آخرین مطالبرمان

رمان عشق ممنوعه استاد پارت ۹۴

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

_کیه آریاس ؟؟

_نه یکی از دوستام بود

با رنگی پریده دستی به صورتش کشید و گفت :

_به من دروغ نگو !!

پووووف کلافه ای کشیدم باز میخواست هر طوری شده از زیر زبونم حرف بیرون بکشه بی اهمیت به حرفاش به طرفش رفتم و با یه حرکت دستمو زیرپاش گذاشتم و به آغوشم کشیدمش

با جیغ خفه ای دستاش دور گردنم حلقه کرد که با عجله به طرف اتاق راه افتادم و درحالیکه روی تخت میخوابوندمش خطاب بهش گفتم :

_بسه هرچی خرابکاری کردی حالا یه کم استراحت کن

روی تخت دراز کشید و با اخمای درهم گفت :

_بالاخره جوابم رو ندادی !؟ گفتم خودش بود ؟؟

ای بابا عجب گیری افتاده بودم از دست اینا ، خودم کم مشغله ذهنی ندارم اینم گیر داده ببینه کیه

_فکر کن آره….حالا که چی ؟؟

با ترس خیره چشمام شد و یکدفعه بی هیچ مقدمه ای گفت :

_بیا زودتر عقد کنیم

با تعجب سرمو کج کردم و با بهت لب زدم :

_بلههههه ؟؟

به تاج تخت تکیه داد و جدی گفت :

_گفتم بیا عقد کنیم و بعدش بریم پیش پدر و مادرت زندگی کنیم

چی؟؟ برم پیش اونا چیکار ؟؟ انگار حالش خوب نیست و از ترس داره چرت و پرت میگه

_دیوونه شدی ؟!

لبخند بدجنسی گوشه لبش نششت و گفت :

_نه اتفاقا خیلی هم حالم خوبه

چپ چپ نگاش کردم که با سرفه ای گلوش رو صاف کرد و ادامه داد :

_ببین اینطوری هم من جام امنه و هم به نفع توعه چون اینطوری اونا باور میکنن که ما واقعا عاشق همیم و بیخیالت میشن

” نازلی “

به زمین خیره شده و توی فکر فرو رفته بود همه این حرفا رو به این خاطر بهش زدم چون قصدم فقط و فقط رفتن به اون خونه کذایی و نزدیکی بیشتر با اون زن به اصطلاح مادر بود

چون هرچی بیشتر بهشون نزدیک میشدم نقطه ضعفایی بیشتری ازشون به دست میاوردم و اینطوری میتونستم ضربه های محکمتری بهشون بزنم

ولی مطمعن نبودم آرادی که جدیدا میونه اش با پدرش شکراب شده این موضوع رو قبول میکنه یا نه !!!

منم نمیتونستم بیشتر از این اصرار کنم چون بهم شک میکرد و اینم اصلا خوب نبود پس باید یه طوری رفتار میکردم که یعنی من فقط قصدم کمک به توعه !!

دستی به ته ریشش کشید و با اخمای درهمی گفت :

_فکر نکنم فکر خوبی باشه

ای خداااا حالا آقا داره ساز ناسازگاری میزنه حالا چی بهش بگم تا قانعش کنم ؟!

آهان فهمیدم !!

خودم رو به ناراحتی زدم و با لب و لوچه آویزونی گفتم :

_ولی من که میترسم اینجا تنها بمونم

انگار داره به چیز عجیبی نگاه میکنه چندثانیه بی حرف نگام کرد و جدی گفت :

_ترس ؟! با وجود این همه نگهبان و بادیگاردی که برات گذاشتم مسخره اس

ای وااای حالا چی میگفتم ؟! هرچی میگم یه چیزی برای گفتن داره و برام دلیل و منطق میاره نگاه هراسونم توی کاسه چرخوندم و با چیزی که به ذهنم رسید بی معطلی گفتم :

_آریا بخواد اونا رو سه سوته نِفِله میکنه ولی اگه پیش خانوادت باشم نمیتونه دست از پا خطا کنه میدونی که چی میگم ؟؟

کنارم لبه تخت نشست و درحالیکه خیره چشمام میشد گفت :

_همه این چیزایی رو که میگی درک میکنم و میفهمم ولی من بخاطر خودت نمیخوام به اون خونه برم چون مطمعنم خانوادم باهات برخورد خوبی نمیکنن و اونی که اذیت میشی خودتی !!

آخی عزیزم چقدر به فکرمه …خودمم میدونستم اگه پا داخل اون خونه بزارم چیزی جز درد و عذاب در انتظارم نیست ولی من تصمیمم رو گرفته بودم پس خیره چشماش شدم و گفتم :

_من باهاشون کنار میام عیبی نداره

لبش رو گزید و جدی پرسید :

_مطمعنی ؟؟!

مطمعن ؟! یعنی واقعا میتونستم وجود اون زن رو کنار خودم تحمل کنم و کنار کسی کسایی که ازشون متنفرم نفس بکشم ؟؟

با اخمای درهم توی فکر فرو رفته و به یقه لباس آراد خیره شده بودم که دستی به پیراهنش کشید و گفت :

_به چی اینطوری خیره شدی ؟؟ با تو بودم گفتم از تصمیمت مطمعنی ؟؟

به خودم اومدم و درحالیکه کلافه روی تخت دراز میکشیدم گفتم :

_آره هستم دیگه کم بپرس !!

با دیدن خُلق تنگم و یکدفعه عوض شدن حال و هوام با تعجب ابرویی بالا انداخت و گفت :

_یکدفعه چی شدی؟!

_هیچی فقط پاشو برو کارها رو بکن هرچی فِسو فِس کردی بسه !!

با تعجب لب زد :

_چه کاری ؟! کاری ندارم که

چپ چپ نگاهش کردم و گفتم :

_اینا رو هم من باید یادت بدم که باید بری دنبال کارهای مراسم و عاقد و آرایشگر و ش….

توی حرفم پرید و درحالیکه روی صورتم خم میشد با خنده گفت :

_آرایشگر ؟؟ چی شده دنبال سرخاب سفیدابی دختر

چشم غره ای بهش رفتم و درحالیکه دستم روی گونه اش میگذاشتم و سعی داشتم به عقب هُلش بدم گفتم :

_برو بابا اصلا هیچی نمیخواد فقط پاشیم بریم خونه بابات تا همشون باور کنن

به سختی بوسه ای روی گونه ام نشوند و با لحن خاصی گفت :

_نووووچ اینطوری نمیشه باید جلو چشم همه و رسما زنم بشی

اینم جدیدا یه چیزیش میشه ها … یه طوری رفتار میکنه انگار عاشق پیشمه و آرزوش اینکه فقط با من باشه

وقتی دید دارم به طرز عجیبی نگاش میکنم ازم فاصله گرفت و درحالیکه به طرف کمد لباسی میرفت بلند گفت :

_خوووب دیگه شوخی بسه من برم بیرون یه مقدار کار دارم شاید تا شب برنگردم توام نمیخواد بترسی پر خونه نگهبانه

بی حوصله از اینکه همش مجبورم بودم یه جا بشینم شونه ای بالا انداختم و زیرلب آروم گفتم :

_باشه

با بالاتنه برهنه و پیرهن به دست به سمتم برگشت و درحالیکه با تعجب نگاهی بهم مینداخت سوالی پرسید :

_چیزی شده؟؟

عصبی از اینکه مجبور بودم همش خونه بمونم بهش پشت کردم و گفتم :

_نه مگه باس چیزی شده باشه ؟!

بعد از چند دقیقه صدای قدماش که به سمت در برمیداشت نشون از بیرون رفتنش میداد در همون حال جدی گفت :

_اوکی من رفتم مواظب خودت باش

بدون اینکه حتی جوابش رو بدم توی سکوت سرمو بیشتر تو بالشت فرو کردم چشمام روی هم گذاشتم ولی هرکاری میکردم مگه خوابم میومد ؟!

چون تموم مدت خواب بودم در واقع این چشمام حق دارن که برای یه ثانیه روی هم نرن ؛ کلافه روی تخت نشستم حالا باید چیکار میکردم ؟؟

یکدفعه با یادآوری کسایی که قبلا باهاشون توی یه محل زندگی میکردم و الان خیلی وقته اینجام و فراموششون کردم دلم گرفت و دستی به صورتم کشیدم

حالا که آراد خونه نیست شاید میتونستم برم یه سر محله بزنم آره اینطوری خیلی خوب میشه با این فکر با خوشحالی خواستم از تخت پایین برم که یکدفعه با دیدن سر وضعم آه خفه ای از بین لبهام بیرون اومد

با این حالم مطمعنن چند قدم برنداشته بودم با کله پخش زمین میشدم حالا چطور میخواستم این همه راه رو حداقل تا پایین و سوار شدن به ماشینی برم

غمگین لبه تخت نشستم که با دیدن تلفن روی پاتختی چشمام برقی زد و برش داشتم ولی همین که میخواستم زنگ بزنم یادم افتاد که اصلا شماره ای از هیچکدومشون ندارم

در واقع توی محلمون جز یکی دونفر کسی گوشی نداشت و منم هیچ شماره ای به خاطرم نمیومد پوووف هر راهی که میرفتم تموم درا به روم بسته بودن ، عصبی گوشی روی تخت پرت کردم و با دلتنگی که دچارش شده بودم سرمو بین دستام گرفتم

اینم از این که حتی یه شماره هم حفظ نکردم یعنی هیچ وقت فکر نمیکردم شاید روزی لازمم بشه ، الانم که حوصله ام توی این خونه بزرگ سررفته بود و دوست داشتم یه کاری بکنم ولی هرچی فکر میکردم هیچ چیزی به ذهنم نمیرسید

کلافه روی تخت دراز کشیدم و توی خودم جمع شدم که یکدفعه چشمم خورد به یکی از کمدا که درش نیمه باز مونده بود و چیزی به چشمم میومد هرچی چشمامو ریز میکردم تا ببینم چیه

نمیتونستم تشخیص بدم با کنجکاوی نیم خیز شدم و با دقت بیشتری نگاه کردم ولی بازم دقیق متوجه نشدم نه اینطوری فایده نداشت

بلند شدم و درحالیکه دستمو به دیوار تکیه میدادم به هر سختی که بود خودم رو به کمد رسوندم و کامل درش باز کردم که با دیدن گاوصندوق داخلش سوت بلندی کشیدم و زیرلب گفتم :

_پس این همه مدت تو اینجا بودی کوچولو ؟؟

اگه میتونستم بازش کنم و از داخلش چیز به درد بخوری پیدا کنم خیلی خوب میشد و حتما به کارم میومد

دستی روش کشیدم و آروم شروع کردم به رمز زدن ولی هرچی بیشتر تلاش میکردم بیفایده تر بود و قفلش قصد باز شدن نداشت لعنتی زیرلب زمزمه کردم

یعنی رمزش رو چی گذاشته ؟!
کلافه لبمو زیر دندون فشردم و به فکر فرو رفتم که با پیچیدن طعم تلخ خون توی دهنم فهمیدم که چه غلطی کردم

با صورتی درهم دستی به لب پایینم کشیدم و زیرلب شروع کردم به غُرغُر کردن ، حالا چطوری باید این لعنتی رو باز میکردم اگه میتونستم از دوستای قدیمیم کمک بگیرم

عالی میشد ولی بدیش این بود که فعلا چلاق شده بودم و نمیتونستم جایی برم و از طرفی هم نمیتونستم اونا رو اینجا بیارم چون فقط کافی بود آراد ببینتشون اون وقت گند کار درمیومد

و هرچی رشته کرده بودم پنبه میشد پس باید احتیاط به خرج میدادم خودم تموم تلاشم رو میکردم هرچی رمز که به ذهنم میرسید که شاید گذاشته باشه وارد کردم ولی هیچ کدوم درست نبود

خسته همونجا روی زمین نشستم و سرمو به کمدها تکیه دادم و چشمام رو بستم که یکدفعه با چیزی که توی ذهنم جرقه خورد چشمام تا آخرین درجه باز شد و با خوشحالی با خودم زمزمه کردم :

_شاید همین بازش کرد خدا رو چه دیدی ؟؟

بلند شدم و درحالیکه دستمو روی قفل میزاشتم زیرلب بسم الله ای گفتم و رمز رو وارد کردم که صدای تق باز شدن توی گوشم پیچید و باعث شد لبخندی کل صورتمو بپوشونه

اوووه پس آقای خودشیفته رمز رو تاریخ تولدش گذاشته

سرمو با تاسف به اطراف تکونی دادم و زیرلب زمزمه کردم :

_حالا اگه گاوصندوقش رو به راحتی خالی کنن بدش میاد آخه این چه رمزیه که گذاشتی گُل پسر !!

درست عین دیونه ها خنده بلندی کردم و با شوق و ذوق درش رو باز کردم و نگاهمو بین وسایلی که داخلش بود چرخوندم ، با دیدن یه مقدار پول

با لذت دستمو روشون کشیدم و زیرلب زمزمه وار گفتم :

_اووووم بوی زندگی‌ میدید شماها

به طرف خودم کشیدمشون و قصد برداشتنشون رو داشتم ولی با یادآوری اینکه ممکنه بعدا آراد شک کنه و بفهمه که سر وقت گاوصندوقش رفتم

پشیمون شده به عقب هُلشون دادم و حرصی زیرلب غریدم :

_اههههه نمیشه که لعنتی !!

هنوز داشتم با ناراحتی پولا رو نگاه میکردم که چشمم خورد به چند تا پاکت نامه که گوشه گاوصندوق به چشم میخوردن

با کنجکاوی اولی رو بلند کردم و با دقت بازش کردم و برگه ها رو بیرون کشیدم سند ملکی به نامش بود چشمام برقی زد و با دقت بیشتری متنش رو خوندم

اووووه متراش رو ببین چقدر زیاده اونم کجا ؟! بالا شهر ، جایی که ما گداگشنه ها ۵۰ مترم زمین نداریم چه برسه به ویلای چندهزار متری آقا

پوزخندی گوشه لبم نشست ، معلوم نیست چقدر دیگه خودش و باباش از این زمینا و ملکا دارن ولی کور خوندن اگه دیگه بزارم آب خوش از گلوشون پایین بره

تموم پاکتای دیگه رو باز کردم که همه جز سند ملک و املاک چیز دیگه ای نبودن جالبیش اینجا بود که همه هم به نام خود آراد بودن معلومه وقتی بابای به این پولداری داشته باشی بایدم توی پول قلت بخوری

نمیدونم چقدر درگیر بودم و داشتم دونه به دونه و با دقت همه رو بررسی میکردم که به کل از اطراف غافل شده و‌ توی دنیای بی خبریم فرو رفته بودم که یکدفعه با شنیدن صدای ماشینی که از توی حیاط به گوشم رسید وحشت زده بی حرکت موندم و نگاهم روی وسایل پخش شده اطرافم چرخید

با هول ولا نمیدونم چطوری همه چیزایی که از توی گاوصندوق بیرون آورده بودم رو تقریبا داخلش پرت کردم درش رو‌ با ضرب بستم و قفل کردم

با شنیدن صدای قدمایی که به اتاق نزدیک میشد دستپاچه در کمد رو بستم و با همون وضعیت بد و چلاقم سعی کردم قدمام رو تندتر بردارم و از محل فضولی که کرده بودم فرار کنم

تقریبا نزدیک تخت بودم که بخاطر ترس و دستپاچه بودنم پاهام به لبه قالیچه توی اتاق گیر کرد و درحالیکه پخش زمین میشدم صدای داد بلندم بود که توی اتاق پیچید

_ااااااخ خدا

در اتاق با ضرب باز شد و آراد وحشت زده با چشمایی گرد شده نگاهش رو‌ توی اتاق چرخوند و با دیدن من که پخش زمین شده بودم با عجله به سمتم قدم برداشت و با نگرانی پرسید :

_چی شده ؟؟!!

با صورتی از درد جمع شده آب دهنم رو به زور قورت دادم و به دروغ گفتم :

_بلند شدم برم بیرون هوایی بخورم که پام گیر کرد به قالیچه اینطوری شدم

زیر بغلم رو‌ گرفت و کمکم کرد بلند شم

_ای بابا دو دقیقه نمیتونی آروم بگیری !!

هنوزم قلبم تند تند میزد و از ترس اینکه ممکن بود سر دستم رو بگیره و متوجه کارم بشه دستام میلرزید بعد از اینکه به کمکش بلند شدم

همونطوری که سعی میکردم ازش فاصله بگیرم برای اینکه به چیزی شک نکنه اخمامو توی هم کشیدم و با بغض ساختگی گفتم :

_چیه خودت میری بیرون هرجایی میخوای میگردی بعد از من توقع داری بیست و چهاری روی تخت دراز به دراز بیفتم ؟!

_یه طوری میگی میری میگردی انگار میرم خوشگذرونی بابا دو دقیقه رفتم دنبال کارام

جوابی بهش ندادم تا بحث بیشتر از این کش نیاد فقط پشت بهش روی تخت نشستم و با نفس نفس دستمو روی سینه ام که به شدت بالا پایین میشد گذاشتم خطر از بیخ گوشم گذشته بودا

توی حال خودم بودم که آراد صدام زد و با حرفی که زد یخ کردم و با حرص لبمو زیر دندون فشردم

_در کمد رو تو باز کردی و به وسایلم دست زدی ؟!

کمد ؟! نکنه همون کمدی که گاوصندوق توشه رو میگه ؟! آب دهنم رو صدادار قورت دادم و به سختی لب زدم :

_نه من به چیزی دست نزدم

_پس وسایلم کجان ؟! به جز تو کی جرات داره بهشون دست بزنه

ای خدا من که چیزی ازش برنداشتم و همه رو کامل سرجاشون گذاشتم پس چطور فهمیده؟؟
نکنه یکی از پوشه ها از دستم روی زمین افتاده؟؟

حتما الان پیش خودش فکرای بدی درموردم میکنه و اعتمادش رو نسبت بهم از دست میده چیزی که من اصلا نمیخواستم ، کار خودم رو تموم شده میدیدم

پس با استرس به سمتش چرخیدم تا زیر همه چی بزنم و بگم خبر ندارم و اگه خیلی کار بیخ پیدا کرد به دروغ اعتراف کنم که فقط محض کنجکاوی این کارو کردم

ولی همین که چشمم بهش افتاد با دیدن لباس زیری که دستش بود و حرصی بالا پایینش میکرد چشمام گرد شد و با دهن نیمه باز خیره حرکاتش که با اخمای درهم دونه دونه درشون میاورد و با دقت بررسیشون میکرد شدم

با بهت انگشت اشاره ام رو سمتشون گرفتم و گفتم :

_اینا رو میگی ؟!

دندوناش روی هم سابید و با حرصی عجیب گفت :

_آره تموم تنم بوی عرق میده خواستم برم دوش بگیرم میبینم با بقیه لباسا قاطی شدن و چندتاییشون رو هم نیست

حالا که فهمیده بودم جریان چیز دیگه ایه تقریبا آرامش گرفته بودم پس دستمو به نشونه برو بابا تو هوا تکونی دادم و با چندش گفتم :

_من به لباس زیرای تو دست بزنم ؟! عوووق

توی کمد پرتشون کرد و به سمتم قدمی برداشت

_از تو هیچ چیزی بعید نیست

چشم غره توپی بهش رفتم ببین برای دوتا دونه شو..رت چطوری من رو قبض روح کرد حالام شاکیه که حتما کار من بوده

_بسه برو رَد کارت که اصلا حوصله ندارم

پشت بهش روی تخت دراز شدم و با حرص ادامه دادم :

_پیش همون دخترایی که رفتی و عملیات داشتی مطمعنا لباساتم پیششون جا گذاشتی و از اون ورم من نوکرت نیستم برم سراغ کمدات برای تمیزکاری که همه لباسات رو با هم قاطی کنم

شیطون گفت :

_ میبینم که اینجا یکی حسودیش شده !!

هه منو حسودی ؟؟ نمیدونست جریان از چه قراره و من چیکار کردم وگرنه این حرفامو پای حسودی کردن نمیذاشت

در برابر حرفش سکوت کردم و سعی کردم یه کم ریلکس کنم تا لرزش بدنم که از ترس بهم دست داده بود کمتر بشه

ولی مگه آراد بیخیال میشد ؟؟
بالای سرم دست به سینه با لبخند مرموزی ایستاده بود و نگاه از صورتم نمیگرفت

شاکی چشم غره ای بهش رفتم و گفتم :

_باز چیه ؟؟

چشمکی زد و گفت :

_میخوای ؟!

چشمامو ریز کردم و کنجکاو پرسیدم :

_چی ؟!

اشاره ای به هیکل خودش کرد و با لحن مرموزی آروم گفت :

_عملیات !!

چند ثانیه بی حرف نگاش کردم این واقعا باورش شده من حسودی کردم و ازش رابطه میخوام ؟! لبامو بهم فشردم تا خندم نگیره

دستمو روی هوا تکونی دادم و بلند گفتم :

_بیا برو بابا

انگار واقعا سر حال خودش نباشه دستش به سمت باز کردن دکمه هاش رفت و درحالیکه برای ثانیه ای هم نگاه از هیکل من نمیگرفت جدی گفت :

_نووووچ نمیشه نمیزارم به چیزی حسودی کنی و تو دلت بمونه

واه …. به معنای واقعی دیووونه شده
یکی نیست بهش بگه خودت حالت بده و رابطه میخوای چرا درست حسابی نمیگی و با این چرت و پرتا سعی داری همه چی بندازی گردن من !!

پیراهنش رو کناری پرت کرد و با یه حرکت روم خیمه زد ، دستم روی سینه اش نشست و خواستم مانعش بشم ولی با فکری که به ذهنم رسید سکوت کردم و لبخند مرموزی گوشه لبم نشست چرا از این موقعیت سو استفاده نکنم و به چیزایی که میخوام نرسم

از لبخند روی لبم چیز دیگه ای برداشت کرد چون انگشتش روی لب پایینم کشید و با لحن مرموزی گفت :

_میبینم که خیلی خوشت اومده

چشمامو با ناز باز و بسته کردم و آروم پِچ زدم :

_هوووووم ولی بستگی به توام داره و اینکه بدونم شرایط چطوره

سرش پایین آورد و درحالیکه لباشو به پوست گردنم میکشید آروم گفت :

_یعنی چی ؟؟

با حرکت لباش داشت حالم عوض میشد چشمامو محکم روی هم فشردم و سعی کردم در مقابلش مقامت کنم

_یعنی اینکه فکر کنم تا حالا فهمیده باشی من هیچ چیزی رو مجانی انجام نمیدم

انگار بهش شوک وارد شده باشه خشک شده لباش روی پوست گردنم بی حرکت موند و بعد از چند ثانیه انگار به خودش اومده باشه سرش رو بلند کرد

و درحالیکه با ناباوری نگاهش رو توی چشمام میچرخوند گفت :

_داری شوخی میکنی دیگه !!!

بدون اینکه خجالت بکشم تو چشماش زُل زدم و جدی لب زدم :

_نووووچ زندگی خرج داره دیگه !!

یکدفعه چشماش شد کاسه خون و رگ گردنش وَرم کرده بیرون زد و با صدای خشنی توی صورتم غرید :

_دیگه نبینم اینطوری مثل زنای خراب حرف بزنی هاااا

از صدای داد بلندش به خودم لرزیدم و چشمام بستم که از روم بلند شد و خشن درحالیکه خم میشد پیراهنش رو از روی زمین برمیداشت ادامه داد :

_فقط کافیه یه بار دیگه همچین حرفی از دهنت بشنوم عواقبش هرچی شد پای خودته

پیراهنش تنش کرد و با صورتی از خشم سرخ شده بالای سرم ایستاد و بلند فریاد زد :

_فهمیدی ؟؟

فکر نمیکردم همچین عکس العملی نشون بده با ترس سری در تایید حرفش تکون دادم

که نگاه به خون نشسته اش رو ازم گرفت و عصبی از اتاق بیرون زد و درو رو محکم بهم کوبید

با بیرون رفتنش از اتاق همونطوری که یقه پیراهنم که کشیده و روی شونه ام کج کرده بود درست میکردم به آرادی که اینطوری عصبی شده بود فکر کردم

باورم نمیشد تا این حد بهش برخورده باشه و که بیخیال همه چی بشه و اینطوری بره

” آراد “

از سالن بیرون زدم و کلافه توی حیاط رفتم و برای کنترل اعصابم شروع کردم پشت سر هم نفس عمیق کشیدن لعنتی داشتم دیوونه میشدم

نمیدونم چرا نازی جدیدا اینطوری شده بود و یه جورایی حرفا و حرکات عجیب غریب از خودش نشون میداد اوایل هیچی نمیگفتم و سرسری ازشون رد میشدم

ولی الان فرق میکرد
اینکه من از فرط دوست داشتن میخواستم بهش نزدیک بشم و ببوسمش ولی اون اینطوری عکس العمل نشون میداد و بعدشم که اون حرف لعنتی رو زد که باعث شد دیووونه شم

یعنی چی که مثل زنای خراب رفتار میکرد و میخواست از من بابت بوسیدن و لمس کردن تنش هم پول بخواد و باج گیری کنه ؟؟

در کل بحثم پول نبود چون اصلا برام ارزشی نداشت و اگه میگفت احتیاج دارم در حد توانم هرچی میخواست بهش میدادم ولی اینکه الان درست وسط رابطه دربیاد اینطوری پول ازم بخواد و ارزش خودش رو پایین بیاره به هیچ وجه برام قابل هضم نبود

با دستای مشت شده لگد محکمی به تکه سنگ جلوی پام زدم و زیرلب عصبی غریدم :

_اوووف چته دختر !!

اینقدر طول حیاط رو بالا پایین کرده بودم که دیگه پاهام درد گرفته بود ولی یه ذره هم از شدت عصبانیم کم نشده و هر ثانیه ای که میگذشت بدتر آماده انفجار میشدم

خودمم درک نمیکردم چرا اینطوری شدم و این حال بدم از چیه و چه مرگم شده !!

ولی اینو دقیق میدونستم که جدیدا این دختر بدجوری برام مهم شده و اونقدری حسم نسبت بهش عوض شده که به کوچکترین حرفش‌ هم عکس العمل نشون میدم

نه اینطوری نمیشد
باید درست حسابی باهاش صحبت میکردم تا ببینم چشه و دلیل این حرکات بچگانه اش چیه !!

با این فکر عقب گرد کردم و عصبی وارد خونه شدم ولی همین که در اتاق باز کردم با دیدن صحنه رو به روم همونجا توی قاب در خشک شده ایستادم و ناباور به نازی زل زدم

باورم نمیشد اینی که اینطوری با بدنی برهنه روی تخت پشت به من نشسته و اینطوری موهاش با دلبری روی یکی از شونه هاش ریخته نازی باشه

یعنی قصدش از این کاراش چی میتونست باشه ؟؟
با دست پس میزنه با پا پیش میکشه و من رو توی منگنه میزاره که چی بشه ؟؟

قصدش از این آزار و اذیت های من چی میتونست باشه ؟؟

دست لرزونم رو به در تیکه دادم و با بدنی که به لرزه در اومده بود قدمی جلو گذاشتم و آروم صداش زدم :

_نازی ؟!

موهاش روی شونه هاش تکونی داد و درحالیکه به سمتم برمیگشت آروم لب زد :

_هووووم چیزی میخوای ؟؟

من میخ بدنش که حالا فقط و فقط با موهای بلندش پوشیده شده ، بودم و بدون اینکه تکونی بخورم حتی قدرت پلک زدن هم نداشتم

این دختر قطعا مرگ من بود
هیچ وقت تا حالا توی عمرم برای بودن با دختری له له نزده و بیقرار نبودم

دستام برای لمس تنش بی طاقت بودن و حس میکردم نفسم بالا نمیاد ولی همین که میخواستم بهش نزدیک تر بشم مدام حرفاش توی ذهنم مرور میشد

اینکه برای هر چیزی از من پول میخواست و اصلا براش اهمیت نداشت من چه فکری در موردش میکنم و این بود که برام سخت بود

اینکه حتی برای تن و‌ بدن خودشم ارزش قائل نمیشد و انگار به آدم دیگه ای تبدیل شده باشه تموم رفتاراش عوض شده بود برام سوال بود که چطور یه آدم اینقدر تند عوض میشه

به زور لبای خشکیدم رو تکونی دادم و درحالیکه سعی میکردم نگاهمو از تنش بگیرم به سختی لب زدم :

_باید باهم حرف بزنیم

به کنارش روی تخت اشاره ای کرد و گفت :

_باشه بیا

قدمی سمتش برداشتم ولی با یادآوری اینکه کنارش نمیتونم خوددار باشم پشیمون شده ایستادم و به سمت مبل گوشه اتاق رفتم و همونطوری که روش مینشستم با صدای که لرزش داشت آروم گفتم :

_اینطوری نمیشه باید درست حسابی درباره مشکلاتمون حرف بزنیم و حلشون کنیم اوکی ؟؟

جلوی چشمای منتظرم و بدون توجه به حرفام با لبخند مرموزی گوشه لبش بلند شد و با کاری که کرد دهنم نیمه باز موند و آب دهنم رو صدا دار قورت دادم

خدایا معلوم هست داره چیکار میکنه !!

باورم نمیشد اینی که اینطوری با بدنی برهنه روی تخت پشت به من نشسته و اینطوری موهاش با دلبری روی یکی از شونه هاش ریخته نازی باشه

یعنی قصدش از این کاراش چی میتونست باشه ؟؟
با دست پس میزنه با پا پیش میکشه و من رو توی منگنه میزاره که چی بشه ؟؟

قصدش از این آزار و اذیت های من چی میتونست باشه ؟؟

دست لرزونم رو به در تیکه دادم و با بدنی که به لرزه در اومده بود قدمی جلو گذاشتم و آروم صداش زدم :

_نازی ؟!

موهاش روی شونه هاش تکونی داد و درحالیکه به سمتم برمیگشت آروم لب زد :

_هووووم چیزی میخوای ؟؟

من میخ بدنش که حالا فقط و فقط با موهای بلندش پوشیده شده ، بودم و بدون اینکه تکونی بخورم حتی قدرت پلک زدن هم نداشتم

این دختر قطعا مرگ من بود
هیچ وقت تا حالا توی عمرم برای بودن با دختری له له نزده و بیقرار نبودم

دستام برای لمس تنش بی طاقت بودن و حس میکردم نفسم بالا نمیاد ولی همین که میخواستم بهش نزدیک تر بشم مدام حرفاش توی ذهنم مرور میشد

اینکه برای هر چیزی از من پول میخواست و اصلا براش اهمیت نداشت من چه فکری در موردش میکنم و این بود که برام سخت بود

اینکه حتی برای تن و‌ بدن خودشم ارزش قائل نمیشد و انگار به آدم دیگه ای تبدیل شده باشه تموم رفتاراش عوض شده بود برام سوال بود که چطور یه آدم اینقدر تند عوض میشه

به زور لبای خشکیدم رو تکونی دادم و درحالیکه سعی میکردم نگاهمو از تنش بگیرم به سختی لب زدم :

_باید باهم حرف بزنیم

به کنارش روی تخت اشاره ای کرد و گفت :

_باشه بیا

قدمی سمتش برداشتم ولی با یادآوری اینکه کنارش نمیتونم خوددار باشم پشیمون شده ایستادم و به سمت مبل گوشه اتاق رفتم و همونطوری که روش مینشستم با صدای که لرزش داشت آروم گفتم :

_اینطوری نمیشه باید درست حسابی درباره مشکلاتمون حرف بزنیم و حلشون کنیم اوکی ؟؟

جلوی چشمای منتظرم و بدون توجه به حرفام با لبخند مرموزی گوشه لبش بلند شد و با کاری که کرد دهنم نیمه باز موند و آب دهنم رو صدا دار قورت دادم

خدایا معلوم هست داره چیکار میکنه !!

بلند شد و همونطوری با بدنی برهنه که فقط و فقط با موهای بلند و پرش پوشیده شده بود به سمتم میومد رو به روم ایستاد و آروم و با ناز گفت :

_بگو گوش میدم

واقعا از من توقع داشت الان حرف بزنم ؟! اونم توی این وضعیتی که جلوم ایستاده ؟؟
دهنم مدام برای گفتن حرفی باز و بسته میشد ولی جز آوایی نامفهوم چیزی از بین لبهام خارج نمیشد

انگار لال شده باشم هیچ حرفی نمیتونستم بزنم ، به خودم که اومدم کلافه دستی به صورتم کشیدم و گفتم :

_اول برو لباست رو بپوش

دستی به موهای پریشون دورش کشید و با لحن خاصی گفت :

_چرا ؟! مگه اینجوری دوست نداری؟؟

پوزخندی گوشه لبم نشست اینطوری که معلوم بود دوست داشت باهام بازی کنه….اوکی منم باهات همبازی میشم ببینم آخرش کی کم میاره

سرمو بالا گرفتم و همونطوری که نگاه خیره ام به تن و بدنش میدوختم با لحنی شهو…تی گفتم :

_خیلی هم دوست دارم ولی به شرطی که بخوام حال کنم و زیر…م باشی نه الان که میخوام دوکلام صحبت کنم

روی مبل با فاصله کنارم نشست و درحالیکه نگاهش رو توی صورتم میچرخوند لبشو آروم گاز گرفت و گفت :

_هووووم اونوقت در چه موردی ؟؟

با اینکه دیدنش توی این موقعیت برام سخت بود مخصوصا وقتی اینطوری پاهاش نیمه باز گذاشته بود و با چشمای خمار نگاهم میکرد

ولی نباید تا زمانی که مشکلم باهاش حل بشه بهش رو میدادم ، پس کلافه نگاه ازش گرفتم و درحالیکه دستی پشت گردنم میکشیدم نفسم رو با فشار بیرون فرستادم و گفتم :

_در مورد خودمون و رفتارای عجیب و غریب تو !!

_رفتارای من ؟؟ عجب !!

از لحن شاکی و متعجبش خنده ام گرفت یه طوری رفتار میکرد انگار نه انگار اونه که عوض شده و الان اینطوری لخت راحت جلوی من نشسته و قصد تحر…یک کردنم رو داره

نه از اول که اونقدر خجالتی بود نه از وضع الانش….اشاره ای به سروضعش کردم و کنایه وار لب زدم :

_یه موردش رو الان یه نگاه به خودت بندازی متوجه میشی و یه مورد دیگه هم پول خواستنت برای هربار لمس تنت

نیم نگاهی به خودش انداخت و‌ بیخیال گفت :

_چیه ؟! مگه صدبار تا حالا اینطوری منو دیدی پس خجالت مخالت چی بکشم ؟؟

یه کمی خودش به سمتم کشید و جدی ادامه داد :

_در ثانی هرکسی هرکاری که میکنه بابتش پول میگیره یا نه ؟؟

چپ چپ نگاهش کردم گفتم :

_آدم بابت دوست داشتن و رابطه ای که خودشم بهش نیاز داره مگه پول میگیره ؟؟

به خودش اشاره ای کرد و گفت :

_من ؟؟؟ دوست داشتن ؟؟

یعنی میخواست بگه علاقه ای بهم نداره و اینا همش فیلمه ؟!

سرمو جلو بردم و درحالیکه نگاه خیره ام رو توی صورتش میچرخوندم روی لبهای درشت و خواستنیش مکثی کردم و با لحن آرومی زمزمه کردم :

_هووووم یعنی میخوای بگی هیچ حسی نسبت به من نداری ؟؟

آب دهنش رو صدادار قورت داد و سکوت کرد

حالا نوبت بازی کردن من باهاش بود وقتی که خودش اینطوری قصد آزار منو داره من چرا بیخیالش بشم و یه کم سر به سرش نزارم تا یاد بگیره دیگه با دُم شیر بازی نکنه

آروم دستمو روی بازوش کشیدم و درحالیکه کم کم بالا میومدم نفسمو توی گردنش خالی کردم و با لذت لبای خیسمو روی پوست گردنش کشیدم که تو خودش جمع شد با دیدن این حرکتش لبخندی کنج لبم نشست

_نمیخوای جوابم بدی ؟؟

با صدای لرزونی حق به جانب گفت :

_توهم زدی آقا من هیچ حسی به تو ندارم و هر رابطه ای با تو داشتم فقط به اجبار بوده و مجبور بودم تحملت کنم تا آقا کوچولوت بخوابه فهمیدی ؟؟

با این حرفش نمیدونم چرا عصبی شدم و به قدری بهم فشار اومد که نگاهمو توی چشمای گستاخش چرخوندم و با حرص لب زدم :

_اگه هیچ حسی نذاشتی پس اونی که بلند آ…ه و نا…له میکرد و ازم بیشتر میخواست لابد عمم بوده؟؟

توی چشمای به خون نشسته ام خیره شد و بدون هیچ تردیدی گفت :

_ اونا هیچ کدومشون واقعی نبودن

دندون قروچه ای کردم و با خشم چیزی بهش گفتم که ناباور نگام کرد

” نازلی ”

_اوکی اگ اینطوره پس هرچی میخوای بهت میدم فقط بزار برخلاف دفعه های قبل کامل رابطه داشته باشیم

حرفش مدام تو گوشم زنگ میخورد و ناباور خیره دهنش شده بودم ، یعنی واقعا همچین چیزی ازم میخواست ؟؟

یا اصلا من میتونستم بخاطر منافع و پول همچین چیزی رو بهش بدم و کلا قید همه چیمو بزنم ؟! وقتی‌ دید هیچی نمیگم و سکوت کردم پوزخند صداداری زد و گفت :

_چیه ؟! مگه پول نمیخواستی ؟؟

اشاره ای به پایین تنم کرد و با لحن خاصی ادامه داد :

_گفتم که هرچقدر ارزش داشته باشه میدم

با اینکه برام سخت بود ولی سرمو کج کردم و جدی لب زدم :

_هرچی ؟؟

دستشو روی بالا…تنه ام نوازش وار کشید که نفس تو سینه ام حبس شد ، یکیشون توی مشتش فشرد و با چشمای که شهو…ت ازشون میبارید گفت :

_آره هرچی که بخوای

بخاطر حرکت دستش نمیتونستم ذهنم رو متمرکز کنم و ببینم چیکار باید بکنم با نفس های تحلیل رفته به پشتی مبل تکیه دادم که لبخندی گوشه لبش نشست

و درحالیکه تقریبا روم خم میشد دست دیگه اش روی شکمم نشست و درحالیکه آروم به سمت پایین میبردش چشمای خمارش توی صورتم چرخوند و سوالی پرسید:

_هووووم نگفتی منتظرما

آب دهنم رو قورت دادم و با نفس های بریده به زور گفتم :

_نه نمیتونم بکار…تم رو بهت بدم و آیند….

باقی حرفم با حرکت دورانی دستش روی قسمت پایین…تنه ام قطع شد بی اختیار چشمام روی هم رفت و آ…ه بلندم بود که سکوت اتاق رو شکست

نه من اینو نمیخواستم که اینطوری به سادگی منو توی مشتش بگیره و بازیم بده
دستم روی دستش نشست و خواستم دستشو پس بزنم

_نه نکن

که با حس خیسی زبونش روی گردنم دستم سست و بی حس شد ، با شدت بیشتری به کارش ادامه داد و کنار گوشم با صدای که از زور شهوت میلرزید سوالی پرسید :

_چقدر ؟! زود باش قیمت بگو

_ولم کن

بدون اینکه کوچکترین تکونی بخوره سرش رو بالا گرفت و همونطوری که هنوز دستش روی بدنم بود و به کارش ادامه میداد نگاهش رو توی چشمام چرخوند و جدی لب زد :

_من هنوزم روی حرفم هستم فقط کافیه قیمتت رو بگی !!

چشمام مدام روی هم میفتاد و بی حال و سست شده بودم و به سختی با نفس نفس لب زدم :

_این مورد قیمتی نداره

_مطمعنی ؟؟

دهن باز کردم که باز مخالفت کنم ولی لباش رو با شهو…ت خاصی روی لبهام گذاشت و با عطش شروع کرد به بوسیدنم ، منم توی حال بدم بدون توجه به حرفایی که زده بودم همراهیش کردم

که یکدفعه دستاش دو طرفم گذاشت و به طرف خودش کشیدم اینطوری تقریبا روش افتادم که دستش رو تحر…یک وار روی تنم کشید و به بوسه های خیسش ادامه داد

توی دنیای دیگه ای فرو رفته و انگار مغزم از کار افتاده باشه پاهام دو طرفش روی مبل گذاشتم و درحالیکه دستامو دور گردنش حلقه میکردم چنگی توی موهاش زدم

و به طرف خودم کشیدمش که سرش توی گردنم فرو کرد با حس پایین…تنه باد…کرده اش بین پاهام انگار دیوونه شده باشم بی اراده دستم روی دکمه های پیراهنش نشست و با عجله شروع کردم به باز کردنشون

با دیدن عضله های شکمش نفس تو سینه ام حبس شد دستمو نوازش وار روشون کشیدم و درحالیکه خم میشدم با نفس نفس لبهامو روی تنش کشیدم

که یکدفعه صدای آ…ه مردونه اش توی اتاق پیچید و با صدای دورگه ای از شهو…ت نالید :

_ااااخ داری میکشی منو دختر

با شنیدن صداش انگار تازه به خودم اومدم خشک شده همونطوری ایستادم و لبام روی تنش بی حرکت موند

خدایا من داشتم چیکار میکردم ؟؟
من قصدم چیز دیگه ای بود و میخواستم از این طریق چیزی ازش بکنم ولی الان خودم تو بغلش ولو شدم

تا سرمو بالا گرفتم سرش رو جلو آورد تا ببوستم دستمو روی لبهای گرم و خواستنیش گذاشتم و جلوی چشمای بهت زده اش مانعش شدم

_نکن !!!

دستمو کنار زد و با صدای دورگه ای گفت :

_باز چته ؟؟

یعنی واقعا نمیدونست من چه مرگمه ؟!
چه ساده منو بازی داد و یه طوری تحر…یکم کرد که بی بهونه خودمو به دستش بسپارم و بعدش که خوب استفادشو کرد پشتم بهم بخنده !

درحالیکه سعی میکردم از بغلش جدا بشم و فاصله بگیرم با صورتی درهم گفتم :

_هیچی فقط تمومش کن

هنوز کامل ازش فاصله نگرفته بودم که کمرم رو محکم گرفت و درحالیکه به خودش میچسوندم کلافه گفت :

_کجا ؟؟ شِرو وِر گفتن رو بس میکنی یا نه ؟؟

دستمو روی سینه اش گذاشتم و با تقلا سعی کردم فاصلم رو باهاش حفظ کنم

_ای بابا فکر کن پشیمون شدم

اشاره ای به بین پاهاش کرد و عصبی از پشت دندونای کلید شده اش غرید :

_هه پشیمونی ؟؟ ببین به چه روزی انداختی منو

بیخیال شونه ای بالا انداختم

_به من چه !!

عصبی نگام کرد و با نفس نفس زدن هایی که نشونه حال بدش بود گفت :

_یه بار بهت هشدار میدم بس کنی بازی کردن با دُم شیر رو !!

از این که میخواست حرف حرف خودش باشه و به حرفای من اهمیتی نمیداد عصبی موهای بلندم رو از توی صورتم کناری زدم و گفتم :

_بس نکنم میخوای چیکار کنی اون وقت ؟؟

_اوکی ولی بدون خودت خواستی !!

همونطوری که توی بغلش بودم دستاش رو محکمتر دور کمرم پیچید و درحالیکه بلند میشد با کاری که کرد صدای جیغم بلند شد

نوشته رمان عشق ممنوعه استاد پارت ۹۴ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل این مطلب در مستر رمان

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا