آخرین مطالب

رمان خان پارت ۹۹

🌸گلناز

من به امیر و امیر به من نگاه کردو من شونه ای بالا انداختم که خودت میدونی اصلا نمیتونستم چیزی بگم یا بخوام برای فائزه چیزی تعریف کنم به هیچ وجه روم نمیشد اونم همچین چیزی رو… نه اصلا نمیتونستم تعریف کنم…

🌸 امیر: خب… راستش ما ازت خواستیم بیای تا یه چیزی رو باهات در میون بزاریم که باید بدونی اما نمیدونم باید چجوری بهت بگم که ناراحت نشی… اگه بخوام صادق باشم در مورد ازدواجش با آقا جواد به مشکل خوردیم یعنی… خودت باید تصمیم بگیری ولی…

فائزه نگاه بهت زدشو از من به امیر میگردوند و پرید وسط حرف امیر و گفت

فائزه: پشیمون شده مگه نه؟ من میدونستم این مرد… اخ خدا میدونستم زیاد رو حرفش قاطع نیست منم هول کردم و تا بهم گفت بله رو دادم..‌ الانم دو دو تا چهارتا کرده و پشیمون شده اره؟ وای خدا مهمونا…

🌸نشست و خواست گریه کنه من سریع بهش گفتم

گلناز: نه.. نه اون روحشو خبر نداره‌..‌. از خداشه… گوش کن امیر رفته تحقیق کرده … خب.. فهمیده که..امیر خودت بگو من که گفتم نمیتونم اما برو سر اصل مطلب آنقدر حاشیه نرو دختره رو نصف عمر کردی.. بگو دیگه

امیر: ما تحقیق کردیم… هیچ کس و مار آنچنانی نداره و کسی از زندگیش چیزی نمیدونه اما راستش میخواستم سابقه ی بیماری و این حرفاشو چک کنم و از بیمارستانی که نزدیک محل زندگی سابقش بود پرس و جو کردم و متوجه شدم که همسرش فوت کرده اونم به خاطر کتم زدن های آقا جواد… یعنی..‌ بلایی سر زنش آورده که زنه‌ نتوانسته طاقت بیاره..‌

فائزه هاج و واج بود.‌.. مونده بود چی بگه فقط نگاهشو از من برنمیداشت و ناباورانه گفت

فائزه: کتک؟ زنشو کتک می‌زده… یعنی.. این آقا جواد ‌.. همین.. همین خجالتی… دست بزن داره…. ؟؟ شما مطمئنید؟؟

با تأسف سرمو تکون دادم و تایید کردم

گلناز: آره..‌ منم باورم نمیشد اما امیر عکسشو هم نشون داده و اون خانوم پرستار کاملا مطمئن بوده.. منم باورم نمیشد اما به قول امیر از روی ظاهر نباید قضاوت کرد

🌸 فائزه فقط گفت خدایا و سرشو گرفت تو دستش و منم ناراحت نگاهش میکردم اصلا نمیدونستم چجوری دلداری بدم همه ی اینا تقصیر من بود من گیر داده بودم مراسم بگیریم…

گلناز: میدونم همه‌چیز تقصیرمن… من مقصرم اگه اصرار به این مراسم نکرده بودم الان بی سر و صدا همه چیزو به هم میزدیم اما حالا شر شد…

فائزه: آخه شما چه تقصیری داری خواستی برام سنگ تموم بزاری..‌ مشکل از منع که بختمو با نخ سیاه ریسیدن.. خودم زیاد خوشم نیومده بود اما دو دوتا چهارتا کردم دیدم مرد بدی نیست چه میدونستم اینجوری تو زرده راستش عاشق نشدم که الان دلم بشکنه بیشتر از آبروم میترسم… آخه اگه مراسم رو به هم بزنم… آبروم می‌ره…‌

من شرمنده نگاهش کردم و حرفی نداشتم که بزنم نمیدونستم چی بگم جریان این بود که با خانواده‌اش آنچنان رفت و آمد نداشت خودش مستقل بود و در واقع کیو کار خاصی نداشت و همونا هم چنان علاقه ای نداشتن که با یه زن بدون شوهر رفت و آمد کنن و فکر میکردم آدم جالبی نیست خودش می‌گفت پشت سرش کلی حرفه

🌸مقصر من بودم که اینجوری به خانواده‌اش خبر دادم و دعوت‌ کردم در واقع می‌خواستم کلی بهش کیف بده که آنچنان مراسم باشکوهی گرفته اما متاسفانه بدجوری گند زده بودم

گلناز: خوب نمیشه یه جوری راست و ریسش کنیم یعنی این یارو تهدید کنیم یه مراسم الکی بگیریم اما عقد انجام نشه بعد هم بفرستیمش بره؟ توکه خانوادت برن و خیلی هاشونم برگردم شهرستان دیگه کسی خبردار نمیشه و پیگیر نمیشه ها امیر؟ تو چی میگی؟

امیر نگاهی به من انداخت و با ناراحتی گفت امیر : من نه از این جور کارا سر در میارم نه خوشم میاد… دوست ندارم به کسی دروغ تحویل بدم اما خوب این کار باید انجام بدیم که همون‌طور که با فائزه حرف زدیم با این مردک هم حرف بزنیم شاید اول زیر بار نرفت اما وقتی به روش بیارم بالا خره دیگه حاشا رو میزاره کنار و حداقل اعتراف میکنه دلم نمیخواد فرض کنه که ما خریم یا اصلا نفهمیدیم الان میرم صداش می کنم بزار حساب کار دستش بیاد

🌸گلناز: ولکن تو رو خدا الان نصف شبی چه وقت حرف زدن با اون تازه فائزه به اندازه کافی به هم ریخته دیگه طاقت نداره که دروغای اون هم بشنوه تو خودت جدا مرد و مردونه برو باهاش حرف بزن و کار و تموم کن نمیدونم شایدم بهتره اصلا از زندگیمون بیرونش کنیم حتی اگه خواستیم عروسی رو برقرار کنیم یه نفر دیگه رو پیدا کنیم بریم به جای این بزاریم فک و فامیل فائزه که این جواد و ندیدن فائزه تو چی میگی ؟

فائزه انقدر پریشون بود و ناراحت بود که اصلا حرف نمی‌زد شونه بالا انداخت و گفت

فائزه :خانم من نمیخوام بیشتر از این آبروریزی بشه اگه بعداً کسی بفهمه خیلی بد میشه بزارید راست و حسینی به همه میگم خبر میدم پیغام میفرستم زنگ میزنم میگم که عروسی در کار نیست و به هم خورد به جهنم اگه آبروم رفت همینجوری هم که پیششون آبروی ندارم پس دیگه فرقی نمیکنه

🌸اما من خودم رو مقصر می دونستم و نمی خواستم به هیچ وجه هم چنین اتفاقی بیفته برای همین گفتم بهتر خودم فردا باکتی یه نقشه بچینم

گلناز : باشه عزیزم فعلا به این چیزا فکر نکن هیچ کاری هم نکن برو بالا استراحت کن نمیخواد هیچ کاری کنی فقط برو استراحت کن من خودم همه چیز رو درست می کنم باشه؟ بهت قول میدم نمیزارم هیچ مشکلی پیش بیاد امیر نمی دونم اگه میخوای الان بری یا فردا بری با جواد حرف بزنی خودت میدونی من سرم درد گرفته منم میرم استراحت کنم

امیر مردد بود اما فائزه که رفت اونم بلند شد که بره با آقا جواد حرف بزنه معلومه که خیلی فکرش به هم ریخته میخواد همین الان کار رو یه سره کنه من نمی‌خواستم استراحت کنم میخواستم فکر کنم ببینم چه جوری میتونم با کتی یه کاری انجام بدم اون همیشه پایه نقشه‌های من بوده حالا باید کاری می‌کردم که ماجرا جمع شه تنها کسی که می تونست کمک کنه مشکل رو حل کنیم اون بود

🌸بالا داشتم فکر میکردم و خوابم نمی‌برد و شنیدم از پایین صدای جر و بحث میاد از بالکن بالا نگاه کردم دیدم انتهای حیاط امیر داره با آقا جواد حرف میزنه مشخص بود که عصبانی و اما خوب یه لحظه به دلم شک افتاد که نکنه اشتباه کردیم ولی بعدش که دیدم عصبانی شد و داره داد و بیداد میکنه تو دلم گفتم نه خودشه نباید به ظاهر آدما نگاه کرد و گول خورد هرچی بود مطمئن بودم یه مویی زیر کلاهش هست منتظر بودم امیر برگرده بالا تعریف کنه که جریان از چه قرار بود

امیر اومد و کلافه بود مردد بودم که ازش بپرسم چی شده یا نه اما قبل از اینکه بپرسم خودش فهمید که باید تعریف کنه

امیر:مرتیکه خجالت نمی کشید که زیر بار نمیرفت اول انکار می کرد فکر نمیکردم همچین آدمی باشه فکر کرد زیرش زد گفت اصلا نمیدونه در مورد چی دارم حرف میزنم اما وقتی براش دلیل و مدرک آوردم بالاخره شروع کرد به اعتراف کردن و گفت آره اینجوری بوده اما خوب دلیلش اونجوری که به نظر میاد نبود من آدم عصبی نیستم

🌸گلناز:وای خدا تو رو خدا نگاه کن دختر چقدر بد شانس دقیقه آخر باید چه چیزی را می‌فهمیدیم به کل همه چی بهم خورد و گیر کسی افتادیم که دروغگو هم از آب در اومد یعنی نه تنها پنهان کرده حالا هم که فهمیدیم داره دروغ میگه تازه برای همچین کاری هیچ دلیل موجهی وجود نداره میخواستی بهش بگی بره گم شه از اینجا

امیر:کلی حرف زدم اما من حرفاشو باور نکردم منم مثل تو فکر می کنم به نظرم باید بزار از اینجا بره در مورد فائزه نمی دونم می خوای چیکار کنیم و چه تصمیمی بگیریم اما مگه از روی نعش من رد بشین که اجازه بدم با این مرد ازدواج کنه حالا دیگه قضیه فقط به خود فائزه مربوط نیست ما این آدم را معرفی کردیم و حالا تو زرد از آب در اومده نمیزارم فائزه بدبخت بشه اون مثل خواهر ما میمونه

🌸گلناز: حالا بگو ببینم این یارو چه دروغی به هم دیگه بافت می خوام ببینم چه جوری خواسته همچین رفتار زشتی رو توجیه کنه

امیر:چی داره بگه اون بنده خدا که مرده و دستش از دنیا کوتاه شروع کرد رو مقصر نشون دادن اون گفت که مشکل داشته و بچه دار نمیشده انگار تو بچگی اتفاقی براش افتاده و بعداً هم دکترا بهش گفتن که مشکل دار و نمی تونه بچه دار بشه زنش هم می خواسته از ش جدا بشه اونم رضایت داده بوده اما خوب انگار قبل از جدا شدن بهش خیانت کرد البته این یارو اینجوری تعریف میکنه این یارو هم متوجه شده و این بلا رو سرش آورده به نظرم دروغ خیلی پیش پا افتاده بود اگه هر دو راضی به طلاق بودن خوب باید فکرشو میکرد که شاید زن با کس دیگه آشنا شده تازه اونکه میخواست طلاقش بده از چی باید میسوخت که زن رو بکشه

گلناز: خدایا تو ببین پشت سر مرده داره چه حرفایی میزنه به خدا که اصلاً باور نکردم یعنی حتی اگه همچین چیزی هم باشه بازم توجیه نیست برای این که جون یه آدم رو بگیره تازه مطمئنم داره یه چیزایی رو پنهون میکنه و دروغ میگه به هرحال برو بهش بگو از اینجا بره نمیدونم اگه میخوای صبح خودت بیرونش کن من که دیگه نمیتونم اینجا تحمل کنم

🌸امیر:راستش من اگه بیرونش نکردم به خاطر فائزه بود گفتم شاید بخواهیم یه عقده نمایشی براش بگیریم و بعد بفرستیم این یارو بره

گلناز:وای به هیچ وجه حتی نمایشی هم نمیذارم این آدم کنار فائزه بشینه بزار بره گم بشه تو نگران نباش راستش من یه فکری دارم با کتی حلش میکنیم بسپار به دست ما فقط این آدم را از ما دور کن

امیر:خدا بخیر کنه تو رو خدا یه کاری نکنید که آبروریزی بشه باشه پس من اینو می فرستم که بره کلی قسم خورد که فائزه روی سرش میزاره و خیلی دوستش دارم و از این حرف‌ها من بهش گفتم به هیچ وجه به هیچ وجه حق نداره به فائزه نزدیک بشه خیالت راحت فردا میفرستمش بره

صبح با داد و دعوای اینا بیدار شدم آقا جوادی که اگه از دیوار صدا در نیومد از این در نمیومد حالا داشت داد و بیداد میکرد سراسیمه پایین و نگاه کردم و دیدم داره با امیر داد و بیداد می‌کنه که تو رو خدا اجازه بدین ببینمش امیرم با عصبانیت می‌گفت حق نداری

جواد: برو دیگه بدترش نکن… اگه بخوای ادامه بدی زنگ میزنم بیان ببرنت پلیس خبر میکنم میگم چه بلایی سر زنت آوردی خودمم شاهد میشم و پیگیری میکنم تا بندازنت اونجا که باید باشی تازه یه شاهد دیگه هم اون پرستار آنقدر با اعصاب من بازی نکن من هر چه قدر آدم آرومی باشم سر این چیزا به هیچ وجه شوخی ندارم..‌

🌸جواد: بزار باهاش حرف بزنم آقا امیر تو رو خدا این کارو نکن… بزار ببینمش… فائزه بیا پایین دو کلوم حرف حساب میزنم بعد خواستی میرم به خدا میرم‌‌‌… به خدا اون موقع جوون بودم یه غلطی کردم هزار بار پشیمون شدم و تا همین الانم سمت هیچ زنی نرفتم… بزار .. بزار برات توضیح بدم…

من سریع لباس پوشیدم و رفتم پایین و با ناراحتی گفتم

گلناز: آقا جواد چه خبرته… بچه ها خوابن تمنا می‌ترسه..‌ به اندازه کافی برامون مشکل درست کردی و ابرومونو بردی..‌ این بازی رو تمومش کن تا همین الانم ابرومون تو خطره برو بزار آروم بشیم با اقل ابرومونو تو در و همسایه نبر…

امیر: بیا برو تو گلناز… تو دخالت نکن با این آدم هم کلام نشو من خودم باهاش حرف میزنم ردش میکنم بره… نگران چیزی نباش…برو تو..‌

🌸 من تا خواستم برم تو دیدم فائزه اومده پایین و با عجله داره میاد این طرف

فائزه: خانوم بچه ها تنهان‌‌‌‌..‌ شما برو مد خودم جواب میدم خورده بورده که نداریم… بزار ببینم چرا آنقدر زبونش درازه عوض اینکه ساکت بشه و سرشو از خجالت بالا نیاره صداشو انداخته سرش و داره رپزگارمونو به هم می‌ریزه…

من نتونستم نه بیارم بلاخره خودش میخواست حرف بزنه امیرم چیزی نگفت من رفتم سریع سر به بچه ها زدم و برگشتم از دم در نگاهشون میکردم…

فائزه: چی میگی تو مرد ناحسابی..‌ توقع داری چی بهت بگم آفرین میخوای؟ دست بزن داشتی اونو نه هر زدنی… زدی جوری که جون از تنش رفته اون وقت چی میخوای بگی؟

🌸 سرشو انداخت پایین و با صدای آروم گفت اگه میشه دو گلوم بگم و برم… بعد فائزه نگاهی به امیر کرد و اونم اشاره کرد خودت میدونی رفتن زیر درخت یه ربعی حرف زدن و بعد فائزه با اخم های کشیده اشاره کرد که بره پی کارش و درو نشون داد ما که نشنیدم چی گفت اما وقتی فائزه اومد تو به هم ریخته بود تا خواستم چیزی بگم نفس گریش در اومد و مجبور شدم برم سراغ اون‌‌‌…

فائزه خودش اومد و گفت

فائزه: چیز خاصی نگفت … گفت عمدی نبود و خون جلو چشم منو گرفت و این همه سال عذاب وجدان داشتم و از این حرفا..‌ منم گفتم این حرفا سرم نمیشه…

گلناز: اینارو دیشبم به امیر گفت اما خب ما زیر بار نرفتیم… ببین نگران مراسم نباش من و کتی حلش میکنیم… اصلا بهش اهمیت نده من و امیر نمی‌خوایم تو با همچین آدمی وصلت کنی اگه به خاطر مراسم نگرانی کتی داره میاد زنگ در به صدا در اومد و گفتم ها خودشه کتی اومد… برو سراغش درو باز کن تا به نفس شیر بدم و بیام اما وقتی داشت می‌رفت حس کردم مردد شده انگار یه کم دلش به حال این یارو سوخته بود خدا خدا میکردم عاشق نشده باشه اما خودش دیشب گفته بود عاشق و این حرفا نیست… چمیدونم پناه بر خدا…

کتی که اومده بود اول نشست به غیبت و کلی غرغر کرد در مورد اینکه چرا شما تحقیق نکرده به دختر پیشنهاد دادین و از امیر خیلی بعید بود که همچین کاری بکنه لااقل به اردلان می سپردیم آمار طرف رو دربیاره چه و چه و چه منم کلی توضیح دادم که بابا این آدم راننده ما بود خونه محرم بود یکی معرفی کرده بود تضمین کرده بود که آدم درستی را ازکجا می دونستین که حالا چندین سال قبل سر زنش همچین بلایی آورده تو جوونی اصلا فکرشو نمیکردیم

🌸کتی: حالا فائزه توروخدا خودتو ناراحت نکن ببین خیالت راحت مراسمت بهترین مراسم میشه جوری که حتی خودتم باورت بشه اما برمی‌داریم به یکی یه مقدار پول میدیم اصلا نگران نباش که طرف کیه چیه من یکی رو پیدا می کنم از شهرهای اطراف همین الان دست به کار میشم میسپارم یه خوشتیپ و جوون برات پیدا کنن شسته و رفته میاد اینجا حتی فامیلاش هم ردیف می کنم که نگن داماد فامیل نداشته همه رو برات جور می کنم کیفشو ببر

من خندیدم و گفتم

گلناز: ببین فائزه تورو خدا نگاه کن غصه نداره که من که بهت گفتم کتی که بیاد همه چی رو برامون جفت و جور می کنه بیا دستی دستی یا داماد جونم پیدا شد طرف هم که ما این ورا نیست وقتی که بیاد و بعد من بره دیگه عمرا هیچ وقت هیچ کجا فک و فامیل تو نمی بیننش بعد کسی که کتی پیدا کنه دهنش قرص اینم میدونم کتی مو لای درز کارهاش نمیره ما دیگه واسه خودمون حرفه‌ای شدیم تو این کار را بدهم زدم زیر خنده که جو عوض بشه

🌸 فائزه لبخند کمرنگی زد و گفت

فائزه: می دونم شما خیلی به من لطف دارید اما من از این ناراحت نیستم راستش از بخت سیاه خودم یکم دلخورم اما اونم که دیگه بهش عادت کردم یعنی ها از اول هم میدونستم که این عروسی رفت و دور نمیشه اما بیخودی ذوق کردم و خوشحالی کردم و بله دادم اصلا باید ردش میکردم بره پی کارش

من و کتینگاهی به همدیگه کردیم و مثلاً خواستیم دلداریش بدیم

کتی: وا تورو خدا اینجوری نگو حالا این نشد یکی دیگه اصلا من برات درباری پیدا می کنم و زیر صفر پیدا می کنم تو به این جوونی قشنگی به خدا بر رو داری تو اون مهمونی ها یادت نیست همه چشمشون دنبال تو نگران چیزی نباش این نشد یه نفر دیگه… اتو لب تر کن من خیال میکردم نمیخوای ازدواج کنی وگرنه اینجا در و از جا در می آوردن… نگم برات چه خواستگارایی تازه من به گلناز گفتم این بابا اس و پاسه به درد فائزه نمیخوره…‌ اما مگه تو گوشش رفت..‌

🌸خلاصه تا بره حسابی برای فائزه حرف زد و شوخی کرد و خندید که یه کم حال و هوامون عوض بشه و ناراحتی از سرش بپره… خلاصه گذشت و کتی حتی اجازه نداد که من دخالت کنم و نظر بدم که چیکار کنیم یا نکنیم گفت همه چیزو بسپرین به من تا راست و ریسش کنم منم کوتاه اومدم و گفتم فردا شب خودتی و خودت هرکاری می‌کنی بکن داشت می‌رفت سفارش کرد

کتی: صبح آرایشگر میاد لباست رو هم میاره

فائزه: تو رو خدا نه این کارا دیگه لازم نیست من جوری ناراحتم که اگه به خاطر فک و فامیل حرافم نبود اصلا زیر بار نمی‌رفتم

کتی: اصلاااا حرفشو نزن که هیچ جوره زیر بار نمیرم… صبح آماده باش…

صبح من یکی دل تو دلم نبود وقتی بیدار شدم سریع رفتم سراغ فائزه دیدم بیدار شده و اونم منتظره حالا تمنای کوچولوی منم بیدار شده بود و شیرین زبونی میکرد که عروسیه هرچی سعی داشتم خوابش کنم مگه می‌خوابید نه بابا… خلاصه آرایشگر اومد و ما هم دل تو دلمون نبود که گریه کنه و بزنه زیر همه چیز اما فائزه یه جوری انگار ماتم زده بود ولی قصد گریه کردن نداشت خداروشکر بی سر و صدا نشست و زنده هم ارایشش کرد

عین یه تیکه ماه شده بود به خدا اگه عروسی واقعیش بودا من هیچ غمی نداشتم اما کل آرایش دنیا رو هم که به سن عروس بدن اگه دل خوش نداشته باشه و لبخند تو صورتش نباشه همه میفهمن و نمیشه پنهونش کرد برای همین اشاره کردم آرایشگر بره بیرون لباسشو پوشیده بود و رفتم جلو بغلش کردم و گفتم

🌸گلناز: تو رو خدا عزیزم‌.. به خدا منم ناراحتم از این اتفاق ولی لااقل حفظ ظاهر کنیم که نفهمن‌‌‌‌… فائزه ببین من و تو چی ها با هم کشیدیم که اینا در برابرش هیچه پس خودتو اذیت نکن و به این چیزا فکر نکن… کتی برامون حلش کرد… بزار در میزنن… لابد داماد اومده آخه قرار بود زود بیاد که بدونه چی بگه و چی نگه یه وقت حرف زیادی نزنه‌..‌ در رو باز کردن از بالای تراس نگاه کردم و چشمام گرد شد

با خنده به فائزه گفتم

گلناز:به حق چیزای ندیده تو رو خداااا بیا ببینش… ببین عجب آدمیه به چشم برادری انگار از یه مجله ی خارجی اومده بیرون

فائزه لبخند کمرنگی زد و وقتی اومد و نگاه انداخت گفت

فائزه: وای خانوم به خدا اینو ببینین به ما شک میکنند خیلییی خوبه آخه مگه چه خبر بود یه پسر ناتالی چیزی پیدا می‌کردیم دیگه آنقدر هم نمی‌خواست چشم در بیار باشه اینجوری بدتر کنجکاو میشن‌‌‌‌…‌

من خندیدم و گفتم

گلناز:وای تو رو خدا ول کن این حرفارو فائزه یه امشبه دیگه یه شب خوش بگذرون اصلا خیال کن این یارو یه شوهره یه شبس‌..‌ بیخیال دختر اون یارو عوضی اصلا ارزش ندارد که بخوای خودتو به خاطر اون اذیت کنی…

🌸 فائزه: نه خانوم من که قبلاً هم گفته بودم اصلا به خاطر اون ناراحت نیستم برام مهم نیست‌..‌ باشه … باشه نگران نباشید کاری نمیکنم که کسی شک کنه من خودم بیشتر از همه دلم میخواد مشکلی پیش نیاد… نگران نباش..‌ خانوم تا همینجا کلی ازت ممنونم این ماجرا تقصیر تو نیست تو هم دیگه برو حتما تمنا و نفس خانومم حاضر کردن عین فرشته ها میشن دو تا خواهرا‌.. منم با این آقا جواد قلابی حرف میزنم البته به خدا که شبیه بازیگراس زبونم بند میاد

بلاخره لبش به شوخی و خنده باز شد و منم تو دلم گفتم خدارو شکر کوتاه اومد و یه کم آسون گرفت که آسون بگذره …

وقتی رفتم و نفس و تمنا رو دیدم که لباس توری کوچولو پوشیدن قند تو دلم اب شد اصلا اشک تو چشمام جمع شده بود با ذوق گفتم

گلناز: واااای خدا دخترامو ببین… عین ماه شدن… من فداتون بشم آخه خوشگلای من.. زهرا خانوم لطفاً چشم نظر هاشون رو بزن به لباسشون…

🌸امیر اومد مهمون ها هم یکی بعد از دیگری میومدن و من ذوق میکردم که همه چی رو به راهه البته تو دلم آتیش بودا اما این که به خیر گذشته بود جای شکر داشت فامیل های داماد که کتی انتخاب کرده بود همه شیک و پیک بودن و کاملا از فامیل های فائزه قابل شناسایی بودن اما خب دربند این چیزها نبودم فقط سپرده بودم جوری راهنمایی کنن که اینا کنار هم نشینن

تا ورود با شکوه عروس و داماد همه چیز خیلی عالی بود فائزه دست در دست آقا جواد قلابی اومد و همه دست و تشویق و فشفشه و پذیرایی و رقص خلاصه هیچ مشکلی نبود و کتی هم که کنار اردلان نشسته بود چشمک ریزی به من زد اما امیر اخم کرده بود و بلاخره طاقت نیاورد و گفت

🌸 امیر: زیاده روی کردی به خدا…. یه دردسری به پا نشه..‌ اینا رو نمیشد معمولی تر انتخاب کنی؟ نصف مجلس رعیته و نصف مجلس اعیون… اینجوری به خدا یه شری به پا میشه…از من گفتن

هنوز حرفش تموم نشده بود که یه سر و صدا و همهمه ای از وسط جمعیت به پا شد و من سراسیمه بلند شدم اما امیر اشاره کرد بشین و خودش رفت سمت ته حیاط که ببینه چه خبره وای بند دلم پاره شد خدا خدا میکردم شری به پا نشه

این نوشته رمان خان پارت ۹۹ برای اولین بار ظاهر می شود در رمان وان.

اتصال به انتشار دهنده این مطلب

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا