آخرین مطالب

رمان گرگها پارت ۲۲

۶۰)

دو سه روز بود که دوربینو داده بودم به کامیار و اونم با خودش برده بودش بالا..
یه بار که قرصشو براش بردم دیدم توی اتاقش نشسته روی تخت و داره با دوربین ور میره..
خیلی خوشحال شدم که بالاخره تونستم یه چیزی پیدا کنم که بتونه توجه و حواسشو به خودش جلب کنه و کمتر به گذشته فکر کنه..
با حس حضورم مقابل اتاقش، سرشو بلند کرد و نگام کرد..

_بیا تو.. داشتم امتحانش میکردم خیلی پیشرفته و کامله
_هنوز عکسی نگرفتین باهاش؟
سرشو آروم به معنای نه تکون داد..
بنظرم رسید دستش به عکس گرفتن نمیره.. سالها بود که عکاسی نکرده بود و شاید این کار فکرشو میبرد به زمان قبل از حادثه و خاطرات اون روزها رو که مدام از همه چیز و شایدم از خونواده و زن و بچش عکس میگرفت، براش تداعی میکرد..
ولی بالاخره باید از یه جایی شروع میکرد.. نمیخواستم بازم بره تو پیله تنهایی و دردش..

_چطوره امروز یه عکس بگیرین و افتتاحش کنین؟
_نه، حوصله شو ندارم
_فکر میکردم عکاسی رو دوست دارین و حوصله لازم ندارین براش

دوربینو گذاشت یه طرف و دراز کشید روی تخت..
_دوست داشتم یه وقتایی.. اونروزا دیگه گذشت

نباید میزاشتم بازم بره تو فاز غم.. خیلی براش زحمت کشیده بودم تا بالاخره خنده شو و شوقو تو چشماش دیده بودم..
_پس حداقل به من یاد بدین من عکس بگیرم باهاش.. خدا تومن پول دادم براش.. شلوارمو فروختم تا تونستم بخرمش نمیشه که بزارم خاک بخوره

با حرفم خنده اومد رو لبش..
_دقیقا کدوم شلوارتو فروختی؟
_همون تمبونم که گل گلی بود شبا موقع خواب میپوشیدمش، حیف خیلی لاکچری بود از دستم رفت

خندید و گفت
_دلقکی دیگه.. بیا یادت بدم حالا که تمبونتو براش فروختی
با خوشحالی رفتم پیشش نشستم رو تختش.. دوربینو برداشت و نشونم داد که چطوری باید برای مکانها و نورهای مختلف و سوژه های متفاوت تنظیمش کنم و عکس بگیرم..
خیلی کاربرد داشت و من اونقدرا حرفه ای نبودم که بخوام همه رو یاد بگیرم و بکار ببرمش..
گفتم
_کاربردای حرفه ایش بمونه برا خودتون، من همیکنه بتونم یه عکس خوشگل از نگار جون و منیره تو حیاط بین گلا بگیرم بسمه
_یعنی اون یه عکس تلافیه به فنا رفتن شلوار گل گلیت میشه؟
_فقط با اون یه عکس نه نمیشه.. ولی اگه بتونم یه عکس از شما وسط حوض بگیرم که مجسمهء ونوسو بغل کردین کل خرجش درمیاد
بلند خندید و گفت
_دیوونه.. این آرزو رو به گور میبری که من اینکارو بکنم
خنده ش دلمو شاد میکرد.. برای دیدن این خنده چها که نکرده بودم..

ای خنده های ناب تو درمان درد و غم
بر زخم های دل و جانم مرهمی
بخند..
میخندی و تمام وجودم نگاه و چشم
غرق تو میشوم که همه عالمی
بخند..

غرق خنده ش شده بودم و مکان و زمان یادم رفته بود که دیدم دقیق نگام میکنه و با دیدن حالم ناگهان طرح لبخند از صورتش رفت و رنگ نگاهش عوض شد..
خودمو جمع و جور کردم و خواستم بیتفاوت بنظر بیام که نگاهشو ازم گرفت و با لحن سرد و بدی گفت
_برو بیرون از اتاقم و دیگه پاتو طبقه بالا نزار

ای خداا بازم چیکار کرده بودم که رانده شدم از درگاهش..
این آدم چش بود که تحمل دو دقیقه با هم خوش بودنمو نداشت..
_چیکار کردم که ناراحت شدین؟ حداقل اینو بگین بعدش باشه میرم و دیگه نمیام
بیحوصله و عصبی گفت
_حرف نزن.. وقتی میگم برو یعنی برو
_بدون شنیدن دلیلش نمیرم
_از روی تخت بلند شد و اومد طرفم.. درست سینه به سینه م ایستاد..
_تو قرارمونو فسخ کردی.. قرار بود پاتو از گلیمت بیشتر نزاری.. قرار بود نزدیک نشی به من.. قرار بود زرت و زرت مزاحم من نشی.. قرار بود فقط وظیفهء پرستاریتو انجام بدی ولی تو..
بقیه حرفشو نزد..

_من چی؟.. چه کاری کردم که ناراحتتون کرده؟
صداشو بلند کرد و گفت
_با من بحث نکن!.. کاری نکن که منم طبق قرارداد عمل کنم و حالا که تو زیر پا گزاشتی خواسته هامو منم بیرونت کنم از این خونه.. برو منو سگ نکن

صدای شکستن قلبمو داشتم میشنیدم.. چطور میتونست یهو اینقدر بیرحم بشه..
_لازم نیست شما بیرونم کنین.. من خودم میرم، همین الانم میرم.. وقتی تا این حد مخل آرامشتون هستم حتی یک ثانیه هم تعلل نمیکنم

بازم نگاهش عوض شد.. ترسو به وضوح توی چشمای سیاهش دیدم..
آروم گفت
_چی شد؟ جا زدی؟.. تو که قرار بود تا آخرش بمونی.. قرار بود خوبم کنی.. با یه حرفم رفتنی شدی؟
قلبم مچاله شد با حرفاش.. داشت گاردمو میشکست..
_یه حرف نبود حرفاتون.. خنجر زهرآلود بود.. زخم میزنین جناب کیان.. خیلی بد زخم میزنین
_تقصیر خودته.. من اینم.. زخم میزنم، آتیشم میسوزونم، همش بهت میگم دور باش، ولی نمیفهمی بازم میای طرفم
_دیگه نمیام.. راحت باشین، تصمیم گرفتم واقعا برم از خونتون.. شما بدون من حالتون بهتره

برگشتم که از اتاقش خارج بشم..
یهو از پشت دستمو گرفت..
_تو هیچ جا نمیری دخترهء زبون نفهم.. تو منو از تیمارستان کشوندی آوردی خونه و الانم حق نداری از زیر بار مسئولیتت در بری
ساعدم تو دستش بود و محکم فشارش میداد..

۶۱)

دردم میومد ولی حس لمسش برای اولین بار قشنگتر از اونی بود که به درد اهمیت بدم..
برگشتم ته چشماش نگاه کردم.. تو چشماش نرو داد میزد ولی زبونش نیش میزد.. معلوم نبود با خودش چند چنده..
دستمو کشیدم و گفتم
_ولم کنین، شما معلوم نیست با خودتون چندچندین.. میگین پاتو نزار طبقه بالا بعدم میگین از زیر مسئولیتت در نرو.. اگه من نیام بالا پس چرا بمونم تو این خونه؟ پرستار نگار جون و منیره باشم؟

دستمو ول کرد و پشتشو کرد بهم رفت جلوی پنجره وایساد..
_نخیر پرستار اونا نباش.. تو همینجا میمونی چون یه بار تصمیم گرفتی بیای، بچه بازی که نیست، به من گفتی من تو خونه هستم اگه حالت بد شد مثل بیمارستان آرامبخش میزنم بهت، من رو این حرفت حساب کردم و اومدم خونه.. الانم میمونی همون پایین حرف رفتنم نمیزنی، بالام نمیای بهیچوجه.. کاری داشتم خودم زنگ میزنم بهت
_زورگویین شما؟

برگشت نگام کرد..
_هستم.. حرفیه؟
_من زیر بار زور نمیرم
_اینو باید قبل از اینکه داوطلب بشی برا پرستاری از یه دیوونه فکرشو میکردی

_شما دیوونه نیستین، هزار رنگ و گنداخلاقین
عصبی اومد طرفم..
_میخوای دیوونگیمو ببینی؟
_ازتون نمیترسم
_بترس.. کاری نکن همینجا بچسبونمت به دیوار و کاری کنم که از بلبل زبونیت پشیمون بشی

منظورش چی بود لعنتی.. آب دهنمو قورت دادم از فکری که به سرم اومد..
دید که هول شدم..
_چیه خانم نترس؟.. ترسیدی خفتت کنم؟.. نه نمیکنم ولی زود بزن به چاک و دور و بر من نپلک.. این آخرین اخطارمه بهت.. دفعه بعد اگه تو اتاقم ببینمت بد میبینی
هنوز سر جام خشکم زده بود که سریع از روی تختش دوربینو برداشت و آورد و محکم کوبوند به قفسه سینم..
بیشعور روانی طوری زد که دردم اومد..
قفسه سینه مو با دستم مالیدم و گفتم
_وحشی استخونمو شکستی
_تا وحشی تر نشدم دوربینتم بردار و برو بیرون

_منو باش که برای کی دوربین خریدم لیاقتشو نداشتی.. بده من
_بیخود کردی خریدی.. دیگه م از این غلطا نکن، پرستاری حدتو بدون خانم ستوده
_وقتی رفتم میفهمی حدمو آقای کیان

دادی که زد اتاقو لرزوند..
_نمیری !!!!.. فهمیدی؟؟؟.. گمشو از جلوی چشام

نترسیدم از فریادش، ولی دلم شکست و تیکه تیکه شد از حرفای زهردارش..
نزاشتم اشکی رو که توی چشمام اومدو ببینه..
زود پشتمو کردم بهش و دوربینو توی دستام فشار دادم و رفتم پایین..

سه روز بود که ندیده بودمش..
نه اون میومد پایین، نه من میرفتم بالا..
به منیره گفته بود غذاشو ببره بالا ولی بشقابشم هر دفعه دست نخورده برمیگشت پایین..
وقتی میدیدم بازم غذاشو نخورده دلم به درد میومد.. ولی نمیتونستمم برم بالا..
هم غراورم اجازه نمیداد هم خودش ممنوع کرده بود که برم پیشش.‌.
نگار جون ناراحت بود و چندبار از من پرسید که کامیار چشه و چرا نمیاد پایین و چرا غذا نمیخوره.. ولی من نتونستم بگم که چی گذشته بینمون.. خجالت کشیدم که پیش خودش فکر کنه چه دختر احمقی هستم که با وجود اون حرفا هنوزم تو خونشون موندم..
ولی دست خودم نبود، نمیتونستم ولش کنم و برم..
نذاشته بودم مادرش بفهمه که نمیرم بالا و گاهی میرفتم کمی تو راه پله می ایستادم که فکر کنن بالام..

بالاخره نگار جون خودش به سختی پله هارو رفت بالا که ببینه پسرش چشه..
دلم لک زده بود برای دیدنش.. کاش منم میتونستم با مادرش برم بالا..
به نگارجون گفته بود که چیزی نشده فقط میگرنش گرفته و نمیتونه غذا بخوره..
نگار جون ازم خواست که مسکن قویتری بهش بدم تا بلکه خوب بشه و بتونه غذا بخوره.. گفت که زیر چشماش گود افتاده و من دلم تیر کشید برای مرد بداخلاقی که هنوزم جای زخم زبوناش تو دلم زوق زوق میکرد..
سه روز شد پنج روز و دیگه طاقتم طاق شده بود..
لعنتی حتی یه بارم نیومده بود پایین و دلم براش یه ذره شده بود..
حتی تک زنگم نمیزد که بدونم به دارویی چیزی نیاز داره و به اون بهونه برم پیشش..
توی خونه مثل روح میگشتم و منم بدتر از اون نه میخوردم نه میخوابیدم..
فصل امتحاناتمم بود و بد وقتی دپرس شده بودم..
نگار جون همش گیر میداد که تو دیگه چرا کم میخوری چتونه شما دوتا؟.. منم میگفتم همیشه موقع امتحانات بخاطر استرس از غذا خوردن میوفتم.. دروغ بود دیگه هر طور میگفتی میشد..
چاره دیگه ای نداشتم چی میتونستم بگم..

M:
۶۲)

یکهفته از دعوامون با کامیار گذشته بود و دیدنش برام تبدیل به آرزو شده بود..
از جلسه امتحان خارج شده بودم و میخواستم برم خونمون..
یک روز در میان میرفتم و دو سه ساعتی پیش مامان و بابام میموندم..
مامانم شاکی بود که چرا لاغر شدم و بی حوصله م.. منم بازم امتحانارو بهونه میکردم و بحث بسته میشد..
طرفای ساعت ۵ بود که برگشتم خونه کامیار و زنگو زدم..
منیره خودش درو برام باز کرد، تو حیاط بود و منم وقتی وارد حیاط شدم از چیزی که دیدم چشمام گرد شد..
کامیار توی حیاط بود و دوربینم دستش بود!..
نگار جون مقابلش نشسته بود لب حوض و گلدونای شمعدونی قرمز و صورتی رو چیده بودن دور حوض..
کامیار داشت ازش عکس میگرفت..
یه لحظه باورم نشد ولی وقتی منیره با شوق گفت لیلی برو لباسو عوض کن بیا کامیار داره ازمون عکس میگیره، فهمیدم که منظره ای که مقابلمه سراب نیست..
رفته بود تو اتاقم و دوربینو برداشته بود..
نگاهش کردم.. واقعا زیر چشاش گود رفته بود و چشمای سیاه قشنگش خمارتر و جذابتر شده بود انگار..
نگاهم نمیکرد و داشت الکی با دوربین ور میرفت..
تابلو بود که از قصد نگاهم نمیکنه..
چرا اینقدر از من بیزار بود.. نمیفهمیدم و این مسئله زجرم میداد..
رفتم جلوتر و سلام کردم بهشون..
نگار جون با خوشحالی جوابمو داد و حالمو پرسید ولی کامیار فقط سرشو تکون داد و نگام نکرد..
دلتنگش بودم و تو حسرت یه نگاه ساده ش یک هفته رو گذرونده بودم ولی بی انصاف هنوزم چشماشو ازم دریغ میکرد..
کنف شدم و از کنارش گذشتم و رفتم طرف ورودی ساختمون..
داشتم میرفتم داخل که صداشو شنیدم..
_خانم دکتر
دلم برای خانم دکتر صدا زدنش ضعف کرد و زود سرمو برگردونم سمتش..
تا نگاش کردم یه عکس ازم گرفت..

سر جام خشکم زد.. از خوشحالی نمیدونستم چه ری اکشنی باید بدم.. بعد از یک هفته دوری و حسرت بالاخره چشمش منو دید و بادش افتاد که منم تو این خونه م..
لبخند محوی روی لبش بود.. لبخند زدم بهش و همونجا جلوی پادری وایسادم..
اومد نزدیکم و گفت
_با این مقنعهء کجت خیلی سوژهء باحالی بودی نتونستم ازت بگذرم و عکستو نگیرم
اینو گفت و از پیشم رد شد و رفت تو..

لعنت به این مقنعهء من که همیشه خدا کج بود و یه بارم نتونسته بودم مثل بقیه دخترا موهامو خوشگل و فشن و مدروز درست کنم..
دلم شاد بود و توش بندری و عربی میزدن و میرقصیدن.. آشتی کرده بودیم.. عکسمو گرفته بود و نگام کرده بود..
من از این دنیا فقط نگاهشو میخواستم و بس..
از پشت سر نگاهش کردم که داشت میرفت بالا..
توی دلم گفتم
و جهان چه کوچک میشود
وقتی که تو در این حوالی باشی
درست به اندازهء “چشمهایت”
به اندازهء “نگاهت”…

The post رمان گرگها پارت ۲۲ appeared first on رمان دونی.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا