آخرین مطالب

رمان هلما و استاد ب تمام معنا پارت ۶۲

هیچکس مخصوصا من توقع همچین کاری از آریا نداشتیم .
من که هم شوکه شده بودم هم ذوق مرگ ، تو صورت مامان باباش نشونه ناراحتی به خاطر حرف آریا و اینجور چیزا نبود . برعکس خیلی هم ریلکس بودن .
مثل اینکه همه جوره هوای پسرشونو داشتن و اینجور چیزا براشون مهم نبود .
بابام بالاخره سکوتو شکست و گفت : آقای راد مثل اینکه شما از همین اول کاری اومدی که خودتو ثابت کنی . گفتن این حرفا خیلی شجاعت میخواد .
مثل اینکه دیگه باید تسلیم بشیم .

بعد هم یه لبخند محوی زد و رو به من گفت : هلما جان آقا آریا رو راهنمایی کن اتاقت تا حرفاتونو بزنین .
آروم از جام بلند شدم و بلافاصله آریا هم بلند شد . با هم دیگه از پله ها رفتیم بالا.
باور نمی‌کردم آریا کنارمه . انگار داشتم خواب می‌دیدم .
درو باز کردم و به آریا تعارف کردم که بره تو .
وقتی رفتیم تو درو بستم .
من نشستم رو تخت ، آریا هم همون‌جوری وایساده داشت دیوارا رو نگاه میکرد .
همون جوری که دستش تو جیب شلوارش بود و داشت به عکسای رو دیوار نگاه میکرد گفت : اینا همش خودتی ؟
_نه خاله قزیه . ولی ورژن جوونشه .

_حدس زدم چون انقدر خوشگل نیستی .
اینو گفت و ریز خندید .
جامدادی رو میز عسلی اتاقمو پرت کردم سمتش و گفتم : خیلی بیشعوری .
بلند خندید و گفت : اوه اوه چه عروس پاچه گیری . اینجوری بخوای بکنی نمیگیرتما .
_بیخود میکنی .
همون جوری که داشت اتاقو دید میزد بهش گفتم : چرا اون حرفو زدی ؟
رژ قرمزمو از رو میز آرایشم برداشت و گفت : کدوم حرف ؟
_همونی که گفتی هزار تا سکه میخوای مهرم کنی .
_خواستم تو دل باباتون بیشتر جا باز کنم . خودت هم که دیدی نتیجشو . دو هیچ به نفع ما .
فعلا که دل باباتون در انحصار ماست .

لبخندی زدم و گفتم : مامان بابات نظری ندارن؟ اونا چرا هیچی نگفتن ؟
_وقتی هیچی نمیگن یعنی موافقن ‌.
بعد رو به روی آینه وایساد و رژ رو برد سمت لبش که گفتم : چیکار می‌کنی دیوونه ؟
خندید و گفت : هیچی می‌خوام شبیه تو بشم . می‌خوام ببینم خوشگل میشم یا نه .
دوباره برد سمت لبش که زود از رو تخت بلند شدم و رفتم رژو از دستش گرفتم .
_بده من اونو .
رژو ازش گفتم و گذاشتم رو میز . چند لحظه ساکت بودیم که یهو بلند خندیدم .
_چیه به چی میخندی ؟
_یهو قیافتو تصور کردم با رژ قرمز .
دونفری زدیم زیر خنده‌.
وایسادم کنار میز آرایشم و آریا رفت رو تخت نشست .
_هیچوقت فکر نمی‌کردم اتاقت اینجوری باشه.
_چجوری ؟
_انقدر هنرمند که نقاشی عکساتو بزنی دیوار .
_کار من نیست . پونه نقاشی کرده.
_همون پس ، آخه خودت همچین آدمی نیستی .
خواستم با حرص برم سمتش که دستشو برد بالا و گفتم : غلط کردم ‌. خانواده ام پایینن ، به جوونیم رحم کن .

رفتم نشستم کنارش و آروم گفتم: من هنوز سر حرفم هستم .
سرشو آروم خم کرد سمتم و گفت : کدوم حرف؟
_تا وقتی جلوی کلی آدم تو یه جای شلوغ ازم خواستگاری نکنی از جواب بله خبری نیس

اول با قیافه ای هنگ کرده بهم زل زده بود . بعد از هنگی دراومد .
یه پوزخندی زد و گفت : شوخیشم بی مزه اس .
جدی گفتم : شوخی نکردم . میتونی امتحان کنی.
بازم حرفمو جدی نگرفت و از جاش بلند شد . رفت سمت کتابام تو کتابخونه و یکم براندازشون کرد .
منم همچنان بهش زل زده بودم .
بعد رفت سمت آینه و دستی به موهاش کشید .
از تو آینه بهم نگاه کرد و گفت : خدایی داری کیف می‌کنی همچین شوهر جذابی گیرت اومده ها .
پوزخندی زدم و گفتم : نچایی یوقت ، چه نوشابه ای هم باز میکنه برای خودش .
یه دیوونه فقط مثل من می‌تونه بهت جواب بله بده که البته من فعلا نمی‌خوام اینکارو کنم .
با جدیت برگشت سمتم و گفت : هیچ معلوم هست چی داری میگی ؟ از وقتی که اومدیم اتاق هی حرف از جواب منفی میزنی . این حرفا چیه داری میزنی ؟
مثل اینکه واقعا داشت باورش میشد که دارم جدی میگم .
_این حرفا واقعیته که جنابعالی به مسخره گرفتی .
بلند خندید و گفت : بلند شو ، بلند شو بریم پایین . مخت تاب برداشته فک کنم . من جنبه شوخی ندارم . جدی جدی باورم میشه .

هووف ، زهی خیال باطل . آقا هنوز باورش نشده . یجوری باید بهش میفهموندم.
از جام بلند شدم و دونفری از اتاق اومدیم بیرون.
تا از پله ها اومدیم پایین بابام گفت : خب ، نظرت چیه دخترم .

سرمو انداختم پایین .
همه فکر کردن من نظرم مثبته مخصوصا آریا . چون خیلی ریلکس و با لبخند به روبرو زل زده بود . بعد از چند ثانیه سرمو آوردم بالا و گفتم : من باید فکرامو بکنم . هنوز مطمعن نیستم
اینو که گفتم همه با تعجب بهم زل زدن . مخصوصا آریا که اصلا تصورشو نمی‌کرد من همچین حرفی بزنم و فک میکرد شوخی باشه .
با چشایی گرد شده بهم زل زده بود .

منم با لبخند بهش زل زدم که یعنی حالا باورت شد حرفم جدیه و شوخی ندارم ؟

آریا همچنان با بهت بهم زل زده بود .
ولی بقیه دیگه عادی شده بودن .
یکم که گذشت یهو بابای آریا از جاش بلند شد و گفت : خب دیگه ما باید رفع زحمت کنیم .
مامانم گفت : بمونید حالا . اینجوری که خیلی بد شد .
مامان آریا هم بلند شد و گفت : نه ممنون . شما ببخشید ما کلی زحمت دادیم .
پس خبر از شما . هر وقت نظر هلما جون عوض شد یا نظر قطعیشونو گرفتن باهامون تماس بگیرید .

بعد هم ستاره و مادرش بلند شدن .
وقتی از خونه داشتن میرفتن بیرون حواسم به آریا بود که چقدر گرفته و دمغ بود .
اصلا باورش نمیشد بهش جواب مثبت ندادم . تو خوابش هم نمی‌دید همچین بلایی سرش بیارم .
ولی من بهش گفته بودم و اون جدی نگرفته بود .
همین که رفتن و خداحافظی کردن ، بابام زود گفت : بیا اینجا ببینم .
رفتم پیشش و گفتم : بله ؟
تو چشام زل زد و گفت : تو واقعا میخوایش ؟
سرمو انداختم پایین و هیچی نگفتم .
از سکوتم فهمید جوابم چیه .
_خب تو که دوسش داری چرا جواب رد دادی بهش ؟
_جواب رد ندادم فقط خواستم ببینم واقعا چقدر منو میخواد . خواستم امتحانش کنم ببینم اگه بهش جواب رد بدم بازم میاد دنبالم یا نه . بی‌خیالم میشه یا ن .
لبخندی زد و گفت : الحق که دختر خودمی . پسر بدی نبود . تو نگاهش خوندم که عاشق واقعیه و از اون الکیا نیست . امیدوارم همون طوری که تو میگی بشه و جلو بیاد .

بعد از اینکه حرفام تموم شد رفتم اتاق و نشستم رو تخت .
دلم واسه آریا سوخت . بدجور زدم تو برجکش . الان فک کنم رفته رگشو زده .
از این فکرا خندم اومد .
خواستم بهش زنگ بزنم ولی با خودم گفتم حتما الان خیلی شوکه اس .
زنگ بزنم بدتر عصبانی میشه .
گوشیو خاموش کردم و خوابیدم

ساعتای هفت بود که گوشیم زنگ خورد .
برش داشتم و قطعش کردم .
از جام بلند شدم و رفتم از اتاق بیرون .
وقتی صبحونه خوردیم حاضر شدم که برم دانشگاه .
وقتی رسیدم دانشگاه و رفتم تو سالن ، از لای در به اتاق اساتید نگاه کردم .
هرچقدر گشتم آریا رو ندیدم ‌.
نکنه به خاطر حرف دیشبم ازم ناراحت شده بود و دیگه نباید دانشگاه ؟
بیخیال شدم و رفتم کلاس .
ولی نمیتوتستم نگران نباشم .
وقتی رفتم تو ، زود رفتم پیش پونه ‌ تا منو دید گفت : به به عروس خانم ، بله رو دادی و خلاص ؟
فک کنم الان جفتتونم تو فضا سیر میکنین.
نشستم رو صندلی و فقط بهش زل زدم .
_چرا اونجوری نگام می‌کنی ؟ قضیه دیشبو بگو ببینم . تا بیای اینجا کلی دلم آب شد تا از زبون خودت بشنوم .
با قیافه ای خنثی بهش نگاهش کردم و گفتم : بهش جواب منفی دادم .
میدونستم باور نمیکنه و دقیقا هم زدم به هدف چون اول بلند خندید بعد گفت : بامزه بود . تو گفتی منم باور کردم . بعد از کلی سختی به هم رسیدین حالا میگی جواب منفی دادی ؟
نفسی از رو حرص کشیدم و گفتم : پونه دارم جدی میگم . حالا میخوای باور کن یا نکن‌.
بعد از چند لحظه دست ازخنده برداشت و گفت : یعنی چی ؟ حالت خوبه ؟ چیزی زدی ؟
_چیزی نزدم . حالم هم خیلی خوبه .
_چرا دیوونه ؟ مگه احمقی ؟ چرا همچین خریتی کردی ؟
_نه خر نیستم به لطف شما . اونجوری هم بهش جواب رد ندادم . فقط گفتم مطمعنم نیستم و باید بیشتر فکر کنم ‌.
_خب این گاو بازیا یعنی چی آخه ؟ مگه خودت کلی لحظه شماری نمی‌کردی واسه این روز ؟ چرا با دست خودت زدی خرابش کردی ؟
_یهو کل باغ وحشو بهم نسبت بده خیال خودتو راحت کن . من فقط خواستم امتحانش کنم ، همین . براش شرط گذاشتم که اگه منو بخواد باید یه جای شلوغ جلوی کلی آدم ازم خواستگاری کنه .
_هه اونم قبول کرد ؟ فکر کردی فیلم هندیه که طرف بخاطرت بره بالای هواپیما آویزون بشه؟ اینجا ایرانه عزیزم با قوانین اسلامی و شرعی .

_آره می‌دونم ولی من این شرطو گذاشتم براش. چه بخواد چه نخواد باید انجام بده ، اون اگه منو دوست داشته باشه باید همچین کاری رو بکنه .
_بشین تا انجام بده برات . خره اون دیگه باید چیکار کنه بفهمی عاشقته ؟ تو کلاس که جلو همه اعتراف کرد دوستت داره ، بخاطرت هم تا الان هرکاری کرده.

همون لحظه در باز شد و آریا اومد تو .

قیافش دمغ بود . باید حدس میزدم .
وقتی اومد تو و نشست پشت میزش ، فاتحمو خوندم .
باید تشخیص میدادم که اصلا نباید دم پرش نزدیک شد .
حضور و غیاب که کرد کلاسو شروع کرد .
تا آخر کلاس هم به هیچکی نگاه نکرد.

🍁🍁
🆔 @romanman_ir

این نوشته رمان هلما و استاد ب تمام معنا پارت ۶۲ برای اولین بار ظاهر می شود در رمان وان.

اتصال به انتشار دهنده این مطلب

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا