آخرین مطالب

رمان تدریس عاشقانه پارت ۴۲

به در کوبیدم و داد زدم
_تو دیوونه شدی نه؟زده به سرت؟معلومه که باهات نمیام آرمان
_من نگفتم باهام میای یا نه گفتم به زور میبرمت.
کفری نگاهش کردم. باز به سرش زده بود…
با غیظ گفتم
_نگه دار آرمان….باز می‌خوای چه بلایی سرم بیاری؟ به خاطرت این همه عذاب کشیدم بس نبود دیگه چه جوری می‌خوای شکنجه م بدی؟
_دست بهت نمی‌زنم خداشاهده تا وقتی نخوای هیچ کاری باهات ندارم اما ازم نخواه اجازه بدم کنار اون حروم زاده باشی… تو مال منی سوگل نمی‌ذارم به هیچ قیمتی دست اون یارو بهت بخوره.هر چه قدر با نقش بازی کردن سعی در انتقام داشتی بسه…
جفت ابروهام بالا پرید:
_نقش؟کی گفته نقش بازی میکنم؟ من معین و…
با پشت دست ضربه ی آرومی به دهنم زد و عصبی گفت
_ادامه بدی صبح این ماشین و تو دره پیدا میکنن…حاضرم بمیری سوگل حاضرم بمیری تا اینکه مرد دیگه ای نزدیکت باشه منی که به خاطر گذشتت اون قدر داغون شدم بدون الان چه حالیم.
پوزخند زدم
_داری میگی… خودت با صد نفر بودی اما به خاطر اشتباهم سه سال ولم کردی چه طور ازم میخوای ببخشمت؟
کلافه داد زد
_حماقت کردم خوبه؟اما الان نمیتونم یک بار دیگه اون حماقت و تکرار کنم.
با غیظ گفتم
_منم نمیخوام حماقت گذشته رو تکرار کنم.
در ماشین و باز کردم و گفتم
_اگه نگه نداری خودم و پرت میکنم پایین.
مچ دستم و گرفت و گفت
_احمق نشو سوگل ببند درو!
نگاهم و به بیرون دوختم و آب دهنم و قورت دادم.
خودمم میدونستم نمیپرم و فقط دارم ادا میام وگرنه محال بود جون بچمو به خطر بندازم
درو بیشتر باز کردم و با جدیت داد زدم
_شوخی ندارم آرمان… درو باز نکنی خودمو پرت میکنم پایین قسم میخورم.
داد زد
_ببند درو سوگل
بیشتر درو باز کردم و خم شدم و محکم بازومو کشید.
بی فکر خم شد سمتم تا درو ببنده که همزمان بوق بلندی توی گوشم پیچید وحشتم با دیدن نوری که به سمتمون میومد بیشتر شد. دستم و روی شکمم گذاشتم و با جیغ چشمام و بستم آخرین چیزی که حس کردم جسم سنگین آرمان بود که حفاظ روی تنم شد.

با حس خوردن نور شدیدی به چشمام پلک های سنگینم و تکونی دادم و اولین چیزی که دیدم مهتابی بالای سرم بود.
درد عجیبی رو توی گردنم حس میکردم و تمام تنم کوفته شده بود. اصلا یادم نمیومد کجام و چه خبر شده.
خواستم حرف بزنم اما به جاش ناله کردم. پرستار با شنیدن صدام گفت
_به هوش اومدی؟
صورتم از درد مچاله شد. فهمید و گفت
_الان بهت مسکن میزنم دردتو آروم میکنه.
دردمو؟ کم کم همه چی جلوی چشمم اومد… من… آرمان… تصادف…
وحشت زده نالیدم:
_آرمان… بچم…
_فعلا استراحت کن. دکترت میاد بالای سرت همه چیو ازش بپرس
با حالی داغون خواستم بلند بشم که تند جلومو گرفت و گفت
_عه عه چیکار میکنی دختر خوب مثل اینکه اصلا متوجه ی وضعیتت نیستی؟
ملتمس گفتم:
_تو رو خدا بهم بگین وضعیت بچم چطوره؟ آرمان… آرمان کجاست؟
_باباش جون بچه تو نجات داده… خداروشکر بلایی سر خودت و بچت نیومده!
باباش؟ منظور‌ش آرمان بود؟
با لب هایی خشک شده گفتم
_آرمان؟
شونه بالا انداخت
_اطلاعی از وضعیتش ندارم فقط میدونم آسیب جدی دیده بود یه راست بردنش اتاق عمل!
رنگ از رخم پرید… اگه بلایی سرش میومد؟ اگه میمرد؟
خواستم بلند بشم که باز جلومو گرفت
با گریه به التماس افتادم
_تو روخدا بذار ببینمش… باید مطمئن بشم حالش خوبه باید بهش بگم دوستش دارم…
_دختر خوب خطر سقط داری تو استراحت کن تا بلایی سر بچت نیاری منم میرم دقیق همه چیو از دکترش میپرسم میام بهت میگم باشه؟
دلم آروم نمیگرفت اما از طرفی هم نمیتونستم بلند بشم.
منو خوابوند روی تخت و از اتاق بیرون رفت. با اون مسکنی که بهم تزریق کردم نفهمیدم چه طور میون اشک ریختن خوابم برد

۱۹۲

The post رمان تدریس عاشقانه پارت ۴۲ appeared first on رمان دونی.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا