آخرین مطالبرمان

رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت۵۷

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از این رمان وارد شوید

_داداش نرو من سردمه…
کنارش نشستم و دستم و دورش انداختم…
_چرا اینطوری میکنی با خودت رها؟ببین مادر حالش چقدر بده…تو مثلا باید اونو تسکین بدی بعد با این کارات حاله اون و بدتر میکنی!!!
آب بینیش رو بالا کشید.
_هنوز باورم نمیشه بابا تنهامون گذاشته کاش حداقل سها کنارمون بود و اون اروممون میکرد!
با اوردن‌ اسم سها انگار داغ دلم تازه شد.
یک ماه برای نبود اون، ریش گذاشته بودم…چهل روز بابام هم اضافه شد…
دیگه ریشام تا بالای سینم میرسید!
اخمام در هم رفت و بلند شدم.
_سها رفته…خودش خواسته که بره اون که بچه نبود زبونشم که سه متره اصلا شاید با دوست پسرش رفته!!!
_سها فقط تورو دوست داشت…
با این حرفش پره های بینیم باز و بسته شد.
از اتاق بیرون اومدم…
سها کجایی لعنتی کدوم گوری رفتی؟میدونی عموت فوت شده!؟
هه اگه میدونستی که‌میومدی!!!
چهل روز گذشت نیومدی، معلومه کلا مارو فراموش کردی!
حتما الان با فروش اون خونه رفتی کیش ساحلی و آفتاب میگیری نامرد!
یعنی اشتباه فکر میکردم که هنوز بهم حس داری؟؟پس حرفای رها چین!؟چرا رها میگه منو دوس داری؟
کسی که کسی رو دوست داشته باشه چطور ولش میکنه بره؟؟
مگه ممکنه همچین چیزی؟
به زور اسلحه که نبردنش… خودش رفته، اما چرا من هنوز هم قبول ندارم؟
چرا منتظرم از در بیاد و یه توضیحی بده که قانع شم یه توضیح بده که باورش کنم!؟
با صدای گوشیم از فکر بیرون اومدم و نگاهی به شماره ناشناس انداختم.
این دیگه کی بود؟؟؟
حتما یکی زنگ زده که تسلیت بگه!
اصلا حوصله حرف زدن باهاشون رو نداشتم…
حالا زنگ میزنن میگن تسلیت…چی شد؟؟چطور شد؟ بابات که خوب بود!چرا یهو مرد؟؟؟
و فلسفه مرگش رو ازت میخوان!!!

با ویبره رفتن دوباره ی گوشیم، عصبی از جیبم درش اوردم و خواستم سایلنتش کنم که نگاهم به شماره ی ناشناسه آشنایی افتاد.
اصلا نمیدونستم این شخص کیه که ول کن نیست و چی از جونه من میخواد که دستش و روی اون دکمه ی تماس گذاشته و قطع هم نمیکنه!
برای اینکه از شرش خلاص بشم جواب دادم.
_الو؟
_چه عجب!!!سلام…خوبی؟
با شنیدن صدای نیلا، از فرت تعجب نزدیک بود شاخ دربیارم!
_الو سینان صدای من و میشنوی؟
صدام و صاف کردم.
_میشنوم…سلام عرض شد حالتون خوبه؟
خیلی وقت نبود که باهاش سرسنگین شده بودم…دقیقا از همون روزی که با شهرام نامزد کرد!!!
_چرا جمع میبندی؟؟من که یه نفرم!
_یه زن متاهل!
_هممم…بودم!!!
شوکه شدم.
_چی؟؟؟
_یه زن متاهل بودم…دیگه نیستم!درضمن…اون فقط لقب نامزد رو داشت نه شوهر…که میگی متاهل!
سعی کردم دونه به دونه ی حرفاش رو هضم کنم!
_من متوجه نمیشم نیلا…
_خودت و به خنگی نزن سینان جون…دارم میگم جدا شدیم دیگه!
_آخه…چرا؟
_برات مهمه؟
_اگه نبود، نمیپرسیدم!
یکم مکث کرد و بعد به آرومی گفت.
_میتونیم با هم قرار بزاریم؟
_البته…
_ممنون…ساعت و مکانش و تکست میکنم.زنگ زدم که تسلیت بگم!
_خیلی لطف کردید…
_اشتباه برداشت نکن…من تو مراسم چندین بار شرکت کردم و اومدم خونه اتون اما متاسفانه با هم برخورد نکردیم و نشد که همدیگه ارو ببینیم…وگرنه من با رها جون در تماسم!
متعجب از اینکه باید صدای نیلا رو بعد از چند مدت میشنیدم، شوکه بودم…
_آها…ممنونم به هر حال!خیلی زحمت کشیدید.
_زحمتی نیست عزیزم…
با عزیزم‌ گفتنش، انگار قلبم رو از جا کند…
منه لعنتی هنوز هم واسه اون پر پر‌ میزدم…
_بعدا میبینمت…سلام برسون!
_تو هم همینطور عزیزم…خداحافظ…
_خدانگهدار…

من چم شده بود؟
اصلا با خودم چند چند بودم؟
هنوزم نیلا رو دوست داشتم؟؟
پس سها چی؟
سها!؟
سها که نیست…
سها رفت…
سها معلوم نیست با کی رفت…چرا رفت؟کجا رفت؟
سها…سها…سها…
نفس عمیقی کشیدم.
چه دلیلی داشت وقتی که ما براش مهم نبودیم و تو شرایطی که بهش نیاز داشتیم کنارمون حضور نداشت، بخوام بهش فکر کنم و دوستش داشته باشم!؟
به سمت اتاقم قدم برداشتم.
باید تصمیمم رو میگرفتم…
یک بار برای همیشه…
عشق بچگیام از نامزدش جدا شده بود و این یه فرصت محسوب میشد…
یه قدم که بتونم به جلو بردارم!
و به دستش بیارم.
سها؟؟
یا نیلا؟

#سها

_آرمان…داداشی میشه لطف کنی و ندویی؟؟؟تورو خدا حوصله ی دردسر و اینجور چیزارو ندارم!بدو بیا دست من و بگیر…
خداروشکر که بچه ی حرف گوش کنی بود و هرچی میگفتی بدونه چون و چرا، قبول میکرد و انجامش میداد.
_چرا نمیریم پیش عمو سینان و آبجی رها؟
دستش و فشردم.
_چون اونا خیلی مشغولن…
_اگه مشغول نباشن، میریم؟
_آره آبجی فدات بشه کوچولوی من…
_عمو محمد چی؟
با اوردن اسم محمد، ناخواسته چهره ی جدیش جلوی دیدم قرار گرفت و لبخندی به لبام اورد.
سریع لبخندم و جمع کردم تا از اینی که هست، عریض تر نشه!
_عمو محمد هم سلام میرسونه…
_آخ جون…میشه باهاش حرف بزنم؟
نگاهی به ساعت انداختم…
ساعت ۲ ظهر بود!
احتمالا الان کار داشت…شایدم خواب بود یا…
_آبجی تورو خدا من حوصله ام خیلی سر رفته!
نگاهی به دور و بر انداختم.
با دیدن پارک، نیشخندی زدم و با ذوق کودکانه گفتم.
_وای آرمان نگاه کن…پارک!!!
با هیجان به طرف جایی که اشاره کردم برگشت…
_وایی آخ جون!!!
زیاد دور نبود…برای همین اجازه دادم جلو تر از من بدوعه و تنها تابه خالی ای که وجود داشت رو تصاحب کنه.
من هم سر راه، دوتا بستنی خریدم و رفتم‌ سمتش.

از دور دلم برای بازی و ذوق زدناش قنج میرفت.
وقتی بهش نزدیک شدم، با شوق و شادی محکم روی لپش ماچش کردم و اگه تو شرایط عادی بودیم، قطعا داد و قالش به هوا میرفت که چرا من و بوسیدی من بزرگ شدم دیگه بچه نیستم و ….
آخ چقدر حرص میخورد.
_وایی آبجی بستنی خریدی؟
_آره فداتشم…
_برای من دوتا خریدی؟
نگاه عاقل اندر سفیهانه ای بهش انداختم.
_نه دیگه آبجی جون…پس خودم چی؟نگاهت کنم فقط؟
با حسرت به بستنیم نگاه کرد.
_یعنی آبجی همه اش و خودت میخوای بخوری؟یه ذره اش رو هم به من نمیدی؟
_داداشیه خوشگلم…چرا داری با من چونه میزنی؟خب بستنیت و بخور عشقه آبجی…بعدا دوباره برات میخرم!
چند دفعه بالا پایین پرید و آخ جونای پر ذوق و بچگونه گفت و به طرف سرسره دوید.
_ندو داداشی…
_حواسم هست!
_بستنیت نیوفته…
در حالی که صداش توی جیغ و داد بچه ها گم بود، اما باشه گفتنش و شنیدم.
یاد مامان افتادم که هر موقع به پارک میومدیم، این نصیحتا از زبونش نمیوفتاد و مدام تذکر میداد که ندو! حواست باشه! نیوفتی!
بر خلاف همیشه، نفس عمیقی کشیدم و با لبخند پر انرژی ای روی نیمکت نشستم.
آرمان از روی سرسره ی مارپیچ برام دست تکون داد که منم مثل خودش رفتار کردم.
به نگاه و لبخندای بقیه توجه نمیکردم.هرکی هر فکری میخواد، بزار بکنه!
برای من یکی اصلا مهم نبود…
دیگه مهم نبود!
خسته شدم بس که برای دیگران زندگی کردم…پس خودم چی؟من کجای زندگیه خودم بودم؟
با صراحت جوابه خودم رو دادم.
من آخرین نفر بودم…آخرین نفری که برای خودش تصمیم میگرفت…
آخرین نفری که برای این سرنوشتش نظر داد…
من همونیم که آخرین نفر زندگی کرد!
ولی تموم شد…
من ثانیه به ثانیه با تجربه تر میشدم…
هر دقیقه شجاع و با اراده تر از دقیقه ی قبل…
عاقل و بالغ تر از گذشته…
_سلام دخترم…اون گل پسرته؟

به زن میان سالی که این سوال و پرسیده بود، خیره شدم.
رد نگاهش و گرفتم…
وقتی به آرمان رسیدم، لبخندم و تمدید کردم.
_نه!اون داداشمه…
_خدا حفظش کنه برا پدر و مادرت عزیزم.
خواستم حرفی بزنم اما زبونم قفل شد…
پس به یه “ممنونم” اکتفا کردم.
_گلم شما چند سالته؟
ابروهام بالا پرید…چند ثانیه منتظر موندم تا ویندوزم بالا بیاد!و بعد…
خنگی نثار خودم کردم!
اون الان میخواست خواستگاری کنه؟
جا به جا شدم و صدام و صاف کردم…الان باید جواب میدادم؟اگه نمیگفتم که زشت میشد!
دسته آخر به نگاه منتظرش که کم کم داشت رنگ فوحش میگرفت، لبخند زوری زدم و سنم و بهش گفتم.
_بیست و یک سالمه…
_مجردی یا متاهل عزیزم؟
دیگه شکم به یقین تبدیل شد که میخواد خواستگاری کنه و…
_من متاهلم…
ابروهاش از تعجب بالا رفت و به انگشت دستم خیره شد.
_اما…تو که انگشتر نداری گلم.
لبام و غنچه کردم و به دستم نگاه کردم و اون یکی دستم که از قضا انگشتر نقره ای توش بود رو بالا اوردم و تکونی بهش دادم.
_خب…من نشون شده اشم!هفته ی دیگه عروسیمونه…
زنه که انگار پکر شده بود، لبخندش و به سختی جمع و جور کرد.
_آهان…خوشبخت بشی عزیزم.
_ممنونم لطف دارید…مشکلی پیش اومده؟
_جان؟
_اممم…میگم مشکلی پیش اومده که این سوالا رو پرسیدید؟
_نه نه دخترم…خب راستش من برای امر خیر میخواستم.
لبخند دندون نمایی تو دلم زدم…آخ جون خواستگاری کردن یوهو!
ولی…
عمرا اگه دوباره همچین غلطی بکنم و خودم رو به کشتن بدم!
من کجا ازدواج کجا؟
اصلا من و ازدواج با هم غریبه ایم و هیچ جوره آبمون تو یه جوب نمیره!
اما از یه طرف دیگه به خودم یاد اوری کردم که پنج انگشت دست شبیه هم نیستن…
اینکه ازدواج اولم بد بود و خاطره ی افتضاحی رقم‌ زد، دلیل نمیشد دیگه ازدواج نکنم و دور زندگیه مشترک و خط بکشم!

خنده ی ملیحی کردم.
_حتما قسمت نبوده…
_حیف شد.
این دفعه من از تعجب ابرو بالا انداختم.
_چرا حیف؟
_آخه شوهر کردی دیگه دختر…
_خب اینکه حسرت خوردن نداره!!!قطعا صد هزارتا دختر بهتر از من توی یه شهر هست…نگران نباشید.امیدوارم به زودی پسرتون از مجردی در بیاد و صاحب نوه بشید…
_آخه دختر خوب کم پیدا میشه!مرسی دخترم…دقیقا همیت آرزو رو برای سفیدبخت شدنه تو دارم!
_باز هم تشکر میکنم محبت دارید فقط…از کجا با قاطعیت میگید که من خوبم؟
_از صحبت کردنت…رفتار و با وقار بودنت…متشخص بودن و تواضع داشتن!
لبخندم ناخواسته تمدید شد.
پلک روی هم فشردم و سر تکون دادم.
نه نه نه!!!من دختر خوبی نبودم.اون نمیدونست من با خانواده ام چیکار کردم.
سر یه بچگی و لج و لجبازی خانواده ام رو به کشتن دادم.
من…من عمو اینارو ول کردم و بدون فکر رفتم به شهری که هیچ کس و نداشتم.
به جای مراقبت از عمو و سپری کردن لحظات آخرش، در کنار هم، فرار رو ترجیح دادم.
سعی کروم خودم رو قانع کنم:”تو فقط به خاطر نجات جون اونا…برای خلاص کردن سینان از دست اون سهیله عوضی فرار کردی…تو از روی نداشتن آزادی و اینجور چیزا جا نزدی…”
رفتم و با رفتنم، هزارتا اتفاق افتاد.
اول که خودم رو بدبخت کردم و با این کارم آرمان هم وارد بازی شد.
بازیه کثیفی که سهیل راه انداخت و نزدیک بود به مرگه من ختم بشه!
و ممنون بودم از خدایی که توسط محمد نجاتم داد…
محمد…
با یاد آوریش لبخند کوچیکی روی لبام نشست و اخمی که نمیدونم از کی و کجا اومده بود رو از بین برد.
دلم برای اون نگاه سردش تنگ شده بود…
محبتای بی اندازه اش.
کارای خوب و خود فدایی کردناش!
امروز باید بهش زنگ میزدم.
حداقل به بهونه ی آرمان…ولی…من از کی تا حالا برای زنگ زدن بهونه میخواستم؟اصلا ماست مالی برای چی؟
یه زنگ میزدم برای احوال پرسی…
هرچی نباشه من تا آخر عمر مدیونشونم…درسته بیش از حد رابطه ی بین من و اون خونواده کش پیدا کرده، اما نمیتونستم…
به هیچ وجه نمیتونستم کاراشون و رو فراموش کنم.
بی منت کمکم کردن…نجاتم دادن دفاع کردن و…
خیلی کارای دیگه…
که قطعا اگه سرنوشت یه سری آدمای دیگه ای رو سر راهم میزاشت، هیچ وقت به این مرحله از زندگیم نمیرسیدم.
از فکر خونواده ی با معرفت بیرون اومدم و باز هم…
دلم هوای سینان و کرد!

کاش میتونستم ببینمش…
کاش روی دیدنشون رو داشتم.دلم براشون یه ذره شده بود.وقتی دیدمشون، دلم میخواست فقط بدوام و بغلشون کنم…و برای عموم سوگواری کنم.
پا به پاشون گریه کنم و توی دردشون شریک بشم و یاریشون کنم.اما الان…
با اون اشتباهی که مرتکب شدم، دیگه حتی خجالت میکشیدم بهشون فکر کنم.چه برسه ببینمشون و توقع این رو داشته باشم که من و بپذیرن!
مخصوصا زن عمو…
زن عمو جایگاه خودش رو داره و من هم نمیتونستم که سر بارشون بشم.
هرچی نباشه قبلا در حضور عمو من کنارشون بودم…عمو آقا و سر پرست و همه چیزه این خانواده بود.
بعد از عمو، اون کس سینانه!
و زندگی کردن تو خونه ای که یه پسره مجرد داشته باشه، صحیح نیست.
نمیدونم…واقعا من خیلی بعد از رفتنه پدر و مادرم تنها شدم.
و این تنهایی به شدت من و ضعیف کرده بود.از سها سعیدی یه دختر ناتوان و تو سری خور ساخت…
منی که زبونم سه متر بود و هست!اما هیچ پخی نیستم…هیچ صلاحی ندارم…هیچ قدرتی هم ندارم.سرجمع میشد گفت که یه دختره ساده ی سر به هوا و گنده گو ام.
_آبجی سها؟
از فکر خارج شدم و گیج و منگ به آرمانی که با اخمه کودکانه اش بهم خیره شده بود، نگاه کردم.
_جانه آبجی؟
_چرا هرچی صدات میکنم جواب نمیدی؟از دسته من ناراحتی؟
تو بغلم گرفتمش و بوسش کردم.
_نه فداتشم این چه حرفیه؟
_نکنه کاره بدی کردم!؟
_نه نه…داداشی من فقط تو فکر بودم!تو هیچ کاری نکردی…تقصیره تو نیست قربونت بشم!
_راست میگی؟
_آره داداش!آبجی سها هیچ وقت بهت دروغ نمیگه…نمیخوای بیشتر بازی کنی؟
_نه…خیلی گرمه!خسته شدم.
_پس بریم خونه؟
_وایی آره…دلم برای عمو سینان و خاله رها خیلی تنگ شده.
با یاد آوریه سینان و رها لبخندم ماسید و بغضی سنگین و دردناکی توی گلوم جا خوش کرد!

منم دلم براشون یه ذره شده بود!!!یه ذره…اما راهی وجود نداشت که من و به اونا وصل کنه!
شاید هم داشت و من نمیخواستم…میگن که خواستن توانستن است اما وقتی نمیشه!امیدوار بودم یه اتفاقی بیوفته…یه چیزی بشه و ناگهانی همدیگه ارو ملاقات کنیم و یا هم اینکه…
نمیدونم!
_آبجی پس چرا وایسادی؟بریم دیگه!
دستش و کشیدم و بغضم و فرو بردم.جلوش زانو زدم و درحالی که سعی میکردم ناراحت نشه، آروم زمزمه کردم.
_داداشی…الان عمو سینانت سره کاره! آبجی رها هم کلاس داره…بزار یه وقته دیگه باشه؟
_نه…من میخوام عمو و زن عمو رو هم ببینم…خیلی وقته ندیدیمشون!بریم دیگه آبجی تورو خدا بریم…
همینجور دستم و میکشید و اصرار پشته اصرار!
_داداش وقتی میگم نه…حرف گوش کن دیگه فدات بشم! لطفا…آبجی سها هم خسته اس…بریم تا آبجیت یکم استراحت کنه؟هوم؟قول میدم که هر وقت سرم خلوت شد، بریم خونه عمو.
_قول؟
سری با اطمینان تکون دادم.
_قول داداشی قول!
_باشه پس اگه اینجوری میگی…اشکال نداره.بریم خونه تا آبجی سهای مهربونم استراحت کنه.
_داداش کوچیکه من!چرا تو اینقدر مهربونی آخه؟
محکم لپش رو ماچ کردم که صداش بلند شد و با اون حجمه بغض، به سختی خنده ای سر دادم.
نمیدونستم واقعا کی میخواستم قولم رو به این بچه ادا کنم؟
من که همین الانشم سرم خلوت بود و هیچ‌کاری نداشتم؛ بیکاره بیکار بودم!
هر موقع که واقعا تونستم و شد، میرم دیدنشون و آرمان و هم با خودم میبرم.
سر راه به سوپری رفتیم و خوراکی های متنوعی از جمله چیپس و پفک و لواشک، آلوچه، بستنی، پاستیل و…گرفتیم.
انقدر خرید کردیم که آخر سر شدن ۱۰۰ تومن!!!خدایا کم پونده به خاطره نفسی که میکشیم هم پول پرداخت کنیم.
آخه این دیگه چه وضعه زندگیه؟

دسته آرمان و گرفتم و راه افتادم.
_بیا بریم داداشی…بیا که از دسته همه شکارم!چرا اینقدر گرون شدن چیزا؟
_آبجی چی داری میگی؟
خنده ام گرفت…
آخه این بچه از کجا میخواست قیمت و گرونی حالیش بشه؟
_هیچی آرمانی…مردم خیلی عصبیم کردن.
_چیکار کردن که تو عصبی شدی؟
_جوری قیمتای همه چیز رو زیاد کردن انگار زدیم خاندانشون و کشتیم داداشی…
_ما کشتیم؟
چشماش گرد شده بود و سر جاش میخکوب شده بود.
وسط راه در حالی که از سنگینی نایلون و خوراکی ها به هن هن افتاده بودم و از درد دستام مینالیدم، جواب دادم.
_نه داداشی ما کسی رو نکشتیم!
_اما همین الان گفتی که ما خانواده اشون و کشتیم…اگه پلیس بفهمه چی؟
_آره آرمانی…پلیس چیزی نمیفهمه!
نایلون هارو کنار خیابون گذاشتم و دستم و برای تاکسی بلند کردم.
_ولی اگه بفهمه ما کشتیمشون چی؟
_چی!؟؟؟
تازه متوجه سوتی ای که داده بودم شدم.انقدر حواسم پرت شده بود که جواب بچه ارو بدونه اینکه مزه مزه کنم، میدادم.
_عه آبجی به فدات…نه بابا ما که آدم نکشتیم!!!فقط مثال زدم.
_اما خودت گفتی که کشتیم…اگه پلیس بعدا بفهمه که بهش نگفتیم، جرممون سنگین تر میشه!
چشمام درشت شد.
این بچه یا زیادی فیلم رو قاطیه زندگی کرده بود یا هم اینکه خودش رو توی فیلم و رویا دیده!!!
چشم غره ی با مزه ای رفتم.
_شلوغش نکن آرمان.
انگشت اشاره اش و به طرفم گرفت و یهو زد زیر خنده.
_باور کردی!!!
بیشتر از قبل، شوکه و متعجب شدم.وای خدایا!امون از این بچه های دهه نودی…اعجوبه ان اعجوبه!!!

_من و مسخره میکنی آرمان؟بزار برسیم خونه… تو و اسباب بازیات رو برای ناهار میپزم!
_آبجی؟
بالاخره یه ماشین ایستاد.
آدرس و بهش گفتم و کرایه ارو پرسیدم، وقتی دیدم متناسبه قبول کردم و سوار شدیم.
برگشتم سمت آرمان.
_جونم داداش.چی میخواستی بگی؟
شونه بالا انداخت.
_هیچی فقط میخواستم بگم من خیلی خوشمزه ام…یکم برای خودمم از خودم بزار!
از خنده نزدیک بود بترکم…ولی جلوی راننده نمیشد واقعا حرکته خیلی زشتی میشد…
این بچه چی داشت میگفت؟چرا اینقدر شیرین و با مزه صحبت میکرد؟جملاتش خیلی خنده دار و در عین حال دلپسند بودن.بالاخره رسیدیم و کرایه ارو کامل پرداخت کردم.
وسایل رو کشون کشون بردم تا خونه.کلید و دراوردم و با شونه ام در و به جلو هول دادم و وارد شدم.
_وایی چقدر خسته شدم.دلم میخواد بخوابم.
حق با آرمان بود…منم باهاش موافق بودم.خیلی خسته و کوفته بودیم هر دو.
بازار آدم رو به شدت خسته میکرد.از ساعت نه صبح بیدار شده بودیم و تا الان که دوازده ظهر بود، توی بازار فقط میگشتیم و خرید میکردیم.
و اگه از درد دست و پا مینالیدم، حق داشتم.چون واقعا احساس میکردم دارن میشکنن و الاناس که بیوفتم پخشه زمین بشم.
آرمان تا به خونه رسید، خودش و روی مبل انداخت و چشماش و بست.بمیرم براش!چقدر خسته شده بود برادرم…
آب دهنم و قورت دادم و وسایلی که ضروری نبودن رو همونجا کنار مبلا رها کردم.
ولی اون خوراکی و نوشیدنیایی که حتما باید توی یخچال میزاشتمشون رو چیدم.
دوباره برگشتم و اون وسایلی که تو دست و پا بودن رو ناچار جمع کردم و بردم تو اتاق.
و بعدش به پذیرایی رفتم و روی مبل سه نفره ای دراز کشیدم.
مثله آرمان همین که چشمام رو بستم، از این دنیا جدا شدم.

با احساسه کرختی و گرما، ناله کنان چشم باز کردم.
حسه گنگی داشتم.مثله کسایی که تازه از یه خواب طولانی بیدار شده باشن و حسابه همه چی از زیر دستشون در رفته باشه؛مثله زمان و چه موقع خوابیدن و الان چه وقتی از شبانه روز هست و چیکار باید میکرد و…
نگاهی به دور و بر انداختم.آرمان هنوز روی مبل خواب بود و خار و پفش گوش فلک رو کر میکرد.

لبای خشکم و با استفاده از زبونم، تر کردم.مستقیم به آشپزخونه رفتم و به پارچ آب هجوم اوردم.
چقدر تشنه ام شده بود!اینقدر عطشم زیاد بود که نصف پارچ و خوردم و هنوز هم میخواستم ولی برای اینکه با معده ی خالی، حالم بهم نخوره دیگه لب بهش نزدم و برش گردوندم تو یخچال.
باید یه کاری میکردم که این احساسه کسلی و تنبلی ازم دور بشه.و مشکل هم دقیقا همین جا بود که نمیدونستم چیکار کنم.
با قار و قور شکمم، یادم افتاد که ناهار نخوردیم…
چی بهتر از این که شام بپزم؟
آره هم سر گرم میشدم هم اینکه وقت میگذروندم.
آب سردی به دست و صورتم زدم تا حالم جا بیاد و بعد با حوله پاکشون کردم.
آخیش! تازه داشتم طعم زنده بودن رو میچشیدم.
انگاد که تا همیت چند لحظه پیش یه مرده ی متحرکی بیش نبودم.
از سرویس بیرون اومدم و به طرف پذیرایی رفتم.
دستم و روی شونه ی ظریفه آرمان گذاشتم و آروم لب زدم.
_آرمان جان؟بیدار نمیشی؟بلند شو تنبل شب شده!
هومی گفت و قلطی زد.
_بلند شو عشقم…بلند شو داداشی.
بالاخره با کلی زور و مکافات از خواب بیدارش کردم و بردمش سرویس.
_برو کارات و بکن تا آبجی شام و درست کنه…نیوفتی زمین!چشمات و باز کن.
دستاش و که داشت باهاشون چشماش رو میمالید گرفتم.
_نکن دیگه…چشمات و دراوردی.با آب سرد صورتت و بشور تا خواب از سرت بپره.
سری تکون داد و رفت.
هرچی فکر میکردم میدیدم هیچی به ذهنم نمیرسه برای پخت و پز و رسما داشتم مگس میپروندم…
چی بپزم خدایا؟
قورمه سبزی؟نه بابا الان که وقتش نیست…
قیمه؟نه نه…اون هم سنگینه طول میکشه!
خب پس چی درست کنم؟؟
کباب شامی؟؟؟اممم…بدک نیست.نه ول کن یه چیز دیگه درست میکنم.
چی کم دردسر تره؟
یعنی از بیرون غذا سفارش بدم؟ای بابا…باز برگشتیم سر خونه ی اول.
من باید چی درست کنم؟
عصبی کف دستم و کوبیدم روی میز که آخم بلند شد.
_ای ای ای!!!آخخخ…ویی؛ دستم‌ شکست.
_آجی حالت خوبه؟
به آرمان که با اون ابروهای بالا رفته و نگاه عجیب غریبش، خیره شدم و سری به چپ و راست تکون دادم.
_نه چیزی نیست فقط دستم خورد به میز…همین.
اومد و خودش و روی صندلی پهن کرد.
_خیلی گشنمه…خیلی خیلی!
_منم دارم به این فکر میکنم که چی درست کنم…میتونی نظر بدی؟
رفت تو فکر…
منم تصمیم گرفتم یکم بیشتر به این موضوع فکر کنم.
بعد از چند ثانیه گفت.
_املت چطوره؟
بهش چشم دوختم و چند بار پلک زدم.
بلند شدم و ضربه ای به میز زدم.
_جهنم و ضرر همین و درست میکنیم.

تند گوجه خورد کردم و دو تا تخم مرغ بیرون اوردم. پیاز هم درکنارش پوست کندم و یه شام مشتی خوردیم. به اصرار آرمان، گوشیم رو بهش دادم که بازی کنه و سرگرم بشه. من هم نشستم و فکرام و کردم.
درسته قسمتی از پول خونه ای که توی مشهد فروختمش رو دارم، اما تا کی باید با این وضع سر کنم؟ باید یه جوری سرگرم میشدم و…
چی بهتر از کار کردن بود؟ باید یه سری به این اطراف میزدم و با محیطش آشنا میشدم. برای خودمم بهتر بود که با این اجتماع خو بگیرم. میخواستم آرمان و دوباره به مهد بفرستم که دوستای جدیدی پیدا کنه. و یکی از خواسته های واقعیم هم این بود که بتونم درسم و کامل کنم و دانشگاهی که ولش کردم رو ادامه بدم. اگه خانواده ای داشتم، به این تصمیمم افتخار میکردن… اگه داشتم… اصلا اگه داشتم که وضعم این نبود چه حرفا میزنم!
_آجی…
از فکر دراومدم و به آرمان چشم دوختم.
_جونم آرمانم.
_آجی میخوام کارتون بت من و ببینم.
_بده برات دانلودش کنم عزیزم.
گوشی رو ازش گرفتم و توی گوگل سرچ کردم. هر قسمتش بیست دقیقه ای بود و زمان میبرد که دانلود بشه.
_داداشی تا کارتونت دانلود بشه، بریم پفیلا درست کنیم؟
چشماش از ذوق گرد شدن و ایولایی گفت.
_بریم آجی…من موافقم.
خندیدم و با هم به سمت آشپزخونه رفتیم.
یه دیگ اوردم و گذاشتم رو شعله تا حرارت ببینه. بعد روغن گذاشتم و یکم ذرت هم ریختم توش.
یکم دیگ رو تکونش دادم و دوباره گذاشتم روی گاز.
_سها من درست کنم؟
_چی و داداش؟
_پفیلارو دیگه…
_نه عزیز دلم…میسوزی.باید دیگ رو تکون بدی!
کنترل تی وی رو برداشتم و از اپن، کانالا رو عوض کردم تا به یه فیلم قشنگ برسم.
وقتی به یه کارتون قشنگی رسیدم، مکث کردم و به سراغ گاز رفتم.
بعد از ربع ساعت کاملا آماده بود.
نشستیم‌ در حال تماشای کارتون، پفیلا خوردیم و کلی هم خندیدیم. تا پایانه کارتونه جالبی که داشت پخش میشد، روده بر شده بودیم از خنده.
تموم که شد، اشکی که از گوشه ی چشمام سرازیر شده بود رو پاک کردم.
_چقدر خندیدم وای دل درد گرفتم.
_منم همینطور آبجی…خیلی باحال بود!اسمش چی بود؟
_به خشکی شانس…نزده بود اسمش رو…
_چقدر حیف شد…خیلی قشنگ بود!
_آره محشر بود…بدو آرمانی…الان وقته خوابه.

آرمان و که خوابوندم، خودمم خوابیدم تا برای شروع یه روز تازه و پر از کار و سرگرمی، آماده بشم.

صبح که چشم باز کردم، اول نگاهم و توی اتاق چرخوندم.
ساعت چند بود؟
با دست دنبالش گشتم و آخر سر، روی میز پیداش کردم.
وقتی صفحه اش و روشن کردم، با دیدن ساعت چشمام گرد شدن.
نه بود؟؟؟من ساعت نه شروع کنم دنبال گشتن کار؟؟؟
ای بابا!!باز یادم رفته بود که ساعت و کوک کنم…الان چیکار کنم؟نگاهی کلافه به پنجره انداختم و اوف کشداری گفتم.
با حرص پتورو کنار زدم و بلند شدم. دست و صورتم و توی سرویس شستم و بیرون اومدم. سعی کردم توی انجام دادن کارا فرز باشم و سرعت عملم و ببرم بالا تا بیشتر از این دیرم نشده!
کتری رو گذاشتم رو اجاق تا جوش بیاد و به اتاق آرمان رفتم…
_داداش بلند شو…عشقم…
بوسی روی لپاش زدم و کنارش روی تخت نشستم.دوباره ماچش کردم.
_آرمان بیدار شو که امروز کلی کار داریم.
اخمی روی صورتش نشوند و بدون باز کردن چشماش، سعی کرد دستام رو پس بزنه.
_آرمان؟
جوابی نداد و صورتش کم کم ریلکس تر شد.بی خیال!
پس بهتر بود که خودم تنها میرفتم…اما آرمان چی میشد؟تنها میموند تو خونه؟دزدی چیزی نیاد یهو…
نه نه اینطوری که نمیشه!
_آرمان اگه تا سه بشمارم و بیدار نشی، میرم‌ همه ی بستنی هات و میخورم.
بازم هیچی به هیچی…
_حالا که داداشه خوشگلم بیدار نمیشه، من رفتم تا لولو بیاد بخورتش!
بازم هیچی.
این بچه اصلا حسی به اسن ترس تو وجودش داشت؟
دیگه چی و باید بهونه میکردم؟؟یه ایده ای به ذهنم رسید…اما میترسیدم!!!!میترسیدم از اینکه عملیش کنم.مثلا…میخواستم به خیاله خودم آرمان رو با اوردن اسم سینان و رها وسوسه کنم…اما اون که بچه اس و این چیزا حقش نبود!!!
و از طرف دیگه هم نباید یاداوری میکردم…چون به خاطر سن کم و شرایطش، باید مراعات میکردم و سعی کنم دلش و تا حدودی نشکونم!پس کلا دور این راه رو خط کشیدم.
دست آرمان و گرفتم و نالیدم.
_بلندشو دیگه داداشی چقدر اذیت میکنی…بدو که میخوایم بریم برات رفیق و دوسته جون جونی پیدا کنیم!
دستش و از دستم بیرون کشید و با صدای کم جونی در جوابم گفت.
_آبجی ولم کن.

نوشته رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت۵۷ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل این مطلب در مستر رمان

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا