آخرین مطالبرمان

دانلود رمان افسار گسیختگان زمان

دانلود رمان افسار گسیختگان زمان

دانلود رمان افسار گسیختکان زمان

افسار گسیختگان زمان (جلد سوم سه تفنگ دار شیطون) |فاطمه موسوی

نام رمان:افسار گسیختگان زمان

نویسنده:فاطمه موسوی

ژانر: عاشقانه

خلاصه رمان افسار گسیختگان زمان:

دو دختر ، دو عقیده ، دو زندگی و دو زمان متفاوت . دخترانی با آینده ای تباه که مسیر سیاهی را در پیش گرفته اند . چه چیزی درون آن ها می تواند مشترک باشد ؟ تنها افسار گسیختگی آنهاست که ریسمانشان را به یکدیگر گره می زند . در اینجاست که زمان دست به مجازات و تغییر می زند …دانلود رمان

پیشنهاد ما:

دانلود رمان قبله من

دانلود رمان قربانی یک بازی احمقانه

دانلود رمان با هم تا همیشه

قسمتی از متن رمان:

_اینم دوتا بلیط

سلین هردو بلیط را گرفت و درون جیبش گذاشت .

_پس بلیط خودت چی ؟

میثم با تعجب به سلین نگاه کرد . نگاهی به جیبش انداخت و بدون آنکه متوجه منظور سلین شود گفت :

_خب یکی از بلیط ها برای منه دیگه !

سلین درحالی که روی نیمکت می نشست با خنده گفت :

_نه دیگه ، دوتاش برای منه

_خب تو دوتا بلیط می خوای چکار ؟

سلین هردو را برای خود نمی خواست . یکی را برای شوکت در نظر گرفته بود . با اینکه قصد منت کشی نداشت ، اما می دانست نباید شوکت را از دست بدهد . وجود چنین دختری در کنار سلین لازم بود .

دانلود رمان افسار گسیختگان زمان :

_برای دوستم می خوام یکیش رو

_بلیط و گرفتم که باهم بریما !

سلین بلیط هارا در آورد و با اخم به سمت میثم گرفت و گفت :

_بفرما اینم بلیط ها ، نخواستم اصلا

_خب بابا ، چه زود هم بهش بر می خورهدانلود رمان

قبل از اینکه سلین بلیط هارا دوباره در جیبش بگذارد دستی بلیط هارا کشید . نگاهش به درخت روبه رو بود ، برای همین گمان کرد میثم بلیط هارا گرفته است . اما با شنیدن صدای میثم که با ترس سلام می کرد سرش را برگرداند و با فرشته ی عذابش روبه رو شد . آرش درحالی که بلیط هارا در دست داشت با نگاهی جدی میثم را که کم مانده بود خود را از ترس خیس کند برانداز کرد .

_گمونم شما باید بری به کارات برسی

میثم به منتظر فرصت بود سریع از جا برخواست . هنگامی که داشت از کنار آرش رد می شد دست آرش را روی شانه اش احساس کرد .

دانلود رمان افسار گسیختگان زمان :

_بار دیگه دور و بر سلین ببینمت …

میثم با ترس تاکید کرد :

_قول میدم

این را گفت و سریع از آرش دور شد . سلین با پوزخند به میثم که به سوی دیگری می دویید نگاه کرد . زمزمه کرد :

_پسره ی ترسو

آرش در کنار خواهر زاده ی خود نشست . بلافاصله سلین از جا برخواست ، اما دست آرش که دور مچ دستش پیچیده شده بود مانع از حرکتش شد .

_ دستم رو ول کن .دانلود رمان

_دایی جان باهات حرف دارم ، بشین .

_دارم با احترام صحبت می کنم ، دستم رو ول کنید .

_فقط چند دقیقه

سلین که می دانست آرش بی خیال نمی شود دست به سینه ، با بیشترین فاصله از آرش نشست . بودن در کنار آرش آنقدر برایش زجر آور بود که یک دقیقه ی آرش برایش یک سال می شد . آرش با مهربانی نگاهی به خواهر زاده اش انداخت . در سلین نوجوانی های خواهرش را می دید . ناگهان سلین در برابر چشمانش محو و تصویر آیدای ۱۵ ساله که با اخم نشسته بود شکل گرفت . با صدای معترض سلین از افکارش بیرون آمد و تصویر آیدا از ذهنش محو شد .

_می خوای همینطور بشینی و بهم زل بزنی ؟

آرش : مگه بابات نگفته بود که دیگه با این پسره …

دانلود رمان افسار گسیختگان زمان :

هنوز حرفش کامل نشده بود که سلین با حالتی پرخاشگرانه گفت :

_نکنه می خوای لو بدی ؟ برو ، توهم لنگه همون رادمان

_نه ، اتفاق الان بین من و تو می مونه . باید قول بدی …

_من هیچ قولی به کسی نمی دم .

آرش لبخندی زد و درحالی که نفسی عمیق می کشید و رایحه گل های فلکه را با تمام وجود به جان می کشید گفت :

_درست مثل مادرت لجبازی .دانلود رمان

همین حرف کافی بود تا سلین مانند اسپند روی آتش شود . از جایش برخواست و در حالی که انگشت اشاره اش را به حالت تهدید تکان می داد گفت :

_اسم مادر من رو نیار

دانلود رمان افسار گسیختگان زمان :

_هنوزم من و مقصر می دونی ؟

این که پرسیدن نداشت ، حتی خودش هم خودش را مقصر می دانست . اگر آن روز خبر اشتباهی شهادت به آیدا نمی رسید شاید زنده بود . آن وقت سلین دیگر جای خالی مادر را با افرادی چون میثم پر نمی کرد و جای آن که هر روز از مدرسه فراری شود به امید نگاه های پر افتخار مادر درس می خواند و تلاش می کرد.

افکارش به زمانی رفت که خبر مرگ تک خواهرش را شنید . گمان می کرد شوخی از سوی آیدا است که باز آن روی شیطنتش گل کرده است .

اما وقتی نگاه های خشک و خالی از احساس مادر به دیوار ، چشم های قرمز آیهان و بی قراری های رادمان را دید فهمید که دیگر خبری از شیطنت نیست .دانلود رمان

تا لحظه ای که سنگ قبر و اسم آیدا را بر آن ندیده بود همچنان امید داشت که شاید تمام اتفاقات دروغ باشد . وقتی نگاهش بر روی قبر افتاد قامتش خم شد . حتی آن قدر قدرت نداشت که اشک بریزد و خود را خالی کند .

تا آن لحظه برادرش را هم از دست داده بود ، اما از دست دادن آیدا ، تک خواهرش دیگر از آن درد هایی نبود که طی یک سال و یا چند سال از بین برود . هیچ کس نمی توانست دلیل مرگ آیدا را بگوید .

تا لحظه ای که مادر ناگهان با دیدن جسم سالم پسرش دههان گشود و از لحظه ای که آیدا همه را تنها گذاشت گفت . مرگ آیدا هرچقدر که سخت بود ، فهمیدن آنکه باعث مرگ او خودش بود درد را ده برابر سخت تر می کرد .

دانلود رمان افسار گسیختگان زمان :

سال ها می گذرد ، اما ذره ای از این درد کم نشده است ، بلکه با دیدن هربار سلین و رادمان و تنهایی آنها این زخم کهنه سرباز می کند. باز هم صدای سلین بر روی افکارش خطی قرمز رنگ کشید و او را از گذشته به سوی حال آورد .

_اگر اونقدر خودخواه نبودی که فقط خواسته خودت رو ببینی الان مامان اینجا بود .

چشم های مشکی رنگش خیس شده بودند و هر لحظه امکان بارش اشک هایش وجود داشت . دست هایش را بر روی چشمانش کشید تا از ریزش اشک هایش جلوگیری کند . کیفش را از روی نیمکت برداشت و بدون آنکه نگاهی بر آرش بیندازد از آنجا دور شد . این بار آرش مانع رفتنش نشد .دانلود رمان

مانع می شد که خود را تبرعه کند ؟ در حالی که هنوز نتوانسته است وجدان خود را قانع کند . از جا برخواست . درد زانو و کمرش امانش را بریده بودند . نگاهش به رادمان افتاد . همانطور که به سوی آرش می آمد با چشم هایش سلین را جست و جو می کرد .

دانلود رمان افسار گسیختگان زمان :

_سلام دایی ، پس سلین کو ؟

_رفت

رادمان نگاهی به چشمان قرمز آرش انداخت . همین یک نگاه کافی بود تا بفهمد که خواهرش باز چه چیزی را به روی آرش آورده است . نمی دانست سلین را به خاطر این بی رحمی سرزنش کند یا نه . خودش هم ته دلش می دانست که آن خبر باعث مرگ مادرش شد .

_باهاش صحبت می کنم .

آرش : اذیتش نکن دایی جون . الان جوونه نمی فهمه .

رادمان خندید و درحالی که شانه به شانه آرش قدم می زد گفت :

_ ای بابا ، شما هم که حرف های بابا رو می زنید .

دانلود رمان افسار گسیختگان زمان :

دستش را دور گردن رادمان انداخت . به وجود رادمان افتخار می کرد و می دانست اگر آیدا هم بود به وجود رادمان افتخار می کرد . رادمان با وجود تندی های سلین ماند یک برادر واقعی و خونی از او نگهداری می کرد . آرش خوب به یاد داشت که وقتی سلین کوچک تر بود ، وقتی در کوچه مشغول بازی بود رادمان از درس هایش می زد و به دنبال او راه می افتاد تا یک موقع یکی از پسر های شیطون محل سلین را اذیت نکند . با خنده رو به رادمان گفت :

_ یادته اون اوایل سلین رو چی صدا می زدی ؟

رادمان هم متقابلا خندید و درحالی که با به یاد آوردن کودکی سلین و شیرین زبانی هایش لبخند می زد گفت :

_ تربچه

_الانم بهش میگی ؟

_مگه جرئت دارم چنین چیزی رو بهش بگم ؟دانلود رمان

سکوت بین دایی و خواهر زاده برقرار شد . آرش نگاهی به صورت درهم رادمان انداخت و گفت :

_ ناراحتی پهلوون ؟

رادمان درحالی که دست هایش را درون جیب سویشرتش فرو می برد گفت :

_بعضی وقت ها فکر می کنم دارم زیاد از حد تو کاراش دخالت می کنم .

_تو به فکرشی

_یه غریبه مگه لازمه به فکر باشه ؟

دانلود رمان افسار گسیختگان زمان :

آرش با دهانی باز به رادمان که این حرف را به تلخی بیان کرده بود نگاه کرد . هیچ وقت رادمان به این مسئله که از این خانواده نیست اشاره نکرده بود . هیچ کس به رویش نمی آورد چون همه اورا جزئی از خانواده می دانستند . آرش خبر نداشت که این حرف های رادمان ریشه در زخم زبان های گاه و بیگاه سلین دارد . سلینی که با بی رحمی تمام بار ها با این مسئله دل رادمان را شکسته بود .

حتی رادمان هم نمی دانست که سلین از این نیش ها قصدی دارد . سلین ناراحت بود ، شاید چون می دانست رادمان که حتی بچه ی مادرش نبوده او را دیده است و لطافت دست های مادر را حس کرده است . اما سلین ، با وجود آنکه از خون مادرش است نتوانسته حتی یک نظر روی او را ببیند .

تمامی این عقده هارا در خود جمع می کرد و با زخم زبان هایش آن هارا خالی می کرد .

آرش : این حرف ها دیگه چیه ؟ از کی تاحالا به خودت می گی غریبه ؟

دانلود رمان افسار گسیختگان زمان :

رادمان سکوت کرد و با نوک کتانی اش به سنگ ریزه ی روی زمین لگد زد.

_سلین چیزی گفته ؟دانلود رمان

آرش خوب خواهر زاده اش را می شناخت . قبل از اینکه رادمان تایید و یا تکذیب کند ادامه داد :

_رادمان جان ، سلین دوست داره ، تو برادرشی .

رادمان سری به معنای تایید تکان داد . خوب یادش می آمد هنگامی که کوچک تر بود همیشه آرزوی یک خواهر و یا یک برادر را داشت . وقتی سلین به دنیا آمد آنقدر خوشحال بود که غم از دست دادن مادرش هم کمتر شده بود . در همان کودکی مانند یک مادر برای سلین بود . به طوری که گاهی اطرافیان گمان می کردند برادر واقعی سلین است .

با خود اندیشید ، چه چیزی باعث شد که سلین اینطور سنگ شود ؟ رادمان و آرش خبر نداشتند که یکی از کسانی که این شخصیت منفور را ساخته بودند هم اکنون رو به روی سلین ایستاده بود . سلین با ماندانا دست داد و درحالی که کیفش را بر روی شانه اش صاف می کرد گفت :

_خیلی وقته ازت خبری نیس .

ماندانا آدامسش را باد کرد و با لحنی که به دختر های خیابانی شبیه بود گفت :

_جیگر قبلا رو بیخیال ، برای برنامه امشب پایه ای ؟

_چه برنامه ای ؟

_یه مهمونی قراره بگیریم . ننه بابام چن روزی رفتن ددر دودور قراره استفاده کنیم جشن بگیریم .

منبع:یک رمان

دانلود فایل pdfآموزش دانلودکانال تلگرامحذف رمان/ مغایرت با قوانیناپلیکیشن

آموزش دانلود در تلفن همراه

آموزش دانلود در کامپیوتر

دانلود رمان افسار گسیختگان زمان

دانلود رمان افسار گسیختگان زمان , رمان افسار گسیختگان زمان , رمان افسار گسیختگان زمان pdf , رمان افسار گسیختگان زمان apk , رمان افسار گسیختگان زمان ایفون , رمان افسار گسیختگان زمان اندروید , افسار گسیختگان زمان , دانلود رمان عاشقانه افسار گسیختگان زمان , رمان عاشقانه افسار گسیختگان زمان ,

محتوای کامل رو هنوز مشاهده نکردید از اینجا وارد شوید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا