راحت بشه… خب امیر که متخصص زنان نیست دکتر زنان باشه بهتره… نگران نباش هیچ اتفاقی نمیوفته عزیزم من کنارتم فقط به بچه فکر من… ها ببین صدای زنگ میاد حتما خودشه گفت فوری خودش و‌میرسونه تو تکون نخوری ها دراز کشیده باش تا برگردم

این نوشته رمان خان پارت ۱۰۲ برای اولین بار ظاهر می شود در رمان وان.

اتصال به انتشار دهنده این مطلب

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا