آخرین مطالبرمان

فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۷۲

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از فصل دوم دانشجوی شیطون بلا از اینجا وارد شوید

” جورج “

همونطوری که در حال تعویض لباسام بودم نمیتونستم برای لحظه ای هم نگاه از صورت معصوم و ناراحت آیناز که حتی توی خوابم اخم داشت بگیرم

بالاخره بعد از اون همه مسخره بازی که درآورد خوابش برد و بیهوش شد ، میدونستم توی شرکت باهاش بدبرخورد کردم و توی اون حال و هوایی بد رهاش کردم

ولی دست خودم نبود وقتی که از زبونش شنیدم نیما چه بلایی سرش آورده دیوونه شدم و به قدری رَد دادم که اون رفتار بد رو باهاش داشتم

ولی وقتی صدای گریه از ته دلش رو شنیدم طاقت نیاوردم که برم و همونجا پشت ستون ایستادم و دودل نگاهش کردم که یکدفعه بلند شد و با اون حال خرابش سوار ماشین شد و رفت

دلم گواهی بد میداد که با اون حالش پشت فرمون نشسته پس بی معطلی دنبالش سوار ماشین شدم و تعقیبش کردم بعد از گشتن توی شهر در بار از ماشین پیاده شد و با سر وضعی آشفته داخل شد

دنبالش داخل بار شدم و با حالی خراب کناری ایستادم و زیرنظر گرفتمش که چطوری پیکا رو پشت سرهم سر میکشید و خودش رو با ریتم آهنگ تکون میداد

معلوم بود توی حال و هوای خودش نیست هرچی میخواستم جلو برم نمیتونستم ولی یکدفعه با نشستن مردی کنارش و اینکه میخواست از مستیش سواستفاده بکنه

اعصابم خراب شد عصبی به سمتش رفتم و با اون مرد درگیر شدم و به هر بدبختی که بود خونه خودم آوردمش

میدونستم اشتباه کردم و باید به خونه خودش میبردمش ولی وقتی با اون لحن غمگین ازم خواست کنارش بمونم نتونستم بیخیالش بشم و الانم اینجا بود درست روی تخت من!!

لباس راحتی پوشیدم و درحالیکه بالای سرش میرفتم آروم کفشاش رو از پاش بیرون آوردم و کنارش لبه تخت نشستم و به صورت غرق در خوابش زُل زدم

نیما چطوری تونسته بود این دختر رو عذاب بده ؟؟! دختری که اینقدر آروم و معصوم بود که حتی آزارش به یه مورچه ام نمیرسید اینقدر تو رابطه ناشی بود که حتی یه بوسه ساده ام بلد نبود

دفعه اولی که بوسیدمش فهمیدم بار اولشه که داره عشق بازی میکنه این رو منی که با هزار جور دختر رابطه داشتم دقیق میتونستم تشخیص بدم

آروم موهای ریخته شده روی پیشونیش رو کنار زدم و زیرلب عصبی زمزمه کردم :

_آنچنان بلایی سر نیما بیارم که تا عمر داره از یاد نبره !!

از سرما توی خودش جمع شد آروم ملافه روی تنش کشیدم و عصبی بلند شدم و به طرف بالکن راه افتادم و بی توجه به سوز سرما روی صندلی نشستم و درحالیکه سیگاری رو با فندک روشن میکردم توی ذهنم برای نیما نقشه میکشیدم مک عمیقی بهش زدم و دودش رو غلیظ بیرون فرستادم

” آیناز “

با حس سردرد بدی که گریبان گیرم شده بود از خواب بیدار شدم ولی بدون اینکه چشمامو باز کنم به پهلو چرخیدم و از درد به خودم پیچیدم

_آخ خدایا !!

_سردرد دارید ؟!

با شنیدن صدای غریبه ای که تا به حال اصلا به گوشم نشنیده بودمش ناخودآگاه چشمام گشاد شد این دیگه کی بود ؟؟

یه دختری که از سر وضعش معلوم بود خدمتکاری چیزیه کنار تختم ایستاده بود و منو نگاه میکرد گیج پلکی زدم و آروم لب زدم :

_چی ؟؟

تعظیم کوتاهی کرد و گفت :

_ببخشید خانوم… آقا گفتن اینجا بمونم تا بیدار شدید هرکاری داشتید براتون انجام بدم و چون ممکنه سردرد داشته باشید از قبل براتون قرص آماده کردم

چی ؟؟ این داره از چی صحبت میکنه ؟؟؟ اصلا آقاش کیه ؟؟

وحشت زده روی تخت نشستم که با دیدن فضای ناآشنایی که توش بودم ترس به دلم نشست و با بُهت لب زدم :

_این…اینجا کجاست ؟؟

بی اهمیت به سوالم قرصی همراه لیوان آب به سمتم گرفت

_بفرمایید خانوم

از اینکه جواب سوالم رو نمیداد عصبی زیر دستش زدم که لیوان روی تخت چپه شد و بلند فریاد زدم :

_گفتم اینجا کجاست ؟؟؟ اصلا رییست کیه ؟؟؟

درحالیکه با اضطراب خم میشد که تخت رو تمیز کنه گفت :

_وااای چیکار کردید خ…..

_تو برو بیرون اِلیزابت !!!

با شنیدن صدای جورج انگار جون تازه ای گرفته باشم سرم به سمت در چرخید و با دیدنش توی قاب در ناباور اسمش رو صدا زدم

به سمتم قدم برداشت که خدمتکار با تعظیم کوتاهی که کرد با عجله از اتاق خارج شد ، جورج کنارم لبه تخت نشست و گفت:

_حالت خوبه ؟؟ سردرد نداری ؟؟

از اینکه داشتم جورج رو کنار خودم میدیدم به قدری شوکه شده بودم که چشمام هیچ جای دیگه ای رو نمیدید و انگار کر شده باشم فقط داشتم بِرُ بِر نگاش میکردم

دستش رو جلوی صورتم تکونی داد و گفت :

_انگار هنوزم عوارض خوردن زیادی مشروب توی بدنته که گیج میزنی و توی دنیای دیگه ای سیر میکنی

گیج به خودم اومدم و لب زدم :

_هاااا چی ؟؟؟

مردونه خندید و گفت :

_یادت نمیاد دیشب چه اتفاقایی افتاد ؟؟

گیج چشمام رو مالوندم و به دیشب فکر کردم کم کم صحنه ها جلوی چشمام جون گرفت وااای خدایا یعنی من چیکار کرده بودم چیزی جز مستی و اومدن جورج یادم نمیومد

خجالت زده زیرچشمی نگاش کردم و پرسیدم :

_اووووم کار بدی که انجام ندادم ؟؟

ابرویی بالا انداخت و با شیطنت گفت :

_نوووووچ !!!

حس میکردم بدجور خرابکاری کردم این رو از شیطنت توی نگاهش حدس میزدم از کنارم بلند شد و درحالیکه به طرف در میرفت گفت :

__بلند شو بیا صبحونه بخور …..البته باید گفت عصرونه چون دیگه نزدیکای شبه !!

با بیرون رفتنش از اتاق وحشت زده روی تخت نشستم خدایا گفته بود شب ؟! مگه الان ساعت چنده ؟؟؟

به دنبال گوشیم شروع کردم با عجله اطراف رو گشتن که یکدفعه با دیدنش روی پاتختی با سرعت برش داشتم

ولی همین که صفحه اش روشن کردم با دیدن سیل عظیمی از پیاما و تماسای بی پاسخی که روی صفحه اش خودنمایی میکرد وااای بلندی گفتم و با ترس و لرز قفلش رو باز کردم

حدود ۷۵ تماس و پیام بی پاسخ از امیرعلی و نورا داشتم چنگی توی موهای پریشونم زدم بدون باز کردن حتی یه دونه ای پیاما همه رو پاک کردم چون میدونستم پیاماشون چیزی جز نگرانی و اعصاب خوردکنی برام ندارن

بلند شدم و گوشی رو ته جیبم انداختم ، لعنتی حالا باید جوابگوی این باشم که چرا دیشب خونه نرفتم با اعصابی خراب وارد دستشویی شدم ولی همین که رو به روی آیینه ایستادم

با دیدن بالاتنه برهنه ام که تنها با یه دست لباس زیر بودم چشمام گرد شد وحشت زده قدمی جلو گذاشتم

من….من چرا لباس تنم نیست ؟!
شلوارم هنوز پام بود ولی تاپی که موقع بیرون رفتن تنم کرده بودم کجاست ؟؟

واااای خدایا معلوم نیست که دیشب چه گندی زدم که این حال و روزمه !!
بدتر از همه من تموم مدت اینطوری جلوی جورج نشسته بودم و حرف میزدم ؟؟

باید قبل از اینکه بیشتر آبروریزی درمیاوردم از اینجا میرفتم با این طرز فکر زودی دست و صورتم رو شستم و بعد از مرتب کردن موهام بیرون رفتم

و اتاق رو به دنبال پیدا کردن تاپم گشتم که با دیدنش کنار تخت با عجله بلندش کردم و درحالیکه تنم میکردمش از اتاق بیرون رفتم با رسیدن به سالن جورج رو نشسته پشت میز غذا دیدم

با دیدنم به رو به روش اشاره ای کرد و گفت :

_زود بشین غذاتو بخور تا ضعف نکردی

دهن باز کردم تا مخالفت کنم ولی با یادآوری اینکه هیچ کس توی اون خونه منتظر من نیست و هرچی که هست چیزی جز تعصب و خشم بیخود نیست قبول کردم و پشت میز جا گرفتم

با لذت به غذاهای روی میز خیره شدم و بدون تعارف با عجله شروع کردم به خوردن بعد از اینکه تقریبا تموم میز رو درو کردم با لذت دستی روی شکمم کشیدم و گفتم :

_آخی دیگه دارم میترکم !!

با صدای خندیدن جورج خجالت زده به خودم اومدم و با لُکنت گفتم :

_اووووم من برم دیگه

_کجا ؟؟

_معلومه دیگه خونمون ، حتما تا الان دیگه نگرانم شدن

آهانی زیرلب زمزمه کرد که بلند شدم ولی همین که میخواستم از کنارش بگذرم مُچ دستم رو گرفت و گفت :

_ماشینت تو حیاط پارکه و در ضمن….

بلند شد و یک قدمیم ایستاد و همونطوری که نگاهش رو بین چشمام میچرخوند ادامه داد :

_متاسفم !!

_بابت ؟؟

سرش رو پایین آورد در حدی که نوک بینی هامون بهم میخورد آروم زمزمه کرد :

_بخاطر رفتار بدی که باهات داشتم و میخوام که منو ببخشی

با بوسه آرومی که روی لبهام نشوند به خودم اومدم و بوسه اش رو با خنده جواب دادم دستاش دور کمرم حلقه کرد

همین که گرمای تنش رو حس کردم شدت بوسه هاش بیشتر شد که بی اختیار بدنم شروع کرد به واکنش بد نشون دادن و دستام مشت شد و بی حرکت موندم

حال بدم رو متوجه شد چون با بوسه کوتاهی که روی پیشونیم نشوند ازم جدا شد و گفت :

_ببخشید نباید زیاده روی میکردم

با شرمندگی زیرلب ببخشیدی زمزمه کردم ، از خودم خجالت میکشیدم که حتی نمیتونستم مثل آدم عادی ببوسمش و باهاش باشم با دیدن ناراحتیم ضربه آرومی روی نوک بینی ام زد و به شوخی گفت :

_یادم باشه هر وقت دلتنگت شدم حتما قبلش مستت کنم چون همه چی یادت میره و ازم میخوای همه جوره باهات باشم

با چشمای گرد شده از تعجب لب زدم :

_چی ؟؟ راستشو بگو دیشب چه گندی زدم ؟؟

با یادآوری اینکه وقتی بیدار شدم لباسی تنم نبود به یقه ام چنگی زدم و قدمی عقب رفتم

_هعی….نگو که !؟

تو گلو خندید و گفت :

_آره من جلوت رو نگرفته بودم کار به جاهای باریک میکشید میدونی چرا ؟!

سری تکون دادم و کنجکاو پرسیدم :

_چرا ؟؟

سرش رو جلو آورد و درحالیکه بوسه ای روی لاله گوشم مینشوند آروم گفت :

_چون بدجور داشتی دلبری میکردی منم که بی طاقت !!

حس‌ کردم که چطور گونه هام از خجالت گُر گرفتن سرمو پایین انداختم که دستش زیر چونه ام نشست و گفت :

_از من هیچ وقت خجالت نکش اوکی ؟!

توی سکوت سری تکون دادم و بعد از بوسه ی کوتاهی که روی گونه اش نشوندم با عجله از سالن بیرون زدم سوار ماشین شدم

ولی همین که میخواستم ماشین رو روشن کنم تازه چشمم به خونه اش خورد
اوووه خدای من….اینجا که دست کمی از یه قصر نداره به قدری خونه اش بزرگ و مجلل بود که نمیدونستم باید کدوم قسمتش رو نگاه کنم

شیشه ماشین پایین کشیدم تا با کنجکاوی بیشتری اطراف رو دید بزنم ولی با دیدن جورجی که توی بالکن ایستاده بود و منو تماشا میکرد دستپاچه نگاه از خونه اش گرفتم و دستی روی هوا به نشونه خدافظی براش تکونی دادم

اوووف خدایا عجب گندی زدم حالا پیش خودش میگه دختره چه ندید پدیده !!

با سرعت از خونه اش بیرون زدم و توی جاده افتادم همین که در خونه خودمون رسیدم با فکر به بحث و دعوای احتمالی که ممکن بود پیش بیاد اول نفس عمیقی کشیدم و بعد ریموت در رو زدم

ماشین رو توی حیاط پارک کردم پیاده شدم ولی همین که میخواستم داخل خونه بشم امیرعلی درست مثل ببر زخمی توی قاب در ایستاد و شاکی گفت :

_به به عجب خانوم !!

حوصله بحث و کلکل باهاش رو نداشتم پس ترجیح دادم خودمو به اون راه بزنم سرمو پایین انداختم و آروم لب زدم :

_سلام داداش

بی حرف دیگه ای خواستم از کنارش بگذرم که سد راهم شد و دست به سینه جدی پرسید :

_کجا بودی ؟؟

لبمو گزیدم و به دروغ گفتم :

_خونه دوستم

انگار به دروغم پی برده بود چون با پوزخندی گوشه لبش خیره چشمام شد و گفت :

_کدوم دوستت ؟؟

شاکی از این سوال و جواب هاش موهامو از توی صورتم کناری زدم و شاکی گفتم :

_بگم میشناسی مگه؟؟

_آره میخوام ببینم پیش کدوم دوستت بودی و داشتی چیکار میکردی که حتی نمیتونستی جواب گوشیت رو بدی تا خانوادت از نگرانی دق مرگ نشن

با تمسخر لب زدم :

_هه….از کی تا حالا برای خانوادم مهم شدم ؟؟

دندون قورچه ای کرد و خشن غرید :

_منظورت چیه ؟؟

کنارش زدم و همونطوری که قدمی داخل سالن میزاشتم خطاب بهش گفتم :

_خودت بهتر میدونی منظورم رو….. و در ضمن خوشحال میشم دیگه تو کارهای من دخالت نکنی

با این حرفم رگ گردنش وَرم کرد یکدفعه بازوم گرفت و با یه حرکت به طرف خودش برم گردوند و توی صورتم فریاد زد :

_این حرفت یعنی چی هاااااا ؟؟ ولت کنیم به امون خدا که هی گند بزنی دیگران خبرت رو بیارن که خواهرت خودش کرم داره که با یکی دو نفر سیراب نمیشه

چی ؟؟ یعنی چی خبرت رو میارن ؟؟
بهت زده لب زدم :

_چی ؟؟؟

عصبی به عقب هُلم داد که ناباور چند قدم عقب رفتم و ازش فاصله گرفتم

_بد کردی آیناز بد …..من بهت فرصت دادم چون فکر کردم آدمی و اون نیما به زور بهت دست زده ولی الان چی بگم که هیچ خونه نمیای بعد الان که سر از خونه رییست درمیاری چی بگم هااااان ؟؟

دستی به صورتش کشید و عصبی ادامه داد :

_چی شده بهت ؟؟ میفهمی داری چه غلطی میکنی هاااا ؟؟ شدی هرزه و زیرخوا……

با سیلی محکمی که توی صورتش کوبیدم حرفش نصف و نیمه موند و با نفس نفس خیره چشمای گریونم شد

_هیس….خفه شو !!

دستی به چشمای اشکیم کشیدم و با بغض ادامه دادم :

_اول بپرس و بفهم چی به من گذشته بعد تهمت بزن

دیگه همه چی تموم شد و هیچ حرمتی دیگه بین من و داداشم نمونده بود
هه….داداش چه واژه غریبی !!

اشکام بند نمیومد و قلبم به قدری شکسته بود که حس خفگی و بغض امونم رو بریده بود عقب گرد کردم و با بدنی که از شدت خشم میلرزید بدون توجه به بقیه که توی سالن نشسته و ما رو نگاه میکردن از پله ها بالا رفتم و خودم رو توی اتاقم انداختم

” نیما “

از پشت پنجره سراسری اتاق کارم به آسمون خیره شده و توی دلم برای آیناز خط و نشون میکشیدم ، آینازی که این روزا سروگوشش زیادی میجنبید و مدام با اون جورج دیده میشد

دورا دور خبرایی از اینکه باهم رابطه دارن به گوشم رسیده بود ولی یه جورایی دلم نمیخواست باور کنم تا اینکه دیشب شخص بپایی که برای آیناز گذاشته بودم بهم زنگ زد و خبر داد که آیناز رو جورج مست به خونش برده

اون لحظه ای که خبر بهم رسید به قدری عصبی شدم که از چشمام خون بیرون میزد ، نمیدونم چطوری و با چه سرعتی خودم رو به خونه اون جورج لعنتی رسوندم

رو به روی خونه اش پارک کردم و با حرص خیره اش شدم ، هر دقیقه ای که میگذشت با فکر به اینکه دارن چیکار میکنن و الان باهم توی چه حالین دیوونه میشدم

هر ثانیه منتظر بودم آیناز بیرون بیاد ولی جلوی چشمای ناباور و منتظرم تا خود صبح بیرون نیومد با اعصابی داغون گوشی از جیبم بیرون کشیدم و خبر گندکاریش رو به اون داداشش امیرعلی دادم حداقل اینطوری دلم خنک میشد چون زهرم رو به هر دو نفر ریخته بودم

میخواستم ماشین روشن کردم و برم ولی نمیدونم چه مرگم شده بود که بیقرار بودم کلافه دستمو محکم روی فرمون کوبیدم و بلند لعنتی فریاد زدم

اهههههه به تو چه آخه پسر !!
هرچی میخواستم بیخیال بشم بیفایده بود و یه حسی مانعم میشد
نمیدونم چند ساعت گذشته بود و به در خونه خیره بودم که آیناز شاد و سرحال بیرون زد و با نیش باز با سرعت از کنار ماشینم گذشت

هه پس خوشحالی ؟؟
کور خوندی بزارم راحت از دستم در بری
دنبالش راه افتادم و تغیبش کردم که با وارد شدن ماشینش تو خونه با اعصابی خراب به سمت شرکت روندم

تموم روز در حال پاچه گیری از این و اون بودم و هرکی وارد اتاقم میشد با داد و دعوا بیرونش میکردم چون هر ثانیه قیافه شاد و سرحال آیناز جلوی چشمام زنده میشد و‌ فکر میکردم چطوری تموم نقشه هام دارن نقش برآب میشن

مهدی فهمیده بود یه مرگیم هست چون چپ میرفت راست میومد سوال پیچم میکرد ولی من اصلا حوصله جواب پس دادن بهش رو نداشتم

از یه طرف مامان از اون روزی که از خونه ام بیرون رفته بود هیچ خبری ازش نداشتم و همینم باعث شده بود بدتر بهم بریزم و از طرف دیگه شاهکار جدید آیناز روح و روانم رو بهم ریخته بود

هنوز توی فکر بودم که صدای زنگ گوشیم بلند شد بی اهمیت بهش بلند شدم و درحالیکه پنجره رو باز میکرم قصد داشتم قدمی داخل بالکن بزارم که در اتاق یهویی باز شد و منشی توی قاب در قرار گرفت

با ابروهای بالا رفته نگاش کردم که فهمید چه غلطی کرده و بدون اجازه وارد شده سرش رو پایین انداخت و با شرمندگی گفت :

_معذرت میخوام قربان…یه خانمی زنگ زدن و میخوان که با شما صحبت کنن

دست به سینه ایستادم و با کنجکاوی پرسیدم :

_خانوم ؟؟ کیه که اینقدر مهم بوده که تو بی اجازه وارد اتاقم شدی ؟؟

خجالت زده دستی به صورتش کشید

_اسمشون رو نگفتن ولی اصرار دارن با شما صحبت کنن ولی چون مدام زنگ میزنن و مشکوک بودن تماس رو وصل نکردم

چی ؟؟ مشکوک ؟؟
اخمامو توی هم کشیدم و جدی لب زدم :

_اوکی بار دیگه زنگ زد وصل کن

_چشم قربان !!

سری تکون دادم که بیرون رفت
با تعجب زیاد از حرفای بی ربطی که شنیده بودم شونه ای بالا انداختم و بی تفاوت به طرف میز کارم رفتم که با دیدن چراغ چشمک زدن گوشیم که نشون از پیامک یا تماس از دست رفته ای بود به طرفش قدم تند کردم

با روشن کردن صفحه گوشی با دقت نگاهی به لیست تماس گیرنده ها انداختم که با دیدن اسم آیناز به عنوان آخرین تماس گیرنده پوزخندی گوشه لبم نشست

و زیرلب زمزمه وار گفتم :

_هوووم پس تو بودی که جوابت رو ندادم زنگ زدی به شرکت !!

احتمالا امیرعلی حرفامو به گوشش رسونده بود حالا اینم آتیشیشی شده تا تلافی کنه ولی کور خونده …
هه بچرخ تا بچرخیم !!

بی اهمیت گوشی ته جیبم انداختم و شروع کردم به جمع کردن وسایلم ، که این بار تلفن دفتر به صدا دراومد ابرویی بالا انداختم و با تسمخر زیرلب با خودم گفتم :

_ اینطوری که پیداست خیلی سوختی آیناز خانوووم !!

اول نمیخواستم جوابش رو بدم ولی برای اینکه بیشتر حرصش رو دربیارم گوشی رو برداشتم که صدای جیغ جیغو و پر حرصش توی گوشم پیچید

_چی از جونم میخوای لعنتی؟؟ فکر کردی با این کارات به کجا میرسی ؟؟

گوشی رو توی دستم فشردم و با نفرت گفتم :

_همین که زندگیت رو زهرت کنم بسمه !!

نفسش رو با فشار بیرون فرستاد و گفت :

_هه بیشتر دست و پا بزن ببینم چه غلطی میخوای بکنی

دندونامو روی هم سابیدم و خشن گفتم :

_اوکی فقط بشین و تماشا کن ببین چه کارایی ازم برمیاد

بدون اینکه منتظر پاسخی از جانبش باشم تماس قطع کردم و گوشی رو سر جاش کوبیدم

هه دختره لوس فکر میکنه میزارم با اون جورج به عشق و حالشون برسن و به ریشم بخندن !!

کار من هنوز باهاش تموم نشده !!
وسایلم رو جمع کردم و با اعصابی داغون از شرکت بیرون زدم ، این دختره زیادی دُم درآورده بود وقتش بود تا کمی به خدمتش برسم

” آیناز “

با حرص گوشی روی تخت پرت کردم و کلافه چرخی دور خودم زدم
دیگه جای من توی این خونه نبود !!

دیگه نمیتونستم برای ثانیه ای هم رفتاراشون رو تحمل کنم با این فکر به سمت کمد لباسی رفتم و با عجله لباسامو بیرون آوردم

ولی با یادآوری اینکه هیچ پولی ندارم که بخوام جایی بمونم و خونه ای کرایه کنم اعصابم بهم ریخت و یکدفعه تموم لباسای توی دستمو کف اتاق پرت کردم

_اهههههه لعنتی !!

لبه تخت نشستم و درحالیکه دستامو از دو طرف توی موهام چنگ میزدم توی فکر فرو رفته و به دنبال راه چاره ای بودم

یکدفعه با بلند شدن صدای زنگ گوشیم با فکر به اینکه حتما بازم اون نیماس با خشم بدون اینکه نگاهی به تماس گیرنده بندازم تماس رو وصل کردم و بلند گفتم :

_هاااا چیه ؟؟ باز چی از جونم میخوای ؟؟

_آیناز !!

یکدفعه با پخش شدن صدای بهت زده جورج توی‌ گوشم ماتم برد ، اوووه عجب گندی زده بودم کلافه چشمامو روی هم فشردم وقتی دید هیچی نمیگم و سکوت کردم با نگرانی صدام زد و گفت :

_چیزی شده ؟؟ نکنه باز نیما مزاحمت شده ؟؟

نمیخواستم مشکلاتم رو بهش بگم و بیش از این گرفتارش کنم پس به دروغ لب زدم :

_نه نه هیچی نیست !!

عصبی صدام زد و گفت :

_سعی داری چی رو ازم پنهون کنی آیناز ؟؟ صدبار گفتمت که از پنهون کاری خوشم نمیاد

خسته از کش مکش هایی که امروز با نیما و امیرعلی داشتم روی تخت دراز کشیدم و با ناراحتی زمزمه کردم :

_آخه مشکلات من که یکی دوتا نیست و در ثانی نمیخوام بیش از این درگیر بشی !!!

عصبی گفت :

_این حرفا چه معنی میدن ؟؟ مگه من دوست پسرت نیستم ؟؟ پس رُک و راست بگو چی شده

وقتی اصرارش رو دیدم دیگه رو دربایستی رو کنار گذاشتم و همه ماجراهایی که امروز اتفاق افتاده بودن رو بدون کم و کاستی براش گفتم

و نفهمیدم کی اشکام صورتم رو خیس کردن و به فین فین افتادم توی حال خودم بودم که با صدای خشمگینش به خودم اومدم و حرفمو نصف و نیمه رها کردم

_قبلا به نیما هشدار دادم که ازت دور باشه ولی انگار تهدیدم رو جدی نگرفته اوکی میدونم چیکارش کنم !!

با استرس از اینکه دعوایی امکان داره بینشون اتفاق بیفته ، لبم رو زیر دندون فشردم و گفتم :

_ولی جورج من ن…..

توی حرفم پرید و با تن صدایی که لحظه به لحظه بالاتر میرفت گفت :

_هیس …. توقع نداری که بمونم تا هر بلایی که میخواد سرت بیاره ؟؟؟

با این حرفش فهمیدم حق داره با فکر به اینکه شاید اگه جورج سراغش بره و با تهدیدش کردنش بالاخره بترسه و بیخیال من بشه و از دستش راحت بشم ، با لحن کلافه ای گفتم :

_اوکی فقط دردسر درست نکن که باز به بهونه دیگه ای بیاد و به پروپام بپچیه !!

با لحن ترسناکی گفت :

_حواسم هست یه بلایی سرش میارم که ندونه از کجا خورده

بی حال دست آزادمو روی پیشونیم گذاشتم و چشمامو روی هم گذاشتم که صدام زد و گفت :

_حالا میخوای چیکار کنی ؟؟

_اولین هدفم اینه که هر طوری شده از این خونه بیرون برم و مستقل زندگی کنم وگرنه تا چند روز دیگه دیوونه میشم

نفسم رو با فشار بیرون فرستادم و با لحن غمگینی ادامه دادم :

_از یه طرف نیما از طرف دیگه امیرعلی که با گذشته زمین تا آسمون فرق کرده آسایش رو ازم سلب کردن

_همه چی درست میشه تو زیاد به خودت فشار نیار اوکی ؟؟

با اینکه میدونستم این حرفش امید واهی بیش نیست ولی به سختی لب زدم :

_امیدوارم !

دلم به استراحت عمیق میخواست چون تموم امروز در حال درگیری و تنش بودم پس بی حال ادامه دادم :

_یه کم خسته ام ببخشید جورج ولی میخوام استراحت کنم

_باشه عزیزم فعلا بای

اینقدر به سقف خیره شدم تا کم کم پلکام سنگین شد و به خواب عمیقی فرو رفتم و دیگه نفهمیدم دور و‌ برم چی میگذره

فردا بدون توجه به غرولندهایی که امیرعلی میکرد از خونه بیرون زدم قبل از اینکه سرکارم برم اول یه سری به بنگاه املاک زدم

ولی با فهمیدن قیمت خونه که سر به فلک میکشید مخم سوت کشید و با کوله باری از غم و ناراحتی بیرون زدم و به سمت شرکت روندم

اگه ماشینم رو هم میفروختم برای اجاره کردن یه واحد کوچیک به مشکل برمیخوردم پووووف حالا باید چیکار میکردم خدایا !!!

با رسیدنم به شرکت بی حوصله ماشین پارک کردم با اخمای درهم وارد شدم و بی توجه به اطرافم یکراست به طرف اتاق کارم رفتم

بی حوصله کیفم روی میز پرت کردم و همونطوری که لبتاب جلوم روشن میکردم آرنجم روی میز گذاشتم دستامو از دو طرف توی موهام فرو کردم

هر لحظه که یاد قیمت خونه ها میفتادم فشارم میفتاد و عصبی میشدم ، سنگینی نگاه هم اتاقی هام رو حس میکردم ولی اصلا برام اهمیتی نداشت و اینقدر درگیری ذهنی داشتم که فقط دنبال راه چاره ای برای فرار از این مخمصه بودم

تموم زمانی که مثلا داشتم کار انجام میدادم ذهن و فکرم فقط درگیر پول بود و برای رضای خدا یه کارو تا آخر انجام ندادم و طول روز همش گند میزدم

تایم استراحت درحالیکه فنجون قهوه توی دستم بود با اخمای درهم به زمین خیره شده و توی فکر بودم که منشی وارد اتاق شد و جدی خطاب بهم گفت :

_رییس خواستن برید اتاقشون

فنجون قهوه توی دستم تکونی دادم و سوالی پرسیدم :

_من ؟؟

چشم غره ای بهم رفت و با صورتی درهم گفت :

_بله

و شنیدم زیرلب حرصی زمزمه وار ادامه داد :

_مگه رییس غیر تو کسی رو هم میخواد

پوزخندی گوشه لبم نشست هه ….ببین این داره از کجا داره میسوزه !!

فنجون توی دستمو محکم روی میز کوبیدم که همه نگاه ها به سمتم برگشت و عصبی خطاب بهش گفتم :

_اوکی !!

از اینکه کارمندا بخاطر جورج باهام در افتاده بودن و دیگه مثل گذشته باهام رفتار نمیکردن عصبی بودم ولی باید کم کم سعی میکردم بهشون اهمیت ندم و دیگه هیچی برام مهم نباشه

چون من جورج رو داشتم و اون تنها کسی بود که برام مهم بود و بس !!

پشت در اتاقش که رسیدم بی معطلی تقه کوتاهی به در زدم و با صدای بلند بفرماییدش به خودم اومدم ، با عجله سر وضعم مرتب کردم و در باز کردم

با دیدنم طبق معمول همیشه از پشت میزش بلند شد و به سمتم اومد ، بی اختیار به آغوشش پناه بردم و درحالیکه سرمو روی سینه اش میزاشتم چشمامو بستم

اصلا این چندوقته آسایش نداشتم و به قدری فشار روحی روم بود که هیچی از زندگی نفهمیده بودم ، متوجه حال بدم شد چون دستاش محکم دورم حلقه کرد و درحالیکه بوسه روی موهام مینشوند آروم لب زد :

_حالت خوبه ؟؟

بی حال اهووومی زیرلب زمزمه کردم که دستی روی موهام کشید و گفت :

_من آخر یه روز اون نیما رو میکش…..

با ترس سرمو بالا گرفتم و قبل از اینکه حرفش رو تموم کنه دستمو روی لبهاش گذاشتم

_هیس…..بیخیال شو اوکی ؟؟

_نمیشه تا زهرم بهش نریزم بیخیال نمیشم

از آغوشش جدا شم و با انرژی تحلیل رفته ای نالیدم :

_فقط یه طوری باشه که دیگه سراغ من نیاد و آزارم بده

لبه مبل نشستم که با اخمای درهم کنارم نشست و خشن غرید :

_غلط کرده فقط کافیه یه بار دیگه نزدیکت بشه اونوقت آنچنان دودمانش رو به باد میدم که نفهمه از کجا خورده

دستمو به سرم تکیه دادم و با اعصابی داغون نالیدم :

_دیگه حرفش نزن سرم ترکید

_اوکی آروم باش

به سختی لبخندی زدم و گفتم :

_سعی میکنم

دستی روی گونه ام کشید و سوالی پرسید :

_امروز چرا دیر اومدی شرکت ؟؟

فکر نمیکردم تا این حد منو زیر نظر داره که متوجه حتی نیم ساعت غیبتم شده باشه

با تعجب نگاهمو توی صورتش چرخوندم و با خنده گفتم :

_تو منو چک میکنی ؟؟

آروم روی نوک بینی ام کوبید و جدی گفت :

_به این نمیگن چک کردن عزیزم فقط نگرانتم !!

شونه ای بالا انداختم و با شیطنت گفتم :

_بله بله درست میفرمایید

خندید که ادامه دادم :

_هیچی امروز دنبال خونه میگشتم برای همین یه کم دیر شد تا بیام

با کنجکاوی پرسید :

_چی شد پیدا کردی ؟؟

مایوس سرمو پایین انداختم

_نه تو فکر اینم که اگه شد ماشینم رو بفروشم

_چی ؟؟؟

_مجبورم‌…. آخه پولم نمیرسه اینطوری شاید حداقل یه سوییت کوچیک گیرم بیاد

درحالیکه نگاه خیره اش به چشمام میدوخت دستامو گرفت و یکدفعه بی هیچ مقدمه ای گفت :

_بیا با من زندگی کن !!

از حرف و پیشنهادی که بهم داده بود چندثانیه خشک شده موندم یعنی واقعا میخواست من رو به خونه زندگیش راه بده ؟؟

با تعجب اشاره ای به خودم کردم و گفتم :

_واقعا میخوای من بیام خونت ؟؟

با دیدن حالم تو گلو خندید و گفت :

_آره مگه غیر تو ، کسی دیگه ای هم اینجا هست ؟؟

_نه ولی خوب خوب…..

نمیدونستم چی بگم و چه عکس العملی نشون بدم و از طرفی شوکه شده بودم که گفت :

_بهانه نیار قبول کن بره

دروغ چرا تو دلم مهمونی بود از اینکه جورج رو داشتم که همه جوره پشتبانم بود و بیخیالم نمیشد خوشحال بودم

ولی همین که دهن باز کردم تا قبول کنم با یادآوری امیرعلی و خانوادم که هیچ جوره قبول نمیکردن من با دوست پسرم زندگی کنم پشیمون شدم

اگه بخوام از خونه جدا بشم و این موضوع رو بفهمن صد در صد باز سر اینکه خونه دوست پسرم میخوام برم دعوا و بحث راه میندازن

من این رو نمیخواستم و دنبال آرامش بودم پس دستمو از دستاش بیرون کشیدم و جدی گفتم :

_ممنون از لطفت ولی نمیتونم !!

گیج نگاهش رو بین چشمام چرخوند و سوالی پرسید :

_چرا ؟؟!

پوووف خدایا ….
حالا چطور من این شرایط رو توضیح میدادم و از عقاید خانوادم براش حرف میزدم ، دستی به صورتم کشیدم و کلافه گفتم :

_نمیشه چون خانوادم اینطوری دوست ندارن و نمیزارن

آهانی زیرلب زمزمه کرد و با اخمای گره خورده ای گفت :

_یادم نبود داداشت خیلی پیگیره

اهووومی زیرلب زمزمه کردم و ناامید بلند شدم

_من دیگه برم یه خورده کار دارم باید انجامش بدم

بی حرف سری در تایید حرفام تکون داد که به سمت در رفتم ولی همین که میخواستم درو باز کنم و بیرون برم صدام زد و گفت :

_اگه آپارتمانی که توش زندگی نمیکنم رو بهت بدم چی ؟؟ بازم مخالفت میکنن ؟؟

با تعجب به سمتش چرخیدم

_چی ؟؟

بلند شد و همونطوری که به سمتم میومد گفت :

_یه آپارتمان نزدیک شرکت دارم که مبله اس وقتی که نمیتونستم تا خونه برم و کارام زیاد بود شب اونجا میموندم اگه بخوای میدمش به تو !!!

باورم نمیشد دارم همچین چیزی میشنوم با چشمایی که از خوشی برق میزدن ناباور پرسیدم :

_واقعا ؟؟

جدی گفت :

_آره شوخی که نمیکنم و ک…..

باقی حرفش با پریدن من و حلقه کردن دستام دور گردنش نصف و نیمه موند تکونی به خودم دادم و با شادی جیغ زدم :

_واااای خدا عاشقتم

تو گلو خندید و دستاش دور کمرم حلقه کرد ، با هیجان زودی ازش جدا شم و دستپاچه گفتم :

_من برم وسایلم جمع کنم هااا ؟؟

با خنده سری تکون داد و گفت :

_برو

برای تشکر ازش جلو رفتم و با عجله بوسه کوتاهی روی گونه اش نشوندم و زیرلب زمزمه کردم :

_ممنونم !!

بدون اینکه منتظر پاسخی از جانبش باشم با خجالت از اتاقش بیرون زدم ، بعد از جمع کردن وسایلم بی معطلی از شرکت بیرون زدم

ولی همین که پشت فرمون نشستم تازه فهمیدم چه غلطی کردم و چه کولی بازی درآوردم با دست محکم به پیشونیم کوبیدم و خطاب به خودم عصبی زمزمه کردم :

_اههههه گندت بزنن الان پیش خودش میگه دختره چه هوله

دندونامو حرصی روی هم فشردم ، کاری بود که کرده بودم پس تنها باید بیخیال میشدم و وقتی میدیدمش به روی خودم نمیاوردم

با این فکر تا حدودی خودم رو آروم کردم و بعد از چرخوندن سوییچ ماشین روشن کردم و با سرعت توی جاده افتادم

نوشته فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۷۲ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل این مطلب در مستر رمان

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا