آخرین مطالبرمان

دانلود رمان دوست دخترم میشی

[تعداد: ۲ میانگین: ۵/۵]

دانلود رمان دوست دخترم میشی

دانلود رمان دوست دخترم میشی

دوست دخترم میشی | Mahi 15

نام رمان: دوست دخترم میشی

نویسنده:Mahi 15

ژانر: عاشقانه

خلاصه رمان دوست دخترم میشی :

در مورد دختریه به اسم محیا که کمی کمرو و خجالتیه…رشتشو خیلی دوست داره

برای عضویت در گپ قصر رمان کلیک کنین

ولی از رفتن به دانشگاه می ترسه!! چرا؟؟؟ چون دانشگاه پره از پسر و این خانومم

که اصلا نمی خواد به یه جنس مخالف روبرو بشه.. خب حالا ببینیم محیا خانوم چیکار می خواد بکنه …

رمان هایی که حتما خوانده شود :

دانلود رمان سه کله پوک

دانلود رمان سال بلوا

دانلود رمان قانون جذب

قسمتی از متن :

-از دست تو …ببین من یه رستوران معروف میشناسم که تعداد

گارسوناش زیاده ..می تونیم اونجا بریم ..اولش به بهونه ی غذا

خوردن میشینیم اونجا ..الانم که وقت شامه ..بعد مخ یکی از

پسرای اونجارو میزنیم ..فکر خوبیه نه؟؟ البته مخ زدن از اون نظر نمی گما ..از این نظر ..

این که قانعش کنیم تا نقش بی اف تورو بازی کنه.. -می دونم از

کدوم نظر میگی ..نمی خواد خودتو واسم توجیه کنی ..بیا بریم

تا دیر نشده ..اما خودت جورش می کنیا ..همون که قبل گفتم .

.من نمی تونم.. -باشه بابا ..فهمیدیم نمی تونی ..کلا عرضه ی هیچیرو نداری…

-وایییی باشه ..اصلا من بی عرضه ..تو کمکم کن از این مخمصه ای

خودم باعث گیر کردن توش شدم نجات پیدا کنم ..بعد میشینی هر

چقدر می خوای غر میزنی. -خوبی به تو نیومده ..بریم.. با بهار منتظر

گارسون بودیم تا غذاهارو بیاره …مثلا می خواستیم ببینیم که گارسون چه شکلیه …

یعنی واقعا امکان پذیر بود که یه پیشخدمت خوشتیپ اینجا باشه؟؟

من که بعید می دونم …

دانلود رمان دوست دخترم میشی :

اخه این چه فکر بود که به ذهنم رسید …هیچ وقت درست فکر

نمی کردم …اونم از گندی که زدم ..

وگرنه مجبور به این کار نمی شدم که.. فقط خدا خودش به خیر بگذرونه..

هنوز در حال حرف زدن با وجدان(خودم )بودم که غذاها جلومون گذاشته شد …

بدون اینکه حتی به غذا نگاهی بندازم سریع به سمت گارسون برگشتم …طوری

که خودش هم با چشم های گرد شده به من نگاه کرد… هوففف نه نمی تونستم

به این بگم بیا و دوست پسرم شو( ..یعنی نقش دوست پسرمو بازی کن…)نه عمرا…

درسته قیافه ی قشنگ و خوبی داشت اما سرو وضعش افتضاح بود .

.اخه اینو چجور به عنوان پیش خدمت پذیرفتن …من از کار اینا تو شگفتم …

واقعا که ..اهه ..اصلا به من چه …هوف کار مارم عقب انداختن( …

محیا همه چیز که قرار نست به خواسته ی تو باشه:| ) همینطوری بهش زل

زده بودم که انگاری معذب شد و گفت: -خانوم ها …بفرمایید ..

اینم از غذاهاتون …اگه کم و کسری داشتیم می تونید خبرم کنید.. خانوم ها؟؟

!!!اهان منو بهارو می گفت …از بس تو فکر پسره رفته بودم بهارو کاملا از یادم برده بودم.

. منم خودمو جمع و جور کردم و گفتم: -ممنون..

دانلود رمان دوست دخترم میشی :

سریع از اونجا رفت …اه اه پسره ی لوس …انگاری قراره بخوریمش ..

خدایا این چه بلایی بود دانلود رمان عاشقانه اخه به سرم اومد …من حتی

اگه قرئه کشی هم بشم قرئه به زندان به من می افته…بله از این شانسا

داریم ما.. -محیا خوابی؟؟ یه چیزی بگو خب ..

.نظرت در مورد این چی بود..؟؟ به طرف بهار برگشتم که داشت با خنگی ازم

سوال می پرسید ..د اخه اینم پرسیدن داره ….با یه حالت زاری سرمو بالا

گرفتم و گفتم: -نه بابا دارم فکر می کنم …فک نکنم این یه شخص مناسبی

باشه تا من بخوام با خودم همراهش کنم …

در ضمن حالا بگیم ما اینو انتخاب کردیم …از کجا معلوم قبول کنه؟؟ من که

حس شیشمم میگه امکان نداره قبول کنه.. بهار یه نفس کلافه ای کشید:

-حس شیشم تو غلط می کنه …نه که همیشه همه چیرو درست میگی..

دانلود رمان دوست دخترم میشی :

یکم منطقی فکر کن محیا …مجبوره قبول کنه..و قبولم می کنه …کی

نمی خواد دوست پسره دختری مثل تو بشه …بعدشم ما قراره به ازای

کارش بهش پول بدیم …مطمئن باش قبول می کنه …کار دیگه ای نمی

تونه بکنه.. -خب حالا اصلا بگیم قبول کی کنه …

د اخه با این وضع؟؟ سر و وضعش رو نمیبینی؟؟ -محیا !محیا !محیا ….

!کشتی منو …خب خنگه سر و وضعش رو هم ما درست می کنیم …کاری نداره که …

فوقش اینه که یکم بهش طرز رفتارو یاد میدیم که انگاری خودش خیلی بهتر از ما

دانلود رمان عاشقانه بلده …خوبه باز مثل تو که داشتی می خوردیش به ما زل نزده بود…

بهار بعد از این حرفش لیوان ابو برداشت و یک نفسه سر کشید… همینجوری که

به لیوان اب نگاه می کردم گفتم: -من نمی خوردمش ..فقط می خواستم ببینم به

دردمون می خوره یا نه …همین …اون شاید زیادی به خودش گرفته.. -باشه حالا

زیادی چیزی نبافیم ..بریم ببینیم قبول می کنه یا نه ..حالا قبول نمی کنه بد

می خوره تو برجکمون .. تو هم زود بخور بریم.. -من چیزی نمی خورم ..بریم دیگه …منم استرس دارم بدجوری …

بعضی وقتا به سرم میزنه که برم به سپهر همه جیرو بگم ..اخه این چه بچه بازی بود در اوردم اخه.

-دیگه این حرفا وقتش نیست …اگه نمی خوری بریم پیشش.. -من اماده ام بریم.. به طرف همون پسره رفتیم …

انگاری هنوز وقتش ازاد بود و داشت فک می زد…

دانلود رمان دوست دخترم میشی :

من چیزی نگفتم و منتظر موندم تا بهار بگه …کنار بهار ایستاده بودم که بهار با صدای بلند گفت: -ببخشید اقا….

همه به سمت ما برگشتن …ابرو هامو بالا انداختم …خوبه نگفت اقایون ..

خب از کجا بفهمن که کیرو صدا می کنه .. منم عجب حرفایی میزنما..

خود شخص مورد نظر جلو اومد و جوابمونو داد: -بفرمایید ..امری داشتید؟؟

اوه خدای من ..چه لفظ قلم هم حرف میزنه …خودشیرین ..بدم میاد از این طور ادما.. -بله …

می خواستیم اگه کاری نداشته باشید با خود شما خصوصی حرف بزنید ..

بهار که این حرفو زد پسره با یه حالت گنگی نگاه کرد و گفت: -خصوصی؟؟

بهار دستاشو رو هم گذاشت و گفت: -بله ..مشکلی هست؟؟ -نه نه ..مشکلی نیست ….

بفرمایید از این طرف… و مارو به طرف یه میز خالی که دید کمتری داشت راهنمایی کرد..

صندلی هارو برای هردومون جلو کشید تا بشینیم ..

ما هم تشکر کردیم و نشستیم… پاچه خوار..

خودش هم نشست و سرشو پایین انداخت و گفت: -خب بفرمایید …

چی می خواستید بگید؟؟ تو دلم یه پوزخندی زدم …

اصلا نمی دونم من چرا اینروزا اینطوری شدم ..فک کنم از

سپهر بهم سرایت کرده.. جورس سرشو میندازه پایین و میگه

بفرمایید انگاری می خواییم قراره خواستگاری بزاریم( …محیا

خواهش می کنم کم فک بزن با خودت …مهناز تو چیزی نگو که

همش تقصیره تو هستش:| ) بهار دستاشو به هم گره زد و رو میز گذاشت ….

به من نگاه کرد ..انگار منتظر بود که من چیزی بگم ..نه !!!من که نمی تونم چیزی بگم ..

باید خودش بگه ..با چشمام بهش التماس کردم ..انگار اونم فهمید که من چیزی نمی تونم

بگم نفس عمیقی کشید و خودش شروع کرد..

دانلود رمان دوست دخترم میشی :

-خب ببینید اقای… -رزمی هستم… -بله ..اقای رزمی …ما دنبال ی

ه شخصی می گردیم که بتونه …اممم بتونه نقش دوست پسره این دوست

من که محیا هستش رو بازی کنه… معلوم بود که حسابی از رده خارج شده ..

.چون یه جوری با حالت خنگی نگاه می کرد.. -خب؟؟ من چیکار می تونم بکنم..؟؟

-راستش ما از شما می خواییم که بهمون کمک کنید و نقش دوست پسره محیا رو

بازی کنید…شاید بگید چرا .. این دیگه یه موضوع شخصیه ..

هیچ چیز دیگه ای نمی خوام بگید …فقط بله یا نه …فقط همین.. سریع سرشو بالا

اورد که من صدای تق کردن گردنشو شنیدم… با چشمای گرد شده نگاه کرد و گفت

: -چی؟؟ یدونه بکوبم تو سرش …خب بگو نمی خوای قبول کنی دیگه ..دیگه چرا مسخره

بازی در میاری ..خوبه هنوز بهار گفت که فقط بگو اره یا نه… من که می دونستم قبول نمی کنه …

فک کن این پسره بیاد قبول کنه به عنوان دوست پسرم همراه من باشه. .

مسخرس.. خیلی مسخرس.. همین جوری با چشمای گرد شده به ما زل زده بود و چیزی نمی گفت ….

اخرش منم کلافه شدم و به حرف اومدم : -خب نمی خوایین چیزی بگین؟؟؟ ما منتظریما… چشماشو

یه دانلود رمان عاشقانه بار باز و بسته کرد ….اوفف یعنی می خواستم سرمو بوبم به دیوار ..

انگاری تا بحال هیشکی بهش چنین پیشنهادی نداده بود …خب معلومه نمیده ..کی مثل منو بهار

پیدا میشه که به چنین چیز مسخره ای اصلا فکر کنه.. یکم که به خودش اومد گفت: -خب بگیم که

من قبول کردم …از این کار چی به من میرسه؟؟ می خواستم دهنمو باز کنم و چیزی بگم که قبل از من بهار شروع کرد به حرف زدن:

دانلود رمان دوست دخترم میشی :

-شما نمی خواد نگرن اونجاش باشید …همه چی حله …هر چی بخوایید می تونیم بهتون بدیم و در ازای کارتون هم مقاری پول …که با اون پول می تونید از این رستوران کاملا دربیایید و بهتون یه شغل مناسب هم میدیدم. .. همین ..کمه؟؟ یعنی اگه قبول نمی کرد من کاملا این کارو میزاشتم کنار …اصلا حوصله ی گوش دادن به حرفای لوس این پسرارو نداشتم.. یکم اینور اونور کرد و گفت: -خب این که عالیه ..

فقط شما هم نباید از زیر کار در برین و هرچی که قول دادین رو بهم بدین..در این صورت قبوله.. یه نفس راحتی کشیدم ..حله… بهار لبخنی زد و گفت: -مطمئن باشید که ما هیچ وقت از زیر کاری در نمیریم ..شما کارتون رو درست انجام بدین ..همه چی واستون امادس..

حتی می تونم یه قول نامه ی کتبی بنویسم و امضا کنم …قبول؟؟ نه دیگه …بهار خل شده؟؟ قرار ما که این نبود ..خب میدیم دیگه هر چی که می خواد دیگه قول نامه واس چی؟؟ اوه خدای من.. پسره سرشو تکون داد و گفت: -نه احتیاجی نیست …من بهتون اعتماد می کنم …فقط امید.ارم منم تو دردسر نندازین.. -می تونید مطمئن باشین این اسون ترین کاریه که انجام میدین ..اینم از شماره ی دانلود رمان عاشقانه من ..

فردا من و محیا بهتون خبر میدیم که کجا بیایید و همه چیرو تنظیم می کنیم.. و به این ترتیب کارتشو به پسره یا همون اقای رزمی داد.. -در ضمن… با این حرف بهار پسره که داشت به کارت نگاهی مینداخت سرشو بالا اورد و به بهار نگاه کرد.. -بفرمایید.. -با این تیپ هم قرار نیست سر قرار برید ..می دونید که …ما یه لباسای خاصی براتون در نظر گرفتیم ..از اونا استفاده می کنید.. سرشو تکون داد:

دانلود رمان دوست دخترم میشی :

-بله ..مشکلی نیست.. بهار بلند شد و با چشم به من هم اشاره کرد که بلند شم …وقتی بلند شدیم پسره هم بلند شد.. این دفعه من به حرف اومدم: -خب با اجازتون ما دیگه بریم …ممنون که بهمون کمک می کنید..روزتون خوش.. -خواهش می کنم ..از شما هم ممنونم ..

اگه بتونم کارو انجام بدم منو از بد مخمصه ای نجات میدین ..دیگه خسته شدم از کار کردن تو این رستوران با وضع ناجور ..روز شما هم خوش.. با سر خدافظی کردیم و همراه بهار به طرف بیرون راه افتادیم …یعنی ما واقعا این کارو انجام دادیم؟؟ وای خدا … باورم نمیشه… با شوک به بهار نگاه کردم …بهارم انگار تو حال و هوای خودش بود ..اخه ما تا بحال تو عمرمون اینجور کاری انجام نداده بودیم.. -بهار؟؟ -هوم؟؟ -خوبی؟؟ -عالیم ..خیلی عالی …

محیا چیکار کنیم؟؟ این همه انرژی مصرف کردیم …اگه هیچ چی درست انجام نشه می دونی که خیلی بد ضایع میشیم … دانلود رمان عاشقانه فقط ضایع هم نه …کلا ..هوففف نمی دونم ..بیخیال ..بریم بخوابیم که دارم میمیرم ..من که میرم خونه می خوابم.. سرمو برگردوندم و به روبروم نگاه کردم و همینطوری که راه می رفتیم گفتم: -اوهوم ..منم خیلی خسته ام ..میرم بخوابم ..اصلا بیا خونه ی ما ..نمی خوام این دوروز رو تنها باشم …

میای؟؟ -فکر خوبیه ..تعارف که نداریم …به مامان زنگ میزنم میگم که امشبم خونه ی شمام ..چی میگی الان هم پیاده بریم خونه؟؟؟ اصلا حوصله ی رانندگی رو ندارم ..به رانندمون میگم میاد ماشینو برمیداره.. -خودت بهتر می دونی ..راستش منم حوصله ی ماشین رو ندارم ..پیاده بریم..

بهار اهی کشید و گفت: -اوکی بریم.. همین جوری تو حس و حال خودمون بودیم و داشتیم بدون حرفی راه می رفتیم و از دنیا خبر نداشتیم که یک دفعه ای صدای رعد و برق بلندی اومد …

دانلود رمان دوست دخترم میشی :

من که از جام پریدم ..وای به حال بهار ..اخه بهار خیلی واکنش بدی در مقابل صدای مهیب نشون میاد… خله قلبشو نگه داشته بود و کنار خیابون وایستاده بود.. -وایی محیا این دیگه صدای چی بود؟؟ اههه شانسه دیگه داریم… -خیلی خنگی به خدا ..

خب صدای رعد و برقه دانلود رمان عاشقانه دیگه ..صدای چی می خواد باشه که …الانم بارون شروع می کنه به .. بعد از ظهره ۵ باریدن ..چه هوایی بشه امشب ..اخ ببخشید امروز ..خوبه ساعت دهنشو کج کرد و جواب داد: -اره چه هوایی بشه امروز ..هوای بارونی عاشقونه …و این هوا عشق بین محیا و بهار را بیان می کند ..آه خدای من ..

این روز را از ما نگیر.. همین موقع کع بهار این حرفارو می گفت بارون شروع کرد به بارین ..اونم با چه شدتی..

اما قیافه ی بهار خیلی باحال بود… می خواستم خودمو نگه دارم اما نتونستم و پقی زدم زیر خنده.. هنوز داشتم می خندیدم و شیکممو نگه داشته بودم و بهار هم طلبکارانه ایستاده بود و منو نگاه می کرد و منتظر بود تا خندم تموم شه.. اما من قیافشو که میدیدم لحظه به لحظه خندم شدت می گرفت..

تا بالاخره بهار بلند گفت: -دهههه محیا تمومش کن دیگه ..یه ساعت وایستدای وسط خیابون می خندی …زود باش دیگه ..خیس شدیم کاملا..

منم وقتی دیدم که وضعیت خرابه و بهار واقعا عصبانی شده به زور خودمو نگه داشتم.. با هر تلنگری می تونستم بترکم ..به خدا …به جای اینکه الان به خاطر فردا شب نگران باشم که می تونه همه چی خراب شه بیخیالم و دارم می خندم ..هعــــــــی خدا من چقدر عوض شدم ..اصلا اینطوری نبودم.. به زور خودمو نگه داشته بودم و یه لبخنی رو لبم بود… بهار برشگت و منو دید .. چشم غره ای بهم رفت و گفت:

دانلود رمان دوست دخترم میشی :

-چیه لپاتو باد کردی؟؟ خجالت نکش بخند ..بخند که به قول محسن یگانه حالم خنده داره ..اخ نه ببخشید فک کنم اون تو اهنگش می گفت حالم گریه داره نه؟؟ اه اصلا من چه بدونم ..خب بخند که وقت خندیدن منم میرسه.. با این حرفش ترکیدم ..اونم چجور ترکیدنی ..ای خدا ..

کسی منو ببینه میگه این دختر دیوونه شده ..نمی دونید که چقدر حال میده تو هوای بارونی با این شدت به همراه بهترین دوستت بخندی ..بله حتما امتحانش کنید..

بهار هم همراه من از خنده غش کرده بود… واقعا چه روزهای خوبی تو زندگی هر ادمی وجود داره ..

کاش همه ی ادما قدر این روز هارو بدونن… کاش بخاطر هیچ چیز که ارزش ناراحتی رو نداره خودشون رو تو زندگی نبازن.. چون زندگی ادامه داره ..مثل این داستان بی مزه ی من): .. دراز کشیده بودم و داشتم فکر می کردم …مثل همیشه هعــــــــی …همون فکر های تکراری …این که می خوام چیکار کنم …خیلی کلافه بودم ..

مثل پرنده ای که تو قفسه و هیچ راهی نمی تونه پیدا کنه برای فرار کردن از اون قفس.. منم تو قفس زندگی گیر کردم ..بدجوری هم گیر کردم… تنهای کسی که می تونه کمکم کنه خداست که اونم انگاری فراموشم کرده ..شاید هم فراموشم نکرده و من این طوری فکر می کنم ..

شاید هم مشکلاتمو زیادی بزرگ کردم ..نمی دونم… بهار امشب هم خونه ی ما موند …الانم با خیال راحت رو زمین خوابیده …من نمی فهمم این دختر چطور می تونه اینقدر بیخیال همه چی باشه و همه چیرو اسوده بگیره …اصلا درکش نمی کنم ..خودم رفتارشو دوست دارم اما نمی تونم مثل بهار باشم…

ساعت بشینم و به کل اتفاقا فکر کنم تا شاید خوابم بگیره …کلا همه چیزم ۲ همیشه که می خوام بخوابم باید پیچیدس…

بعضا وقتا از خودم بدم میاد که به خدا ناشکری می کنم …اما دست خودم نیست ..همیشه باید یه جوری خودمو تخلیه کنم… بیخیال این فکرا ..بخوابم که فردا خیلی روز سختی رو در پیش دارم..

منبع : یک رمان

دانلود فایل pdfدانلود فایل apkدانلود فایل ePubآموزش دانلودکانال تلگرامحذف رمان/ مغایرت با قوانیناپلیکیشن

آموزش دانلود در تلفن همراه

آموزش دانلود در کامپیوتر

دانلود رمان دوست دخترم میشی

دانلود رمان دوست دخترم میشی , رمان دوست دخترم میشی , رماندوست دخترم میشی pdf , رمان دوست دخترم میشی apk , رمان دوست دخترم میشی ایفون , رمان دوست دخترم میشی اندروید , دوست دخترم میشی , دانلود رمان عاشقانه دوست دخترم میشی , رمان عاشقانه دوست دخترم میشی ,

محتوای کامل رو هنوز مشاهده نکردید از اینجا وارد شوید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا