آخرین مطالبرمان

دانلود رمان نقاب من در برابر تو ⭐️

نقاب من در برابر تو | نفس.س

نام رمان: نقاب من در برابر تو

نویسنده: نفس

ژانر: عاشقانه ،طنز

.

خلاصه رمان نقاب من در برابر تو :

راجع به دختری هست که هویت واقعی خودش رو از همه پنهان کرده و با سختی زیادی کمی به زندگی خودش آرامش بخشیده، اما فقط کمی.

اما روزی از روزها کسی که ازش متنفره اون رو به کاری مجبور می‌کنه که باعث می‌شه مسیر زندگی اون دختر تغییر کنه، باید ببینیم دخترمون چجوری با سرنوشت کنار میاد و چه‌جوری …

قسمتی از متن رمان نقاب من در برابر تو :

موضوع راجع به دختری هست که هویت واقعی خودش رو از همه پنهان کرده و با سختی زیادی کمی به زندگی خودش آرامش بخشیده، اما فقط کمی. اما روزی از روزها کسی که ازش متنفره اون رو به کاری مجبور میکنه که باعث میشه مسیر زندگی اون دختر تغییر کنه، باید ببینیم دخترمون چجوری با سرنوشت کنار میاد و چهجوری … رمان نقاب من در برابر تو اسم شخصیت های اصلی و نیمه اصلی رمان دانلود رمان ذهن بیمار دل عاشق دانلود رمان تقصیر دانلود رمان سکوت یخ زده رمان نقاب من در برابر تو | ثمین مقدمی

افسون: افسون کننده جیران: آهو تینا: گل سرخ زیبا: زیبا ، قشنگ بهرام: اسم پادشاه ساسانی سپهر: آسمان آرتان: نام برادر داریوش * توی اتاق کار نشسته بودم و همه جا غرق سکوت بود و من خیلی وقت بود که به این سکوت عادت کرده بودم درست از پنج سال پیش، پنج سالی که برای من بدترین روزهای عمرم سپری میشد. درست زمانی که به تکیه گاه نیاز داشتم، خانوادهام پیشم نبودن. یک دختر جوون تنها، بین یک عالمه انسان گرگ صفت یا بهتره بگم گرگ انسان نما، هه! همینطور به گذشته فکر میکردم که یک صدای بلند ایجاد شد؛

سرم رو به طرف منبع صدا چرخوندم و آرتان رو دیدم که در رو محکم کوبیده به دیوار. من: صد بار بهت گفتم در رو اینجوری باز نکن، من نمیدونم تو توی طویله بزرگ شدی؟ دیوانه روان… آرتان: آجی جونم بیخی بابا، ولت کنن تا صبح فحش میدیها! حاال این رو بیخیال، میای بریم بیرون؟ از وقتی دیدمت یا سرگرم شرکت بودی یا تو خونه مگس میپروندی، آخه… من: بسه به اندازه کافی شنیدم، من حوصله ندارم،

دانلود رمان نقاب من در برابر تو نسخه اندروید :

با تینا برو. رمان نقاب من در برابر تو | ثمین مقدمی کاربر انجمن ۵ آرتان: کی میخوای از این پیلهای که دور خودت ساختی بیرون بیای؟ آخه خودت داری داغون میشی من… من: بسه از اتاق من برو بیرون و بهتره دو روز جلوی من آفتابی نشی وگرنه اخراجی! میدونی که شوخی نمیکنم. آرتان با قدمهای بلند و عصبی به سمت در رفت و توی لحظهی اخر برگشت سمتم و گفت: آرتان:

من هر چی گفتم فقط به خاطر خودت گفتم، چون برام مثل خواهر نداشتمی. بعد از این که آرتان رفت، بازم رفتم توی فکر. من فقط با دو نفر رابطه صمیمی داشتم، اون دو تا هم کسانی نبودن جز آرتان و تینا. آرتان پسر شوخ و شیطونی بود و با همه سریع دوست میشد، کسانی رو هم که دوست داشت، سربه سرشون میذاشت، قلب مهربون و پاکی داشت اما خدا اون روز رو نیاره که با کسی لج کنه، دیگه اون موقع هست که… (دانلود رمان نقاب من در برابر تو )

آرتان یک پسر خوشگل و خوش هیکل بود. تینا هم دختر شوخ و شادی بود، دختر معمولی بود ولی چهره بانمکی داشت اما یکی از عادتهای بدش اینه که وقتی عصبانی و یا هیجان زده میشه، دیگه براش مهم نیست تو چه موقعیتی هست و هر کاری ازش سر میزنه. و اما من، من دختری مغرور هستم با کسی صمیمی نمیشم، صاحب یک شرکت طراحی لباس هستم و آرتان و تینا کارمندهای این شرکتند. قیافه سادهای دارم اما همه میگن که زیبایی چشمگیری دارم، من دختری هستم با موهای بلند موج دار خرمایی صورت گرد و پوست سفید،

ابروهای کمونی، ل**بهای صورتی قلوهای، دماغ کوچیک و آخرین چیزی که توی چهرهام خیلی جلب توجه میکنه، چشمهای به رنگ شبمه. رمان نقاب من در برابر تو | ثمین مقدمی کاربر انجمن ۶ چون چشمهای من درشت و کشیده است، زیبایی زیادی به صورتم داده. بابام همیشه میگفت: »چشمهای تو من رو یاد چشمهای آهو میندازه.« به همین خاطر اسم من رو جیران گذاشته،

نقاب من در برابر تو :

به معنی آهو. اما به دلیل اتفاقهایی که در گذشته برام افتاده برای خودم یک شناسنامه دیگه هم درست کردم تا کسی از هویت واقعی من خبر دار نشه و اسم دومم رو گذاشتم افسون و حتی آرتان و تینا هم از هویت واقعی من خبر ندارن. با این که خیلی اتفاقهای بد توی زندگیم افتاده اما همیشه خدا رو شکر میکنم. پنچ سال گذشته و االن هم من ۲۲ سالمه و مدرسه رو جهشی خوندم. به خودم که اومدم دیدم ساعت کاری تموم شده و باید به سمت خونه حرکت کنم،

پس کیفم رو برداشتم و سوار ماشین مازراتی سیاهم شدم، به خاطر شغلم وضعیت مالی عالی داشتم. وسطهای راه بودم که گوشیم زنگ خورد؛ هندزفری رو توی گوشم گذاشتم و بدون این که ببینم کیه تماس رو وصل کردم. من: الو بفرمائید؟ بهرام: سالم، خوبی خانم، یک وقت به من یک زنگی چیزی نزنی! با صدای نحسش از اینکه گوشی رو جواب دادم پشیمون شدم. من:

کم وراجی کن، تو همین طوری الکی به من زنگ نمیزنی! چی میخوای از من؟ بهرام: یک شرطی داره که از زندگیت به کل خارج بشم اونم اینه که امشب برات یک ماموریت دارم که باید انجامش بدی. من: فکر کردی من غالم حلقه به گوِشتم، نخیر جناب من برای تو حتی تره هم خورد نمیکنم. رمان نقاب من در برابر تو | ثمین مقدمی کاربر انجمن ۷ بهرام: باشه مشکلی نداره، منم تا آخر بیخ ریشتم. ( دانلود رمان نقاب من در برابر تو )

من:

هوف، حاال ماموریت چیه؟ بهرام: باید برام از یک خونهای، یک چیزی بیاری. من: خودت که فلج نشدی، برو خودت ازصاحب خونه بگیر. بهرام: نه دیگه خانمی، میری از خونه صاحبش میدزدی. من: چی؟ مرتیکه بیشعور آشغال، فکر کردی من چیم؟ کارم دزدیه که برم از خونه مردم برات دزدی کنم؟ بهرام: گفتم که مشکلی نداره منم … من: میدونم میخوای چی بگی،

این کار رو برای آخرین و اولین بار انجام میدم و تو هم بعد این کار از زندگی من گم میشی میری بیرون. بهرام: باشه قبوله، آدرس و ساعتش رو اس میکنم برات و توضیح هم باید بگم… من: االن نزدیک خونهام، بعد ا خودم بهت زنگ میزنم، توضیح بده.

بهرام: اوکی خانم مارپل. گوشی رو قطع کردم و رفتم داخل خونهام، لعنت به تو بهرام. بهرام نامزد سابقم بود، چون بابام دوست داشت با بهرام ازدواج کنم و من هم دیگه خسته شده بودم از روال یک نواخت زندگیم، قبول کردم ولی بعد فهمیدم که چه کثافت کاریهایی میکنه به همین خاطر عقد رو بهم زدم اما هنوز سایه نحسش روی زندگیم هست. همین طور که لباسهام رو عوض میکردم، مشغول فکر کردن بودم.

دانلود رمان نقاب من در برابر تو :

بعد از این که کارهام رو انجام دادم و کمی استراحت کردم اس از طرف بهرام اومد؛ وقتی به بهرام زنگ زدم و بهم توضیح داد، مشغول آماده شدن بودم. یک تیپ سر تا پا مشکی زدم تا توی شب زیاد معلوم نباشم. رمان نقاب من در برابر تو | ثمین مقدمی کاربر انجمن ۸ یک کوله برداشتم و توش گوشی و چند تا طناب و یک دستگاه که قفل در رو باز میکرد برداشتم. بهرام بهم یک اسلحه کلت هم داده بود،

یک صدا خفه کن هم برداشتم تا صدا نداشته باشه. این بهرام هم عجب چیزهایی دارهها! چون توی بچگی رفته بودم کالس تیر اندازی و دفاع شخصی، میتونستم تفنگ بگیرم دستم. از خونه زدم بیرون و به سمت ماشینم رفتم، ماشین رو روشن کردم و حرکت کر دم. یک آهنگ هم از بهزاد لیتو گذاشتم به نام “باال سری.” اون همونی که بم میده آرامش ته شو درد و دل کردم گفتم.

دانلود نقاب من در برابر تو :

بارها بش بحثو گفت برو مث کوه پشتتم خوب باش رو تو دیگه کار ما چشم بستو میمونم به فکرت چون تویی که میکنی حالمو خوب میکنی حالمو خوب تو تو هر حالت بد یاد دادی طاقت بیارم تو عالم درد یاد گرفتم داشته باشم با همه فرق بچسبم نباشم یه آدم پرت خدا مرسی واسهی استعدادت

کردم استفاده ساختم یه اسم دائم طبق گفتههای بهرام اشغال، یک خونه توی باال شهر تهران بود که صاحبش یک مرد ۲۷ ساله تنها بود که تازه دیروز از سوئد اومده بود و باید براش یک سند از گاوصندوق اون خونه بیارم. ای خدا من دیگه خسته شدم کی میخواد تموم شه این عذابها؟! به خاطر همین خودم رو مغرور و سر سخت نشون میدم تا ازم سوءاستفاده نشه اما حاال…

دیگه رسیده بودم و فکر کردن زیاد رو جایز نمیدونستم. قبل از این که از ماشین پیاده بشم از داشتبورد یک چاقو ضامن دار هم برداشتم چون نمیخواستم از اسلحه استفاده کنم،

چاقو رو توی جیب بزرگ مانتوم گذاشتم. پس ماشین رو یکم دورتر از خونه پارک کردم و زیر یک درخت بزرگ گذاشتم، کوله رو انداختم رو شونهام و به سمت دیوار رفتم. از دیوار که رفتم باال توی حیاط خونه بودم. نگاهی به ویال کردم همهی برقها خاموش بود. خب معلومه کی ساعت ۳ نصف شب مثل من عالفه اخه؟! بعد از کلی ور رفتم با قفل در باالخره در باز شد

رمان نقاب من در برابر تو :

رفتم داخل، سه تا اتاق بود. اولین اتاق که توش چیزی نبود. دومین اتاق هم توش یک مرد خوابیده بود که فکر کنم صاحب خونه بود. آخرین اتاق که درست حدس زدم، توش گاو صندوق بود. البته یک عالمه گشتم تا تونستم پیداش کنم. رمان نقاب من در برابر تو | ثمین مقدمی کاربر انجمن ۱۰ با دستگاهی که بهرام بهم داده بود در گاوصندوق رو باز کردم و سندی رو که گفته بود رو برداشتم.

برای این که مطمئن شم صاحب خونه یا بز رگ نیا بیدار نشده، رفتم و در اتاقش رو آرام باز کردم. همین که خواستم برگردم و در رو ببندم خوردم به گلدون شیشهای کنار در و گلدون افتاد زمین و شکست. وای نه! خراب کردم! معلومه خوابش هم خیلی سبکه، اولش نفهمید چه خبره و فقط گیج به اطراف نگاه میکرد اما از شانس گند من همون موقع گوشیم زنگ خورد! یادم رفته بود صدای گوشی رو قطع کنم.

دانلود رایگان رمان نقاب من در برابر تو :

با صدای زنگ گوشیم دیگه بزرگ نیا به خودش اومده بود و من رو هم دیده بود، منم که دیدم کالهم پس معرکهست، شروع کردم به دویدن. بزرگ نیا هم دنبالم میدوید،

دیگه خسته شده بودم و به حیاط خونه رسیده بودم یک قدم تا در خروج مونده بود که کشیده شدم به سمت عقب و تازه فهمیدم که بزرگ نیا بهم رسیده و بازوی چپم توی دستشه. من صورتم توی قسمت تاریکی بود و بزرگ نیا نمیتونست به صورتم دید داشته باشه. اما من کمی به صورتش دید داشتم ولی هنوز چیزی از صورتش معلوم نبود. فقط میتونستم چشمهای عسلی رنگش رو ببینم.

که یک برق خاصی توش بود. به خودم اومدم و سریع به طور نامحسوس دست راستم رو که ازاد بود به سمت جیب مانتوم بردم و چاقو رو ازش در آوردم و محکم فرو کردم توی شونهی سمت چپش که اون هم تا به خودش بیاد سریع از حیاط زدم بیر ون و سوار ماشینم شدم و پام رو روی پدال گاز فشار دادم. رمان نقاب من در برابر تو | ثمین مقدمی کاربر انجمن ۱۱ در حال رانندگی بودم که دوباره گوشیم زنگ خورد سریع برداشتم. بهرام: چی شد خانم مارپل؟

دانلود رمان نقاب من در برابر تو

چرا چند دقیقه پیش بهت زنگ زدم جواب ندادی؟

من: آشغال تو بودی به من زنگ زدی؟ نزدیک بود گیر بیفتم! بهرام: حاال که سالمی! حاال بگو ببینم شیری یا روباه؟ من: واقعا خیلی پستی! من به خاطر تو رفتم دزدی بعد اون وقت میگی: »

حاال که سالمی!« بهرام: آ آ خانم مارپل، قرار نبود جوش بزنی؛ در ضمن ما هر کدوم کاری داریم انجام میدیم، تو میری برای من دزدی و منم دارم بهت لطف میکنم از زندگیت میر م بیرون، پس با این حساب هر دو بیحساب شدیم. راستی فردا یکی رو میفرستم اون سند رو ازت بگیره. بعد هم قطع کرد، از حرص گوشی رو پرت کردم روی داشتبرد و یک داد بلند زدم. به خونه که رسیدم با همون لباس رو تخت ولو شدم و دیگه نفهمیدم چه اتفاقی دوروبرم میافته. صبح از خواب بیدار شدم و یک تیپ اسپرت شیک زدم و به سمت شرکت حرکت کردم.

وارد شرکت که شدم

صدای جر و بحث میاومد. کمی که دقت کردم فهمیدم منشی داره با یک مرد گنده دعوا میکنه. من: خانم مینایی اتفاقی افتاده؟ منشی با دیدنم سریع بلند شد و گفت: رمان نقاب من در برابر تو | ثمین مقدمی کاربر انجمن ۱۲ منشی:

بله رییس، راستش این آقا اومده و میخواد شمارو ببینه، بهشون میگم باید از قبل هماهنگ کنید اما ایشون حرف خودشون رو میزنند. من: خیلی خب، آقای محترم اتفاقی افتاده؟ مرده: بله من از طرف آقا بهرام اومدم تا… من: خیلی خب فهمیدم چی میخوای، بیا توی اتاقم تا بهت بدم. و بعد من جلو افتادم و اون هم پشتم حرکت کرد، داخل اتاق شدیم. سندی رو که دیشب دزدیدم رو دادم بهش، خواست بره که گفتم: – صبر کن،

به بهرام بگو دیگه از ۱۰ فرسخی من هم رد نشه، فهمیدی؟ مرده: بله. و بعد هم از اتاق خارج شد. کالفه روی کاناپه کنار میز ولو شدم. لعنت به دنیا! لعنت به شانس من! و در اخر لعنت به خودم! * ۲ ساعت گذشته بود که صدای تقه دراومد، اجازه ورود که دادم، تینا اومد داخل، منتظر بهش نگاه کردم تا کارش رو بگه. تینا: سالم خوبی؟ میگم جون افسون یه چی میگم نگو نه، خب؟ راستی قول بده هاپو نشی! من: برو سر اصل مطلب، انقدر حاشیه نرو. رمان نقاب من در برابر تو | ثمین مقدمی کاربر انجمن ۱۳ تینا: با بچهها میخوایم بریم شمال.

من:

خب االن من چیکار کنم؟ مرخصی میخوای؟ تینا: وای تو آخر من رو دق میدی! تو هم باید بیای! من: ببین ت… تینا: نخیر تو منو ببین، میای حرف هم نباشه، من به جای تو پوسیدم! من: آخه… با جیغی که تینا کشید ۱۲ تا سکته رو با هم رد کردم. تینا:

نه میای، باید بیای وگرنه جیغ میکشم آبروت رو میبرم. من: اه! بسه دیگه، خیلی خب میام سرم رو بردی. تینا پرید هوا و جیغی از خوشحالی زد. سری به نشونه تأسف براش تکون دادم. همون دقیقه در با ضرب باز شد که من و تینا از جا پریدیم. آرتان اومد تو و با اضطراب گفت:

آرتان: چی شده؟

کسی چیزیش شده؟ اتفاقی افتاده؟ من قلبم طاقت نداره بگین چی شده؟ وای َنگین که… من: اه بس کن دیگه، این تینا گیر داده بریم مسافرت منم… آرتان آه، گرفتم پس دوباره آژیر این تینا روشن شده! تینا: چی؟ من آژیر هستم! پسرهی مفنگی، حاال که اینطوریه تو هم بوقی.

از کارهای اینا دیگه کم مونده بود بزنم زیر خنده که جلوی خودم رو گرفتم. آرتان به طرف در رفت. آرتان: بیادب. رمان نقاب من در برابر تو | ثمین مقدمی کاربر انجمن ۱۴ و بعد هم سری به نشونه تأسف نشون داد و رفت. خدایا خودت من رو از دست اینا نجات بده.

بعد از اون همه بحث در مورد سفر به شمال، تینا رفت. حرکت کردم و به سمت خونه رفتم، به خونه که رسیدم یادم اومد هیچی در مورد این سفر نمیدونم پس به تینا زنگ زدم. – الو؟ – سالم تینا. تینا اه تویی؟ – آره زنگ زدم ازت بپرسم سفر چهجوریه؟ – آآ راستی یادم رفت بهت بگم، سفرمون دوهفته است، لباس زیاد بردار، دیگه این که فقط من و تو و آرتان نیستیم ۵ نفره دیگه هم هستن ما ۳تا،

دانلود رمان نقاب من در برابر تو :

تا وسط راه میریم، وسطهای راه یک رستوران هست که اونجا اون پنج نفر رو میبینیم، ماشین هم فقط تو بیار، من و آرتان هم تو ماشین تو میشینیم، ماشین زیاد نبریم بهتره، از اون پنج نفر هم چیزی نمیدونم دوستهای آرتانن، هوف دهانم کف کرد انقدر حرف زدم!

راستی فردا حرکت میکنیم ساعت ۱۱ صبح بیا دنبالمون. – خیلی خب فهمیدم، تو هم برو یه استراحتی به فکت بده. – اکی بای. * همهی وسایلهای مورد نیازم رو جمع کردم و لباسهام برای تو راه هم آماده، روی کاناپه گذاشتم که شامل یک مانتو سفید، شلوار ۹۰ مشکی، کفش و کیف ست صدفی، شال سفید – مشکی. ( دانلود رمان نقاب من در برابر تو )

منبع: یک رمان

رمان های پیشنهادی:

دانلود رمان ازدواج اجباری دانلود رمان غزال یا غزاله دانلود دلنوشته لبخند دانلود رمان آوای چشمانت

دانلود فایل pdfدانلود فایل apkدانلود فایل epubآموزش دانلودکانال تلگرامحذف رمان/ مغایرت با قوانیناپلیکیشن

دانلود رمان نقاب من در برابر تو

دانلود رمان نقاب من در برابر تو , رمان نقاب من در برابر تو , رمان نقاب من در برابر تو pdf , رمان نقاب من در برابر تو apk , رمان نقاب من در برابر تو ایفون , رمان نقاب من در برابر تو اندروید , نقاب من در برابر تو , دانلود رمان عاشقانه نقاب من در برابر تو , رمان عاشقانه نقاب من در برابر تو ,

The post دانلود رمان نقاب من در برابر تو ⭐️ appeared first on قصر رمان.

محتوای کامل رو هنوز مشاهده نکردید از اینجا وارد شوید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا