آخرین مطالب

رمان پسرخاله پارت ۴۱

وای که دلم میخواست زمین دهن وا بکنه و منو ببلعه. همه چیز خراب شد اونم با ورود یهویی و بیخبرانه ی یاسینی که اصلا نمیدونستیم کی و چه جوری فهمید ما اینجاییم….
از خجالت حتی نمیتونستم سرمو بالا بگیرم.صورتم رنگ باخته بود و جرات نداشتم مستقیم به چشمهاش نگاه کنم.
دستمو گرفت و کشون کشون منو به سمت در برد.
لحظه ی آخر سر برگردوندم و نگاهی به بهراد انداختم.
چه غم انگیز و شوکه کننده.
دیگه حتی نمیتونستیم احتمالا پنهونی هم باهمدیگه باشیم.
دنبالمون اومد و گفت:

-یاسین صبر کن بزار توضیح بدم بعد هرجا دلت خواست برو…

یاسین لحظه ی آخر از رفتن منصرف شد.ایستاد درحالی که همچنان مچ دستم رو سفت و محکم نگه داشته بود.راهی که باهم سمت در اومده بودیم ر دوباره برگشت چون حس کردم این حرف بهراد حسابی کفریش کرده….
رفت سمت بهراد.چندقدمیش که ایستادیم زل زد تو چشمهاش و گفت:

-توضیح بدی؟؟

-آره

-آره و درد ….تو چی رو میخوای توضیح بدی!؟ چیزی هم‌مونده که قابل توضیح باشه؟ اصلا
تو…تو چطوری تونستی با این دختره وارد رابطه بشی!؟

منظورش از دختره منی بودم که مچ دستم توی دستش بود و سرم خم.تا کی باید سکوت میکردیم؟
تا کی باید نباید با کسی که دوستش دارم میبودم چون اون نمیخواد.
بهراد نفس عمیقی کشید و در جواب سوال یاسین گفت:

-من سمت سوفیا نرفتم…بهش گفتم ادامه دادن و ورود به این رابطه غلط…بودن ما باهم خواسته ی سوفی بود….اون خواست…خواسته ی دلش….

نمیتونستم ازش عصبانی بشم چون اینو درست میگفت.
من بودم که اصرار کردم.
من بودم که وسوسه اش کردم.اون از همون اول حرف یاسین رو پیش کشید و گفت اگه بدونه قشقرق به راه مینداره من مجاب نمیشدم اما حس میکردم این رفتارش خیلی مردونه نبود.
میتونست همچین چیزی رو نگه….
یاسین با صدای زلند داد زد:

-اون خواست تو واسه چی قبول کردی هااان !؟

حس میکردم این منم که باید به همه چیز خاتمه بدم.
به این جرو بحث.
یه این بگو مگو…در حقیقت این منم که باعث شدم رفاقت چندین و چندساله ی اونا زیر سوال بره.
لبهامو رو هم فشردم و قبل از اینکه هر کدومشون بخوان حرفی بزن دستمو به زور از چنگ یاسین جدا کردم و گفتم:

-آره من خواستم…

حرف من یه سکوت کوتاه ایجاد کرد.
نفس زنان ادامه دادم:

-من خواستم باهم باشیم چون دوستش داشتم.چون ازش خوشم اومده بود.من میخواستم باهم باشیم اما اون از تو می ترسیداز خراب شدن رابطتتون می ترسید…من بودم که اصرار کردم من بودم که خواستم….

صدای دادش تو کل خونه پیچید:

-تو غلط کردی…

نه ترسیدم، نه حرفم رو پس گرفتم.دندونامو روهم فشردم و زل زدم تو چشمهاش و پرسیدم:

-چرا !؟ چون یکی رو دوست دارم ؟

حالت صورتش جوری بود که انگار خیلی در تلاش تا خیلی چیزارو نگه.چشماشو باز و بسته کرد و گفت:

-سوفیا دهنتو ببند…

داد زدم:

-نمیخوااام…نمیخوام دهنمو ببندم…میخوام با بهراد بمونم چون دوستش دارم چون عاشقشم…

یقه لباسمو تو چنگ گرفت و دستشو بالا برد بزنه توی گوشم اما خودش رو کنترل کرد و هرجور شده جلوی خودش رو گرفت.
با نفرت و تاسف پرسیدم:

-چیه؟ میخوای بزنی!؟ تو خیلی خودخواهی…خیلی…خودخواهی که خودت میتونی آزاد باشی اما به من اجازه نمیدی با کسی باشم که دوستش دارم و دوستم داره …

خندید.نمیدونم به کدوم قسمت از حرفم اما خندید.خمده های از سر عصبانیت.
از سر احمق بودن طرف مقابلش….
سرش رو به دو طرف تکون داد و گفت:

-کسی که دوست داره آره؟؟ که دوست داره….هه…

چرخید سمت بهراد.انگشت اشاره اش رو به سمتش گرفت و گفت:

-تو دوستش داری!؟ داری ؟ نگو آره که همچین میزنم دیگه هیچوقت نتونی پاشی..میزنم که اسمتم یادت بره…

سرمو به سمت یاسین برگردوندم و بهش نگاه کردم.انتظار اینو داشتم که بی تعلل بگه آره منو دوست داره ولی سکوت کرده بود.
یاسین دویاره با صدلی بلند گفت:

-د حرف بزن دیگه…حرف بزن.بگو …مگه میشه آدم همزمان دونفرو دوست داشته باشه!؟
اگه سوفیارو دوست داری پس واسه چی عین هَولا دنبال سوگندی؟
واسه چی همش با اون میپری!؟
واسه چی برای اینکه دوباره باهم باشین زمین و زمانو بهم می ریزی؟ یه شبو پیش سوگند میگذرونی یه شبو با سوفیا ؟
اگه اون عشقته پس سوفیا چیکاره ات میشه؟

هاج و واج، متحیر و شوکه سرم رو به سمت یاسین برگردوندم و بهش خیره شدم….

این نوشته رمان پسرخاله پارت ۴۱ برای اولین بار ظاهر می شود در رمان وان.

اتصال به انتشار دهنده این مطلب

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا