آخرین مطالبرمان

فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت۷۱

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از فصل دوم دانشجوی شیطون بلا از اینجا وارد شوید

قدمی به سمتی برداشتم و با بغض از گندی که زدم آروم نالیدم :

_نه نه اینطوری که فکر میکنی نی…..

دستش رو به نشونه سکوت جلوی لبهاش گرفت و گفت :

_هیس…..بعدا حرف میزنیم اوکی ؟؟

به اجبار سری به نشونه تایید تکون دادم و با ترس ریختن اشکام و رسوا شدنم با عجله از اتاقش بیرون زدم و با سری پایین افتاده به طرف اتاقم رفتم

و بدون توجه به نگاه خیره بقیه ، عصبی وسایلمو روی میز پرت کردم و درحالیکه روی صندلی مینشستم زیرلب حرصی غریدم :

_لعنت بهت نیما !!

تموم مدتی که درگیر کار بودم فکر و ذهنم پیش جورج بود و از خودم عصبی بودم که چرا باید وسط اولین بوسمون اونطوری خرابکاری کنم !!

پایان ساعت کاری که رسید با عجله وسایلمو جمع کردم و بلند شدم بعد از اینکه دستی به سر و صورتم کشیدم به طرف اتاقش راه افتادم و بدون اهمیت به منشی که زیرچشمی نگاهم میکرد تقه ای به در زدم

با شنیدن صدای بفرماییدش بی معطلی وارد شدم همین که سرش رو از روی پرونده ای که جلوش بود بلند کرد با دیدنم لبخند کمرنگی گوشه لبش جا خوش کرد و بدون اینکه ناراحتیش به روم بیاره گفت :

_خسته نباشی عزیزم

به طرفش‌ رفتم و درحالیکه میزو دور میزدم برای جبران خطای گذشته ام بوسه ای پر سروصدا روی گونه اش نشوندم و آروم کنار گوشش زمزمه کردم :

_معذرت میخوام

خواستم سرمو عقب بکشم که دستمو گرفت و با یه حرکت روی پاش نشوندم ، معذب روی پاش جا به جا شدم که نگاهش توی صورتم چرخوند و با لبخندی گفت :

_اولا تو قرارمون نبوده که ببوسی و در بری دوما معذرت خواهی برای چی بود ؟؟

از حالت نشستنم توی بغلش ، خجالت زده تکونی به خودم دادم تا بلند شم که بدتر شد و یکدفعه با چیزی که زی…رم حس کردم رنگم پرید

دستاش دور کمرم حلقه کرده و درحالیکه سرش توی گودی گردنم فرو میکرد آروم کنار گوشم زمزمه کرد :

_نووووچ کجا ؟! دلبری کردی باید تاوان پس بدی

از هُرم نفس هاش کنار گوشم تو خودم جمع شدم ، لعنتی بخاطر موقعیت و نزدیکی بیش از حدش به خودم باز داشت حالم بد میشد و اون ترس نهفته درونم داشت خودش رو به نمایش میزاشت

برای اینکه از اون حال بیرون بیام و بیشتر از این رسوا نشم با ترس تکونی به خودم دادم تا از تو بغلش بلند شم و با صدای لرزون گفتم :

_هااااا ؟! معذرت خواهی بخاطر حرکت بد امروزم دیگه

بی حرکت موند و انگار تازه به خودش اومده باشه سرش از گودی گردنم بیرون آورد و درحالیکه کنجکاو نگاهش رو توی صورتم میچرخوند گفت :

_تو از من بدت میاد و دوست نداری بهت دست بزنم یا فوبیای رابطه با جنس مخالف داری که اینطوری میکنی؟؟

از اینکه به ترسم پی برده بود خجالت زده از روی پاهاش کنار رفتم و درحالیکه ازش فاصله میگرفتم با صدای که سعی میکردم نلرزه لرزون گفتم :

_چی ؟؟؟ نه نه

با چشمای ریز شده حرکاتم زیرنظر گرفت و آروم لب زد :

_مطمعنی ؟؟

برای اینکه حالت صورتم رو نبینه و متوجه اضطراب و ترس توی چشمام نشه پشت بهش به طرف پنجره قدی اتاق رفتم و گفتم :

_آره….چرا همچین فکری کردی ؟؟

_آخه رفتارات حالتات…..

حرفش رو نصف و نیمه رها کرد و نفسش رو صدا دار بیرون فرستاد

نمیخواستم حرف دلمو بهش بزنم و از تجاو…زی که نیما بهم داشته حرفی بزنم یه طورایی ترس داشتم و خجالت میکشیدم از وحشی گری نیما نسبت به خودم بگم و نظر جورج نسبت بهم عوض بشه

کلا حس خوبی نداشتم از اینکه بخوام از ترسام بگم ، توی فکر بودم که با ایستادنش کنار خودم و حرفی که زد از فکر بیرون اومدم

_میخوام باهام صادق باشی و حرف دلت رو بهم بزنی

از نیمرُخ خیره صورتش شدم چی‌ میگفتم ؟!
میخواستم عین همیشه از گفتن حقیقت طفره برم ولی با فکر به اینکه تا کی میخوام این قضیه رو پنهون کنم و بالاخره روزی میفهمه

دل رو به دریا زدم و‌ درحالیکه از پشت پنجره به غروب آفتاب خیره شده بودم بی مقدمه گفتم :

_درست میگی فوبیا دارم فوبیای ترس از نزدیکی با جنس مخالف و شاید…..

به طرفش برگشتم و تیر خلاص رو زدم

_رابطه !!!

با بُهت و‌ ناباوری خیرم شد سنگینی نگاهش برام دردناک بود ولی برای اینکه کوتاه نیام و از گفتن پشیمون نشم دستای لرزونم رو داخل جیب شلوارم فرو بردم و سرمو پایین انداختم

و لرزون ادامه دادم :

_از وقتی که اون بلا سرم اومد متوجه ترس و دوری از مردا شده بودم تا اینکه با تو آشنا شدم و هرچی میخواستم بهت نزدیک شدم نمیتونستم و مدام یه چیزی مانعم میشد بی اختیار بدنم میلرزید دست و پاهام یه طوری قفل میکرد که قادر به هیچ حرکتی نبودم و از ترس میخواستم زودی ازت فاصله بگیرم

سرمو بالا گرفتم و با اشکای حلقه شده توی چشمام نالیدم :

_درست مثل امروز !!!

نگاه بُهت زده اش رو توی چشمام چرخوند و ناباور لب زد :

_چی ؟! چه بلایی سرت اومده

انگار هنوزم باور نداشت و میخواست همه چی رو مستقیم از زبون خودم بشنوه تصمیم رو گرفته بودم باید میگفتم و خلاص میشدم

پ نفس عمیقی کشیدم و با بغضی که توی گلوم لحظه به لحظه بزرگتر میشد به سختی لب زدم :

_بهم تج…تجاوز شده !!

فکر میکردم چون ایرانی نیست کمتر براش مهم باشه و غیرتی بشه ، یه طورایی راحت تر با این موضوع کنار بیاد

ولی یکدفعه با این حرفم آنچنان صورتش از خشم سرخ شد و رگ های گردنش وَرم کرد و بیرون زد که از ترس لرزیدم و از گفته خودم پشیمون شدم

با دیدن حالش نگران لب زدم :

_جورج حالت خوب…..

دستش رو به نشونه سکوت بالا گرفت

_هیس !!

لبامو بهم فشردم و از فکرای مختلفی که توی سرم چرخ میخورد نَم اشک به چشمام نشست

حتما من رو نجس و گناهکار میدونه و نظرش نسبت بهم عوض میشه و‌ دیگه نمیخوادتم ، با این فکر با سری پایین افتاده اشک میریختم که با صدای خشمگینش به خودم اومدم

_کار نیما بوده ؟؟!

لبامو که از زور بغض میلرزیدن زیر دندون فشردم و انگار لال شده باشم سکوت کردم

یکدفعه انگار دیوونه شده باشه لگد محکمی به صندلی کنارش کوبید که صدای بلند افتادتش با داد بلند جورج درهم آمیخت

_پرسیدم کار نیمااااااست ؟؟ آره ؟؟

با صدای داد بلندش لرزی به تنم نشست و درحالیکه با ترس یک قدم به عقب برمیداشتم سری به نشونه تایید حرفش تکون دادم که چنگی به موهای آشفته اش زد و با صورتی از خشم سرخ شده غرید :

_میکشمش حرومزاده رو !!

با قدمای بلند خواست از اتاق بیرون بره که وحشت زده صداش زدم :

_کجا میری ؟؟

هنوز دستش روی دستگیره در ننشسته بود که از پشت بغلش کردم و با بدنی که از زور وحشت میلرزید نالیدم :

_خواهش میکنم بگو کجا میخوای بری ؟؟

از زور فشاری که روم بود زدم زیر گریه ، هنوز با دستای مشت ایستاده بود و با نفس های تندی که میکشید معلوم بود تا چه حد عصبیه !!

یکدفعه نمیدونم چی شد که دستش روی دستام که دور شکمش حلقه بودن نشست و با صدای که از زور خشم دورگه شده بود گفت :

_اوکی هیچ جایی نمیرم

به طرفم چرخید بغلم کرد و خشن کنار گوشم ادامه داد :

_دیگه آروم باش

با گریه سرمو توی سینه اش پنهون کردم که موهامو نوازش کرد و بوسه ای روشون نشوند

خوب که توی آغوشش آروم گرفتم سرش رو پایین آورد و دقیق کنار گوشم لب زد :

_ببخشید !!

فین فین کنان دماغم رو بالا کشیدم و درحالیکه ازش فاصله میگرفتم با چشمایی اشکی خیره صورتش شدم چرا داشت معذرت خواهی میکرد ؟؟

با دیدن حالم با نوک انگشتش آروم زیر چشمام کشید و همونطوری که سعی در پاک کردن اشکام داشت گفت :

_ببخشید بخاطر اینکه حالت رو درک نکردم و باعث ناراحتیت شدم حالام دیگه گریه نکن !!

سری تکون دادم و سعی کردم گذشته ها و نیما رو فراموش کنم ولی میترسیدم جورج برای انتقام سراغش بره و اتفاق بدتری بیفته با این فکر دستاش رو گرفتم و با دلهره گفتم :

_گفتی مشکلت رو بگو منم دردم رو بهت گفتم پس پشیمون نکن !!

دندوناش روی هم سابید و خشن گفت :

_ولی مسئله نیما فرق میکنه

حرصی چشمامو روی هم فشردم و گفتم :

_میخوای من رو داغون کنی ؟؟

با بُهت لب زد :

_چرا ؟؟

_چون من هر وقت اون آدم رو میبینم تموم اتفاقای گذشته یادم میاد و روح روانم بهم میریزه

دستاش از دستم بیرون کشید و خشن گفت :

_بخاطر همینه که باید بدم آدمش کنن تا دیگه دور و برت نپلکه

دکمه بالایی پیراهنش رو باز کرد و خشن ادامه داد :

_هه من رو بگو فکر کردم عاشقته اینقدر دنبالت میگرده نگو قصدی جز اذیت کردنت نداشته

آشفته موهامو از جلوی صورتم کنار زدم و کلافه گفتم :

_داری کاری میکنی از گفتن پشیمون شم حواست هست ؟؟

خشن کتش رو چنگ زد و همونطوری که به طرف در اتاق میرفت بلند گفت :

_اوکی…فعلا باید برم

با بیرون رفتنش از اتاق عصبی دنبالش راه افتادم لعنتی !!

حالا این رو چیکار میکردم خدایا ؟؟
نباید رازدلم رو بهش میگفتم و باهاش درد و دل میکردم

بلند اسمش رو صدا زدم ولی بی اهمیت بهم وارد آسانسور شد قبل از اینکه در بسته شه وارد شدم و با نفس نفس سینه به سینه اش ایستادم

_کجا ؟؟؟

اخماش توی هم فرو کرد و بی اهمیت بهم به رو به رو خیره شد از اینکه بهم بی محلی میکرد ناراحت ، بغض به گلوم چنگ انداخت و لرزون گفتم :

_نکنه از اینکه گفتم بهم تجاو..ز شده ازم بدت میاد ؟؟

نگاه سرد و یخ زده اش رو بهم دوخت و ناباور لب زد :

_چی ؟؟

_گفتم دیگه دوستم نداری ؟؟

میدونستم دارم چرت و پرت میگم ولی دست خودم نبود چون برای اولین بار بود توی این مدت بی محلی جورج رو میدیدم

یکدفعه صورتش از خشم قرمز شد و از پشت دندونای چفت شده اش خشن غرید :

_خفه شووووو !!

از صدای داد بلندش لرزی به تنم نشست و با ترس به دیوار آسانسور چسبیدم اولین بار بود خشمش رو میدیدم رگای گردنش وَرم کرده و بیرون زده و چشماش گلوله آتیش بودن

با ایستادن آسانسور عصبی نگاه بدی بهم انداخت و بیرون زد با فکر به اینکه گند زدم و حمایت و دوست داشتن تنها کسی که بهم اهمیت میداد رو از دست دادم غم عالم به دلم نشست

و همونجا کف آسانسور نشستم و هق هق گریه ام بالا گرفت خدایا من چقدر بدبخت بودم که باید این بلاها سرم بیاد و همش گند بخوره به زندگیم !!

نمیدونم چند دقیقه اونجا نشسته بودم که دیگه چشمه اشکم خشکیده بود به سختی بلند شدم و دستی به سر تا پای خاک گرفته ام کشیدم

بی توجه به سروضع بدم به طرف پارکینگ رفتم و بعد از سوار ماشین شدن با سرعت از شرکت بیرون زدم

من رو درک نمیکرد من قصدم از اینکه نمیخواستم سراغ اون نیمای روانی بره فقط و فقط بهم نخوردن آرامش نسبی زندگیم بود ولی اونطوری که پیدا بود جورج منظور منو اشتباه برداشت کرده و بهش برخورده بود

حوصله خونه رفتن هم نداشتم پس اینقدر خیابون گردی کردم و پرسه زدم که شب شده و ضعف توی بدنم پیچیده بود و به قدری گرسنه بودم که مدام جلوی چشمام سیاهی میرفت

ماشین کنار خیابون پارک کردم و درحالیکه سرمو روی فرمون میزاشتم با درد اسم خدا رو زیرلب زمزمه کردم

از همه جا رونده شده بودم و به قدری دلم از دیگران گرفته بود که نمیدونستم برای پیدا کردن ذره ای آرامش کجا برم و به کی پناه ببرم

هیچ دوست آنچنانی صمیمی هم نداشتم که حداقل یه شبی رو پیشش سَر کنم دستم به سمت روشن کردن ماشین رفت و درمونده باز توی خیابونا افتادم و شروع کردم به بی هدف خیابون ها رو بالا پایین کردن

که یکدفعه با دیدن بار گوشه خیابون فکر بیخیال شدن به سرم زد اینکه اینقدر بخورم که گیج و منگ شم و حداقل برای چند ساعتی فارغ از دنیای اطرافم بشم

با این فکر روی ترمز زدم و بعد از اینکه پیاده شدم سوییچ ماشین رو به طرف مستخدم بار گرفتم تا برام به پارکینگ ببره

با ورودم به سالن با دیدن اون همه دود و صدای قهقه بلند آدما که با صدای بلند موزیک قاطی شده بود باعث شد برای ثانیه ای پشیمون شده سرجام بایستم

اوندفعه هم اونقدر مست کردم تا اون بلا سرم اومد و توی مستی شدم بازیچه دست اون نیمای عوضی !!!

نه نباید دیگه بیگدار به آب میزدم
ولی با یادآوری اینکه دیگه هیچ چیز مهمی برای از دست دادن ندارم پوزخند تلخی گوشه لبم نشست

درحالیکه به طرف تنها صندلی خالی راه میفتادم زیرلب خطاب به خودم گفتم :

_هه …دلت به چی خوشه ؟؟ تو که هیچی برات نمونده دختر

پشت میز نشستم و با اشاره ای از مسؤل بار خواستم تا برام مشروب بریزه سری تکون داد و اطلاعت کرد لیوان اولی رو بی معطلی بالا فرستادم

با نفسی که از تلخیش گرفته بود به سختی گفتم :

_بازم بریز برام

صدای بوم بوم موزیک داشت گوشامو کر میکرد ولی من بی اهمیت به اطرافم فقط میخوردم و قصدم این بود که اینقدر مست بشم که همه چی از یادم بره

درگیر فکرای درهم برهمم بودم که پسر جوون و خوشکلی کنارم نشست درحالیکه سرش رو جلو میاورد دقیق کنار گوشم لب زد :

_همراه نمیخوای ؟؟

گرمای نفساش که به گوشم میخورد باعث میشد توی خودم جمع بشم و با گیجی لب بزنم :

_چی ؟؟

لیوانی برداشت و با چشم و ابرویی به مسؤل بار ازش خواست که پُرش کنه بعد از اینکه پُر شد ازمون فاصله گرفت

که پسره لیوان توی دستش تکونی داد و همونطوری که نزدیکترم میشد با دست آزادش نوازش وار روی بازوی برهنه ام کشید و گفت :

_هیچی….میدونستی لبات خیلی وسوسه برانگیزن

با احساس خطری که کردم سعی کردم خودم رو عقب بکشم

_برو کنار

ولی اون مشروب دستش یک نفس بالا کشید و بدتر بهم چسبید مست بودم ولی نه اونقدری که نفهمم دور و برم چه خبره ؟؟ عصبی تقلا کردم تا ازش جدا بشم

_گفتمممم ولم کن

سرش توی گودی گردنم فرو کرد و دو دستمو توی دستش گرفت تا نتونم کاری بکنم سرمو تکونی دادم تا مانعش بشم ولی بی فایده بود

چون صدا و تقلاهام توی تاریکی و صدای بلند آهنگ خفه شده بودن ، کار خودم رو تموم شده میدیدم بدون اینکه بخوام بدنم داشت گُر میگرفت و با حرکت دستاش داشتم وا میدادم

توی اوج ناامیدی بودم که یکدفعه سنگینیش از روی تنم کنار رفت و جورج با چشمای به خون نشسته پسره رو به باد کتک بست

سرم گیج میرفت و هرچی میخواستم بلند شم نمیتونستم پس بی حال همونطوری موندم و به درگیری اون دو نفر نگاه میکردم

اصلا جورج اینجا چیکار میکرد ؟؟
نگهبان و حراست بار دورشون جمع شدن و به سختی از همدیگه جداشون کردن

تا به حال جورج رو اون شکلی ندیده بودم عصبی دستش از دستای حراست بار بیرون کشید و خشمگین به سمتم اومد

زیربغلم رو گرفت و حرصی گفت :

_بلند شو بریم زود باش !!

فارغ از تموم اتفاقایی که بینمون افتاده بود خودمو توی آغوشش انداختم و دستامو دور گردنش حلقه کردم با دیدن حالم بیخیال کمک کردن شد

و با یه حرکت دستش زیر زانوهام گذاشت و بلندم کرد و به آغوش کشیدم از زور مستی خنده بلندی کردم و با لحن کشیده ای گفتم :

_چه خوبه که اومدی دنبالم

با چشمایی که خون ازشون چکه میکرد نگاه بدی بهم انداخت و شنیدم زیرلب حرصی گفت :

_هیس دیونه !!

سرمو روی سینه ستبرش گذاشتم که با قدمای بلند از بار بیرون زد چشمامو بسته بودم که شنیدم خطاب به کسی گفت :

_ماشینش رو بیار

_چشم قربان !!

بعد از چند ثانیه راه رفتن صدای باز کردن در ماشین اومد من از خودش جدا کرد و روی صندلی خوابوندم ولی من نمیدونم چه مرگم شده بود که نمیخواستم ازش جدا شم

پس بدون اینکه ولش کنم دستامو محکم تر دور گردنش حلقه کردم و با لحن لوسی غر زدم :

_نه نه ولم نکن

کلافه سعی کرد حلقه دستامو باز کنه

_بزار برم باید بشینم پشت فرمون

اخمامو توی هم کشیدم درحالیکه سرمو جلو میبردم و لبامو روی پوست گردنش میکشیدم زیرلب زمزمه وار نالیدم :

_نمیخوام منو بغل کن !!

دستاش که قصد باز کردن حلقه دستامو داشت با این حرکتم شُل شد ، سرمو بالا بردم و درحالیکه نگاهمو توی صورت جذابش که فقط چند سانتی باهم فاصله داشت میچرخوندم آروم لب زدم :

_من میخوامت

انگار مستی شجاعم کرده بود که داشتم حرف دلم رو به زبون میاوردم و از خواستنش میگفتم ، انگار اونم دنبال صداقت حرفام میگشت که نگاهش رو توی چشمام چرخوند و با بهت لب زد :

_چی ؟؟

هُرم نفس هاش که توی صورتم پخش میشد باعث شد کنترلم رو از دست بدم و بی اهمیت به سوالش لبامو به لبهای نیمه بازش بچسبوندم

خشکش زد و بی حرکت موند که با لذت لباشو بوسیدم و با حرص و طمع خاصی گازی از لب پایینش گرفتم

با این حرکتم انگار از شوک بیرون اومده باشه کم کم دستاش توی موهام چنگ شد و به شدت شروع کرد باهام همکاری کردن با نفس نفس زبو…نی روی لبام کشید

و بالاخره ازم جدا شد و درحالیکه پیشونیش رو به پیشونیم تکیه میداد با نفس های بریده چشماش رو میبست شنیدم زیرلب آروم زمزمه کرد :

_دیووونه

با چشمای خمار شده نگاهمو به لباش دوختم و با عطش گفتم :

_خیلی خوشمزن

با تعجب چشماش رو باز کرد و پرسید :

_چی ؟؟

بوسه ای کوتاه روی لبهاش نشوندم و گفتم :

_اینا

بلند و مردونه خندید و درحالیکه بازوهامو توی دستاش میفشرد گفت :

_دیگه بسه هرچی شیطونی کردی باید بریم خونه

خواست ازم جدا شه که انگار دیووونه شده باشم دستمو تحر…یک وار رو سینه ستبرش چرخوندم و گفتم :

_ولی من میخوامت

چشماش گرد شد و گفت :

_مستی این حرفا رو نزن یکدفعه میبینی من دیوونه میشماا

و بدون اینکه اجازه هیچ عکس العملی رو بهم بده تقریبا داخل ماشین هُلم داد و در سمتم رو قفل کرد ماشین رو دور زد و بی معطلی پشت فرمون جا گرفت

مست و پاتیل سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم و خمار با لحن کشداری جوابش رو دادم :

_هووووم منم همین رو میخوام که دیونه شی !!

ماشین روشن کرد و درحالیکه سرش رو به نشونه تاسف تکونی میداد گفت :

_ولی اصلا به نفعت نیست بچه !!

تموم تنم گُر گرفته بود و حس میکردم دارم آتیش میگیرم و دستم به سمت بیرون آوردن لباسم رفت که جورج نیم نگاهی بهم انداخت و با تعجب پرسید :

_داری چیکار میکنی ؟؟

پیراهنم رو با یه حرکت از سرم بیرون کشیدم و نالیدم :

_گرممه !!

نیم نگاهی بهم انداخت و همین که نگاهش به تن سفیدم با اون لباس ز…یرمشکی که تضاد جالبی با تنم پیدا کرده خورد کنترل ماشین از دستش خارج و نزدیک بود تصادف کنه

ولی زود به خودش مسلط شد فرمون چرخوند و تونست ماشین کنترل کنه ، عصبی با نفس نفس خطاب بهم گفت :

_دیوونه شدی ؟! بپوش زود باش

_نوووچ گرممه !!

پوووف کلافه ای کشید و سعی کرد دیگه نگاهش به تنم نیفته

_بپوش چون چیزی نمونده برسیم خونتون

_نه نه من خونه نمیرم

کلافه ماشین گوشه خیابون پارک کرد و به سمتم چرخید

_یعنی چی خونه نمیری ؟؟

به سمتش رفتم و تقریبا خودم رو بهش چسبوندم

_چون میخوام بیام پیش تو

بازوم گرفت و سعی کرد من مست رو که انگار دیوونه شده بودم رو از خودش جدا کنه

_آیناااز نکن منم تا حدی میتونم خودمو کنترل کنم

انگشتمو آروم روی لب پایینش کشیدم و با چشمای خمار شده چیزی گفتم که نفس توی سینه اش حبس شد

_خوب خودت رو کنترل نکن !!

درحالیکه چشماش رو محکم روی هم میفشرد لعنتی زیرلب زمزمه کرد ، توی مستی دستم به سمت باز کردن دکمه های لباسش رفت

که یکدفعه انگار جنی شده باشه وحشت زده چشماش رو باز کرد و نمیدونم چطوری با یه حرکت به عقب روی صندلی خودم هُلم داد با عجله ماشین روشن کرد و گفت :

_اوکی بریم خونه من !!

پس قبول کرد منو ببره پیش خودش ، تو اوج مستی خندیدم چشمام روی هم رفت و تقریبا بیهوش شدم تو خواب و بیداری بودم که در سمتم باز شد و توی آغوش کسی فرو رفتم

از بوی عطر تنش تشخیص اینکه کسی جز جورج نیست کار سختی نبود با آرامش دستامو دور گردنش حلقه کردم که دستاش محکمتر دور تنم پیچید و شروع کرد به راه رفتن

بعد از چند دقیقه روی تخت خوابوندم که گیج چشمامو باز کردم و با دیدن اتاق زیبا و بزرگی که توش بودم بدون اینکه دستامو از دور گردنش باز کنم خطاب بهش زیرلب نالیدم :

_هوووووم میخوای با من بخوابی ؟؟

دستامو از دور گردنش باز کرد و درحالیکه صاف می ایستاد آروم گفت :

_آره حالا بخواب

به قدری حس خستگی و خواب آلودگی داشتم که با این حرفش و دیدن اینکه در حال تعویض و بیرون آوردنش لباساشه مطمعن شدم که میخواد بیاد پیشم

با آرامش از اینکه چون خونه خودشه و قرار تموم شب کنارش باشم چشمام روی هم رفت و با فکر از اینکه هنوز بیخیالم نشده و دوستم داره لبخندی گوشه لبم نشست

نوشته فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت۷۱ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل این مطلب در مستر رمان

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا