آخرین مطالبرمان

رمان دلربا پارت۶۳

رمان دلربا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید

_معلومه که وقت دارم! خیلی دوست دارم تابلو هات رو ببینم…اخه من عاشق هنر و نقاشی ام.
خندید و ماشین و روشن کرد.

* * * * * * *
” چه شد در من نمی دانم! فقط دیدم پریشانم…فقط یک لحظه فهمیدم، که خیلی دوستت دارم ”
با خوندن این شعر، دلم زیر و رو شد.
امروز چه قدر اشکان با روح و روانم بازی کرد!
چه قدر قلبم رو لرزوند!

از پای تابلو که با خط زیبا نوشته شده بود، فاصله گرفتم و به طرف اشکان رفتم.
_نقاش ماهر! شاعر عاشق! خطاط با استعداد! تو این هوا توانایی داشتی و رو نکردی؟
تابلویی رو از پشت کمد بیرون آورد و صاف ایستاد.
نگاهم کرد و گفت:
_اون شعر از من نیست…من فقط روی تابلو نوشتمش.
_ولی به هر حال خط خیلی قشنگی داری! من این همه استعداد داشتم به خدا قید شرکت رو می زدم و می چسبیدم به نمایشگام…پای یه میز نشستن با کلی کار بهتره یا کشیدن یه نقاشی با کلی احساس؟
_قطعا کشیدن یه نقاشی.
_خب پس چرا دوباره نمایشگاهت رو راه نمی ندازی؟
شونه بالا انداخت.
_نمی دونم! من خیلی وقت بود که دیگه چیزی نمی کشیدم…تو باعث شدی باز به اون حال و هوای گذشته برگردم.
کنارش ایستادم و گفتم:
_اگه بخوای کمکت می کنم…هر چند کار زیادی ازم برنمیاد.
_همین که باعث شدی تا باز قلمو به دست بگیرم خودش کلی…فقط ای کاش…
لب گزید و مکث کرد.
پرسیدم:
_ای کاش چی؟

_همین که باعث شدی تا باز قلمو به دست بگیرم خودش کلی…فقط ای کاش…
لب گزید و مکث کرد.
پرسیدم:
_ای کاش چی؟
_هیچی مهم نیست…به نظرت کدوم تابلو هارو برای نمایشگاه بزنم به دیوار؟
_همشون قشنگن.
_پس اگه زحمتی نیست بیا کمکم کن.
_با کمال میل.
به سمت یکی تابلو ها رفتم و پارچه از روش و برداشتم.
نقاشی از ماه کامل در آسمون سیاه شب!
با لبخند به دیوار زدمش و بعد از اینکه از صاف بودنش مطمئن شدم سراغ تابلو بعدی رفتم.
پارچه از روی برداشتم اما با دیدن تصویر یه زن میانسال که لباس عشایر به تن داشت کاملا ماتم برد.

مشغول بررسی چهره ی اون زن بودم که صداش و از پشت سرم شنیدم:
_این مادرمه.
به طرفش برگشتم و متعجب لب زدم:
_مادرت؟
سر تکون داد.
_اره…زیباس نه؟
_اره خیلی…چه قدر هم این لباس بهش میاد.
پوزخند تلخی زد.
_حیف دیگه هیچی از این زیبایی نمونده! اون سهراب نامرد تموم جوونی و زیباییش رو ازش گرفت.
_خیلی متاسفم.
مغموم نگاهم کرد و گفت:
_سورن به خاطر هوسش تو رو نابود کرد و سهراب مادر منو! چه طور ممکنه یه آدم انقدر پست باشه؟
_می خوای راجبش حرف بزنی؟ می دونم خیلی اذیت میشی ولی می خوام درمورد مادرت بدونم!

_می خوای راجبش حرف بزنی؟ می دونم خیلی اذیت میشی ولی می خوام درمورد مادرت بدونم!

مکث کوتاهی کردم و بعد ادامه دادم:
_البته اگه اشکالی نداره.
به دو مبل چرمی که گوشه ی سالن بزرگ نمایشگاه قرار داشت اشاره کرد.

_با اینکه می دونم اعصابت بهم می ریزه اما برات تعریف می کنم! برو اونجا بشین تا من یه چایی، چیزی آماده کنم…با دهن خشک که نمیشه از گذشته ها یاد کرد.
لبخند زدم.

_باشه.
به سمت مبل ها رفتم و روی یکی شون نشستم.
حدود یک ربع بعد اشکان هم با دو تا استکان چایی برگشت و کنارم نشست.
_ببخشید دیگه با این امکانات کم فقط تونستم همین رو ردیف کنم.
استکان چایی رو از دستش گرفتم و گفتم:
_ممنون…همینم خوبه.

کمی چایی رو فوت کردم و بعد چند جرعه ازش نوشیدم.
توش نبات ریخته بود و برای همین شیرین بودش!
_من به سلیقه خودم توش نبات ریختم.
_اشکالی نداره…اتفاقا من چایی با نبات رو ترجیح میدم.
_خب پس خداروشکر.

چند جرعه دیگر از چاییم نوشیدم و گفتم:
_خب! می شنوم…قرار بود درمورد مادرت و سهراب برام بگی.
آه سوزناکی کشید.
_برام خیلی دردناکه اما باشه…میگم…می خوام بدونی من و مادرم چه قدر از دست این شخصی که حتی نمیشه اسمش و گذاشت بابا رنج کشیدیم.

ترحم انگیز نگاهش کردم.
بیچاره اون هم مثل من، هیچ وقت وجود پدرش رو حس نکرده بود.

_می دونی چرا قید این نمایشگاه رو زدم؟ می دونی چرا نقاشی و خطاطی رو که حرفه مورد علاقم بود کنار گذاشتم؟
_چـ…چرا؟
_بعد مرگ مادرم دیگه دستم به کار نرفت…اون مشوق من بود! ولی وقتی مرد دیگه انگیزه ای حتی برای زندگی کردن نداشتم! چه برسه به نقاشی.
متعجب پرسیدم:
_مادرت فوت کرده؟
_اره…تقریبا سه سال پیش.
_خیلی متاسفم…خدا رحمتش کنه.

عصبی دستی به چشماش کشید و نگاهش رو به سقف دوخت.
ادامه داد:
_وقتی مادرم مرد من کلا نمایشگاه رو تعطیل کردم…نقاشی و حرفه مورد علاقم رو کنار گذاشتم و فقط یه هدف رو پیش گرفتم.
_چه هدفی؟
_انتقام از سهراب و برادر ناتنیم سورن! اون روز که اومدم دم عمارت سورن و برای بار اول هم رو دیدیم، فقط چند هفته از مرگ مادرم گذشته بود و من تشنه ی انتقام بودم.
_چرا انتقام اخه؟ مگه مسبب مرگ مادرت سهراب و یا سورن بودن؟
پوزخند تلخی زدم.
_بزار از اول همه چیزو برات تعریف کنم.
سری تکون دادم و منتظر بهش چشم دوختم.

_من از اینکه سهراب برام پدری نکرد ناراحت نیستم چون نیازی به بودنش نداشتم…نه محبتش رو می خواستم و نه پولشو! ولی از این بابت ازش کینه به دل دارم چون اون کسافت با روح و روان مادر بیچارم بازی کرد…مادرم، همه کسم رو نابود کرد.
دستاش با حرص مشت شدن.
یادآوری گذشته براش خیلی دردناک بود.

* * * * * *

کم کم داره تموم مجهولات رمان حل میشه🙈❤پس پارتای بعدی اصلا از دست ندید

دستاش با حرص مشت شدن.
یادآوری گذشته براش خیلی دردناک بود.

_اگه اذیت میشی دیگه نمی خواد ادامه بدی!
_نه اذیت نمیشم…تو باید همه چیزو بدونی.
_اما آخه…

میون کلامم پرید و با نفرت ضمیمه کرد:
_مادرم جزئی از قوم عشایر کرد بود…سهراب توی یه سفرش مادر منو می بینه و ازش خوشش میاد…با پدربزرگم حرف می زنه و ازش می خواد تا مادرم رو که اون زمان فقط ۱۷ سال داشته به اون ببخشه اما پدربزرگم قبول نمی کنه…

سهراب هم بهش میگه که پس بزار من با دخترت ازدواج کنم…پدربزرگمم این درخواستش رو می پذیره که ای کاش هیچ وقت فریب نمی خورد و دختر خودش و بدبخت نمی کرد…

خلاصه که سهراب با هزارتا کلک فقط در عرض چند روز مادرم رو عاشق خودش می کنه و دختر قوم عشایر میشه صیغه اش.

_چی! صیغه؟
_اره…خانواده ی مادرم که صحرا نشین بودن و چیزی سر در نمیاوردن…فکر می کردن با چهار خط آیه قران دخترشون شده زن یه ادم معتبر و پولدار! ولی خبر نداشتن با بد کسی طرف شدن.
_بیچاره مادرت.

_سهراب بعد از اینکه مادرم و صیغه می کنه، دستش و میگیره و با خودش میارتش تهران…مامانم می گفت اوایل خیلی باهاش خوب رفتار می کرد! می گفت سوگولیش بود اما به یه چشم زدن این سوگولی تبدیل شد به یه جنس آشغال و دور انداختنی…وقتی مامانم منو حامله بوده سهراب از عمارتش پرتش می کنه بیرون…آخه بی رحمی از این بیشتر؟؟
قلبم به درد اومد.

قلبم به درد اومد.
همیشه فکر می کردم منم که خیلی درد و رنج کشیدم.
اما حالا…
با شنیدن این حرفا…
فرضیم کاملا تغییر کرد.

_اون مادر منو فقط برای هوسش می خواست…یه دختر بی پناه عشایر که سواد درست حسابی هم نداره! چه طعمه ای از این بهتر…با اینکه زن داشت اما اومد سراغ مادرم بی شرف.
برای اینکه از اون حال و هوا بیرون بیاد، با کمی تردید پرسیدم:
_بعدش مادرت چیکار کرد؟

_چیکار می تونست بکنه؟ برگشت پیش پدربزرگم و قبیلش…به هر سختی که بود من رو نگه داشت، بدون شوهر!…من از همون وقتی که خودم و شناختم مادرم و فقط در حال کار کردن دیدم دلربا! اون هیچ وقت زندگی نکرد…فقط مدام کار می کردش تا من تو رفاه باشم…اون یه اسطوره واقعی بود.

دستم و روی شونش قرار دادم.
_همه ی مادرا اسطورن…منم بعد مرگ مامانم خیلی افسرده و داغون شدم ولی خداروشکر که دانیال رو داشتم…دانیال خیلی خیلی بهم کمک کرد.

_اره داداشت واقعا مرد شریف و خوبیه!
به اینجا که رسید مکث کرد و من هنوز مشتاقانه به دهنش خیره بودم تا بقیه ماجرا رو تعریف کنه.

این انتظارم خیلی طول نکشید و ادامه داد:
_سهراب تا مدت ها حتی سراغ مامانم نیومد تا ببینه اصلا بچش زندس، مرده! چیکار می کنه! یادمه وقتی برای اولین بار دیدمش فقط شش سال داشتم.
_یعنی شش سالم تموم هیچ سراغی از مادرت نگرفت؟
_هه! نه…لابد سرش به زنش یا معشوقه های جدید گرم بوده.

_یعنی شش سالم تموم هیچ سراغی از مادرت نگرفت؟
_هه! نه…لابد سرش به زنش یا معشوقه های جدید گرم بوده.

آه سوزناکی کشیدم.
_اگه سهراب آدم سالمی بود، سورن هم اینجوری نمیشد…آخه پدر خیلی نقش مهمی در تربیت داره…من با اینکه بابام آدم درستی نیست و اصلا ازش محبت ندیدم ولی می دونم چشمش دنبال هیچ زنی نبوده…بابام خیلی مامانم رو دوست داشت! بعد مرگ مامانم به کل داغون شد.

_بازم جای شکرش باقیه که بابات تو این یه مورد انسانیت داشته!
_اره…برای همین دانیال هم هیچ وقت دنبال بازی کردن با احساسات دخترا نرفت.
این رو گفتم و ناخوداگاه لبخند محوی کنج لبم جون گرفت.

_شاید باورت نشه…ولی بعد از این همه سال بالاخره عاشق شد…عاشق یه دختر ساده.
_باور می کنم…خود منم بعد از این همه سال دلم برای تو لرزید.
خجالت زده سرم رو پایین انداختم.

_اولش به چشم یه وسیله برای انتقام گرفتن از سورن بهت نگاه می کردم…ولی کم کم نمی دونم چی شد که بهت دل بستم.

زیر اون نگاه های معنا دارش گر گرفتم و به سختی سعی کردم تا بحث و عوض کنم.
_از موضوع اصلی منحرف شدیم! داشتی راجب گذشتت می گفتی.

_آها…خلاصه که تو شش سالگی برای اولین بار دیدمش…یه مرد عبوس و جدی!
_بعد از شش سال برای چی دوباره اومده بود سراغ مادرت؟
شونه بالا انداخت.

_نمی دونم…حتما از زنای تکراری اطرافش خسته شده بوده.

شونه بالا انداخت.
_نمی دونم…حتما از زنای تکراری اطرافش خسته شده بوده.
از میون دندون های کلید شدم، غریدم:
_عجب عوضیه!
مایوسانه سر تکون داد.

_نمی خوام سرت رو درد بیارم…یادآوری گذشته ها هم برای من دردناک و هم اعصاب تورو بهم می ریزه.
این رو گفت و نگاهی به چاییم انداخت.
_وای! چاییت هم سرد شد.
_مهم نیست…فقط می خوام بدونم بعدش تو و مادرت چیکار کردید!

_من و مادرم به خواسته ی سهراب برگشتیم شهر…اون نمی خواست سرپرستی من رو قبول کنه ولی به اجبار پدبزرگم تا یه مدت کوتاهی یکم پول به مادرم می داد…وقتی بزرگ تر شدم منم پا به پای مادرم کار کردم و حرفه مورد علاقم رو پیش گرفتم…سهراب هم هر از گاهی فقط بهم سر می زد…

تو سن بیست و پنج سالگی کارم خیلی گرفت و حتی از نیویورک هم بهم در خواست همکاری دادن! تابلو های من رو خیلی دوست داشتن…منم اون موقع جوون بودم و خام! راهی نیویورک شدم اما مامان همراهم نیومد…

یه مدت خارج بودم و کارم بیش از بیش گرفت ولی به خاطر مادرم برگشتم و اینجا نمایشگاه و راه انداختم…یه پام خارج بود و یه پام اینجا…داشتم کم کم گذشته و سختی هایی که کشیده بودم رو فراموش می کردم که مادرم سکته کرد و مجدد بدبختی هام شروع شد!

دلیل سکته ی مامانمم سهراب عوضی بود…از بس حرصش داد…مادرم تو بیمارستان بستری بود و آخر سر هم دووم نیاورد و مرد…بعد مرگش هم که من به فکر انتقام افتادم و دیگه بقیش رو خودت می دونی.

_چرا مامانت سکته کرد؟
_گفتم که! از بس سهراب عوضی آزارش داد…من از اینکه بچه ی همچین آدمیم از خودم بدم میاد دلربا.
_این حرف و نزن! تو آدم خوبی هستی…با اینکه پدر بالای سرت نبوده اما به لطف مادرت خوب تربیت شدی.

نفس عمیقی کشید و از روی مبل بلند شد.
_من میرم یه آبی به دست و صورتم بزنم.

_این حرف و نزن! تو آدم خوبی هستی…با اینکه پدر بالای سرت نبوده اما به لطف مادرت خوب تربیت شدی.

نفس عمیقی کشید و از روی مبل بلند شد.
_من میرم یه آبی به دست و صورتم بزنم.
_باشه.

به طرف سرویس بهداشتی داخل نمایشگاه رفت و منم تو این فاصله از جام بلند شدم و بقیه ی تابلو ها رو به دیوار زدم.
از خاکی که در و دیوار و بقیه وسایل گرفته بود، می شد فهمید مدت هاست کسی به اینجا سر نزده!

باید حتما یه جوری به اشکان کمک می کردم تا دوباره نمایشگاهش رو راه بندازه.
حیف این تابلو های قشنگ نیست که در معرض تعریف و تمجید قرار نگیره؟؟

_راضی به زحمت نیستم خانم خانماااا…خودم انجام میدم.
به طرفش برگشتم و گفتم:
_اینجا رو دوباره راه بنداز.
به طرفم اومد و رو به روم ایستاد.

چشماش کمی ملتهب و سرخ بود که این نشون میداد تو خلوتش کمی اشک ریخته.
_چشم.
_منم کمکت می کنم.
_ولی تو باید برگردی اصفهان…کارای شرکت مونده.
_میرم اصفهان ولی وقتی کارا انجام شد دوباره برمی گردم.

لبخند ملیحی زد که دندون های سفید و ردیفش نمایان شد.
_ممنون.
_تشکر لازم نیست…من در مقابل این کمک هام ازت یه چیزی می خوام.

متعجب پرسید:
_چی؟ چی می خوای؟

متعجب پرسید:
_چی؟ چی می خوای؟
_یه عکسی بهت میدم می خوام نقاشیش رو برام روی تابلو بکشی…البته اگه برات زحمت نمیشه.
_نه بابا چه زحمتی! فقط اون فرد کیه؟
مغموم سرم رو پایین انداختم.
_وقتی عکسش و دادم می فهمی.
_بزار حدس بزنم.
مکث کوتاهی کرد و سپس ادامه داد:
_اون فرد مادرته؟
لعنتی چه قدر زیرک بود!
خیلی سریع فهمید منظور من چه شخصیه…

چیزی نگفتم دستش و زیر چونم قرار داد و مجدد سرم رو بالا آورد.
نگاهش بین تک تک اجزای صورتم رقصید و سر انجام روی لب هام ثابت موند.
تب دار لب هام رو نگاه کرد و به سختی آب دهانش رو قورت داد که سیبک گلوش بالا و پایین رفت.

می دونستم اگه بمونم و هم چنان سر جام ثابت بایستم یه اتفاقی بین من و اشکان میوفته!
برای همین دستش و پس زدم و با لبخند گفتم:
_خب بیا یه سر و سامونی به اینجا بدیم.
ازش فاصله گرفتم و با قدم های سست به سمت بقیه ی تابلو ها رفتم.
تند به خودش اومد و مشغول کار شد.
منم یه دستمال پیدا کردم و خودم و با تمیز کاری سرگرم کردم.

تا وقتی که داخل نمایشگاه بودم، همش سعی می کردم به اشکان نزدیک نشم که مبادا اتفاقی نیوفتاده.
اون هم انگار متوجه این احتیاط من شده بود و کمتر بهم نزدیک می شد.

اون هم انگار متوجه این احتیاط من شده بود و کمتر بهم نزدیک می شد.

* * * * * * *
” یک هفته بعــــــد ”

پوشه روی میز منشی گذاشتم و گفتم:
_اینم از این! چیز دیگه ای مونده؟
_نخیر خانم…تموم شد…ولی خداروشکر که برگشتید.
ابرو بالا انداختم.
_چه طور؟
_اخه اوضاع شرکت در نبود شما یکم بهم ریخته بود…ولی خداروشکر خودتون اومدین و به همه چیز نظم دادید.
سری تکون دادم و خواستم به اتاقم برگردم که صدام زد.
_ببخشید خانم.
_بله؟
_یه نفر داخل اتاق کنفرانس منتظر شماست.
چشمام گرد شد و لب هام لرزید:
_کی؟
لبخند محوی زد و گفت:
_نمی دونم والا.
_پس چرا الان به من میگی؟ از کی تا حالا منتظر؟
_نیم ساعتی هست…خودشون گفتن صداتون نکنم تا کارتون تموم بشه.
نگاهم و از منشی گرفتم و به طرف اتاق کنفرانس قدم برداشتم.
با عجله در رو باز کردم و به مردی که پشتش بهم بود و مقابل پنجره ایستاده بود، خیره شدم.
با شنیدن صدای باز شدن در، به سمتم برگشت و من در کمال ناباوری اشکان رو دیدم!
همین امروز صبح که بهش زنگ زدم گفت تهران و کلی کار داره.
نمی دونستم امروز برای دیدنم به اصفهان میاد!
لبخند زد و گفت:
_چیه؟ تعجب کردی؟ لابد انتظار دیدنم رو نداشتی.
دست به سینه ایستادم.
_خیلی عوضی…تو که امروز به من گفتی کلی کار سرت ریخته!

دست به سینه ایستادم.
_خیلی عوضی…تو که امروز به من گفتی کلی کار سرت ریخته!
_اگه اینجوری نمی گفتم تو الان انقدر تعجب می کردی و سوپرایز می شدی؟
پوفی کشیدم و بحث و عوض کردم.

_خب حالا برای چی اومدی؟
از پنجره فاصله گرفت و به سمتم اومد.
با لحن دلخوری پچ زد:
_چه قدر بداخلاقی تو امروز! مگه حتما برای دیدنت باید دلیل داشته باشم؟

_اره.
رو به روم ایستاد.
_دلیل بالاتر از دلتنگی؟ راستش و بگو! تو دلت برای من تنگ نشده بود؟
خجل آلود نگاهم رو ازش دزدیدم و سرم و پایین انداختم.

خودم و که دیگه نمی تونستم گول بزنم!
تو این یه هفته، شبی بی فکر اشکان تبدیل به صبح نشد.

خیلی بهش عادت کرده بودم.
نمی خواستم از دستش بدم.
ولی هنوزم مطمئن نبودم این حسی که بهش دارم عشق یا یه وابستگی سادس!؟

_سوال من جواب نداشت خانم خانما؟
به دروغ گفتم:
_انقدر توی این یه هفته کار سرم ریخته بود که حتی وقتی برای دلتنگی و این چیزا نداشتم.

_دلتنگی که وقت نمی خواد! تو اوج کار و گرفتاری یهو به خودت میای و میبینی تموم وجودت داره پر می کشه برای یه نفر.

_دلتنگی که وقت نمی خواد! تو اوج کار و گرفتاری یهو به خودت میای و میبینی تموم وجودت داره پر می کشه برای یه نفر.

ناخواسته پرسیدم:
_تموم وجود تو پر می کشه برای کی؟
تند جواب داد:
_خب معلومه تو…یه جا قبلا خونده بودم که دلتنگ بودن خیلی سخته ولی دلتنگ بودن یعنی تو شانس این رو داشتی که یه نفرو دوست داشته باشی و خب همه این شانس رو ندارن!

اینکه دلت برای کسی تنگ شده به این معنی که لحظات فوق العاده ای رو با اون سپری کردی و این میلیون ها برابر بهتر از اینه که اوقات زیبایی نداشته باشی!

اشکالی نداره اگه دلتنگی، چون به این معنی که تو عاشقی! و عاشق شدن هیچ عیبی نداره…خیلی ها نه عاشق میشن و نه لحظات زیبایی رو تجربه می کنن.

_وای! همه ی این جملات تو ذهنت مونده؟
_تازه خیلی بیشتر بود…من فقط قسمت هاییش رو به خاطر سپردم که خیلی روم تاثیر گذاشت و با روح و روانم بازی کرد.

_آها.
دست به سینه ایستاد و لبخند زد.
_خب این همه راه تا اصفهان نیومدم که فقط اینجا وایسم و درمورد دلتنگی باهات حرف بزنم…یالا آماده شو.

_آماده شم؟ آماده برای چی؟
_بریم یه جای خوب!
_کجا؟
_چه قدر سوال می پرسی دلربا…مگه من جای بد میبرمت دختر خوب؟
_آخه کلی کار دارم…شرکت هنــ…
میون کلامم پرید:
_برای من بهونه نیار…زود برمی گردیم.
_باشه…میرم کیفم و بردارم.

سر تکون داد و من از اتاق خارج شدم.
به طرف دفترم رفتم و بعد از برداشتن، کیفم پیشش برگشتم.
_قراره کجا بریم؟

دستم رو گرفت و توجهی به سوالم نکرد.
_امروز قراره یه پیاده روی طولانی داشته باشیم چون من ماشین ندارم…پس خودت و آماده کن!

تا اومدم سوال پیچش کنم، بازم محکم دستم رو گرفت و به طرف خروجی شرکت کشید.
انگار کلا عادتش بود با دیگران مثل یه گونی لباس رفتار کنه.

از شرکت که خارج شدیم، با درد نالیدم:
_آی اشکان! دستم شکست…به قران من دارم پا به پات میام…چرا دیگه دستم و هی می کشی.
خندید و ایستاد.

دستم و رها کرد که تند عقب کشیدمش و مشغول مالش دادن مچم شدم.
_اه…تو عادت دیگران رو این مدلی دنبال خودت بکشی؟
_نه.
_اها پس از شانس گند منه.
_تقریبا…خودت دنبالم میای یا باز می خوای بکشمت؟
کنارش ایستادم و گفتم:
_نه میام خودم.

_پس عجله کن خانم خانما…امروز کلی کار داریم.
_کلی کار؟ منظورت چیه؟
لبخند خبیثی زد و جوابم رو نداد.
به جاش کمرم رو چسبید و وادارم کرد تا پا به پاش قدم بردارم.

* * * * * *

کنار هم، روی دو صندلی که داخل بلیط هامون مشخص شده بود، نشستیم.
به پرده بزرگ سینما خیره شدم و گفتم:
_مثل اینکه دیر رسیدیم…فیلم شروع شده!
ظرف ذرت و روی پام قرار داد.
_تازه اولشه.

_مثل اینکه دیر رسیدیم…فیلم شروع شده!
ظرف ذرت و روی پام قرار داد.
_تازه اولشه.

دیگه چیزی نگفتم و در سکوت به پرده خیره شدم.
مدتی تموم حواسم جلب فیلم بود که سنگینی نگاهش و روی خودم حس کردم و به طرفش برگشتم.
دیدم مسخ شده فقط به من خیره شده و حتی پلک هم نمی زنه!

معترضانه غریدم:
_اومدیم سینما تا فیلم تماشا کنیماااا.
کمی رو صندلیش جا به جا شد.
_می دونم.
_پس چرا اینجوری به من زل زدی؟
_از قصد آوردمت اینجا تا یه دل سیر نگات کنم…نمی دونی تو این یه هفته چه قدر دلم برات تنگ شد.

گر گرفتم و نفسم بند اومد.
آخ که چه قدر این حرفا دل نشین بود.
حرفایی که تموم عمرم از شنیدن شون محروم بودم.

ادامه داد:
_من دیگه نمی تونم تحمل کنم دلربا…لطفا زودتر تصمیمت رو بگیر.
خودم و زدم به کوچه علی چپ!
_کدوم تصمیم؟
_اینکه با من می مونی یا نه…اینکه باهام ازدواج می کنی یا نه.

لب گزیدم و سرم و پایین انداختم.
_جواب من فقط یه کلام…آره یا نه.
_من هنوز تصمیمم رو نگرفتم اشکان!
دهن باز کرد تا چیزی بگه اما صدای غضب آلود مردی مانعش شد:
_بابا چه قدر حرف می زنید اه…مثلا اومدید سینما…فیلم تون و ببنید دیگه.

اشکان عصبی خواست به اون یارو که صندلی پشتی ما نشسته بود بپره اما دستم و روی دستش گذاشتم و گفتم:
_تو رو خدا دعوا راه ننداز…بنده خدا حق داره…مردم میان سینما تا در سکوت فیلم شون رو ببینن…ما تموم آرامش شون رو به هم ریختیم.

پوفی کشید و کلافه تو جاش نشست.
سرش و نزدیک گوشم آورد و حالا خیلی اروم تر از قبل پچ زد:
_تا کی می خوای منو معطل یه کلمه آره یا نه بکنی!
نگاهش کردم.
فاصله ی صورت هامون، به کمتر از چند میلی متر رسیده بود.

_نمی دونم.
_نمی دونی؟ یا از بازی دادن من لذت می بری؟
_نه این چه حرفیه! من چرا باید تورو بازی بدم؟ فقط سردرگمم و نیاز دارم یکم بیشتر فکر کنم.
_چه قدر زمان لازم داری؟
لب از هم شکافتم تا بگم نمی دونم ولی اون پیش دستی کرد و فکرم و خوند.

با اخم گفت:
_وای به حالت اگه بگی نمی دونم! به خدا از این کلمه دیگه حالم به هم می خوره.
لبخند ملیحی زدم که نگاهش رفته رفته به سمت لب هام سوق پیدا کرد.

ناخواسته من هم به لب هاش خیره شدم و اون با کمی تردید و اکراه سرش و جلوتر آورد.
نفس های داغش به صورتم می خورد و نوید از این میداد که اینبار راه فراری نیست!
اینبار باید بمونی و تسلیم بشی!

نفس عمیقی کشیدم و چشمام و روی هم گذاشتم که اون بیشتر جرعت پیدا کرد و بالاخره لب های داغ و ملتهبش و روی لب هام گذاشت.
عمیق بوسید و من بی هیچ واکنشی، فقط ثابت موندم.

اولین بوسه ی من و اشکان!
اون هم در سینما…
در یک مکان عمومی!
عجب خاطره ی عجیب و لذت بخشی.

اولین بوسه ی من و اشکان!
اون هم در سینما…
در یک مکان عمومی!
عجب خاطره ی عجیب و لذت بخشی.

سرش و عقب کشید و زمزمه کرد:
_بالاخره دلم آروم گرفت.
شرمگین روم و ازش برگردوندم و به پرده ی سینما خیره شدم.
دروغ نگم، دل من هم آروم گرفت!
اون هم فقط با یک بوسه از جانب اشکان…
تا انتهای فیلم دیگه نه من لام تا کام حرفی زدم و نه اون.
هر دو متعجب بودیم و بی قرار.
بی قرار بابت اتفاقی که بین مون رخ داد.

فیلم که تموم شد هر دو بی سر و صدا از روی صندلی هامون برخاستیم و به طرف در خروجی رفتیم.
از سینما بیرون زدیم و من بالاخره سکوت بین مون رو شکستم و گفتم:
_من چون کنار تو بودم متوجه نصف فیلم نشدم.
_اصلا کدوم فیلم؟ من حتی اسم فیلمم نمی دونم…فقط متوجه شدم شهاب حسینی توش بازی کرده.

یه تای ابروم بالا پرید.
_واقعا؟ متوجه اسم فیلمم نشدی؟
_نه…گفتم که…من فقط به اینجا اومدم تا یه دل سیر تورو تماشا کنم…فقط کاش زودتر تکلیف این دل عاشق من و روشن می کردی.
_تا اخر هفته بهم فرصت بده.
_چشم…امیدوارم تا اخر این هفته تکلیف من و مشخص کنی و قلب بی قرارم آروم بگیره.

* * * * * *
با دستمال خاک روی آلبوم رو گرفتم و خواستم بازش کنم که عکسی از لاش بیرون افتاد.

با دستمال خاک روی آلبوم رو گرفتم و خواستم بازش کنم که عکسی از لاش بیرون افتاد.
خم شدم و عکس و از روی زمین برداشتم و نگاهی بهش انداختم.
با دیدن تصویر خودم و سورن که هر دو لبخند به لب داشتیم، اشک در چشمام حلقه بست.
حسی مثل بختک به جونم افتاد و تموم خاطراتی که با سورن داشتم رو برام زنده کرد!

همون جا کنار کمد دیواری نشستم و به عکس خیره شدم.
دلم براش تنگ شده بود!
چه روزایی رو با هم گذروندیم.
اما حیف که فقط مدت کوتاهی سهم هم بودیم.
گله ای از این جدایی مون ندارم فقط ای کاش بهوش میومد و خیالم راحت میشد.
از شر این عذاب وجدان لعنتی راحت می شدم.

کمی دیگه عکس رو بررسی کردم و بعد در یک تصمیم ناگهانی عکس رو بین دو دستم گرفتم و پارش کردم.
دیگه نمی خواستم چیزی من رو یاد سورن بندازه!
حتی یه قطعه عکس.

با پیچیده شدن صدای زنگ گوشیم در فضا، از روی زمین بلند شدم.
به طرف گوشیم که داخل سالن قرار داشت رفتم و از روی میز برداشتمش.
همین که شماره ی دانیال رو دیدم، به سرعت آیکون سبز رو فشردم و تماس وصل شد.
_سلام به خواهر عزیزم.
_سلام خوبی؟
_مرسی…خودت چه طوری؟
_منم خوبم چه خبر!؟
_راستش خبر که زیاده! نمی دونم از کجا و کدوم شروع کنم.

_راستش خبر که زیاده! نمی دونم از کجا و کدوم شروع کنم.

استرس بدی به جونم رخنه کرد.
_اتفاقی افتاده؟
_راستش…اره…قرار بود اشکان همه چیزو بهت بگه.
_چی! چی رو بگه؟

بی قرار نفس عمیقی کشید و گفت:
_اینکه سورن بهوش اومده.
به وضوح متوجه به لرزه در اومدن تموم بدنم شدم.

با تپه تپه لب زدم:
_بـ…ب…بهوش…اومده؟
_اره…مگه اشکان بهت نگفتش؟
_نه! کی بهوش اومدش؟
_دو سه روزی میشه…اشکان گفت خودش میاد اصفهان و بهت همه چیزو میگه.
کلافه نفس عمیقی کشیدم و روی زمین ولو شدم.

این قانون مورفی لعنتی باز دوباره کار دستم داد.
دقیقا همین چند لحظه پیش داشتم به سورن فکر می کردمااااا…

سکوتم رو که دید، نگران پرسید:
_خوبی دلربا؟
_اره خوبم…اتفاقا خوشحال شدم که بهوش اومده…حالا دیگه عذاب وجدان ندارم.
_عذاب وجدان برای چی؟
لبخند تلخی زدم.

_بیخیال! نمی دونی چیکار می کنه؟ حالش چه طوره؟
_نه هنوز…فقط سه روز از بهوش اومدنش گذشته و من بیشتر از این اطلاعات ندارم!
_اها.

_ولی بازم بی خبرت نمیذارم…یه سر و گوشی آب میدم ببینم اوضاع از چه قراره!
_ممنون داداشی.
_خب حالا بزار خبر دوم رو بهت بدم.
_خبر دوم؟ چی شده مگه؟

_خب حالا بزار خبر دوم رو بهت بدم.
_خبر دوم؟ چی شده مگه؟
_اخر این هفته شما باید حتما حتما تشریف بیاری تهران!
قبل از اینکه افکار شوم به ذهنم هجوم بیارن، ادامه داد:
_برای مراسم عقد من و آیگل!
نفسی از روی آسودگی کشیدم و لبخند زدم.
پرسید:
_خوشحال نشدی؟
_چرا…اتفاقا خیلی خوشحال شدم! تو و آیگل سهم هم هستید…باید به بهم برسید.
_فکر می کردم ذوق می کنی!
_ذوق کردم ولی درک کن…دوتا شوک ناگهانی بهم وارد شد و الان خیلی گیجم.
_باشه آبجی گلم…پس آخر هفته می بینمت.
_حتما میام.

یکم دیگه با دانیال حرف زدم و سپس تماس و قطع کردم.
با قطع تماس، تند از روی زمین بلند شدم و در بین لیست مخاطبام دنبال اسم اشکان گشتم.
باید باهاش حرف می زدم.
اون حتما از وضعیت سورن خبر داره!

دستم و روی آیکون سبز فشردم و منتظر موندم صداش در فضا بپیچه.
این انتظارم خیلی طول نکشید و بعد از بوق چهارم، صدای سر خوشش رو شنیدم:
_به به…ببین کی زنگ زده! چه طوری خانم خانما؟
_ممنون تو خوبی؟
_به خوبیت.
دیگه حاشیه کنار گذشتم و بلافاصله پرسیدم:
_حال سورن چه طوره؟ شنیدم بهوش اومده.

دیگه حاشیه کنار گذشتم و بلافاصله پرسیدم:
_حال سورن چه طوره؟ شنیدم بهوش اومده.

با اینکه نمی تونستم چهرش رو ببینم اما از مکث ناگهانیش، به وضوح متوجه جا خوردنش شدم.
_الو اشکان! صدام و شنیدی!؟
_اره شنیدم.
_پس چرا جوابم و نمیدی؟ سورن چه طوره؟
_کی بهت گفت سورن بهوش اومده؟
_چه فرقی داره! تو سوال منو جواب بده.
با غیظ گفت:
_اره خوبه.
_واقعا! از موقعی که بهوش اومده چه واکنشی نشون داده؟
_زنگ زدی تا فقط این سوالای مسخره رو بپرسی!؟
_خب کنجکاوم بدونم…چرا زودتر به من نگفتی! من باید آخرین نفر بفهمم؟
_آخر یا اول چه فرقی داره دلربا…تو اصلا به اون عوضی چیکار کردی؟ مردن یا زنده موندش چه فرقی به حال تو داره!؟
گوشی رو تو مشتم فشردم.
غضبناک غریدم:
_اصلا اشتباه کردم به تو زنگ زدم…خدافظ.
_الو…دلربا…قطــ…
با فشردن آیکون قرمز، جمله ناکام موند.
مجدد تماس گرفت اما من چون از دستش ناراحت بودم جواب ندادم و کلافه روی مبل ولو شدم.

اینجوری نمیشد!
اخر هفته که خودم برای مراسم دانیال به تهران می رفتم، باید یه سر و گوشی آب میدادم.
باید می فهمیدم چه خبره!

* * * * * *
وارد بخش شدم و محتاطانه قدم برداشتم.
نگاهی به اطراف انداختم و وقتی اوضاع رو امن دیدم، به طرف ایسگاه پرستاری رفتم.

نگاهی به اطراف انداختم و وقتی اوضاع رو امن دیدم، به طرف ایستگاه پرستاری رفتم.
مقابل پرستاری که سرش پایین بود و داشت چیزی یادداشت می کرد ایستادم و با رویی خوش، گفتم:
_سلام خانم…خسته نباشید.
سرش و بالا آورد و نگاهم کرد.
_سلام…بفرمایید.
_ببخشید می خواستم بدونم سورن تهرانی داخل کدوم بخش یا اتاق هستن!
_بزارید چک کنم.
_باشه ممنون.
مدتی طول کشید و بالاخره جواب داد:
_دیروز مرخص شدن.
_دیروز؟ مگه حالش خوب شده؟
_من اطلاعی ندارم خانم…فقط اینجا نوشته شده دیروز تسویه کردن و مرخص شدن.
_اها ممنون…لطف کردید.
کلافه پوفی کشیدم و از بیمارستان بیرون زدم.

حتما برگشته عمارتش!
اما حالا چه طور بفهمم حال و روزش چه طوره؟
امیدم این بود که بیام بیمارستان و یواشکی یه سر و گوشی آب بدم ولی دیر جنبیدم و اون مرخص شدش.
مثل اینکه باید دست به دامن اشکان می شدم.

رو به روی در خروجی بیمارستان، منتظر تاکسی ایستادم.
تو حال و هوای خودم بودم که ماشینی برام بوق زد.
نگاهم رو به سمت صدا سوق دادم که ماشین اشکان و دیدم.
جلل خالق!
اون از کجا فهمید اومدم به بیمارستان!؟

جلل خالق!
اون از کجا فهمید اومدم به بیمارستان!؟

اصلا مگه این بشر اصفهان نبود؟
کی وقت کرد برگرده تهران؟

مجدد بوقی زد که از افکارم فاصله گرفتم و به طرف ماشین رفتم.
همین که سوار شدم، بلافاصله پرسیدم:
_تو اینجا چیکار می کنی؟
جوابی نداد و به راه افتاد.
_از کجا فهمیدی من اینجام؟ اصلا مگه تو اصفهان نبودی؟
باز هم سکوت.
کاش می فهمیدم برای چی انقدر قیافه گرفته!
کلافه گفتم:
_الو اشکان! با تو ام.
بالاخره واکنشی از خودش نشون داد و عینک دودیش و از روی صورتش برداشت.
مردمک چشماش در همه جهت رقصید اما روی چهره ی من ننشست.
به شدت دلخور به نظر می رسید.

بالاخره لب از هم شکافت و خصمانه پچ زد:
_یه سوال ازت می پرسم دلربا…می خوام راستش و بگی.
_تو مگه جواب سوالای منو دادی!؟
_اونم به وقتش…ولی الان، تو این موقعیت، جواب سوالم برام خیلی خیلی مهمه.
_باشه بپرس…راستش و بهت میگم.
نفس عمیقی کشید.
_تو هنوز به سورن علاقه داری؟
_معلومه که نه.
_دروغ نگو! پس چرا دوباره از بیمارستان سردر آوردی؟ حتما بهش هنوز علاقه داری که انقدر نگرانشی.
لبخند محوی کنج لبم سبز شد.
وای خدا…
این بشر چه قدر حسود و حساس بود!

_به چی می خندی؟
لبخندم پر رنگ تر شد.
_به حسودی کردن تو.
_من اصلا هم حسودی نکردم…فقط می خوام تکلیفم روشن بشه! می خوام بدونم تو هنوز سورن رو دوست داری یا نه؟
با کمی تردید جواب دادم:
_ندارم…اون خیلی وقته که تو قلب من مرده.
_پس چرا امروز دوباره سر از بیمارستان در آوردی؟
_می خواستم ببینم حالش چه طوره تا از شر این عذاب وجدان لعنتی راحت بشم.
_خیالت راحت…خوب می خوره…خوب می خوابه! حال و روزش از من و تو خیلی بهتره.
خندم تبدیل شد به قهقهه و اون متعجب بهم زل زد.

_دیوونه شدی؟ چرا می خندی؟
دست از خندیدن کشیدم و ریه هام و پر از هوای تازه کردم.
_وقتی با حرص حرف می زنی خیلی بامزه میشی.
میدون رو دور زد و با اخم روش و ازم برگردوند.
پرسید:
_میری عمارت بابات؟
_اره.
سری تکون داد و دیگه چیزی نگفت.
من هم متقابلا سکوت کردم.

مدتی بعد، ماشین مقابل عمارت از حرکت ایستاد و من خواستم از ماشین پیاده بشم که قفل مرکزی رو زد و ممناعت کرد.
سوالی نگاهش کردم که گفت:
_جواب من آره یا نه؟
_من برای فکر کردن هنوز دو روز دیگه وقت دارم.

سوالی نگاهش کردم که گفت:
_جواب من آره یا نه؟
_من برای فکر کردن هنوز دو روز دیگه وقت دارم.

_تو این دو روز چه اتفاق خاصی میوفته؟
_تصمیم نهاییم رو میگیرم.

* * * * * *

_بهتر نیست برای فردا بری آرایشگاه؟
این رو گفت و نگاهش روی موهای کوتاهم نشست.
نچی زدم.
_نه…همین جوری خوبه.

_آخه کت و شلوار؟ اون هم برای مراسم عقد؟
_اره مگه چه اشکالی داره؟ هم شیک، هم اسپورت.
پوفی کشید.
_من دیگه حرفی برای گفتن ندارم.
لبخندی زدم و کت و شلوار روی تخت گذاشتم.

_من با این موهای کوتاه نمی تونم لباس دکلته بپوشم که!
_مو مصنوعی برای همین وقتاس.
_از مو مصنوعی خوشم نمیاد.
_اصلا هرکاری دوست داری بکن!

_عه بد اخلاق نشو دیگه…بیچاره آیگل که قراره زن تو بشه.
تا اومد چیزی بگه، صدای زنگ گوشیش در فضا پیچید.
تند نگاهی به صفحه گوشیش انداخت و لبخند زد.

از لبخندش مشخص بود آیگل جونشه.
دست به سینه ایستادم و گفتم:
_چه حلال زادم هست.

تماس و وصل کرد و بی توجه به من از اتاق بیرون رفت تا با آیگل جونش حرف بزنه.
زن ذلیلِ بدبخت!

پوفی کشیدم و مشغول پوشیدن اون کت و شلوار شدم.
کارم که تموم شد مقابل آیینه ایستادم و نگاهی به سر تا پام انداختم.
رسما یه پا پسر شدم!

ولی خب چه کنم که با این موهای کوتاه چاره دیگه ای در انتخاب لباس نداشتم.
گندی بود که به خاطر سورن زدم و حالا هیچ جوره نمی تونستم جمعش کنم.
شاید اگه آرایش می کردم، تیپم یکم از این حالت پسرونه در میومد.

به طرف میز آرایش رفتم و خواستم رژ لب قرمز به لبام بنوازم که صدای اس ام اس گوشیم در فضا پیچید.
به طرف گوشیم رفتم و نگاهی به پیام که از جانب اشکان بود، انداختم.

” برای فردا منم دعوتم دیگه!؟ ”
با لبخند خبیثی براش نوشتم:
” نخیر! مهمونی خانوادگی ”
هنوز چند ثانیه هم از فرستادن پیام نگذشته بود که جوابش اومد:
” من مگه جزئی از خانواده محسوب نمیشم؟ ”

” نخیر! کشمش هم دم داره…الکی خودت و به خانواده ی بزرگمهر نچسبون ”
” به هر حال اگه جواب تو آره باشه منم جزئی از این خانواده به حساب میام ”
تاکید گرانه براش نوشتم:
” اگه… ”
و چند استکیر خنده هم ضمیمه کردم.

تاکید گرانه براش نوشتم:
” اگه… ”
و چند استکیر خنده هم ضمیمه کردم.

چند دقیقه ای صبر کردم اگه دیگه پیامی نفرستاد.
حتما ناراحت شد!
با اینکه من داشتم شوخی می کردم.
براش بنویسم:
” از دستم ناراحت شدی؟ ”
باز هم جوابی نداد.
کلافه شمارش و گرفتم و منتظر موندم تا جواب بده اما بعد از شش بوق، تماس خود به خود قطع شد.
لعنتی!
چرا اینجوری می کرد؟
من که حرف بدی نزدم.
اگه قصدم شوخی نبودم اصلا اون استیکرای خنده رو هم نمی فرستادم.

کلافه خواستم دوباره بهش زنگ بزنم اما باز شدن در اتاق مانعم شد.
دانیال داخل اتاق اومد و با یه نگاه، اوضاع آشفته من رو درک کرد.
پرسید:
_چیزی شده؟
قفل گوشیم و فشردم و لبخند تصنعی زدم.
_نه…نه…چیزی نیست.
_اخه یکم عصبی به نظر میای.
_نه بابا عصبی برای چی!
جلوتر اومد.
_راستش و بگو دلربا…من تورو نشناسم باید برم بمیرم.
_عه! این چه حرفیه…به خدا چیزی نشده.
_مطمئن؟
سر تکون دادم.
_خب پس بیا بریم ناهار.
_باشه…فقط یه چیزی می خوام ازت بپرسم.
_بپرس عزیزم.
_تونستی از سورن خبر بگیری؟ ببینی تو چه وضعی؟

_باشه…فقط یه چیزی می خوام ازت بپرسم.
_بپرس عزیزم.
_تونستی از سورن خبر بگیری؟ ببینی تو چه وضعی؟
_این چند روز خیلی گرفتار مراسم عقد بودم…ببخشید نتونستم.
سری تکون دادم و گفتم:
_اها باشه…اشکالی نداره.
_حالا چرا تو انقدر درگیر اون عوضی شدی؟ یادت رفته چه قدر اذیتت کرد؟ همین که دیگه خبری ازش نیست و نمیاد سراغت باید بری خدا رو شکر کنی.

برای رهایی از سر زنش هاش، لبخند تصنعی زدم و گفتم:
_بریم ناهار.
_باشه…بریم.

هر دو از اتاق خارج شدیم و به سمت طبقه پایین رفتیم.
تو این فاصله که دانیال برای صدا زدن من اومده بود، خدمتکارا میز رو چیده بودن و همه چیز مهیا بود.

یکی از صندلی ها رو بیرون کشیدم و روی نشستم.
مشغول کشیدن غذا برای خودم بودم که همون لحظه در سالن باز شد و بابا داخل اومد.
ولی اینبار تنها نبود.
یه زن…
آره یه زن هم همراهش بود.
متعجب به اون زن خیره شدم که در کمال ناباوری آرام رو دیدم.
قلبم بی قرار شروع کرد به تپیدن و فقط یک سوال از ذهنم گذشت:
” اون اینجا چیکار می کنه؟ ”

نوشته رمان دلربا پارت۶۳ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل این مطلب در مستر رمان

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا